X
تبلیغات
رایتل

هیجده...

هیجده ساله شدم...

از چند روز قبل تصمیم داشتم برای این مناسبت بیام اینجا و کلی حرف بزنم!

اما ازونجایی که الان حالم گرفتس فقط میگم که 18 سالم شد...

کاش یه ساعت پیش که حالم خوب بود میومدم و حرفامو مینوشتم...ولی اونموقع که هنوز 18 سالم نشده بود! :/

فکر کنم پنجمین باریه که توی وبم دارم برای تولدم پست میذارم!!!

چقدر گذشت...

هرروز مسخره تر از دیروز!!!

[ جمعه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ] [ 00:06 ] [ مریم ]

اون دنیای مهربون...

یه زمانی راضی شده بودم به زندگی توی دنیای خیال...

همه ی اتفاقای خوب و ایده آل توی ذهنم شکل میگرفتن و منو خوشحال میکردن!!!

آدمای مهمی پا به زندگیم میذاشتن...گاهی اوقات توی خیابون هم باهاشون قدم میزدم...

عاشقشون میشدم...ازشون دلخور میشدم...

خلاصه همون چیزای ایده آل!!!

همون اتفاقایی که دوست داشتم...

همون جمع دوستانه ای که همیشه دنبالش بودم...

همون جاهایی که همیشه توی تصورم، توشون آرامش داشتم...

کم کم به این دنیا عادت کردم...

کم کم عاشق وقتایی شدم که تنها توی خیابون قدم میزنم و با گوش دادن به هر آهنگی، خودمو توی اون دنیا با اتفاقات متفاوت میدیدم...

حتی اتفاقای بد این دنیا هم ایده آل بودن!!!

گذشت...

گذشت...

گذشت...

خیلی چیزا بهم ریخت...

چرا؟!

چطوری؟!

یه مشکل بزرگ وجود داشت...

"بزرگ شدن!"

من نمیدونستم که یه روزی بزرگ میشم...

یه روزی میاد که من، من نیستم!!!

خیلی حرفه...

من عوض میشه...پا به سن میذاره...پا به جاهایی میذاره که اون دنیای ایده آل هیچجوره توی ذهنش جا نمیگیره!!!

توی یه برحه ی کوتاه حیقیت مثل پتک توی سرت میخوره و مجبورت میکنه که بیدار شی!!!

الان بیدار شدم...

با یه دنیا تنفر...یه دنیا اتفاق و آدمای ناقص...

انگار توی بیداری کلمه ی "ایده آل" معنی نشده!!!

فرهنگ لغت دنیای بیداری بی رحمه...خیلی بی رحم!

[ شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ] [ 18:39 ] [ مریم ]

این دیگه چیه؟!

این حال عجیبو خیلی کم توی زندگیم تجربه کردم...اینقدر کم که الان که (نمیدونم برای چندمین بار) بهش دچار شدم، برام خیلی غریبس!!!

یه حس عصبانیت که با تک تک سلولام حسش میکنم!!!

مسخرس...!

خیلی مسخره!!!!

.

.

کاش الان غروب جمعه نبود!

و کاش استاپ استاپ ایت نمیخوند....

[ جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ] [ 15:34 ] [ مریم ]

حال خوب...

گاهی اوقات شرایط خیلی حال خوبی برای آدم مهیا میکنه...!

آدما!!!!

اتفاقا!!!

هر چیزی که دور و برمونه...

این خوشحالی  و حال خوب رو دیوانه وار دوست دارم! ^_^

.

.

چند روزی بود حس میکردم خیلی آدم نفهمی شدم...خدایا منو میبخشی؟!

خواهش میکنم خل بازیای منو جدی نگیر...اصن به حرفام گوش نده! T_ T

قدم بعدیم برای تغییر کردن، توجه نکردن به ویژگیای بد دیگرانه! :)

[ پنج‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1396 ] [ 10:33 ] [ مریم ]

تن ماهیای خاله لیلا...^_^

امروز یاد یکی از خاطرات بچگیم افتادم...خاطره ای بس شیرین و به یاد موندنی!!!

ینی اینقدر به یاد موندنیه که چند وقت یه بار یکی از اقوام تو روم میزندش!!! :/

یه روزی سر سفره ی خاله لیلا داشتیم سبزی پلو با تن ماهی میخوردیم که من این جمله رو گفتم:

"خاله لیلا همیشه تن ماهیاش خیلی خوشمزه میشه!!!"

فکر کنم نیازی به توضیح عمق فاجعه نباشه...در هر حال من یه توضیحی میدم: تن ماهی ساخته ی دست کارخونه های تن ماهی سازیه و نه خاله لیلا!!!!!! :D

امروز برای اولین بار برداشت جالبی از این خاطره کردم اونم اینکه ما آدما هر چی بزرگتر میشیم ایرادگیرتر و افاده ای تر میشیم!!!!

هرچند که من هنوزم تن ماهی میخورم و دوست دارم ولی آدمایی هستن که توی بچگیشون چارچنگولی تن ماهی رو میخوردن و الان میگن وای وای حتی وقتی که بوش به مشامم میخوره حالم بد میشه! -_-

ای کاش اون سادگی و بی شیله پیله بودن بچگیامون همیشه باهامون میموندن!!

مگه چیه؟! هرکسی یه علایقی داره...چرا باید به خاطر اینکه نسبتا چیزای ساده ای هستن، از ابراز کردنشون خجالت بکشیم؟!

.

.

دوباره داریم به دوران تلخ آخر ترم نزدیک میشیم...امتحانای میانترم و تحویل کارا!!!!! خدایا خودت رحم کن...من خسته ام! ^_^

با اینکه ماه اردیبهشت خیلی خوبه و آدمای دلنشینی توش متولد شدن(کی گفته من اردیبهشتیم؟!) ولی اون جون کندنی که با خودش میاره واقعا سخته...!

الان واقعا نمیدونم باید با خوشحالی منتظر شروع اردیبهشت باشم یا دعا کنم نیاد؟! ¤_¤

[ سه‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1396 ] [ 14:14 ] [ مریم ]

زامبی...!

از دیشبه که دارم خواب زامبی میبینم...

خیلی خیلی از زامبیا میترسم از دیشب تا حالا از خوابم میپریدم ولی دوباره که میخوابیدم خوابشونو میدیدم!

آخه چرا؟! لامصب عین فیلمی بود که وقتی بیدار میشم نگه داشته میشه و دوباره که میخوابم پلی میشه!!!!!!!!!!!!!!

خدا نصیب کسی نکنه.... ¤_¤

باز خوبه قبل ازینکه خودم زامبی بشم کلا قید خوابیدنو زدم! :/

.

.

اولین پست سال نوئه!

سال نو مبارک! ^_^

[ چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1396 ] [ 11:02 ] [ مریم ]

20 سالگی!

میگن از 20 سالگی به بعد خیلی زود میگذره!

داشتم به این فکر میکردم که فردا با اومدن سال جدید، من یه قدم به 20 سالگی نزدیکتر میشم...حس عجیبیه!

در کل بزرگ شدن خیلی عجیبه...!

من که هنوز باورم نمیشه که توی این لحظه از زندگیمم...

سال 95 داره توی روزای آخرش خیلیارو با خودش میبره...تا همین امروز توی خونوادمون فوتی داشتیم!

برای خیلیا سال خیلی بدی بود و منتظرن که زودتر تموم بشه!

برای من سال خوبی بود...تجربه های خوبی داشت و شاید بشه گفت مهمترین اتفاقش کنکورم بود!

توی این چند وقتی که با مرگ یه سری از اقوام روبرو شدم، خیلی به مرگ فکر کردم...در کل زیاد به مرگ فکر میکنم!

یکی از چیزایی که دوست دارم برای خودمم اتفاق بیفته اینه که روزی که نباشم چیزای خوب ازم یادآوری بشه و توی چشم کسی بد نبوده باشم!

خلاصه که سال 95 حسابی همه ی ذهنارو درگیر مرگ کرده...!

مثل همیشه میخوام برای سال جدید یه سری تصمیمای جدید برای روند زندگیم بگیرم...امیدوارم این تصمیما مثل یه سری از تصمیمای دیگه با شکست  روبرو نشن و مثل یه سری دیگه از تصمیما با موفقیت انجام بشن! ^_^

به خاطر این فوتای پشت سر همی که داشتیم فردا یکمی سوت و کوره...دلگیره! -_-

[ دوشنبه 30 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 02:53 ] [ مریم ]