X
تبلیغات
رایتل

همینه که هست...

باور کن زندگی همین امروزه...

درس باید اینجوری باشه...

دیشب نشستم به خوندن جزوم برای امتحان!(تا حالا نخونده بودمش! ^_^)

در مورد آیین تائوییسم توی چین حرف زده بود!!!

ینی بحث در مورد نقاشیای چینی بود که توی نقاشیاشون همونقدر که قسمتای نقاشی شده اهمیت داره، قسمتای سفید کاغذم اهمیت داره!

حالا دلیلش چیه؟!

به خاطر تاثیر مذهب تائوییسم بوده که عقیده داشتن اگه چیزی بخواد معنی داشته باشه، باید متضادش هم وجود داشته باشه!

اگه اون فضاهای خالی نباشن ما نمیتونیم فضاهای نقاشی شده رو درک کنیم!

اگه غم نباشه ما نمیتونیم خوشحالی رو درک کنیم!

اگه این عقیده رو قبول کنیم از سختیا و ناراحتیا گله نمیکنیم...

خیلی خیلی زیاد به اعتقادات کشورای خاور دور علاقه دارم و گاهی اوقات دلم میخواست توی این کشورا زندگی کنم!(البته صد ها سال قبل!)

[ شنبه 11 دی‌ماه سال 1395 ] [ 15:00 ] [ مریم ]

[ 1 دیدگاه ]

دور...

همه چی خیلی دور شده...

فقط نه از نظر مسافت!

در حال حاضر خیلی چیزا جلوی چشمم هستن ولی دورن!

دور دور...

خیلی عجیبه! :/


[ چهارشنبه 1 دی‌ماه سال 1395 ] [ 22:02 ] [ مریم ]

[ 2 دیدگاه ]

خیلی نمونده ها...

کارام بیشترشون انجام شده ولی همین یه ذره هم که مونده رو دیگه زورم میاد انجام بدم! :/

ظرفیتم تموم شده...!

خخخخخخ باید باتریمو عوض کنم وگرنه تا چند دقیقه ی دیگه از کار میفتم!

دیروز داشتم به آبجیم میگفتم که بعضی وقتا حسرت آدمایی رو میخورم که دنیاشون کوچیکه...!

خب صد در صد دنیای کوچیک هدفاشم کوچیکتره و اون فرد راحتتر میتونه با زندگی کنار بیاد و اینجوری کمتر حس ناکامی و حسرت داره!

دقیقا چند دقیقه بعد از این حرفم اون فردی که داشتم در موردش به خواهر جان میگفتم بهم پیام داد و گفت مریم بهت حسودیم میشه!

اون لحطه نفهمیدم که زندگی من باحالتره یا زندگی اون؟!

درسته که من خیلی آدم ایده آلی برای بعضی از آدما به نظر میام که با برنامه ریزی به همه چی زندگیش میرسه ولی گاهی اوقات خودم خیلی احساس پوچی میکنم!!!

حس میکنم دیگه الان آخر دنیاست و کم کم باید تیتراژ پایان شروع بشه...با یه آهنگ خوب...شاید playground...

این دفعه میخواستم پستم کوتاه باشه ولی  نسبت به اون چیزی که فکر میکرد طولانی شد!

تو گروه تلگرام تئاتر دانشگاه رفتم نوشتم چرا غذای دوشنبه رزرو نمیشه؟! من کباب دوست دارم!

خیلی ضایع شدم...فکر میکردم جمعشون خودمونی تر ازین حرفاست!!!

دوستم اومد پی ویمو گفت لعنتی تو تا حالا اونجا نه سلام کردی و نه چیزی گفتی اونوقت یه کاره رفتی اینو نوشتی؟! :/

خلاصه که ضایع شدم اما برام مهم نیست! ^_^

[ شنبه 27 آذر‌ماه سال 1395 ] [ 10:59 ] [ مریم ]

[ 3 دیدگاه ]

طبیعیه؟!

به زبون آوردن حال این چند وقتم خیلی سخت شده...!

بی حوصله شدم...گاهی وقتا حوصله ی آدما رو ندارم!

گاهی وقتا حوصله ی کارایی که همیشه با علاقه دنبالشون بودم!!!

یکسره دارم دنبال دلیلش میگردم...!!!

یه چیز دیگه ای که هست هرروز دارم از دیروزم دلنازک تر میشم!

مگه آدما هر چی بزرگتر میشن، محکمتر نمیشن؟!

مگه هر چی میگذره بیشتر حرف برای زدن با دیگران ندارن؟!

هنوزم با آدما میگم و میخندم...زندگیمو دارم پیش میبرم و با برنامه هستم ولی گاهی اوقات، یه دفعه ای بدون دلیل ساکت میشم!!!(توی بعضی موارد تا مرز اومدن اشکامم میرم!)

با اینکه هیچ مشکلی توی زندگی الانم نیست و همه چیز خوبه ولی ازین چیزا(که شاید بی اهمیت باشن) میترسم!

خلاصه که مریم دیوونه شده! ^_^

........................................

هفته ی پیش توی روز تولد آبجیم گوشیم گم شد!

کل دانشگاه رو گشتم و گریه و غصه و اینا!!!!!

آخر سر فهمیدم دست دوستم مونده  اونم داشت میرفت خونه...مجبور شدم برم کلی توی انقلاب منتظرش بمونم تا بیارش!!!

ینی اگه من ساعت 4:30 قرار بود برسم خونه، ساعت 6:45 رسیدم خونه!!! :/

توی عکسای تولدش شبیه پاندا شده بودم اینقدر که گریه کردم! :|

آجی شقایق شرمنده! :(

این آخر ترمم که دیگه حال خوش برامون نذاشته...ینی پشت سر هم دارم کار انجام میدم!

دلم برای سازم تنگ شده! :/

دلم برای اینجا هم تنگ شده! :/

اصلا دلم برای مریم تنگ شده...مریم سرخوش! :/

خل شدم رفت!

برم تا ازین بیشتر چرت و پرت نگفتم! ^_^

[ جمعه 26 آذر‌ماه سال 1395 ] [ 15:42 ] [ مریم ]

[ 1 دیدگاه ]

...

توی دورانی دارم به سر میبرم که یکسره میخوام حواسمو جمع کنم...

نسبت به هر چیزی!!

آدما...حرفا...رفتارا...اتفاقا...خودم!!!

خیلی خوبه ها اما یکمی جو خسته کننده ای داره!!!

چجوری بگم؟!

جوری شدم که به بهونه ی ضربه نخوردن حتی خیلی وقتا ترجیح میدم که تنها باشم!!!

شاید به خاطر اینه که ترسیدم...آره من ترسیدم!

نکنه آدمای پرحاشیه بیان توی زندگیم؟!

نکنه توی راهی قرار بگیرم که بهش متعلق نباشم؟!

خوبه که نگرانما ولی یکسره دارم پای این نگرانی و آینده نگری میسوزم!!!

درسته که در حال حاضر میخندم و از زندگی راضیم و خدا رو شکر چیزی کم نیست اما مغزم خیلی میخواد فکر کنه!!!

گاهی اوقات خسته ام میکنه!

.
.
این نوشته های بالا رو میخواستم 14 آبان  اینجا بگم ولی  به دلیل کمبود وقت فقط نوشتمشون و اینجا نذاشتم!!!
امروز که چشمم بهشون افتاد فهمیدم که گذر زمان خیلی چیزا رو عوض میکنه...!!
از 14 آبان تا حالا  عوض شدم...شایدم این حالم برام تبدیل به عادت شده!
در هر صورت ترسم کم شده! ^_^
و هر روز دارم قدر دان تر میشم!!!
قدر تک تک لبخندام...قدر آدمای دور و برم!
گاهی اوقات تصور اینکه ممکن بودخیلی اتفاقای بدی بیفته ولی نیفتاد باعث دلگرمی میشه!
همیشه یه گزینه ی بدتری هم هست که ممکنه رخ بده!
هوا خیلی کثیف شده...دو-سه روز پیش نزدیک بود از شدت سرگیجه بخورم زمین!!!
حتی توی خونه هم سر درد دارم!!
و در آخر به کمبود وقت دچار شدم...خیلی کارا رو دوست دارم همزمان با کارای دیگه ای که دارم انجام میدم، انجام بدم ولی وقت نمیشه و مجبورم کارا رو بر اساس الویتشون انجام بدم که گاهی اوقات خیلی از علاقه مندیام از برنامه ریزیام حذف میشن!!!
میگن ترم اول اینجوریه!!!(که وقت کم میاد!)
ببینیم بعدا شاید بهتر بشه!
وایییییییی من عاشق همینه که هستم!!! آخه چرا اینقدر اینجا خوبه؟!
اگه یه روزی اینجا نباشه فکر کنم نصف وجودم از بین میره!!! T_T

[ جمعه 28 آبان‌ماه سال 1395 ] [ 17:39 ] [ مریم ]

[ 2 دیدگاه ]

<< 1 2 3 4 5 ... 60 >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه