X
تبلیغات
رایتل

اسمش چیه؟!

مرض ترس از آدما اسمش چیه؟!

چند وقتیه به این درد دچار شدم که وقتی قراره آدمارو ببینم کلی نگرانم و حتی به خاطرشون بی خواب میشم ولی وقتی میبینمشون کاملا بدون مشکل باهاشون حرف میزنم! :/

فکر کنم بهش میگن مردم گریزی...! :|

این اصلا با رویه ی جدید زندگیم جور در نمیاد...قرار بود خیلی بیخیال تر ازین حرفا باشم!

درست میشه...زمان لازمه!

[ چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1395 ] [ 01:31 ] [ مریم ]

شادی پنهان!

از دیشب تا حالاست که پهلوم به شکل خیلی ترسناکی قولنج کرده!

البته کم کم داره خوب میشه!!! :)

امروز خیلی اتفاق خنده دار میفتاد و منم تا خندم میگرفت پهلوم از درد نفسمو بند میاورد! :/

حتی به درجه ای رسیدم که وقتی میخندیدم، همزمان گریم گرفت!

تا آخر شب این قضیه ادامه داشت و خونواده یکسره باعث خنده ی من میشدن!!!

آخر سر پرسیدم "ما همیشه تو خونمون اینقدر میخندیم یا امشب از شانس من که قولنج کردم همه با نمک شدن؟!"

اینجا بود که مامانم گفت "میبینی آدما تا وقتی که مشکلی ندارن متوجه خوشیاشون نیستن!"

بعله...اینم از درس امشب زندگی ما!!!! ♡_♡

همیشه شادی و خنده هست ولی ما بهش بی توجهیم! ^_^

چرا ما آدما، آدم نمیشیم؟! -_-

[ دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395 ] [ 01:31 ] [ مریم ]

انتخاب واحد!!!

اولین انتخاب واحد زندگیمو امروز انجام دادم!

خیلی ترسناک و خر تو خر بود...

یه لحظه غفلت میکردی ظرفیتا پر میشد!!! :/

برای خودمم یه جا ظرفیت پر شد ولی اینقدر وایسادم تا یه نفر انصراف داد و سریع خودمو به جاش جایگزین کردم!!!

ولی واقعا خیلی ترسناک بود...من نمیدونم مردم چه سرعتی داشتن که تا سایت باز شد یه سری از درسا ظرفیتش تکمیل شد! :/

یه سری از دوستامم سر همین پر شدن ظرفیتا مجبور شدن ساعتاشونو متفاوت بردارن و حتی یه سری درساشونم متفاوت برداشتن!

خلاصه که اول صبحی بسی استرس کشیدم...در حدی که دیگه خوابم نمیبره! ¤_¤

[ دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1395 ] [ 09:46 ] [ مریم ]

عصر جمعه و بارون! :/

نامناسب ترین زمان برای بیکاری و فکر کردن، عصر جمعس...به خصوص اگه هواش بارونی باشه!

نمیفهمم چرا فکر میکنم زندگی کردن ینی اینکه باید یه تغییر ماندگاری رو توی "دنیا" اینجاد کرد!

حالا نه اینکه بخوام ادیسون یا انیشتین باشما!!!!

بهتره بگم زندگی رو این میدونم که یه تغییر ماندگاری توی "دنیای خودم" ایجاد کنم!

ولی اون تغییر نیست...چند وقتیه که حس میکنم راه زندگیم یه مسیر افقی آسفالته!

هیچ خبری توش نیست...هیچ بالا و پایینی نداره!

هرچقدم بگن آدم باید خودش اراده داشته اونوقت به هرچیزی میرسه، من ردش میکنم!

چرا من هر هدفی که توی زندگیم پیدا پیکنم، ذره ای با شرایط و محیط دورم جور نیست؟!

خب من هرچقدم با اراده باشم و تلاش کنم، تهش به چی میرسم؟!

غیر ازاینه که بعد از کلی تلاش و صرف عمر و وقتم میبینم که هیچی نشده؟!

شاید فقط دیگه این حسرتو که بعدا بگم "اگه تلاش میکردم به یه جایی میرسیدم" رو نداشته باشم!

ولی به جاش هزاران حسرت دیگه دارم...اینکه چرا وقتمو گذاشتم پای چیزی که میدونستم نشدنیه؟! چرا چشمامو رو به واقعیت باز نکردم؟! چرا فلان موقع استراحت نکردم؟! چرا فلان روز با خونوادم نرفتم تفریح؟!

میدونم که مشکل از منه...

میدونم که این منم که توقعم از خودم و زندگیم رو نمیارم پایین!

میدونم من اون آدم ناامیدیم که آخرشم هیچی نمیشه!

ولی به نظر خودم دارم حقیقتو نگاه میکنم...

حقیقت اینه که من نمیتونم در آینده اون خانم گرافیستی بشم که وبتونش کلی طرفدار داره و همه کاراشو دنبال میکنن و در آخر کاراکترای یه انیمیشن ارزشمند رو طراحی کردم! :/

ولی توی هرجای دنیا هر گرافیستی میتونه به این موقعیت برسه!

ای بابا...!

تا یه ذره فهمیدیم یه ته صدایی داریم و دلمون خواست یکمی بخونیم  به بن بست رسیدیم...به بن بست دختر بودن!

هر چی دو دو تا چهارتا میکنم میبینم با اینکه پسرای ایرانی هم خیلی خوشبخت نیستن ولی بازم چند پله از دخترای ایرانی بالاترن!

واقعا غصه میخورم وقتی به جایگاه خودمون فکر میکنم...

دختر توی کشور ما چیه؟!

ولش کن...الان هر چی حرف بزنم بالاخره یه نفر پیدا میشه که بیاد بهم بگه: همین که سالمی خدا رو شکر کن!!! :/

مگه همه چیز سلامت جسمه؟!

پس روح چی؟! مگه اصل هر فردی، روحش نیست؟!


پ.ن: عصر جمعه خر است! ¤_¤

[ جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1395 ] [ 16:43 ] [ مریم ]

خووووووووون! :D

امروز رفتم آزمایش دادم!!!!

الان مثل یه جهود افتادم گوشه ی خونه و چشمم به هر کدوم از اعضای خونواده میفته میگم میشه برای من کمپوت گیلاس بخری؟!

همه میگن حالا مگه چقد خون دادی؟!

خب من چه کنم؟! کمپوت گیلاس خیلی خوشمزس!

یادش بخیر...روز قبل از کنکور آبجیم برام کمپوت گیلاس خرید!

کلا حس میکنم زندگی من حول خوراکی جات میچرخه!

کل خونه همیشه تعریف میکنن که بچه بودی هروقت گم میشدی میومدیم دم یخچال پیدات میکردیم! :/

ولی چقد خوب که من رشته ام هیچجوره در رابطه با پزشکی نیست...من سوزن آمپولو که میبینم دست و پام سر میشه اونوقت مثلا میتونستم اینجوری یه دکتر یا جراح بشم؟!

حالا خیلیم روحیه ام حساس نیستا ولی در کل از چیزای خطرناک میترسم!!!(چه حرفی زدم؟! خب همه میترسن!)

مثلا من از کبریت میترسم! :/

اصلا نمیتونم ازش استفاده کنم!

هرچند دکترا هم از کبریت استفاده نمیکنن! :|

حس میکنم واقعا اون یه ذره خون روم تاثیر گذاشته...دارم چرت و پرت میگم! -_-

[ پنج‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1395 ] [ 14:24 ] [ مریم ]

یه چیزی...

جدیدا به این نتیجه رسیدم که تا میام یه ذره معماهای زندگیمو برای خودم حل کنم، دچار درگیری با خودم میشم! ^_^

ولی میدونم که هنوز دیوونه نشدم...

یه بار شنیدم که آدما تا وقتی که اعتراف میکنن که دیوونه ان، دیوونه نیستن!

من هنوزم گاهی اوقات اعتراف میکنم که دیوونه ام!!!

پس خوبه...

نمیخوام جو بدم...دیوونگی به معنای واقعی رو منظورم نیست!

ولی به یه سری چیزا رسیدم که فکر میکنم کمتر کسایی باشن که بهش اهمیت بدن و من دارم با فکر کردن بهشون خودمو از خیلی چیزای خوب دور میکنم!

[ سه‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1395 ] [ 23:30 ] [ مریم ]

میترسم...

از بزرگ شدن میترسم...

هر چی زمان داره میره جلو متوجه چیزایی میشم که اصلا خوشایند نیستن!

این حس دوگانگی و شک و تردید نسبت به هرچیزی اصلا خوب نیست...حداقل برای ذهن درگیر و آشفته ای مثل من!

به هر حرف و رفتاری برای مدت طولانی ای فکر میکنم...آخرشم به سرزنش کردن خودم میرسم!

خلاصه که پریشان احوالم...

[ سه‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1395 ] [ 23:05 ] [ مریم ]