X
تبلیغات
رایتل

استراتژی گربه ها!!!!

فکر کنم گربه ها توی جمعشون به این معتقدن که توی پارکا به سمت آدمایی برن که دور کلشون با پارچه پوشونده شده!

طبق نظریه ی گربه ها این دسته از آدما دل رحمتر بوده و احتمال غذا دادن بهشون بیشتره!

اما گربه ها کور خوندن...من مثل بقیه ی دخترای پارچه بر سر نیستم! :))))

من توی پارک یا کاملا گیاهخوارم یا غذای گوشت دارمو یه راست میبلعم!

بعله اینجوریاست...!

[ دوشنبه 22 آبان‌ماه سال 1396 ] [ 22:27 ] [ مریم ]

در عجبم...

دیروز سرکلاس آیین زندگی بودم و ازونجایی که خیلی حواسم به درس بود، چشمم افتاد به دختری که کنارم نشسته بود و روی چندتا کاغذ به هم منگنه زده، مینوشت!

تنها چیزی که خوندم(البته کاملا یهویی بود و حتی بعد از خوندن اون جمله که ناخودآگاه خوندمش، دیگه چیزی نخوندم...همچین آدم شریفیم!) این بود:

"خدایا هر جور شده علی رو به من بده!"

گویا عاشق یه علی نامی بود!

برام جالب بود...هیچوقت تا حالا اینجوری از خدا درخواست نکردم...همیشه بهش گفته بودم اون اتفاقی که به صلاحمه بیفته!!!!(فکر کنم تنها چیزیه که توش عاقلم!!!)

خلاصه که اگه یه درصد خدا دلش به رحم بیاد و علی رو بهش بده و علی اون چیزی نباشه که فکر میکرده، چی میشه؟!

بگذریم...

فکر میکردم طعما فقط خاطرات خوبو زنده میکنن ولی گویا اینجوری نبود...ینی آدم با طعما میتونه عجیب دلتنگ و غمگین بشه!

شدیدا خل و چل شدم!!!! :))))

یکسره از آدما فرار میکنم و میخوام تنها باشم...!!!

اگه اون قضیه ی برنامه ریز بودنم هنوز پا برجا بود، الان برناممو جوری تنظیم کرده بودم که کاملا یهویی و قاطع "فراموشی" رو شروع کنم! :دی

[ دوشنبه 22 آبان‌ماه سال 1396 ] [ 10:28 ] [ مریم ]

مریم...کمی متفاوت تر!

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ شنبه 20 آبان‌ماه سال 1396 ] [ 00:43 ] [ مریم ]

زندگی یهویی...

دو هفته نبودم...و فکر کنم این دو هفته بزرگترین تغییر زندگیم اتفاق افتاد!

راستش تا همین لحظه دارم با خودم کلنجار میرم که دقیقا چقدر ازین تغییر رو اینجا بگم!

اگه نخوام بگم چی شده و فقط بگم چه نوع تغییری بود، باید بگم که هر چی چارچوب توی زندگیم داشتم رو کنار گذاشتم!

چارچوبایی که همه بعید میدونستن یه روزی از من جدا بشن!!!

بااینکه الان حالم خوبه(که فقط به خاطر کتاب کیمیاگره) اما واقعا اذیت شدم...

به لطف همین کتاب کیمیاگر، خودمو سپردم دست نشونه های زندگی...

اگه هنوز کتابشو نخوندین حتما بخونین!!!! :))

توی این دو هفته دیوانه ی کارایی شدم که کردم...دیوانه ی این قدرتی که الان دارم!!!

قدرت ابراز کردن...

قدرت انجام کارایی که در لحظه دلم میخواد...

میدونم این قدرتا ممکنه آدمو خطرناک کنه اما نه کسی مثل من رو...این قدرتا خیلی زحمت بکشن توی زندگی من فقط میتونن حالمو خوب نگه دارن!

یه مشکلی که هست اینه که مشغله های فکریم یهویی همشون تموم شدن و یکمی احساس تنهایی میکنم!

و اما در حال حاضر یه مشغله ای هست که منتظرم گذر زمان کمرنگش کنه اما نمیدونم چرا نمیشه...!

خیلی دوست دارم حرف بزنم اما خب...گفتن یه سری چیزا سخته! اما اگه بعدا این پستو بخونم و یادم نباشه منظورم چه کارا و اتفاقایی بوده، غصه میخورم!

هرچند اونقدری قضیه ی پررنگی بود که بعید میدونم یادم بره!

اصلا نمیدونم این دری وریایی که احتمالا هیچکی ازشون سر نمیاره رو چرا دارم اینجا میگم؟!

.

.

بعد از نزدیک یک سال دارم با لپتاپ پست میذارم!!! لمس کلیدای کیبورد لذت بخشه!!!!

[ چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1396 ] [ 11:27 ] [ مریم ]

دور شید...

خدا رو شکر همه چیز خوبه...فقط گاهی اوقات که انرژی های منفی میخوان بیان باید باهاشون جدال کنم...ای شیاطین دور شید!

کارا زیاد شدن...ینی میشه گفت چون من هیچجوره راضی به از دست دادن تفریحاتم نیستم، مجبورم کارامو فشرده تر انجام بدم و این یکمی خسته کنندست...البته انگیزه ی شنبه تا سه شنبه که براش برنامه ریختم هست! :))))

شنبه با آبجیم و سارا سرخوشانه از پارک لاله میرفتیم سمت کافه اوریانت که با تبلیغات اهدای پلاسما سر از یه مرکز اهدای پلاسما در آوردیم!

رفتیم آزمایش خون دادیم که اگه بشه پلاسما اهدا کنیم و اینگونه شد که شنبه ی این هفته ای که داره میاد میریم پلاسما بدیم! :دی

گاهی اوقات یه کارایی میکنیم که خودمونم توش میمونیم! :/

.

.

روزایی که الان توشم رو دوست دارم...یکسره فکر میکنم این روزا که تموم بشن بازم میتونم کارایی که الان میکنم رو انجام بدم؟!

میدونم که خیلی فکر میکنم...واقعا الان نیازی نیست که به همچین چیزی فکر کنم!!!!

ولی افکار الانم خیلی عجیبه....نمیدونم تا حالا شده که یه لحظه با خودتون فکر کنید که من الان اینجا(تو این مکان یا توی این زمان) چیکار میکنم؟!

یکشبنه شب با سارا توی پارک دانشجو نشسته بودیم و دقیقا به همین فکر کردم...خیلی عجیبه!

یه زمانی فکر میکردم هیچوقت روزی که دانشجو میشم رو نمیبینم ولی الان دومین سالیه که دانشجوام!

مثلا الان فکر میکنم هیچوقت روزی که مامان بزرگ بشم رو نمیبینم ولی حتما چنین روزی وجود خواهد داشت!!!

نمیدونم منظورمو دارم درست میرسونم یا نه...در کل افکار عجیبی که شاید خیلیا بهش اهمیت نمیدن!!!

خیلی وقتا هم به این فکر میکنم که اگه توی شرایط الانم نبودم، چی بودم؟! مثلا اگه اون موقعی که اول راهنمایی بودم، راهی که یه سری از دوستام پیش گرفته بودن رو دنبال میکردم، الان چه مدل دختری بودم؟!

و....

خیلی فکرا...خیلی فکرا و تصورا که به نظرم 80% آدما بی اهمیت میدونن!!!(و احتمالا بی اهمیتن!)

مغزم رد داده! :دی

[ جمعه 5 آبان‌ماه سال 1396 ] [ 01:54 ] [ مریم ]

خوب خوب خوب!

خیلی همه چیز خوب شده...فکر کنم الان تقریبا دو هفتس که همه چیز خوبه! :))))

همه چیز مثل قبله ها ولی انگار نگاه من بهشون عوض شده!

به کنترل اعصاب دست پیدا کردم...نمیدونم موقتیه یا دائمی ولی فعلا حالم باهاش خوبه! :)))

کارامو قاب کردم...ینی مامان و بابام گفتن ببریم قابشون کنیم! ^__^

گویا اون مشکل اختلاف نظر سر کارام از بین رفته!(البته من خیلی از کارامو دیگه نشونشون نمیدم! شاید اون اختلاف هنوزم باشه ولی این راهی که من پیش گرفتم باعث شده حرفی پیش نیاد!)

.

.

چند وقته کمتر آنلاین میشم...خیلی بهتره!!!

کارایی میکنم که واقعا آرامش دارن! :))

این آرامش و حال خوب یهویی مشکوک نیست؟! :دی

توهم توطئه گرفتم...خدایا قراره چیزی بشه؟!

.

.

یه سریال جدید تموم کردم...پر از درسای خوب!!!

در کل سه تا سریال بودن که سال 1988،1994 و 1997 توی کره رو نشون میدادن...

خونواده، کار، عشق، تحصیل، جامعه و... رو به شکل خیلی قشنگی به تصویر کشیده! :)))

[ جمعه 28 مهر‌ماه سال 1396 ] [ 11:52 ] [ مریم ]

به به! :))))

خبر خوب دارممممم...رانندگی قبول شدم! :)))

بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد! :دی

چند روزیه که روزگار داره برمیگرده بر وفق مراد...حالا نه به خاطر رانندگی (اون همین دیروز بود!) کلا کمی دارم به سمت بزرگ شدن حرکت میکنم!

مثلا قبول اشتباهات...غد بودنو دارم کنار میذارم!!!

ینی سعی نمیکنما...کلا خودش داره از سرم میفته!!!


دیروز استادم بهم فال حافظ داد(خیلی حافظو دوست داره!)

خودمونی معنی فالم این بود:

یکی تو رو میخواد ولی روش نمیشه بگه...تو هم یکم چراغ سبز نشون بده و رخ بنما!!! (اشعار حافظو نابود کردم!!!!)

خلاصه که جالب بود گفتم بگم!!! :دی

راستی چند وقت پیش اینجا گفتم حس میکنم از یه بنده خدایی خوشم اومده...خب راستش سعی کردم این علاقه رو کنار بذارم!(از ویژگی های شخص برنامه ریز اینه که وقتی یه اتفاق بیگانه سعی به مشغول کردن ذهن و پرت کردن حواسش داره، حلش کنه!!!!)

در هر حال من خیلیم تلاشی به کنار گذاشتن نکردم...ارتباطا تقریبا برای چند وقت قطع شد و منم ازین فرصت برای از یاد بردن استفاده کردم!

به نظرتون کار عجیبیه؟!

ادامه مطلبم با خیلی پستای دیگم فرق داره(من چند شخصیتی نیستما فقط الان دارم چیزایی که توی ذهنم بهشون فکر میکنم ولی به زبون نمیارمو میگم!!!!! :دی)

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر‌ماه سال 1396 ] [ 11:59 ] [ مریم ]