X
تبلیغات
رایتل

همینه که هست...

باور کن زندگی همین امروزه...

خووووووووون! :D

امروز رفتم آزمایش دادم!!!!

الان مثل یه جهود افتادم گوشه ی خونه و چشمم به هر کدوم از اعضای خونواده میفته میگم میشه برای من کمپوت گیلاس بخری؟!

همه میگن حالا مگه چقد خون دادی؟!

خب من چه کنم؟! کمپوت گیلاس خیلی خوشمزس!

یادش بخیر...روز قبل از کنکور آبجیم برام کمپوت گیلاس خرید!

کلا حس میکنم زندگی من حول خوراکی جات میچرخه!

کل خونه همیشه تعریف میکنن که بچه بودی هروقت گم میشدی میومدیم دم یخچال پیدات میکردیم! :/

ولی چقد خوب که من رشته ام هیچجوره در رابطه با پزشکی نیست...من سوزن آمپولو که میبینم دست و پام سر میشه اونوقت مثلا میتونستم اینجوری یه دکتر یا جراح بشم؟!

حالا خیلیم روحیه ام حساس نیستا ولی در کل از چیزای خطرناک میترسم!!!(چه حرفی زدم؟! خب همه میترسن!)

مثلا من از کبریت میترسم! :/

اصلا نمیتونم ازش استفاده کنم!

هرچند دکترا هم از کبریت استفاده نمیکنن! :|

حس میکنم واقعا اون یه ذره خون روم تاثیر گذاشته...دارم چرت و پرت میگم! -_-

[ پنج‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1395 ] [ 14:24 ] [ مریم ]

[ 2 دیدگاه ]

یه چیزی...

جدیدا به این نتیجه رسیدم که تا میام یه ذره معماهای زندگیمو برای خودم حل کنم، دچار درگیری با خودم میشم! ^_^

ولی میدونم که هنوز دیوونه نشدم...

یه بار شنیدم که آدما تا وقتی که اعتراف میکنن که دیوونه ان، دیوونه نیستن!

من هنوزم گاهی اوقات اعتراف میکنم که دیوونه ام!!!

پس خوبه...

نمیخوام جو بدم...دیوونگی به معنای واقعی رو منظورم نیست!

ولی به یه سری چیزا رسیدم که فکر میکنم کمتر کسایی باشن که بهش اهمیت بدن و من دارم با فکر کردن بهشون خودمو از خیلی چیزای خوب دور میکنم!

[ سه‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1395 ] [ 23:30 ] [ مریم ]

[ 0 دیدگاه ]

میترسم...

از بزرگ شدن میترسم...

هر چی زمان داره میره جلو متوجه چیزایی میشم که اصلا خوشایند نیستن!

این حس دوگانگی و شک و تردید نسبت به هرچیزی اصلا خوب نیست...حداقل برای ذهن درگیر و آشفته ای مثل من!

به هر حرف و رفتاری برای مدت طولانی ای فکر میکنم...آخرشم به سرزنش کردن خودم میرسم!

خلاصه که پریشان احوالم...

[ سه‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1395 ] [ 23:05 ] [ مریم ]

[ 1 دیدگاه ]

که چی؟!

که چی بعضی وقتا به آینده فکر میکنم؟! -_-

خوبه که به فکر باشم ولی نه اینقدر که نفهمم حالم داره چجوری میگذره...

بعضی وقتا پر از انرژی منفی میشم...یه بخشش به خاطر آیندس! یه بخشش به خاطر آدمایی که اگه توی زندگیم نبودن حالم خیلی بهتر بود!!!

من موندم ما آدما اینهمه اتفاقای خوبو مثل آب خوردن فراموش میکنیم اونوقت نمیتونیم از شر فکر چندتا دونه اتفاق ناخوشایند زندگیمون خلاص بشیم...!

ما آدما واقعا عجیبیم!

یه سریال جدید دیدم...

اسمش گابلینه!!! سریالش تا همین پریشب در حال پخش بود ولی بالاخره تموم شد!!!

در کنار احساسی بودنش چیزای زیادی میشه ازش یاد گرفت!

در مورد زندگی یه جن و یه فرشته ی مرگه!


چقد خوبه که اینجا هست...!

[ دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1395 ] [ 19:43 ] [ مریم ]

[ 0 دیدگاه ]

هوووووفففففف!!!!

چقد زمان زود میگذره...باورم نمیشه الان بهمن شده...یه روزی من مدرسه میرفتم و همش مننظر بودم تموم شه! الان دارم میشم دانشجوی ترم دو!!!!

بیکاریم سخته ها...!!!

همش دارم میخوابم!!!

البته اصلا دلم نمیخواد که ترم جدید شروع بشه ولی خب ازین بی مصرف بودن هم خسته شدم!

اصلا نمیدونم از زندگی چی میخوام! :/

مریم جان با خودت چند چندی؟!

 دلم یه سرگرمی گروهی میخواد...یه سرگرمی ای که هدف داشته باشه، مفید باشه!

چرا همیشه یه گوشه ی قضیه ی میلنگه؟!

دیروز تا چشمامو باز کردم خبر رسید که ساختمون پلاسکو ریخت!

خیلی بد بود...واقعا حالمو گرفت...نمیتونم بگم اگه مردم واینمیستادن به عکس انداختن و فیلم گرفتن شاید این فاجعه پیش نمیومد!!!

انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن که یه سری آدم قربانی این ماجرا بشن!

شاید فقط تردد بیجای مردم مشکل این اتفاق نبود!

البته درصد زیادی مربوط به همین مردم بود ولی خب اگه آتش نشانی کشورمونم مجهز تر بود خسارتا کمتر بود...خب آتیش سوزی توی اون ارتفاعو که نباید نیروی انسانی خاموش کنه!!!

اصن نمیدونم...از دیروز تا حالا از چند زاویه به این قضیه نگاه کردم و هر کسی یه جورایی سر این اتفاق به نظرم مقصر اومده!

دلم گرفت ازینکه ما آدما موقع بلا و مصیبت یاد خدا میفتیم!!

هر کسی یه پست توی اینستاگرامش گذاشته بود و میگفت دعا کنید!

یه سریا به عالم و آدم فحش داده بودن و گفته بودن یه سریا باید استعفا بدن!

یه سریا کل تاریخو زیر پا گذاشته بودن و میگفتن اگه الان مملکت دست فلانی بود اینجوری نمیشد!!

یه سریا نگران گرون شدن لباس برای عیدشون بودن!

عکسای مختلف...هشتگای مختلف...کپشنای مختلف!

خلاصه که کلی آدم با افکار کاملا متفاوت از هم به این قضیه نگاه کرده بودن!

آخرشم یه سری نیروی همیشه مظلوم قربانی شدن به خاطر یه سریای دیگه به فکر منافع و سرگرمی خودشون بودن!

چقد حرف زدم...همشم بی مورد بود!!!

یکی نیست بگه آخه مریم جان تو وقتی خودتم نمیتونی سر این مسئله دردی رو دوا کنی چرا میای اینجا و کلی نظریه میدی؟!

بهتره برم تا بیشتر ازین با خودم درگیر نشدم! -_-

[ جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1395 ] [ 19:25 ] [ مریم ]

[ 3 دیدگاه ]

<< 1 2 3 4 5 ... 60 >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه