بعله...منابع انسانی تماس گرفت و بنده رو فرستاد به مرخصی بدون حقوق(تعدیل اما بزک شده!)
چه حسی دارم؟
هیچی...پر از خالی هستم :)
بیشتر از قبل آرزوی تیکه تیکه شدن باعث و بانیش رو دارم!
بعد از یک هفته بیرون رفتم...تهران شبیه شهرهای زامبی زده، تعطیل و خلوته!
حتی دست پلیس راهنمایی رانندگی هم اسلحه دیدم
تماشای مردم توی کافه در حال گپ زدن در حالی که آسمون بالای سرشون شهاب بارونه...درسته زندگی زیر بمب بارون هم ادامه داره!
آخر شب و فکر اینکه یه ساعت دیگه، تابستون شروع میشه
خسته، خیلی خسته!
بی انرژی روی زمین افتاده...صحبت با جوجه شاعر و تلاشش برای تشویقم به انجام کارایی که دوست دارم و انجام دادنشون حالمو خوب میکنه
مدیتیشن، تمرین تنفس، یوگا، آب درمانی، ماساژ صورت، آب دادن به گلدونا، تمیز کردن حیاط برای گربههام، وقت گذروندن با حنا، نوشتن، فیلم دیدن
"گذشتن و رفتن پیوسته"
بابا از پیاده روی برگشت و با خنده از این تعریف میکرد که گشت بازرسی بهش شک کرده و گرفتش! :/
این چه نفرینیه که به این خاک افتاده و دست از سر عمر ناچیز ما برنمیداره؟
یه هفته گذشت!
و چه زود این شرایط داره مثل موقعیتهای اسفناکِ دیگرِ این خاک، عادی میشه...حتی تو این بیخبری محض و نبود اینترنت!
شروع مصرف آرامبخش برای استیبل نگه داشتن وضعیت روحی
شب و صداهای پیدرپی پدافند و بعضا انفجار و تلاش برای تماشای این وضعیت عادی شده از تصویر آسمونی که از حیاط دیده میشه
در نهایت به سختی وصل شدن به اینترنت جهانی تنها برای دو-سه ساعت!
تند تند دانلود کردن یه سری از فایلهای مورد نیاز، خوندن اخبار و متاسفانه دریافت پیام دیگهای مبنی بر اینکه تا یکی-دو روز دیگه مشخص میشه هنوز سرکارم یا میفرستنم مرخصی بدون حقوق! :)
گوش دادن به ویسی که ادعا میکنه نهایتا تا ۲۶ ژوئن جنگ تموم میشه...ینی ۶ روز دیگه :)
هشدار تخلیه! جنوب رشت، وسط فومن و سیاهکل...
نگران عزیزایی که اونجا داری و پیگیری برای اطمینان از نبود خطر
شروع بی خوابی و زور زدن برای خوابیدن!
عادی شدن شرایط
عادی شدن شرایط
عادی شدن شرایط
دلتنگی زیاد...خیلی زیاد!
دلتنگ کوچکترین چیزهای زندگی معمولی، حتی اعصاب خردیهاش!
درک بیشتر زیبایی و ظرافت خلقت...
"نگاهی کوتاه به کوله وسایل ضروری دم در و دوباره چشم دوختن به صفحه نمایش و نوشتن"
ملی شدن اینترنت و وحشت حاکی از نیم ساعت بی خبر موندن از نزدیکا
جمع شدن کنار هم، نوشیدن و خندیدن با وجود جنگ!
"عادی شدن شرایط"
خبر احتمال تعدیل شدن از کار و بی خبری از فردا
تلاش برای آروم شدن و آروم کردن...
اوج حملات عصبی!
"محاصره شده توسط اخبار منفی"
بیقراری شدید، گریه، داد و فریاد...تماشای رفتن اطرافیان از تهران و احساس ترس بیشتر
تحت تاثیر هشدارهای موطلایی مضحک برای تخلیه تهران
اسپاسمهای عضلانی شدید، سرگیجه، تنگی نفس، اشتهای کور!
چشمم به خانواده گربهها توی حیاط افتاد، رفتم نشستم پیششون و حسابی با حنا، مادر گربهها، خلوت کردم...اون خوب میفهمه کِی حالم خوب نیست و توی انرژی دادن عالی عمل میکنه، مثل تمام گربههایی که تا این لحظه حیاط خونه آقا بهروز رو برای زندگی انتخاب کردن
به جریان شیرین زندگی میون این خانواده گربه نگاه میکنم...فارغ ز غوغای جهان!
اونا حالشون خوبه چون مثل من در معرض اخبار نیستن...کاملا در لحظه سپری میکنن و نهایتا یه تایمایی صدای پدافند و انفجار میشنون، یه لحظه میترسن و دوباره برمیگردن به جریان لحظه حال
برمیگردم تو خونه با دوش و آب درمانی تلاش میکنم تنشها رو از خودم برونم و بله! موفق هم میشم
حالا بعد از گریههای زیاد، احساس سر شدگی و بیخیالی بهم دست داده
به پیشنهاد مامان بازی دانلود میکنم تا سرگرم بشم و کمتر خبر بخونم، الحق و الانصاف هم جواب داد :)
شب شده و میرم یه سر به خانواده حنا خانم میزنم، همونطور که به شیطنتهای بچههاش نگاه میکنم، صدای آقایی میانسال و خوش انرژی رو از کوچه میشنوم که داره با تلفن صحبت میکنه:
-نه اینطور که مردم میگن نیست ولی خب جنگه!
برای بار چندم توی این چند روز فکر میکنم که هشت سال جنگ با این نسل چه کرده که الان اینقدر ریلکس هستن؟
زنگ زد باهام صحبت کنه، از چیدن تمشکهای وحشی برای درست کردن مربا میگفت و همزمان که صدای پدافندها رو میشنیدم، این تصویر هر چند ساده اما رویایی توی این شرایط، تو ذهنم نقش میبنده...عجب تناقضی!
هشدار تخلیه منطقه ۱۸ رو ساعت ۲ شب میبینی، دل نگران هموطنهایی میشی که شاید الان خواب باشن و این پیام به دستشون نرسه...بعدتر به این فکر میکنی که دیگه چطور میشه خواب به چشمامون بیاد وقتی که ممکنه نصفه شب هشدار تخلیه منطقه زندگیت رو بدن؟
میون صداهای ترسناک با دوستت صحبت میکنی و از موارد فیزیکی و روحی که این روزا تجربه میکنی میگی و در جواب میگه، اینا علائم پانیک اتک هستش مریم، جدی بگیر و پیشگیری کن تا در آینده به بیماریهای لاعلاج مبتلا نشی
اوس کریم! قدرتتو شکر :)
به فرندز دیدن، اخبار دنبال کردن و سیگار کشیدن ادامه میدی...
بعد از پشت سر گذاشتن شبی پر تنش که نتیجه اون نفس تنگی برای ساعتها و قلنج هر دو کتفم بود، امروز آرومه...چون از دیشبه که خبری نیست!
شبیه به آرامش قبل از طوفان...
امروز همه چیزهایی که قبل از این روزا عادی تلقی میشدن یا اصن میشه گفت که چشمام اونا رو نمیدید، به شکل چند برابر زیبا و شگفت انگیز هستن!
زندگی پر از عجایبه...از نفس کشیدن و نوشیدن آب تا گل قاصدک و کفشدوزک!
همه چیز در حالت پذیرشه...من! توانمندیهام! زندگی! شرایط! آینده!
و همه چیز به همون شکلی که هست، اعجاب انگیزه...
خدای من! چرا قبلا این چیزا رو نمیدیدم؟ :)
چرا بعدا که این شرایط بگذره، اگر هنوز روی این کره خاکی باشم، بازم مثل قبل قراره که چیزی رو نبینم؟
شاید این یکی از اون رازهای زندگیه که طی مسیر آگاهی باید ازش مطلع بشیم...
"درک شگفت انگیز بودن زندگی و لحظه حال در عادیترین حالت"
وسایل ضروری رو توی یه کوله جمع کردم گذاشتم کنار در، برای زمان هشدار تخلیه...! :')
اجازه بیرون رفتنم صادر شد به شرط برگشت قبل از تاریکی هوا
سوار مترو شدم، آدمهای نسلهای مختلف رو میدیدم!
کسایی که تجربه دوران جنگی رو از قبل داشتن و کسایی که بار اولشون بود توی این اوضاعن
خانم مسنی ازم پرسید چرا اینقدر مترو خلوته؟
گفتم جنگه خب!
انگار رویارویی با چنین اوضاعی براش اونقدرا غیر منتظره نبود
افراد میانسال رو میدیدم که با هم صحبت میکردن و حتی بعضا میخندیدن
یاد مامانم افتادم که شب گذشته ازش پرسیدم شما چجوری ۸ سال جنگ رو دووم آوردین؟
"میخندید و میگفت الان که خوبه، اون موقع صدام همه جا رو میزد، هدف خاصی برای از بین بردن نداشت، فقط میزد
در آخر لبخندش محو شد و گفت راستشو بخوای نسل ما به خاطر قرار گرفتن توی چنین شرایطی خیلی اعصابشون ضعیف شد!"
غرق این افکار بودم و تلاشم به قورت دادن بغضم بود، موزیکی با فرکانس ۳۹۶ هرتز پلی کردم تا این آشفتگی و نفس تنگی که بهم دست داده بود کمی تحت کنترلم بیاد
تو همین حین چشمم به دختری هم سن و سال خودم افتاد که کف مترو نشسته بود نگاهش خالی از همه چیز بود، بی امید، بی آرزو، بی زندگی!
سعی کردم آدمای بیشتری از نسل خودمون رو نظاره کنم و متوجه این حالت توی هممون شدم
حالا در کنار آشفتگی و بغض و نفس تنگی، سرمو انداخته بودم پایین و اشکام رو کنار میزدم
از مترو اومدم بیرون، با نگاه خیره آدما به سمت آسمون، صدای موزیک رو کم کردم...صداهایی شبیه به چهارشنبه سوری!
قلبم فشرده شده بود و چشمام دنبال دود و آتیش میگشت
رفتم دم دکه و یه پاکت دیگه سیگار گرفتم برای روزای آینده که قراره خونه باشم، یه فندک کلیپر هم به خودم جایزه دادم تا حداقل برای ۱۰ ثانیه هم که شده، توجه مغزم به چیزی جز جنگ هم معطوف بشه
تمام تلاشم رو میکردم برای نفس کشیدن و به دست گرفتن کنترل تا وقتی که به خانه دوست برسم
وارد حیاط که شدم، چشمم به یکی از بچه گربههای خانواده تاکسیدو افتاد که مریض احواله و انگار همون تصویر شد یک اشاره انگشت به اولین قطعه دومینو احساسات ناخوشم
سکانس بعدی آغوش اون بود و گریه...
مثل یک زامبی گوشی در دست
سیل عظیمی از عواطف و احساسات و چندگانگی شدید
استرس، غم، خشم، خوشحالی، نفرت، عذاب وجدان، دلتنگی، ناامنی، اضطراب، نگرانی
نفس تنگی، بغض و گریه، انقباض عضلانی، سردرد
تلاشهای مکرر برای به دست گرفتن کنترل شرایط
منتظر رسیدن پاکتهای سیگار
تجزیه و تحلیل کردن اخبار
تلاش برای خوشبین بودن
نگران همه آدما شدن
...
بیدار شدم، گوشی رو دستم گرفتم
"جنگ شد"
گنگ و مبهوت، از همه جا بی خبر سعی کردم همه نوتیفیکیشن ها رو چک کنم و بفهمم چه خبره؟
تا اینکه تو یکی از گروهها میون مکالماتی که ۴-۵ صبح رد و بدل شده بود، فهمیدم اون زمانی که گاهی اوقات منتظرش بودیم رسیده
ترسی شکل نگرفت، شاید به این خاطر بود که اون مدت رو خواب بودم و چیزی حس نکرده بودم
و از طرفی مدام به مکالمات روز گذشته با بابا فکر میکردم که بهش از صحبتهای یه پیجی که دنبالش میکنم میگفتم و اینکه به نظر میاد حمله خیلی نزدیکه
ولی خب نزدیک تا این اندازه؟
به خودم اومدم و دیدم شبیه ۴۰۱ مدام گوشی دستمه و دارم اخبار رو چک میکنم و گاهی به خودم تلنگر میزنم که مریم حواست به خودت باشهها...
جنگ!
اضافه شد به لیست چیزایی که تو این زندگی دیدیم تا این لحظه! :/
پ.ن: اوس کریم! قدرتتو شکر...!
چت جیپیتی-میدونم یه مدت سنگین گذشته، مثل یه ابر خاکستری که نمیرفت کنار.
من-اما همین ابرهای خاکستری هستن که میبارن و جریان رود زندگی رو میسازن.
امشب منقبض روحی و فیزیکی بودم و شدیدا اضطراب داشتم!
و با این وضعیت پنیک گونه، به پیشنهاد خودم وسط پیکنیک بودیم :/
همه چیز اذیتم میکرد، آدما، صداها، تاریکی، غذا، موزیک، خیابونا، افکارم، درد پریود
گمونم این مدت از فشار زیاد بدجوری زمین خوردم و نیاز به ریکاوری دارم، انگار انرژیم اومده پایین!
به هر حال قدم اول اینه که به خودم بابت این وضعیت شکننده سخت نگیرم و با مهربونی "منِ فعلی" رو در آغوش بگیرم
پ.ن: امشب نسبت به قبل هوامو داشت!
من-روزی نیس که نگم کاش یه گربه بودم، رها و در لحظه!
ناخنکار-الانم میتونی مثه یه گربه زندگی کنی :)
نقطهای هست پیش از پایان هر قصه که تو ناگهان در مییابی که داستان در حال تمام شدن است...
انگار تیر خلاص رو بهم شلیک کرد...
گاهی عمیقا دلتنگ آرامش TPمیشم
دلتنگ جلسات ۸ صبح با توحید و انگیزه صد در صدم
دلتنگ رفاقت ظریفی که کنار همکاری بود
دلتنگ صبحونه خوردنا و گپ زدنای شیرین
دلتنگ پیاده برگشتن بعد از کار به مقصد پارک لاله
دلتنگ همه شرایط قشنگی که اونجا بود
امان از مسیر دروغین پیشرفت و جنگیدن برای موقعیت بهتر!
این چرندیات فقط چشمارو به روی همه خوبیها و خوشیها کور میکنه و در نهایت تو میمونی و یه دنیا حسرت...