X
تبلیغات
رایتل

فرزندان بهروز و محسن

دیروز رفتیم خونه ی سارا اینا!!!!

نمیدونم اینجا گفتم که الان آبجیامونم توی جمع دوستیمون هستن یا نه؟!

در هر حال آبجیامونم الان توی جمع دوستیمونن!!

حس میکنم آدمایی که چنین دوستایی دارن، نعمت خیلی بزرگی دارن که البته گاهی اوقات  ازش بی خبرن!

ما چهارتا واقعا سرخوشیم...!

توی جمعمون هر کسی همیشه یه سری دغدغه ی خنده دار داره!!!

یه روز یکیمونو جو میگیره و دنبال کاره...یه روز برای یکیمون(البته بیشتر خواهر بزرگا) خواستگار پیدا میشه...یه روز داریم بافتنی میبافیم...یه روز فیلم ترسناک میبینیم و حتی گاهی اوقات وسط جمعمون که داریم حرف میزنیم یکیمون میگیره میخوابه یا یکیمون داره درس میخونه یا حتی یکیمون پا میشه میره حموم! :/

یه روزاییم هست که از مشکلاتمون میگیم و به زندگی  دری وری میگیم! :)))

یه وقتاییم که شب پیش همیم فیلم میبینیم و زار زار گریه میکنیم!!!

و حتی بوده روزایی که سارا منو رسوا کرده! :/

کلا کار سارا رسوا کردنه! ^_^

تمام افتخارمونم اینه که توی دورهمیامون لباس کی خونگی ترباشه و هر کی لباسش گل گلی تر باشه شاختره!

در کل خیلی جمع عجیبیه...اینجا خیلی از چیزاشو نگفتم! O_o

سارا هم یه داداش داره کلا با ما بزرگ شده...دیگه بچه ای که زیر دست ما بزرگ بشه عجوبه ای میشه!!!

عنوان پستمم، اسم گروهیه که دیشب توی تلگرام 5 نفری زدیم!

تازه بابای من و عمو محسنم عین سیبین که از وسط نصف شدن...به شکل عجیبی این دو تا یه جور رفتار میکنن!

[ سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1396 ] [ 11:40 ] [ مریم ]