X
تبلیغات
رایتل

همینه که هست...

باور کن زندگی همین امروزه...

آدامس خرسی

سلام دوستان

میخوام یه شرح حال از آ خرین روز امتحانام بدم

با دوستم سارا پامونو گذاشتیم تو مدرسه ثانیه اول بودم ثانیه دوم نبودم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگه گفتین کجا بودم ؟

الف) تو فضا بودم!

ب) رو پله ها له شده بودم با مقنعه دوستم !!!!!!

پ) سوار ترن هوایی شهر بازی بودم !!!!!!!!!!!!!

د) سوال نکته انحرافی داره کلا بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ودر آخر خوانندگان عزیز گزینه ی ((ب)) درسته 

یکم آثار ضربه مغزی توم دیده میشه و یکم کوفتگی پس نتیجه میگیریم که چیز خاصی نبود

تازه قیافه ی سارا رو بگید شده بود عین آدامس خرسیی که تو گرما کش اومده.....................

سارا بعد از وقوع جرم:مررررررررررررررررررررررررررررررررررررررریم

[ جمعه 23 دی‌ماه سال 1390 ] [ 15:46 ] [ مریم ]

[ 29 دیدگاه ]

خوشبختانه

سلام دوستای گلم

مریم از دست امتحانای ترسناک جون سالم بدر برده باورتون میشه؟

خودمم باورم نمیشه

دلم میخواد از این به بعد همیشه بیام پیشتون

دارم از خوشحالی بال در میارم

تو این چند وقته دلم لک زده بود واسه دو دقیقه اینترنت

خدایا چی میشد معلم بد تودنیا وجود نداشت(همه مثل ستوده جان بودن)

تازه یه خاطره ی قشنگ از روزهای امتحان:

داشتم از امتحان باکاردستی برمیگشتم (کاردستیم با یونولیت بود)بعد یه نفر سگ دستش بود همین جوری داشتم به سگش نگاه میکردم که رفتم تو دیوار کاردستیم کج شد(مگه یونولیتم کج میشه)دیگه کاردستی منه دیگه!!!!!

همگی تونو دوست دارم

 

[ چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 ] [ 11:27 ] [ مریم ]

[ 29 دیدگاه ]

بدبختانه

دوستای گلم امتحانام شروع شده

من هیچ تضمینی نمیکنم که بتونم مثل همیشه بهتون سر بزنم


پس فعلا خدافظ

[ چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 ] [ 12:59 ] [ مریم ]

[ 9 دیدگاه ]

ترس از...

میدونید ترس از معلم و درس یعنی چی؟

یعنی اینکه یه روز صبح از خواب بیدار بشی ببینی یه تب خال گنده زدی!

حالا چرا گفتم ترس از معلم و درس؟

چونکه خواب دیدم معلم ادبیاتم یعنی (لولو)داره از امتحان ترمم یعنی (هیولا)نمره کم میکنه

واین اتفاق بسیار ترسناک جمعه صبح که از خواب بیدار شدم رخ داده بود

خدایا...خداوندا...نسل معلم و درس روریشه کن بفرما

الهی امین!

راستی دوستای گلم شب یلدا یعنی بزرگ ترین شب سال رو به همتون تبریک میگم البته پیشاپیش!

[ سه‌شنبه 29 آذر‌ماه سال 1390 ] [ 16:18 ] [ مریم ]

[ 10 دیدگاه ]

قضاوت الکی

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.
او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.
وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوییت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد:
«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پررویی می خواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!!
از خودش
بدش آمد . . .
یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد

[ یکشنبه 27 آذر‌ماه سال 1390 ] [ 17:24 ] [ مریم ]

[ 10 دیدگاه ]

<< 1 ... 56 57 58 59 60 >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه