X
تبلیغات
رایتل

تن ماهیای خاله لیلا...^_^

امروز یاد یکی از خاطرات بچگیم افتادم...خاطره ای بس شیرین و به یاد موندنی!!!

ینی اینقدر به یاد موندنیه که چند وقت یه بار یکی از اقوام تو روم میزندش!!! :/

یه روزی سر سفره ی خاله لیلا داشتیم سبزی پلو با تن ماهی میخوردیم که من این جمله رو گفتم:

"خاله لیلا همیشه تن ماهیاش خیلی خوشمزه میشه!!!"

فکر کنم نیازی به توضیح عمق فاجعه نباشه...در هر حال من یه توضیحی میدم: تن ماهی ساخته ی دست کارخونه های تن ماهی سازیه و نه خاله لیلا!!!!!! :D

امروز برای اولین بار برداشت جالبی از این خاطره کردم اونم اینکه ما آدما هر چی بزرگتر میشیم ایرادگیرتر و افاده ای تر میشیم!!!!

هرچند که من هنوزم تن ماهی میخورم و دوست دارم ولی آدمایی هستن که توی بچگیشون چارچنگولی تن ماهی رو میخوردن و الان میگن وای وای حتی وقتی که بوش به مشامم میخوره حالم بد میشه! -_-

ای کاش اون سادگی و بی شیله پیله بودن بچگیامون همیشه باهامون میموندن!!

مگه چیه؟! هرکسی یه علایقی داره...چرا باید به خاطر اینکه نسبتا چیزای ساده ای هستن، از ابراز کردنشون خجالت بکشیم؟!

.

.

دوباره داریم به دوران تلخ آخر ترم نزدیک میشیم...امتحانای میانترم و تحویل کارا!!!!! خدایا خودت رحم کن...من خسته ام! ^_^

با اینکه ماه اردیبهشت خیلی خوبه و آدمای دلنشینی توش متولد شدن(کی گفته من اردیبهشتیم؟!) ولی اون جون کندنی که با خودش میاره واقعا سخته...!

الان واقعا نمیدونم باید با خوشحالی منتظر شروع اردیبهشت باشم یا دعا کنم نیاد؟! ¤_¤

[ سه‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1396 ] [ 14:14 ] [ مریم ]

زامبی...!

از دیشبه که دارم خواب زامبی میبینم...

خیلی خیلی از زامبیا میترسم از دیشب تا حالا از خوابم میپریدم ولی دوباره که میخوابیدم خوابشونو میدیدم!

آخه چرا؟! لامصب عین فیلمی بود که وقتی بیدار میشم نگه داشته میشه و دوباره که میخوابم پلی میشه!!!!!!!!!!!!!!

خدا نصیب کسی نکنه.... ¤_¤

باز خوبه قبل ازینکه خودم زامبی بشم کلا قید خوابیدنو زدم! :/

.

.

اولین پست سال نوئه!

سال نو مبارک! ^_^

[ چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1396 ] [ 11:02 ] [ مریم ]

20 سالگی!

میگن از 20 سالگی به بعد خیلی زود میگذره!

داشتم به این فکر میکردم که فردا با اومدن سال جدید، من یه قدم به 20 سالگی نزدیکتر میشم...حس عجیبیه!

در کل بزرگ شدن خیلی عجیبه...!

من که هنوز باورم نمیشه که توی این لحظه از زندگیمم...

سال 95 داره توی روزای آخرش خیلیارو با خودش میبره...تا همین امروز توی خونوادمون فوتی داشتیم!

برای خیلیا سال خیلی بدی بود و منتظرن که زودتر تموم بشه!

برای من سال خوبی بود...تجربه های خوبی داشت و شاید بشه گفت مهمترین اتفاقش کنکورم بود!

توی این چند وقتی که با مرگ یه سری از اقوام روبرو شدم، خیلی به مرگ فکر کردم...در کل زیاد به مرگ فکر میکنم!

یکی از چیزایی که دوست دارم برای خودمم اتفاق بیفته اینه که روزی که نباشم چیزای خوب ازم یادآوری بشه و توی چشم کسی بد نبوده باشم!

خلاصه که سال 95 حسابی همه ی ذهنارو درگیر مرگ کرده...!

مثل همیشه میخوام برای سال جدید یه سری تصمیمای جدید برای روند زندگیم بگیرم...امیدوارم این تصمیما مثل یه سری از تصمیمای دیگه با شکست  روبرو نشن و مثل یه سری دیگه از تصمیما با موفقیت انجام بشن! ^_^

به خاطر این فوتای پشت سر همی که داشتیم فردا یکمی سوت و کوره...دلگیره! -_-

[ دوشنبه 30 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 02:53 ] [ مریم ]

گیاه حشره خوار!

دیروز رفتیم بازار گل!

جدا از گل و گیاه ها و کاکتوسای خیلی خوشگل و متنوع، یه چیز جدید دیدم که تا الان فقط توی کارتونا دیده بودم!

گیاه حشره خوار! :/

کاملا شبیه همونایی بود که تو کارتوناست...خیلی باحال بودن!

و البته ترسناک! -_-

هنوزم یادش میفتم میترسم! ¤_¤

خدایا عجب چیزی آفریدیا!!!!! خیلی باحاله!

[ سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 18:01 ] [ مریم ]

خدا هیچ کسو اینقدر ضایع نکنه! +_+

امروز خواستیم با آبجی جان یه حرکتی بزنیم و روز مادر امسالو زودتر براش برنامه ریزی کنیم!

دیدیم که مامانم چند وقتیه که میگه قاب گوشی میخواد و ما هم رفتیم براش گرفتیم!

خلاصه نزدیک خونه رسیدیم و شیرینیم گرفتیم و رفتیم خونه!

پامونو که گذاشتیم خونه دیدیم بعله مامان جان دقیقا همین امروز خودش رفته قاب گوشی خریده و عین چی ضایع شدیم!

آخه مامان من چرا امروز؟! ¤_¤

دیالوگ آبجیمو دوست داشتم که گفت: مامان یه وقت تعارف نکنیا...اگه امروز خودت شیرینیم خریدی و خوردی بگو! :/


[ یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 00:51 ] [ مریم ]

بعد از چندین و چند وقت...

همه چی خوبه تا وقتی که بوی اسیری نده...!

بعد از کلی مدت، یاد این جمله و معنیش افتادم! :)

واقعا راست میگه...تا وقتی که اسیر چیزی نباشی، همه چیز خوبه!

ینی یه جورایی میشه گفت که رهایی خوبه...!

رهایی از دنیا و متعلقاتش!

حتی یه لحظه تصورشم ته دلو قلقلک میده! ^_^

بهتره که ازین به بعد این جمله رو با خودم تکرار کنم...! ♡_♡


[ سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 17:12 ] [ مریم ]

:)

بالاخره خرید عیدمونم تکمیل شد! :)

امروز صبح با صدای اذان بیدار شدم و نمازمو خوندم...خیلی کیف داد!

خوشم میاد بدون ساعت کوک کردن بیدار بشم...حال معنویش بیشتره! ^_^

[ سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 16:45 ] [ مریم ]