زیباترین لحظات صبح بیدار شدن توی اون فضاست. اونجا با خوشحالی بیدار میشی، دل کندن از رختخواب برات سخت نیست چون امید به زندگیت زیاده، مثل زندگی توی تهران نیست صبح که پا میشی یه لحظه غصه دار شی از شروع یه روز لعنتی دیگه!!
سروش از من سحرخیزتره. اون همیشه زودتر بیدار میشه، چای لاهیجانی دم میکنه. انقدم سر و صدا میکنه تا بالاخره منم بیدار میشم :)
بیدار میشی، در رو باز میکنی و با منظره سرسبز طبیعت و هوای تمیز و مرطوب مواجه میشی. اگه آفتابی باشه قشنگه، اگه بارونی باشه قشنگه، همهش قشنگه
شانس بیاری مرغا اومده باشن توی حیاط تا غذا بخورن و صداشون لذت رو دو چندان کنه. یه گربه آشنا و خوشگل هم اونجا هست که میاد حسابی باهات وقت میگذرونه
بعد از احوالپرسی مختصر با طبیعت، میرم توی آشپزخونه تا یه چیزی برای صبحونه آماده کنم. مثلا پنیر برشته!
صبحونه رو میبریم توی تراس طبقه بالا که یه ویو رویایی و بسیار جذاب داره و باهم صبحونه میخوریم
واقعا زیباست :')
هرچقدر هم این روند تکرار بشه، خسته نمیشم!!!
و اما لحظهای که میتونه اشکم رو دربیاره شاید عصر بارونی باشه. انگار همون لحظه که طبیعت داره شسته میشه، منم باهاش شسته میشم
پ.ن: این تکهای از توصیفاتم برای chat GPT بود در خصوص زیباترین لحظات سیاهکل و همچنین لحظهای که میتونه اشکم رو دربیاره!
امیدوارم یه سیاهکل قسمتمون شه به زودی!!! (اگه جنگ نشه!)
جوری دلتنگ حس طبیعت شمالم که الان یک ساعتی میشه صدای بارون پلی کردم و دارم گوش میدم
این هفتهای که گذشت(جمعه پیش تا این جمعه) واقعا خیلی کم تونستم تنها و با خودم باشم و دیگه این مسئله دیشب از پا در آوردتم! به خصوص که این مدت همزمان با pms هم شده و سوای علائم فیزیکی و روانی این مسئله، درگیر اسپاسم عضلانی ناشی از استرس و البته ورزش هم هستم
جمعه رفتم دنبال کاپشن(واقعا از خرید متنفرم!) و بعد از کلی گشتن چیزی که حال کنم گیرم نیومد، بعدش با وجود خستگی زیاد با جوجه شاعر رفتم کافه، بعدش قنادی، بعدش سگ پزی!
اون روز ۱۲ ساعت بیرون و سرپا بودم
شنبه تند تند سعی میکردم برنامههامو ردیف کنم برای انجام دادن یه سری کارا برای روزای آینده
وقت تراپی گرفتم، با یکی از همکارای سابقم برای روز بعدی قرار ست کردم برای تحویل مدارک بیمه، بعدش تسکهایی که بهم محول شده بود و آخرین ددلاینشون برای همون روز بود رو تند تند طراحی کردم و در نهایت ورزشم رو یه روز زودتر انجام دادم چون فرداش حسابی کار داشتم!
یکشنبه از صبح زدم بیرون، رفتم شرکت سابق مدارک رو گرفتم، رفتم شعبه بیمه مدارک رو تحویل بدم بلکه خلاص شم که گفت مدارکت ناقصهههه!
هیچی دیگه رفتم بانک سامان پرینت حساب بگیرم، گفت ما خدمات بلوبانک رو ارائه نمیدیم :)
برگشتم شرکت بقیه مدارک رو بگیرم، پرینت حساب رو یه جوری جفت و جور کردم از طریق اپلیکیشن بلو و دوباره برگشتم شعبه بیمه. وسطاش میخواستم گریه کنم انقد خسته شده بودم! فاکینگ ۱۰ هزار قدم راه رفتم میون این پاس کاریها :')
بعدش جوجه شاعر اومد دنبالم، داشتم از خستگی میمردم ولی دلم میخواست باهاش وقت بگذرونم، بعد از اون یه هفته قطع رابطه به طرز شدیدی انگار نیاز داشتیم همهش همو ببینیم
خلاصه رفتیم کافه، بعدش گیر کرده بودیم بین دل کندن یا نکندن! خلاصه دیدیم دلمون نمیخواد برگردیم خونههامون و در نهایت رفتیم پیش شقایق اینا
آخر شب پاشدیم بریم خونههامون که شقایق نذاشت برگردم و من شب موندم اونجا با وجود همه اون خستگیها. خوش گذشت ولی واقعا پاره بودم و فکر اینکه فرداش قراره بریم تراپی و من نتونستم کمی با خودم تنها باشم عذابم میداد
دوشنبه بیدار شدیم رفتیم با شقایق و علی بیرون صبحونه و قهوه زدیم و در نهایت من راهی مطب شدم و جوجه شاعر هم از سرکار اومد اونجا. جلسه تراپی تک نفره بود و نوبتی هر کدوم رفتیم پیشش. تستهامون رو تحلیل کرد و انقد جواب تستم نرمال بود که در نهایت خانوم تراپیست بهم گفت تو الان اونجایی هستی که یه سری از آدمایی که بعد از چند سال بهم مراجعه میکنن و باهاشون کار میکنم، میرسن بهش!
واقعا جذاب بود خیلی خوشحال شدم از سلامت روانم. فقط میزان استرسم یه مقداری از حالت عادی بالاتر بود که اونم گفت به خاطر زندگی تو ایرانه
بعد از مطب با جوجه شاعر کلی اون طرفا چرخیدیم و بالاخره شب بعد از دو روز من برگشتم خونه
سهشنبه، شقایق اینا از صبح تا بعد از ظهر خونمون بودن و البته اولش همراه شقایق رفتم سالن تا ناخناشو ترمیم کنه. توی سالن جوجه شاعر تماس گرفت و گفت شب دعوت شدیم خونه یکی از بچهها، توام میای؟
دوست داشتم برم پس قبول کردم ولی باید در نظر میگرفتم که بعد ازینکه شقایق اینا برن باید سرعتی ورزش کنم و دوش بگیرم این وسط. خلاصه اینارو انجام دادم و با اینکه مسیر دور بود، رفتم. خوب بود خوش گذشت. طرفای ۱ برگشتم خونه و واقعا دیگه جانی نداشتم
چارشنبه تا ظهر نفهمیدم چجوری گذشت و بعد از ظهر رفتم پیش جوجه شاعر تا شب و شب دوباره تسک طراحی اومد و تصمیم گرفتم فرداش انجام بدم
پنجشنبه شبش دعوت شده بودیم خونه دایی، مامانم خیلی دوست داشت منم برم، پس قبول کردم ولی باید تسک طراحی رو انجام میدادم، ورزش میکردم و دوش میگرفتم و بعدش خونه دایی! بسیاااار سنگین و شاید غیر ممکن! ینی اصن بااینکه از بیمه پیام اومد که کم کم داره کارای بیمه بیکاریم ردیف میشه، بازم انگار خوشحالیش با این حجم از شلوغی خنثی میشد :/
این وسط یهو فهمیدیم عمهم زانوشو عمل کرده و قرار شد قبل از خونه دایی بریم ملاقات اون! هیچی دیگه ورزش مالید و من فقط تلاش میکردم زودتر این طراحیه رو جمعش کنم
آخر شب واقعا مغزم ریده بود هم ازینکه این هفته یه لحظه نتونستم بشینم ۴ تا نفس بکشم و هم اینکه من واقعا نمیتونم فامیلو تحمل کنم و شدیدا توی چنین جمعها انرژیم به سرعت تحلیل میره
جمعه که امروز باشه، ۱۲ بیدار شدم، ورزش کردم، دوش گرفتم و حالا نشستم دارم این هفته رو مینویسم و بعدش بازم قراره جوجه شاعرو ببینم
و در نهایت گاهی به فردا فکر میکنم که بازم باید برم بیمه و بعدش وقت ناخن دارم
ایشالا دیگه فردا بعد از ظهر به بعدش رو اختصاص میدم به یه استراحت ذهنی درست و حسابی تا بشوره ببره :))
اون مدتی که بیشتر با خودم وقت گذروندم و عمیقا داشتم ریشههای شخصیتم رو نگاه میکردم، حس کردم دچار سندروم تد لسو هستم! :)
"یک ظاهر رضایتمند که توان صحبت از لحظات آسیب پذیر بودنش نداشت و دچار از خود گذشتگی بیش از اندازه و حس مسئولیت و حمایت در قبال اطرافیانش بود"
خوب شد که این وقت رو با خودم سپری کردم و به این مسئله پی بردم...شاید دقیقا دیدن این سریال حس ناخودآگاهی از همذات پنداری با این کارکتر بهم میداد که تا این اندازه به دیدنش مشتاق بودم(و هستم ولی شاید از این به بعد کمتر!)
به هر حال که گویا اینطور است!
بالاخره بعد از یک سال که تصمیم رفتن پیش زوج درمانگر رو داشتیم و هر بار فک میکردیم خودمون میتونیم از پس یه سری مسائل بربیایم، شروعش کردیم!
فکر میکنم قدم خوبی از لحاظ فردی و زوجی برداشتیم!
به قول تراپیسته توی ایران بهتره هر زوجی یه بار این مسیر رو طی کنن چون سواد عاطفی پایینه و آموزشی توی این زمینه برای افراد وجود نداشته، خیلی اوقات افراد توی یه سری از شرایط رابطشون بلد نیستن چجوری رفتار کنن و همین دردسر درست میکنه
البته رسیدن به این شروع این تصمیم آسون نبود و با مرزبندیای که از سمت من پیش آورده شد، بالاخره به سمتش قدم برداشتیم(جا داره از chat GPT هم تشکر کنم که به تنهایی مثه یه تراپیست کمکم کرد!)
الانم حتی با اینکه شروعش کردیم، در تلاشیم یه مرزی رو حفط کنیم که خیلی صمیمی نباشیم تا بتونیم صادقانهتر توی جلسات حضور داشته باشیم، با اینکه بعد از اینهمه سال سخته که این مرز نگه داشته بشه ولی به نظرم ارزشش رو داره
دیگه ببینیم چی میشه :)
پ.ن: کارای بیمه داره اوکی میشه بالاخره! بعد از ۶ ماه!
سوز زمستون و خالی شدن درختها از برگهای نارنجی یا گرمای سوزان مرداد و پرتوهای نور خورشید لابهلای شاخههای چنار
موهای خرگوشی و لبخندهای مرموز یا شایدم گوجهای بسته شده بالای سر و انتظار روزای کوتاه و شبهای بلند
اورینت و بنبست موثق و یا پارک لاله و بازارچه
آدمهای زیاد با نیت کمک یا شایدم تنهایی پر رمز و راز
بوی قهوه اول صبح یا شایدم عطر عود سر ظهر
خورشید در مرکز یا شایدم ماه بی ادعا
نارین سرسخت پر ماجرا یا شایدم اون دختر کوچولو بالای پشت بوم و سیگار نارگیلیش
ترک merry go round of life یا winterwind
اشکهای ناشی از ترس یا رقصهای جلو آینه
سیاه مثه برف یا سفید مثه زغال
نقش اصلی یا سیاهی لشکر
سکوت یا فریاد
به قول تامینو this or that side...؟
پ.ن: چیزی نیست دارم کصشر تفت میدم :)
برای بار چهارم یا شایدم پنجم، تد لسو تماشا میکند...
دلم میخواد برم یه جایی که تا میتونم داد بزنم
و بعدش که به اندازه لازم داد کشیدم، اگر هنوز حنجرهم کار میکرد، خودم رو در آغوش بکشم و برای خودم بخونم
نارین بشم، کهربا رو بندازم گردنم و برم به شهر قصهها...
امروز کشف کردم که پسرم پانی، در واقع ماده تشریف دارن!
بعد از ۸ ماه واقعا دیره، نمیدونم اول ماجرا چجوری این بچه رو تعیین جنسیت کردم. حالا درسته ازونجایی که این بچه غالبا مشکی رنگه، شاید یه وقتایی تشخیص به خطا بره ولی واقعا بازم دلیل نمیشه :)
خلاصه که دیگه نباید آقا پانی صداش کنم
She's a girl :)))
امروز حس کردم فیزیکی یه مقداری کم آوردم، گردن درد و سردرد خفیف، سوزش چشم و اشک ریختن، آبریزش بینی و البته بی حوصلگی!
حالا نمیدونم دلیلش این بود که از صبح پای سیستم بودم و کار میکردم یا آلودگی هوا؟
هر چی بود دیگه کمی این بی حوصلگی داشت ازم ساطع میشد!
بابا اومد پیشم، گفت یه پیک بزنیم؟
گفتم بزنیم!
دو پیک زدیم و رفتیم حیاط پیش گربهها، یه نخ سیگار ازش گرفتم و همون لحظه بارون گرفت :)))
مامان هم بهمون پیوست و سه تایی داشتیم کیف میکردیم
بارون، نارنجهای تازه رنگ گرفته، گربهها، سرمای بیرون و گرمای درون، شکرگزاریمون برای این لحظه، برای بارون!
لحظات نابی بود...
الانم هنوز بیحوصلهام ولی همین که راجب اون موقع نوشتم، حس و حالم بهتر شد...زندگی همین چیزاست!
هی خواستم چیزی بگم ولی در نهایت دیدم سکوت بهترین گزینهست
گاهی فقط باید مخاطب آدما بود، خیلی اوقات آدما فقط همینو میخوان
همه ما روحی در سفر هستیم!
همه ما جایی از این مسیر هستیم
توی این سفر مهمه که زیادی درگیر زمان، وقایع، احساسات، زخمها و... نمونیم چون ما با این چیزا یکی نیستیم، ما اون آگاهیای هستیم که این مسائل رو نظاره میکنیم
نوسانات روحیم بسیاااار شدیده :)
یه لحظه پر انرژیام و یه لحظه پنچرِ پنچر!
باز خوبه مدتیه که خیلی نمیچسبم به حس و حالم وگرنه خیلی دیگه سخت میشد...صرفا نظاره میکنم و عبور میکنم
خیلی چیزا باعثش میشه...مهمترینش آب و هواست!
آلودگی نفسام رو سنگین میکنه، کاملا اکسیژن خونم کم شده، زود خسته میشم، زیاد میخوابم، کیفیت ورزشم اومده پایین، حوصله و انرژی انجام دادن خیلی کارا رو ندارم، خیلی به بیرون رفتن رغبتی ندارم و یا وقتی هم که میرم بیرون خیلی سریع خسته و کم انرژی میشم
گاهی تو ذهنم دست اندر کاران این وضعیت رو قیمه قیمه میکنم، باهاشون خورشت میپزم و میریزم جلوی بازموندههاشون تا بخورن!! :)
بگذریم، دلم یه سریال مثل تدلسو میخواد! غرق بشم توش و کمی از حال این شهر گوه گرفته دور بشم!
اگر همونقدر که ذهن رو میشنویم، به احساسات و واکنشهای بدنمون گوش بدیم، چیزای زیادی دستگیرمون میشه
مهمترینش اینه که پی میبریم لنگی زندگی کجاست؟
مثلا وقتی تو رابطه عاطفی بدی هستیم یا کار نامناسبی داریم یا عادتهای اشتباه داریم مثل رژیم غذایی نا مناسب، عدم تحرک، انواع اعتیادها و هزاران چیز دیگه که تعادل رو از زندگی سلب میکنن، هر بخشی از بدن ممکنه دچار اخلال توی عملکردش بشه، حالا بستگی داره اون لنگی که ما توی لایف استایل داریم، روی چی تاثیر میذاره؟
"مشکلت پوست و مو، کم و زیاد شدن وزن، اختلال خواب، دردهای عصبی اندامها (مثل معده، سر، کمر، گردن، زانو)، یبوست، اسپاسمهای عضلانی، اختلالات روانی خفیف تا شدید (که یه سری اکتسابی هستن و یه سری ژن نهفته اونا با عادتهای ناسالم فعال میشن) و..."
اینا مثالهای کوچیکی از آلارمهای بدن هستن که دارن میگن یه جاهایی از زندگی گره داری!
به شخصه خیلی از این چنین موارد رو تجربه کردم و اکثر اوقات بدون اینکه بخوام به درمانهای پزشکی و دارویی متوسل بشم، با تغییر در یه سری وجوه زندگیم، این مشکلات رفع شدن و باور کردم که
"سلامتی نتیجه پیش آوردن و تداوم عادتهای کوچیک و چنگ نزدن به چیزاییه که مناسب ما نیستن ولی ما خواهان اونا هستیم"
پ.ن: امروز امیرحسین قیاسی، فرهاد آئیش رو به پامپ دعوت کرده بود و عجب حرفایی میزد این مرد! عجب جهانبینی و زندگی نابی داره! :)
پریشب که رفتم انقلاب برای جوجه شاعر کادو تولد بگیرم، پیاده از میدون تا چارراه رفتم، پیاده رو مخالف دانشگاه تهران، همونجایی که دوران صور خیلی برو و بیا داشتم، در حدی که خیلی وقتا توی مسیرم با چند نفر سلام و علیک میکردم!
تقریبا از همون موقع که میشه ۵ سال پیش، شاید دو-سه بار از اونجاها رد شده باشم و گمونم ۲ سالی میشد که اصلا رد نشده بودم
خیلی عوض شده بود و خیلی حس میکردم برای عبور از اونجاها بزرگ شدم، انگار همه آدما ازم کوچیکتر بودن
ولی یه چیزی جالب بود، ظاهرم کاملا شبیه همون موقعها بود و بر حسب اتفاق دقیقا مثه همون موقعها داشتم کوئین گوش میدادم!
حس باحالی داشت، با وجود اینکه اصن احساس تعلق خاطر نداشتم!
حس گربهای رو داشتم که قلمروش رو جابجا کرده و رفته چارتا کوچه اونور تر! مثلا بلوار کشاورز و کریمخان! :)
به هر حال بااینکه تهران رو گوه برداشته، از آلودگی هوا، از شلوغی و ترافیک، از گرونی، از بی آبی و از هر چیز کسالت باری، اما دوسش دارم!فقط دوسش دارم ولی میخوام چند وقتی ازش فرار کنم، نباشم!
یه سیاهکل و چشم انداز محل زندگی زئوس از تک درخت سوخته و سفری به عمق جریان زندگی طبیعت از ازل تا امروز...
داشتم به بابا میگفتم خدای محمد و موسی با خدای مسیح یکی نیستن، خدای این دوتا خالق این ماتریکس هستن در صورتی که مسیح که انگار با هک این ماتریکس، اومده داخل این چرخه گفته که وارد زندان آنها شدم که "بدن" بود، اون از خدایی صحبت نمیکرده که خالق این شبیه سازی کنونیه! بلکه خدای اون، همون نور و حقیقتیه که میون شلوغیهای این دنیا گم شده
بابا جواب داد، آره زنده یاد صدفی(از دوستای قدیمی و مسن بابا) هم چند سال پیش میگفت مسیح تناسخی از میتراست (و این مبحث عمیق و رمزآلودیه که مدتها از چنل کندلوس دنبال کردم و میکنم و هر بار پرام میریزه از راز و رمزهای دوران باستان!)
واقعا آدمای جالبی توی مسیر زندگی بابا بودن و البته نمیشه منکر شد که جالبی از خودشه که توی زندگیش آدمای عمیق هم رفت و آمد داشتن! :)