دو هفته گذشت...

دو هفته از شروع زمستون و یه جورایی شروع جدید من گذشته!!!

خب...علنا همه چیز تموم شده و در حال ول کن شدن ماجرام!!!

فکر میکردم "بی جواب موندن" حس ترسناکتری داشته باشه!

ولی من هنوز زندگی میکنم...

به کارام میرسم...

میخندم...

ولی امان از لحظات بیکاری و افکار بیهوده!

هروقت که بیکار میشم انگار غروب جمعس! :دی

.

.

چند وقته کل زندگیم خلاصه میشه توی رفتن به خانی آباد(دانشگاه جان!) و دروازه دولت(کافه اوریانت و یه ساندویچی که تازه پیداش کردم!) و پارک هنرمندان!!!!

عاشق این روندم...

ولی...چرا دروغ؟! نمیتونم منکر حس پوچی ای که اکثر اوقات بهم دست میده بشم! :)

ولی خدا رو شکر...خیلی خیلی خدا رو شکر!

.

میگما مملکت بهم ریخت، یادشون رفت دکمه ی زلزه رو بزنن! :دی

ما منتظر بودیم موشا بیان بخورنمون!

[ پنج‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1396 ] [ 17:34 ] [ مریم ]