جل الخالق...!

مثلا یهو یکی میاد توی زندگیت...سعی میکنی کلی عوض بشی  حالت خوب بشه!

و یکهو دست بر قضا سر و کله اش دوباره پیدا بشه...اونم کاملا غیر منتظره! :/

عاغا نمیشه...

100 روز از ابراز احساسات بنده میگذره اونوقت الان حرف حسابت چیه؟! :|

آدم حس میکنه طرف سنسور داره...اصن دوربین مخفیه...تا یکی پیداش شد، اینم پیداش شد! -__-

هر چند "مریم" دیگه خیلی عوض شده...

[ یکشنبه 12 فروردین‌ماه سال 1397 ] [ 02:28 ] [ مریم ]

مگه میشه؟! :/

مثلا آخرین نفر با خبر بشی که قراره بری مسافرت! :/

تازه اونم مستقیم بهت نگن...وسط مهمونی از حرفا متوجه بشی!

خدایا ما نخواییم انقدر آدم حسابمون کنن و نظر ما رو هم بپرسن باید کیو ببینیم؟! :|

مگه میشه انقدر برای یه نفر ارزش قائل بشن؟! -__-


[ دوشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1397 ] [ 20:48 ] [ مریم ]

97

شروع سال جدیدو خیلی خیلی تبریک میگم و امیدوارم تا آخرش خیلییی خیلییی خوب و خوش باشه! ^__^

خدایا شکرت...امسال خیلی سبک شروع شده! :)))

من همچنان خل بازیا و گریه هامو دارما ولی حالم خوبه...! :دی

توی فضا و تجربیات جدیدتر قرار گرفتم! ¤__¤

[ چهارشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1397 ] [ 23:59 ] [ مریم ]

آخرین پست سالی که "هیجده" سالمه!

فکر کنم در آینده از "هیجده سالگی" خودم به عنوان روزای خیلی خاص و قشنگ یاد کنم...

اصن از الان دلتنگشم! :/

خیلی غصه خوردن(که شاید بی مورد بودن) داشت!

با خیلی چیزا روبرو شدم!

خیلی چیزای جدید دیدم و یاد گرفتم!

خیلی تفریحات قشنگی داشتم!

و...

و...

و...

امشب خبری از غر نیست...واقعا روزای قشنگی بودن!!!! :)))

(شک کردم...شاید الان حالم خوبه که دارم اینارو میگم!)

در هر حال خوبه که دارم با این حال خوب، برای مریم آینده مینویسم...

[ سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1396 ] [ 01:46 ] [ مریم ]

زنگوله ای از افکار منفی....

می‌گویند آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته. تمام روز را در پی یک روباه با اسبش می‌تاخته تا جایی که روباه از فرط خستگی نقش زمین می‌شده. بعد آن بیچاره را می‌گرفته و دور گردنش، زنگوله‌ای آویزان می‌کرده. در ‌‌نهایت هم ر‌هایش می‌کرده. 

تا اینجای داستان مشکلی نیست. درست است روباه مسافت، زیادی را دَویده، وحشت کرده، خسته هم شده، اما زنده و سالم است. هم جانش را دارد، هم دُمش را. پوستش هم سر جای خودش است. می‌ماند فقط آن زنگوله! از اینجای داستان، روباه هر جا که برود یک زنگوله توی گردنش صدا می‌کند. دیگر نمی‌تواند شکار کند، زیرا صدای آن زنگوله، شکار را فراری می‌دهد. بنابراین «گرسنه» می‌ماند. صدای زنگوله، جفتش را هم فراری می‌دهد، پس «تنها» می‌ماند. از همه بد‌تر، صدای زنگوله، خود روباه را هم «آشفته» می‌کند، «آرامش»‌اش را به هم می‌زند. دقیقا این‌‌ همان بلایی است که انسان امروزی سر ذهن پُرتَنشِ خودش می‌آورد. دنبال خودش می‌کند، خودش را اسیر توهماتش می‌کند. زنگوله‌ای از افکار منفی، دور گردنش قلاده می‌کند. بعد خودش را گول می‌زند و فکر می‌کند که آزاد است، ولی نیست. برده افکار منفی خودش شده و هر جا برود آن‌ها را با خودش می‌برد. آن هم با چه سر و صدایی، درست مثل سر و صدای تکان  دادن پشت سر هم یک زنگوله...

.

.

فک کنم بعد چند سال یه پست گذاشتم که از غرغرای خودم نیست...!

در حال مبارزه با زهرمار غرغروی درون خودمم! :)))

[ شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1396 ] [ 20:24 ] [ مریم ]

زهرمار...!

"من" و "زهرمار" درونم بدجوری با هم درگیر شدیم...!


[ جمعه 25 اسفند‌ماه سال 1396 ] [ 00:11 ] [ مریم ]

بیرون افتادگی!

حس میکنم از دنیای واقعی بیرون افتادم...

ینی کلا یه بیننده ام...

یاد آهنگ سینمای رضای یزدانی افتادم!


"دنیا شبیه سینماست، از وقتی چشم باز میکنی

رو به یه پرده ی سفید، فقط تماشا میکنی"


ولی گریه نمیکنم...

از مرحله ی زار زدن، رسیدم به بغض کردن! :))))

پیشرفت خوبیه...!

[ دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1396 ] [ 00:34 ] [ مریم ]

مرد هزار چهره

توی سریال مرد هزار چهره، مسعود شصت چی توی سکانسی که باید از خودش دفاع میکرد حرف خیلی جالبی زد...

میگفت من بی دفاعم...من فقط اشتباهی بودم!


در مورد اکثر اشتباهاتم فقط همینو میتونم بگم "من اشتباهی بودم"


شاید هر کسی که سنش ازم بیشتره یا تجربیات بیشتری داره، بگه این هنوز مشکلات زندگی رو به خودش ندیده و اینجوری بهم ریختست...

شاید این فکر پیش بیاد که چقدر جو زده شده...پس این دختر کی میخواد بزرگ بشه؟!

و خیلی شاید دیگه...

ولی واقعا اذیتم...شاید کم ظرفیتم...

.

.

میدونم ژانر وبلاگم خیلی چس ناله شده! :/

×__×

[ جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1396 ] [ 01:21 ] [ مریم ]

امید واهی

فکر کنم گاهی وقتا برای راحتتر زندگی کردن، "امید واهی" لازم باشه...

گاهی باید خودمونو بزنیم به نفهمی...!

.

.

T__T

[ چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1396 ] [ 22:00 ] [ مریم ]

هوووووف...!

مریم یه کامنت گذاشته دیگه چرا انقدر گریه میکنی؟! T__T


[ سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1396 ] [ 13:50 ] [ مریم ]