X
تبلیغات
رایتل

که چی؟!

که چی بعضی وقتا به آینده فکر میکنم؟! -_-

خوبه که به فکر باشم ولی نه اینقدر که نفهمم حالم داره چجوری میگذره...

بعضی وقتا پر از انرژی منفی میشم...یه بخشش به خاطر آیندس! یه بخشش به خاطر آدمایی که اگه توی زندگیم نبودن حالم خیلی بهتر بود!!!

من موندم ما آدما اینهمه اتفاقای خوبو مثل آب خوردن فراموش میکنیم اونوقت نمیتونیم از شر فکر چندتا دونه اتفاق ناخوشایند زندگیمون خلاص بشیم...!

ما آدما واقعا عجیبیم!

یه سریال جدید دیدم...

اسمش گابلینه!!! سریالش تا همین پریشب در حال پخش بود ولی بالاخره تموم شد!!!

در کنار احساسی بودنش چیزای زیادی میشه ازش یاد گرفت!

در مورد زندگی یه جن و یه فرشته ی مرگه!


چقد خوبه که اینجا هست...!

[ دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1395 ] [ 19:43 ] [ مریم ]

هوووووفففففف!!!!

چقد زمان زود میگذره...باورم نمیشه الان بهمن شده...یه روزی من مدرسه میرفتم و همش مننظر بودم تموم شه! الان دارم میشم دانشجوی ترم دو!!!!

بیکاریم سخته ها...!!!

همش دارم میخوابم!!!

البته اصلا دلم نمیخواد که ترم جدید شروع بشه ولی خب ازین بی مصرف بودن هم خسته شدم!

اصلا نمیدونم از زندگی چی میخوام! :/

مریم جان با خودت چند چندی؟!

 دلم یه سرگرمی گروهی میخواد...یه سرگرمی ای که هدف داشته باشه، مفید باشه!

چرا همیشه یه گوشه ی قضیه ی میلنگه؟!

دیروز تا چشمامو باز کردم خبر رسید که ساختمون پلاسکو ریخت!

خیلی بد بود...واقعا حالمو گرفت...نمیتونم بگم اگه مردم واینمیستادن به عکس انداختن و فیلم گرفتن شاید این فاجعه پیش نمیومد!!!

انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن که یه سری آدم قربانی این ماجرا بشن!

شاید فقط تردد بیجای مردم مشکل این اتفاق نبود!

البته درصد زیادی مربوط به همین مردم بود ولی خب اگه آتش نشانی کشورمونم مجهز تر بود خسارتا کمتر بود...خب آتیش سوزی توی اون ارتفاعو که نباید نیروی انسانی خاموش کنه!!!

اصن نمیدونم...از دیروز تا حالا از چند زاویه به این قضیه نگاه کردم و هر کسی یه جورایی سر این اتفاق به نظرم مقصر اومده!

دلم گرفت ازینکه ما آدما موقع بلا و مصیبت یاد خدا میفتیم!!

هر کسی یه پست توی اینستاگرامش گذاشته بود و میگفت دعا کنید!

یه سریا به عالم و آدم فحش داده بودن و گفته بودن یه سریا باید استعفا بدن!

یه سریا کل تاریخو زیر پا گذاشته بودن و میگفتن اگه الان مملکت دست فلانی بود اینجوری نمیشد!!

یه سریا نگران گرون شدن لباس برای عیدشون بودن!

عکسای مختلف...هشتگای مختلف...کپشنای مختلف!

خلاصه که کلی آدم با افکار کاملا متفاوت از هم به این قضیه نگاه کرده بودن!

آخرشم یه سری نیروی همیشه مظلوم قربانی شدن به خاطر یه سریای دیگه به فکر منافع و سرگرمی خودشون بودن!

چقد حرف زدم...همشم بی مورد بود!!!

یکی نیست بگه آخه مریم جان تو وقتی خودتم نمیتونی سر این مسئله دردی رو دوا کنی چرا میای اینجا و کلی نظریه میدی؟!

بهتره برم تا بیشتر ازین با خودم درگیر نشدم! -_-

[ جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1395 ] [ 19:25 ] [ مریم ]

درس باید اینجوری باشه...

دیشب نشستم به خوندن جزوم برای امتحان!(تا حالا نخونده بودمش! ^_^)

در مورد آیین تائوییسم توی چین حرف زده بود!!!

ینی بحث در مورد نقاشیای چینی بود که توی نقاشیاشون همونقدر که قسمتای نقاشی شده اهمیت داره، قسمتای سفید کاغذم اهمیت داره!

حالا دلیلش چیه؟!

به خاطر تاثیر مذهب تائوییسم بوده که عقیده داشتن اگه چیزی بخواد معنی داشته باشه، باید متضادش هم وجود داشته باشه!

اگه اون فضاهای خالی نباشن ما نمیتونیم فضاهای نقاشی شده رو درک کنیم!

اگه غم نباشه ما نمیتونیم خوشحالی رو درک کنیم!

اگه این عقیده رو قبول کنیم از سختیا و ناراحتیا گله نمیکنیم...

خیلی خیلی زیاد به اعتقادات کشورای خاور دور علاقه دارم و گاهی اوقات دلم میخواست توی این کشورا زندگی کنم!(البته صد ها سال قبل!)

[ شنبه 11 دی‌ماه سال 1395 ] [ 15:00 ] [ مریم ]

دور...

همه چی خیلی دور شده...

فقط نه از نظر مسافت!

در حال حاضر خیلی چیزا جلوی چشمم هستن ولی دورن!

دور دور...

خیلی عجیبه! :/


[ چهارشنبه 1 دی‌ماه سال 1395 ] [ 22:02 ] [ مریم ]

خیلی نمونده ها...

کارام بیشترشون انجام شده ولی همین یه ذره هم که مونده رو دیگه زورم میاد انجام بدم! :/

ظرفیتم تموم شده...!

خخخخخخ باید باتریمو عوض کنم وگرنه تا چند دقیقه ی دیگه از کار میفتم!

دیروز داشتم به آبجیم میگفتم که بعضی وقتا حسرت آدمایی رو میخورم که دنیاشون کوچیکه...!

خب صد در صد دنیای کوچیک هدفاشم کوچیکتره و اون فرد راحتتر میتونه با زندگی کنار بیاد و اینجوری کمتر حس ناکامی و حسرت داره!

دقیقا چند دقیقه بعد از این حرفم اون فردی که داشتم در موردش به خواهر جان میگفتم بهم پیام داد و گفت مریم بهت حسودیم میشه!

اون لحطه نفهمیدم که زندگی من باحالتره یا زندگی اون؟!

درسته که من خیلی آدم ایده آلی برای بعضی از آدما به نظر میام که با برنامه ریزی به همه چی زندگیش میرسه ولی گاهی اوقات خودم خیلی احساس پوچی میکنم!!!

حس میکنم دیگه الان آخر دنیاست و کم کم باید تیتراژ پایان شروع بشه...با یه آهنگ خوب...شاید playground...

این دفعه میخواستم پستم کوتاه باشه ولی  نسبت به اون چیزی که فکر میکرد طولانی شد!

تو گروه تلگرام تئاتر دانشگاه رفتم نوشتم چرا غذای دوشنبه رزرو نمیشه؟! من کباب دوست دارم!

خیلی ضایع شدم...فکر میکردم جمعشون خودمونی تر ازین حرفاست!!!

دوستم اومد پی ویمو گفت لعنتی تو تا حالا اونجا نه سلام کردی و نه چیزی گفتی اونوقت یه کاره رفتی اینو نوشتی؟! :/

خلاصه که ضایع شدم اما برام مهم نیست! ^_^

[ شنبه 27 آذر‌ماه سال 1395 ] [ 10:59 ] [ مریم ]

طبیعیه؟!

به زبون آوردن حال این چند وقتم خیلی سخت شده...!

بی حوصله شدم...گاهی وقتا حوصله ی آدما رو ندارم!

گاهی وقتا حوصله ی کارایی که همیشه با علاقه دنبالشون بودم!!!

یکسره دارم دنبال دلیلش میگردم...!!!

یه چیز دیگه ای که هست هرروز دارم از دیروزم دلنازک تر میشم!

مگه آدما هر چی بزرگتر میشن، محکمتر نمیشن؟!

مگه هر چی میگذره بیشتر حرف برای زدن با دیگران ندارن؟!

هنوزم با آدما میگم و میخندم...زندگیمو دارم پیش میبرم و با برنامه هستم ولی گاهی اوقات، یه دفعه ای بدون دلیل ساکت میشم!!!(توی بعضی موارد تا مرز اومدن اشکامم میرم!)

با اینکه هیچ مشکلی توی زندگی الانم نیست و همه چیز خوبه ولی ازین چیزا(که شاید بی اهمیت باشن) میترسم!

خلاصه که مریم دیوونه شده! ^_^

........................................

هفته ی پیش توی روز تولد آبجیم گوشیم گم شد!

کل دانشگاه رو گشتم و گریه و غصه و اینا!!!!!

آخر سر فهمیدم دست دوستم مونده  اونم داشت میرفت خونه...مجبور شدم برم کلی توی انقلاب منتظرش بمونم تا بیارش!!!

ینی اگه من ساعت 4:30 قرار بود برسم خونه، ساعت 6:45 رسیدم خونه!!! :/

توی عکسای تولدش شبیه پاندا شده بودم اینقدر که گریه کردم! :|

آجی شقایق شرمنده! :(

این آخر ترمم که دیگه حال خوش برامون نذاشته...ینی پشت سر هم دارم کار انجام میدم!

دلم برای سازم تنگ شده! :/

دلم برای اینجا هم تنگ شده! :/

اصلا دلم برای مریم تنگ شده...مریم سرخوش! :/

خل شدم رفت!

برم تا ازین بیشتر چرت و پرت نگفتم! ^_^

[ جمعه 26 آذر‌ماه سال 1395 ] [ 15:42 ] [ مریم ]

...

توی دورانی دارم به سر میبرم که یکسره میخوام حواسمو جمع کنم...

نسبت به هر چیزی!!

آدما...حرفا...رفتارا...اتفاقا...خودم!!!

خیلی خوبه ها اما یکمی جو خسته کننده ای داره!!!

چجوری بگم؟!

جوری شدم که به بهونه ی ضربه نخوردن حتی خیلی وقتا ترجیح میدم که تنها باشم!!!

شاید به خاطر اینه که ترسیدم...آره من ترسیدم!

نکنه آدمای پرحاشیه بیان توی زندگیم؟!

نکنه توی راهی قرار بگیرم که بهش متعلق نباشم؟!

خوبه که نگرانما ولی یکسره دارم پای این نگرانی و آینده نگری میسوزم!!!

درسته که در حال حاضر میخندم و از زندگی راضیم و خدا رو شکر چیزی کم نیست اما مغزم خیلی میخواد فکر کنه!!!

گاهی اوقات خسته ام میکنه!

.
.
این نوشته های بالا رو میخواستم 14 آبان  اینجا بگم ولی  به دلیل کمبود وقت فقط نوشتمشون و اینجا نذاشتم!!!
امروز که چشمم بهشون افتاد فهمیدم که گذر زمان خیلی چیزا رو عوض میکنه...!!
از 14 آبان تا حالا  عوض شدم...شایدم این حالم برام تبدیل به عادت شده!
در هر صورت ترسم کم شده! ^_^
و هر روز دارم قدر دان تر میشم!!!
قدر تک تک لبخندام...قدر آدمای دور و برم!
گاهی اوقات تصور اینکه ممکن بودخیلی اتفاقای بدی بیفته ولی نیفتاد باعث دلگرمی میشه!
همیشه یه گزینه ی بدتری هم هست که ممکنه رخ بده!
هوا خیلی کثیف شده...دو-سه روز پیش نزدیک بود از شدت سرگیجه بخورم زمین!!!
حتی توی خونه هم سر درد دارم!!
و در آخر به کمبود وقت دچار شدم...خیلی کارا رو دوست دارم همزمان با کارای دیگه ای که دارم انجام میدم، انجام بدم ولی وقت نمیشه و مجبورم کارا رو بر اساس الویتشون انجام بدم که گاهی اوقات خیلی از علاقه مندیام از برنامه ریزیام حذف میشن!!!
میگن ترم اول اینجوریه!!!(که وقت کم میاد!)
ببینیم بعدا شاید بهتر بشه!
وایییییییی من عاشق همینه که هستم!!! آخه چرا اینقدر اینجا خوبه؟!
اگه یه روزی اینجا نباشه فکر کنم نصف وجودم از بین میره!!! T_T
[ جمعه 28 آبان‌ماه سال 1395 ] [ 17:39 ] [ مریم ]