X
تبلیغات
رایتل

خاله مریم :))))))

دیروز اولین جلسه ای بود که رفتم مهد کودک!!!

شروع خوبی بود...البته فکرشو میکردم که با روش داستان تعریف کردن بتونم بچه ها رو جذب تصویرسازی کنم! :)))

اینقدر از دستشون خندیدم که حد نداشت...

یه سریاشون بیش فعال بودن و یه سریا برعکس!!!

یکی هست که یکسره گریه میکنه ولی باهوشه!

یکیم هست که بیش فعاله و یکسره با مداد سیاه خط خطی میکرد و میگفت جادست!!!

کاراشون عالی بود...اصلا روح و روانم شاد شد!!! :))))

آخر سرم که میخواستم برم مربیشون بهشون گفت که ازم تشکر کنن و همشون با هم(با ریتم شل بچه ها) گفتن: خاله مریم خسته نباشی!

بچه ها فوق العادن! ^_^

.

.

کسی میدونه اونایی که با اسپری گند میزنن به دیوارای شهر، هدفشون چیه؟! :/

من روی تمیزی شهر خیلی حساسم واقعا لجم میگیره! :|

[ پنج‌شنبه 15 تیر‌ماه سال 1396 ] [ 10:50 ] [ مریم ]

فرزندان بهروز و محسن

دیروز رفتیم خونه ی سارا اینا!!!!

نمیدونم اینجا گفتم که الان آبجیامونم توی جمع دوستیمون هستن یا نه؟!

در هر حال آبجیامونم الان توی جمع دوستیمونن!!

حس میکنم آدمایی که چنین دوستایی دارن، نعمت خیلی بزرگی دارن که البته گاهی اوقات  ازش بی خبرن!

ما چهارتا واقعا سرخوشیم...!

توی جمعمون هر کسی همیشه یه سری دغدغه ی خنده دار داره!!!

یه روز یکیمونو جو میگیره و دنبال کاره...یه روز برای یکیمون(البته بیشتر خواهر بزرگا) خواستگار پیدا میشه...یه روز داریم بافتنی میبافیم...یه روز فیلم ترسناک میبینیم و حتی گاهی اوقات وسط جمعمون که داریم حرف میزنیم یکیمون میگیره میخوابه یا یکیمون داره درس میخونه یا حتی یکیمون پا میشه میره حموم! :/

یه روزاییم هست که از مشکلاتمون میگیم و به زندگی  دری وری میگیم! :)))

یه وقتاییم که شب پیش همیم فیلم میبینیم و زار زار گریه میکنیم!!!

و حتی بوده روزایی که سارا منو رسوا کرده! :/

کلا کار سارا رسوا کردنه! ^_^

تمام افتخارمونم اینه که توی دورهمیامون لباس کی خونگی ترباشه و هر کی لباسش گل گلی تر باشه شاختره!

در کل خیلی جمع عجیبیه...اینجا خیلی از چیزاشو نگفتم! O_o

سارا هم یه داداش داره کلا با ما بزرگ شده...دیگه بچه ای که زیر دست ما بزرگ بشه عجوبه ای میشه!!!

عنوان پستمم، اسم گروهیه که دیشب توی تلگرام 5 نفری زدیم!

تازه بابای من و عمو محسنم عین سیبین که از وسط نصف شدن...به شکل عجیبی این دو تا یه جور رفتار میکنن!

[ سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1396 ] [ 11:40 ] [ مریم ]

آیا کمی بزرگ شده ام؟!

رفتیم برای اون کلاس بازیگری و نزدیک نیم ساعت منتظر بودیم و داشتیم تمرین بقیه رو میدیدیم!

حوصله ندارم از جو اونجا صحبت کنم ولی کلا جو خیلی چرتی بود!!!

من نمیدونم مردم فکر میکنن دیگران خرن؟!

به لطف آبجیم میدونستم که محیط آموزش تئاتر و بازیگری چجوریاست و اینجایی که ما رفتیم اصلا بهش نمیومد اون محیط باشه! :/

خلاصه که بدون تست دادن بلند شدیم از اونجا رفتیم!

[ دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1396 ] [ 01:17 ] [ مریم ]

در ادامه ی توصیف حال خوب این چند وقت...

امروز بعد از یه ماه و چند روز رفتیم کافه اوریانت...

مثل همیشه عالی...اونجا همیشه حرف برای گفتن هست و همیشه فضای مثبت وجود داره! ♡_♡

حساب کردیم، حدودا یک میلیون و دویست-سیصد تومن تا حالا توی این کافه پول خرج کردیم! O_o

واقعا زیاده...ولی نمیدونم چرا پشیمون نیستم! :)))

.

.

برعکس اینکه فکر میکردم برنامه ریزیام پیش نمیرن ولی تا الان خیلیاشون اتفاق افتادن و امیدوارم تداوم داشته باشن!

در مورد اون کارگاه بازیگریم گفتن فردا بریم تست بدیم و من بدون هیچ اطلاعی میخوام برم اونجا!!!! :/

قبول شدن یا نشدنش مهم نیست ولی تجربش مهمه!

بازیگری رو دوست دارم با اینکه میدونم اکثرا محیط سالمی نداره...به خصوص برای آدم خیلی خیلی حد و مرز داری مثل من!

اما گاهی اوقات یه سری چیزا هستن که آدم فقط با شنیدن نمیتونه قبولشون کنه و باید ببینه وگرنه تا آخر عمر فکر میکنه چیزی غیر از اونیه که همه میگن!(شایدم واقعا چیزی غیر از اون باشه!)

طبیعتا بابام خیلی مایل نبود که اجازه بده...حتی الانشم جوری حرف میزنه که کاملا مشخصه که مخالفه؛ مثلا این جمله رو میگه "خودت میدونی بابا!!!!!"

و یا صحبتایی میکنه که متاسفانه خیلی روی من تاثیر میذاره؛ مثلا میگه "چرا اینقدر ازین شاخه به اون شاخه میپری؟!"

میگه تو میتونستی رشته ی تجربی هم ازون اول بری ولی نرفتی...اینو میذاره به عنوان یکی از اتفاقای زندگیم که نرفتم سراغش و ازین شاخه به اون شاخه کردم در صورتی که من هیچوقت قصد رفتن به دبیرستان نداشتم و فقط دبیرستان نمونه دولتی قبول شدم!!!

یا میگه یه زمان دنبال موسیقی بودی ولی آخرش رفتی گرافیک! :/

و من هرچقدر میگم که برای هنرستان موسیقی رفتن دیر اقدام کردیم، نمیخواد گوش بده...حالا خوبه بازم تا جایی که تونستم موسیقی رو دنبال کردم و هنوزم دارم دنبال میکنم!

میدونم که نگرانمه...ولی کاش جوری صحبت نمیکرد که من خودمو ضعیف ببینم یا واقعا فکر کنم آدم بیخودیم!

و همچنین میدونم که اینارو میگه که من توقعمو از خودم بیشتر کنم تا بتونم بیشتر هم پیشرفت کنم ولی متاسفانه تا الان این حرفا فقط باعث شده که من خودمو برای خیلی از کارها کم ببینم!

با همه ی اینا در مورد این کلاس بازیگری قصدم جدی نیست...از همون اولش دل نبستم به دلیل همون چارچوبایی که دارم!!!

.

.

از حرفام به نظر میاد عصبانی باشم ولی عصبانی نیستم! :)))

[ شنبه 10 تیر‌ماه سال 1396 ] [ 23:02 ] [ مریم ]

اینقدر تغییر؟!

الان یکی از پستای وبلاگم به اسم "هر چی فکر کردم عنوانی پیدا نشد...!" رو خوندم!

چقدر یه زمان اوضاع و احوالم بهم ریخته بوده ها!!!!!

چقدر تغییرو  تحول...

*_*

[ پنج‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1396 ] [ 16:12 ] [ مریم ]

فکر کنم یه دور مردم...

دیروز از صبح ناخوش بودم ولی رفتیم بیرون و منم سعی میکردم بی اهمیت باشم!

گذشت و گذشت و گذشت تا ساعت  هفت و نیم هشت شد و واقعا حالم بد بود و حالت تهوع داشتم!!!

هیچی دیگه با گریه دو قاشق غذا خوردم و حاضر شدیم بریم دکتر!!!

قبل ازینکه برسیم به درمانگاه حالت تهوعه کار خودشو کرد!!!

حس کردم بهتر شدم و گفتم نریم دکتر!

یه ذره توی ماشین بودیم و رفتیم سراغ میوه خریدن که دوباره حالم بد شد!!!

ینی کلا دیشب توی جوبای محلمون بودم!!!!

اومدیم خونه و فکر میکردم که دیگه کاملا خوب شدم ولی بازم حالم بد شد!!!

واقعا حس میکردم که طی این سه بار که حالم بد شد جونم در اومد!!!!!

منم هروقت حالم بد میشه نصف شبا بلند میشم هذیون میگم و بنده خدا آبجیم باید بهم گوش بده!(باز خوبه مثل همیشه فیلم نگرفت یا صدامو ضبط نکرد! فکر کنم الان یه آرشیو فیلم و عکس و ویس از من داره!)

خلاصه که خدایا شکرت که الان خوبم!!!! :))))

.

.

پسرخالم کارنامه ی شوهرخالمو(دانشجوی تاسیساته) گذاشته بود توی پیجش، مثل کارنامه ی کلاس اولیا پر 20 بود!!!!! :/

واقعا هنوزم دود از کنده بلند میشه!

[ پنج‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1396 ] [ 12:39 ] [ مریم ]

سوسک سیاه

همون دیشب که ماه رمضون تموم شد، دلم براش تنگ شد!

قدیما دیرتر دلتنگ میشدم!

.

.

یه ماه و خورده ای دیگه همینه که هست "6 ساله" میشه!

هیچوقت اسمشو عوض نکردم...فکر کنم تا آخرشم همین بمونه!!!

"سوسک سیاه"

روزی که داشتیم وبلاگ درست میکردیم هر آدرسی که میزدیم تا حالا ساخته شده بود!!!!

در نهایت گفتم اصن اسمشو بذاریم سوسک سیاه (نمیدونم ازشانس خوبم یا بدم!) وبلاگی به آدرس ساخته نشده بود! -_-

خلاصه که اینطووووور....چقد زود گذشت!

یه روزایی وقتی که دانشگاه راه میرفتم، باورم نمیشد که تا این مرحله از زندگیم رسیدم!


[ دوشنبه 5 تیر‌ماه سال 1396 ] [ 12:21 ] [ مریم ]