X
تبلیغات
رایتل

خانواده

طی کنار گذاشتن یکسری از ویژگیام چند وقتیه که به چیز جدیدی پی بردم...

اونم صمیمیت خونوادمونه!!!

قبلنم ازش خبر داشتم ولی الان خیلی بیشتر...

من و آبجیم و مامانم و بابام خیلی بیشتر از یه سری از خونواده های دیگه با هم راحتیم...

دیشب خیلی خوب بود...اینقدر با هم شاد بودیم که لبخند از روی لبم کنار نمیرفت!!!

یه زمانی آدمایی رو میشناختم که کلا با خونوادشون قهر بودن و حس میکردن با بی محلی کردن بهشون، دارن اونا رو تنبیه میکنن!

به نظر من این افراد فقط دارن وقت لذت بردن از وجود خونوادشونو از دست میدن!!!

حتی اسم خونواده باعث میشه که آدمای سو استفاده گر نتونن نزدیک آدم بشن و از دونستن اینکه چند نفر مثل کوه پشت آدم هستن، بترسن!!!

خلاصه که تا همین الان اگه تا حالا بد رفتاری ای نسبت به خونوادم داشتم رو نسبت میدم به "مریم بد" و اون فرد من نبودم!!!!

هرچند حس میکنم هر چی داره زمان میگذره، بیشتر یاد میگیرم با هر کسی چطوری رفتار کنم! :)

خلاصه که خدایا خوشیای آدما رو بهشون نشون بده و نذار دیر بهشون برسن! ^_^

[ دوشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1396 ] [ 15:56 ] [ مریم ]

"_"

گشنگی سخت است...!

نمره های دانشگاه دارن دونه دونه میان...خدا رو شکر تا الان راضی بودم...امیدوارم امتحان عمومیا خرابش نکنن!

البته مهم نیست...نمره مهم  نیست!!!

اینجوری نیست که از نمره ی خوب خوشحال نشم ولی خیلی خودمو درگیر نمره ی پایین نمیکنم!!!

ترم اول یه استادی توی ژوژمان بهم گفت من باهات موافقم...قبولت دارم!

چند روز بعد سایت دانشگاهو باز کردم و دیدم بهم 17 داده...بالاترین نمره ای بود که داده بود!!(متاسفانه با گروهمون دچار مشکل شده بود و کمی لج کرد! کسی نتونست نمره ی بالا ازش بگیره!)

اصلا ناراحت نشدم و فقط به این فکر کردم که استاده ازم راضی بوده  و حتما پیشرفتی در کار بوده! :)

.

.

دیشب یه سریال تموم کردم...جنایی پلیسی بود!!!

به شکل ترسناکی آدما کشته میشدن!

پرونده های فیلمش بر اساس واقعیت بودن...! :/

خدا رو شکر که تو ایران فقط پرونده های اختلاس داریم!

[ شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1396 ] [ 16:52 ] [ مریم ]

وا حیرتا از این همه جرئت!

چند روزیه فکرم در مورد یه قضیه ای فکر مشغوله!!!

در مورد خودم نیست...

در مورد بعضی از آدماس که در حال حاضر یکیشون دور و بر من وجود داره!!!

آدمایی که خیلی راحت حس خودشونو ابراز میکنن!!

هر حسی...از جمله عشق!!

آدمای عجیب و غریبی نیستن ولی ازونجایی که من مثل اونا نیستم برام عجیبن!!!

به خصوص که این حس بخواد خیلی متفاوت باشه...ولی خیلی راحت و بدون هیچ ترس و واهمه ای به همون شخص مورد نظر ابرازش میکنن...یه جورایی خیلی اهمیت نمیدن که دیگران متوجه بشن...اهمیتی نمیدن که پس زده بشن!!!

یا حتی روند عادی زندگیشونو خیلی راحت  بدون هیچ نگرانی ای تغییر میدن!!!

من به جای اون آدم نگران شدم...حتی فکر کردن بهش هم برام ترسناکه!!!

به خصوص که متوجه شدم دیگران در موردش چی فکر میکنن!

خلاصه که میدونم توی این مورد من آدم نگران و شاید ترسویی هستم...

ولی حتی اگه بخوام صفت ترسو بودنو یدک بکشم، ترجیحم اینه که اینقدر بدون فکر و بدون آینده نگری هر کاری رو نکنم...

به خصوص که مردم یه طوری شدن...طور بد طوری شدن!

دوست دارم ببینم آخر این ماجرا چی میشه! *_*

[ سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1396 ] [ 20:35 ] [ مریم ]

این یه هفته ی ترسناک...! ^_^

این هفته داره به خوبی و خوشی میگذره!!

خیلی تحویل کارا و امتحانا پشت سر هم افتاده بودن!

البته این هفته که تموم بشه بازم سه تا از امتحانا میمونن!!!

بازم خوبه...

ماه رمضونم اومد! 

بازم سریال دیدنا با آبجی جان شروع شد...البته دیگه پیشرفت کردیم...وقتی که ماه رمضونم نیست عین خوره میبینیم!

گاهی وقتا دلم میخواد تو همین دوران بمونم...کیف میده!!!

وقتی که به بزرگ شدن و وظایفی که باید به دوش بکمشون فکر میکنم، کم میارم...شایدم هر چیزی توی دوره ی خودش راحت باشه و الان وقت فکر کردن بهشون نیست!!!

[ سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1396 ] [ 20:34 ] [ مریم ]

☆_☆

برای یه سری از تغییراتم خوشحالم...!

امروز که با آبجی جان حرف میزدم به خیلیاشون پی بردم!!!

اصلا گذشت زمان خیلی خوبه! :)

پس فردا هم که ماه رمضونه!!!! ^_^

ازونجایی که چند ساله برای ماه رمضون برنامه های خوبی دارم، نگران نیستم! 

ولی تا یه ماه یه سری از برنامه ها کنسله...!

بازم خوبه...تنوع خوبه!

امروز برای آخرین بار رفتیم به اون کافه ی جادویی...اصلا اینجا فوق العادس!

هروقت که میرم هیچ فکر منفی ای سراغم نمیاد!!!

اونجا همه چیز خوبه...تنها جاییه که اون فضای ایده آل توی ذهنم واقعی میشه! :)

البته چند وقتیه که همه چی خوبه...ینی همیشه همه چی خوب بود و این من بودم که حواسم نبود!

مریم الان عالیه...فقط یه سری تغییرات دیگه مونده که به زودی سعی میکنم ایجادشون کنم!

[ پنج‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1396 ] [ 19:01 ] [ مریم ]

~_~

نمیدونم دعا کنم زودتر زمان بگذره تا ژوژمانا و امتحانا تموم بشه یا دعا کنم زمان نگذره و ماه رمضون نیاد! ×_×

ماه رمضون خوبه ها ولی به شرطی که آدم کار نداشته باشه...

همش منتظرم...نمیدونم منتظر چی؟!

خیلی وقتا حس میکنم دارم زمانو میگذرونم تا یه اتفاقی پیش بیاد!

دوباره یه سری تصمیم به تغییر گرفتم البته با یه تفاوت...قبلنا وقتی که چنین تصمیمی میگرفتم، تا یه هفته ی اول موفق بودم ولی این دفعه از روز اولش نا موفق بودم...حتی شاید نسبت به حالت عادیم، پسرفت هم کردم! ^_^

[ دوشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1396 ] [ 18:09 ] [ مریم ]

اولین مهر انتخابات!!!

فردا شناسنامه ام اولین مهر انتخاباتو میگیره! :)

خیلی هیجان انگیزه...

حس میکنم تا یکشنبه از انتظار و استرس دیوونه بشم!!!

هیجده سالگیم حس عجیبی داره ها!!!! ^_^

تازه گواهینامه رو بگو...همین مونده من راننده هم بشم! ¤_¤

.

.

آخر ترمه و حسابی کار ریخته رو سرم!!!

اینقدر حسابشون از دستم در رفته که یادداشتشون میکنم تا یه وقت چیزیشون از قلم نیفته!!! -_-

[ پنج‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ] [ 19:34 ] [ مریم ]