همینه که هست...
همینه که هست...

همینه که هست...

گره

- مدتیه زندگیم دچار گره شده

+زندگی همینه، همیشه گره داره، بحث اینه که یه گره‌هایی مدت طولانی‌ای رو باز نمیشن و اوضاع رو سخت میکنن


هر گندی که هست، میخوام خلاص شم...پر شدم از گره‌هایی که دارن شیره جونم رو میکشن و باز ‌کردن هر یه دونشون داره دهنمو صاف میکنه

چوب دو سر گوهی

خسته شدم ازینکه عادت کردم چوب دو سر گوهی باشم و صدام درنیاد!

و حوصله ندارم راجبش حرف بزنم :/

چه باید کرد؟

اینکه مدتیه افکار دارک احاطه‌م کردن و حتی دلم نمیخواد اینجا راجبشون حرف بزنم خیلی اذیت‌کنندست!

نمی‌خواستم خاکستری بشم!

امروز از خودم بدم اومد چون با سیاه اندیشا حرف زدم :)

خطر خاکستری شدن از یادم رفته بود...

امان ازین روزای سخت!

درد فیزیکی، رنج روحی، فشار کار، فرسودگی آلودگی، عادتای ناسالم، تحمل محدودیت، مدیریت روابط، زن بودن

عجیب از پا در اومدم...

این روزا بیشتر از هر وقتی دلتنگ دوران قبلی زندگیم میشم که این رنج‌ها کمتر بودن!

خیلی خسته‌م...در حدی که امروز گریه امونم نمیداد

شدیدا انرژیم افتاده بود و احساس عدم تعلق به این شرایط، غربت عجیبی درونم پدیدار می‌کرد...غریب  و فراری و معلق!

دایه مهربونتر از مادر

-این فقط نظر منه ولی گاهی حس میکنم تو رابطه‌ت با جوجه شاعر خیلی وقتا خودت رو فراموش میکنی

+درسته، شاید چون حس میکنم این حس شاید دیگه هیچوقت تکرار نشه...


پ.ن: دلیل اجتنابم از آدما همینه که وقتی کسی جایی توی قلبم پیدا میکنه، بی اندازه محبت و حمایت نسبت بهش پیدا میکنم و خیلی اوقات خودم این وسط گم و گور میشم...! :)

پ.ن۲: پس نه توقعی دارم و نه اجازه میدم توقعی ازم داشته باشن که نرسم به اونجایی که میبینم مریم و خواسته‌هاش جایی ندارن!

پ.ن۳: این حرفا دیس جوجه شاعر نیستن، بیشتر دیس خودم هستن...جوجه شاعر هم به نوبه خودش داره تلاش میکنه اون خودمحور بودنه رو رها ‌کنه ؛)

گل گاو زبون

-بیا فرار کنیم بریم یه جای دور فلافلی بزنیم

+با سس انبه!


اون یه روزنه نوره...!

میون این روزای سرد و ‌کرخت! :')

خواب در بیداری

اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست...

درخواست کمک(!)

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بالا

وقتی میبینم پرتقال اینجاست
این فرش‌های سرخ و عطر چای سرخ
صدای گنجشک‌ها و نگاه گربه
دیوار می‌خواند و من میرقصم
غرق آینه و تصویر سایه‌م روشن
عطری دلگرم از پایین به گوش می‌رسد
رها و حاضر چون نگاه گربه، صدای گنجشک‌ها
چون شاخه بی‌عار، چون عطر بهار

۱۱.۱۱
۱۳:۵۱
طبقه بالا.

They make me teenager

تجربه کردن حس و حال ۱۶-۱۷ سالگی توی ۲۵ سالگی، عجیب و حقیقتا افسرده کنندست! راستش کلمه‌ای برای توصیفش ندارم!

چند روزیه که دارم همون رمانی که دوران تینجری با کارکترهای اون گروه کره‌ای نوشته بودم رو میخونم(!)

جالب بود که توی همین روزا، گروهشون بعد از دو سال موزیک ویدئوی جدید دادن بیرون! همزمانی عجیب! :)

و خب عجیب‌تر از اون وجود شباهت‌هایی میون کارکترها، خودم و اطرافیانم هست! -__-

در کل این داستان نقش عجیبی توی زندگیم داره...

 جالبه، هیچوقت تا این اندازه اینجا راجبش صحبت نکرده بودم :)

حقیقتا هم نمی‌خواستم این حرفا رو امروز بزنم، بیشتر میخواستم از حس و حال این روزام بگم

این روزا حزن و عدم تعلقی درون خودم حس میکنم و به همین خاطر چنگ میزنم یه شخصیت‌های ساخته ذهن خودم تا با اونا زندگی کنم!

این قضیه میترسونتم....چون فک میکنم الان دیگه وقتش نیس!

4:10

بابا امروز پرسید دیشب تو خواب حرف میزدی؟

گفتم نه، چطور؟

گفت صدات میومد، انگار داشتی حرف میزدی، ساعت ۴:۱۰ بود!

من ○__○

حقیقتا سابقه حرف زدن تو خواب زیاد دارم! :/

ولی موندم از گوشای تیز بابا که چجوری از طبقه پایین میشنوه؟

البته که در نهایت گفت شایدم خودم داشتم خواب میدیدم!

این ساعت ۴ هم عجیبه‌ها :)