بر طبق نقشه نبودن...

وقتی که سعی میکنم بر طبق نقشه نباشم هم خوبه!

به کارامم میرسم...دیگه اون نگرانی که شاید کارایی که مد نظرمه رو یه وقت نرسم انجام ندم، رو هم ندارم!


خیلی با خودم کلنجار رفتم که یه چیزی رو اینجا عنوان کنم یا نه...مثلا ممکنه دو-سه سال دیگه که بیام اینجا رو بخونم به خودم بخندم!(گاهی اوقات از "من آینده ام" خجالت میکشم!)

ولی میگم...در هر حال موجبات شادی من آینده رو فراهم میکنم!

حس میکنم از یه بنده ی خدا خوشم اومده! +__+

حتی الانم دارم به خودم میخندم وای به حال من دو-سه سال دیگه!

شایدم اشتباه میکنم...در هر صورت فکرم خیلی خیلی بهش مشغوله! نمیدونم این میشه علاقه یا نه!

حالا من که فعلا بچه ای بیش نیستم اما خب علاقه میتونه توی هر سنی بیاد سراغ آدم ولی موندگار بودن یا نبودنش احتمالا به سن بستگی داره!

خب من تا حالا چنین چیزایی رو به معنای خیلی واضح تجربه نکرده بودم و حتی اگه حس میکردم از کسی خوشم میاد اینقدر خودمو جدی نمیگرفتم تا از سرم میفتاد ولی این یکی تا الان هر چی بیشتر سعی به جدی نگرفتنش داشتم، جدی تر شده! ¤__¤

فقط همین دیگه!

حس عجیبیه...خیلی عجیب!

[ سه‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1396 ] [ 18:33 ] [ مریم ]