ترحم(!)

عاغا من گاهی اوقات خودم و رفتارام باعث میشن، حس ترحمم نسبت به خودم فعال بشه...!

خیلی حس مسخره ایه! +_+

اصلا خوشم نمیاد... 0__0

[ سه‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1396 ] [ 00:36 ] [ مریم ]

سیمسون ها!!!!!!

یه جمله خوندم از کارتون سیمسون ها:

"بدتر از بازنده شدن، اینه که بخوای توضیح بدی چجوری بازنده شدی!"


راس میگه ها...توضیح دادن خریتایی که در هر حال یه جورایی منجر به بازنده شدن میشن واقعا سخته...

ینی یه جورایی ته دلت میگی:

"آخه که چی؟! میخوای الان به اطرافیانت اثبات کنی که شاید یه زمان خر بودم ولی حالا دیگه نیستم؟!"

به قول جیگر توی کلاه قرمزی:

"مهمه؟! مهمه؟! مهمه؟!"

مریم جان خودتو رها کن...رهااااااااا :دی


این بحثا به کنار...یک اسفند شده!!!!! :/

[ سه‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1396 ] [ 00:26 ] [ مریم ]

بعضی روزا...

بعضی روزا هستن که به معنای واقعی "زندگی" میکنم...!

مثلا صبح بلند میشی دوش میگیری!

بعد آهنگ میذاری و کاکتوسا و گلا رو آب میدی!

بعد کفشاتو تمیز میکنی!

بعد جوراب میشوری!

بعد فیلم میبینی!

بعد چندتا اتود میزنی!

بعد ساز میزنی!

بعد کتاب میخونی!

کلا یه روز عالی برای لذت بردن از تعطیلی و تنهایی!  :))))

[ یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1396 ] [ 23:03 ] [ مریم ]

آبجی جان اومد حال و هوامو عوض کنه، یه فیلم از بازیگر مورد علاقم دانلود کرد!

بازیگره توی فیلم سرطان گرفت، مرد...داداششم ورزشکار بود، میخواست بره برای المپیک ولی کور شد و به جاش رفت برای پارالمپیک! :/

خلاصه که خدا رو شکر یکی دو شب بعد بحران، دیدیمش وگرنه همون شب با این فیلم نابود میشدم!!!!! :دی

.

.

راستی راستی ترم جدیدم شروع شد...واقعا دیگه پام نمیکشه برم!

خدا رحم کنه...چجوری میخوام تا مقاطع بالاتر ادامه بدم؟! :|

[ شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1396 ] [ 18:53 ] [ مریم ]

دوباره...

دوباره با آبجیم(مشاور اعظم) حرف زدم!!!

حدودا از دوازده و نیم شب تا شیش و نیم صبح!

و اما مثل همیشه نتیجه گیری کردیم...یه اصلاحیه ی بزرگ! :///

[ چهارشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1396 ] [ 11:08 ] [ مریم ]

سی و یک(!)

و اما حقیقت نمایان میشود!!!

ینی طرف اگه ریش سیبیلاشو بزنه،هر کی ندونه فکر میکنه طفل صغیری بیش نیست!

چطوری آخه؟! بیبی فیس کی بودی؟!

ینی میخوام بدونم اگه ام پی تری هم حساب کنیم، مگه میشه توی سه دهه اینقدر آدم گند بزنه به زندگیش؟!

دلبندم تو دیگه با این حال و احوالت، برای قدم بعدی باید بری قاتل سریالی بشی...باور کن دیگه چیزی برای از دست دادن نداری! :////

خدایا به حق همین روزای بارونی پر از عشق و عاشقی(البته برای دیگران!) یه چسب زخمم بده به من!!!! :دی

(وی با نهایت حس طرد شدگی از جامعه، دکمه ی انتشار پست را لمس کرده و به فردا که برای همه هپی ولنتاین اما برای  وی تنها یک چارشمبه ی لعنتیست، می اندیشد! فیلم چهارشنبه های لعنتی رو دیدید؟!)

(پس از خواندن پست، با اندکی تامل، خود را در موقعیت های تلخ زندگی خویش، گوله ی نمکی میابد که لطف مینماید اندکی از این نمک وجود را بر زخم هایش میپاشد!!!!!)

#رد_دادگی +__+

[ چهارشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1396 ] [ 00:05 ] [ مریم ]

=__=

چرا همش خوابم میاد؟!

فکر کنم چون چند وقت یه بار یاد این میفتم که این تابستون کنکور کارشناسی دارم، هیچ راه فراری نمیمونه جز خوابیدن! :/

من حتی نمیدونم چیا توی این کنکور هست! 0_0

با خودم گفتم معدلمو بالا نگه دارم که دانشگاهم بدون کنکور بگیرتم ولی گفتن این قانونو برداشتن... قدرت خدا حالا اگه من معدلم پایین بود کلا کنکورو برمیداشتن، شرط معدل میشد!!!

اصن من دست رو هر چی بذارم نابود میشه!!!

از آسمون آتیش میبارید، من یه روز کاپشن نپوشیدم، تهران شد سیبری!

یه پیراشکی فروشی پیدا کردم که پیراشکیاشو دوست داشتم، خدا رو شکر مغازشونو بستن!(البته بعد دو ماه باز کرد!)

عاشقم که شدم طرف کافشو بست...به لطف خدا فعلنم قصد نداره دیگه بازش کنه...!

خلاصه اگه مشکلی دارید با من در میون بذارید...اگه یه وقت مسئله مالی، عشقی، درسی، خانوادگی داشتید فقط کافیه بگید من بیام سراغ مشکلتون!!!!!!!!!! :////

100% تضمینی...بدون عوارض...بدون بازگشت!

اونوقت به روحانی میگن کلیدساز...بابا بیایید کلید حل مشکلتون دست منه!!!!!! 

فقط باید هر چی میخوایید، برعکسشو انجام بدم!

(وی پس از پر کردن صفر تا صد در این پست، احساس سبکی کرده و دکمه ی انتشار پست را لمس میکند!)

[ جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1396 ] [ 15:42 ] [ مریم ]