همینه که هست...
همینه که هست...

همینه که هست...

من نوشتم از چپ، تو نوشتی از راست، هر لحظه شدیم دورتر از قبل!

-چند وقته حس میکنم خیلی مسیرمون از هم جدا شده و این خیلی عجیب و جالبه!

این جمله‌ای بود که در کمال آرامش، بدون هیچ خشم و غمی بهش گفتم...

زمانی که دلت هنوز مقاومت میکنه که یه سری تغییرات رو نپذیره اما عقلت میاد میزنه روی شونه‌ت و بدون هیچ حرفی با لبخند نگاهت میکنه، لحظه بزرگ شدن نامیده میشه

البته شایدم این دلمه که تغییرات رو پذیرفته و عقلم هنوز شرایط براش منطقی نیس!!! :)))


پ.ن: گور بابای احساس و عاطفه! سرکار جدیدم خیلی دوست داشتنیه

گاهی

گاهی حس میکنم دیگه دلم نمیخواد گرافیست باشم...!

شایدم فقط از کارمندی بیزارم

نمیدونم شایدم الان فقط خسته‌م

دلم نمیخواست اینجوری خبر دوباره شاغل شدنمو بدم :)))


پ.ن: این پست رو بعد از دو ساعت که با مامان و بابا صحبت کردم ادیت میکنم، واقعا خوشحالم که دارمشون و صحبت کردن باهاشون انقد آرومم میکنه، خدا همه مامان باباها رو حفظ کنه ♡

چرا آخه

چرا باید دم رفتن به مصاحبه نهایی یه جوری تخلیه انرژی شم که فقط دلم بخواد گریه کنم؟ :)))

و چرا اون انقد تو نگاهم دوست نداشتنی شده...؟

مهر پاییز

سلام فصل من!