همینه که هست...
همینه که هست...

همینه که هست...

تائو تِ چینگ

گاهی گلویم التماس میکند، بخوان!

گلدان‌ها و اهل خانه مرا میشنوند، گوش می‌دهند


لحظه‌ای فکری می‌گوید هرطور تو بخواهی می‌شود

و صدایی می‌گوید بیا پایین سرمون درد  گرفت :)


....


مدتیه که چند شب یه بار فیلم صبحانه با زرافه‌ها رو توی خونه میبینیم. جالبه که من و بابا کمی تا قسمتی دچار قفلی هستیم روی این فیلم و هر بار معانی تازه‌ای از این فیلم دریافت میکنیم، آخرین بار همین امشب بود

من یه مدتی درگیر این بودم که اون کتابی که توی این فیلم یه جایی از روش میخونن، چه کتابیه؟

تصویر جلدش هم خیلی واضح نبود، ولی بالاخره فهمیدم کتاب "تائو ت چینگ" هستش.(این کتاب کتابی بود که من وقتی کم سن و سال بودم، توی کتابای بابام دیده بودم. در نهایت ۹ سال پیش که اوج کتاب خوندنم بود، این کتابو خوندم و به نظرم کتاب قشنگی بود.

توی فیلم صبحانه با زرافه‌ها اون تیکه‌ای که از روش میخونه، خیلی نظرم رو جلب کرد و حس کردم اگه الان این کتابو دوباره بخونم، خیلی دریافت‌های جالب و جدیدی نسبت به اون موقع دارم.

ولی کتاب پیشم نبود، دست شقایق بود.  چند روز پیش ازش گرفتمش و شروع کردم

چند شب پیش که یه بار دیگه داشتیم این فیلمو می‌دیدیم از بابا پرسیدم میدونی این کتابه چیه؟ گفت تائو ت چینگه

و اونجا فهمیدم که هیچی از کتاب نفهمیدم که چیزی ازش یادم نیست ولی بابا کاملا به یادش داشت

....


پ.ن: دقایقی پیش هم داشتم به تصویرسازیام نگاه میکردم و چشمم به کتابای توی دکور افتاد، کتاب هنر کمیک به چشمم خورد که خیلی سال پیش گرفته بودمش ولی نخونده بودم. چند صفحشو خوندم و خیلی ارتباط برقرار کردم باهاش، یه کتاب آموزش کمیکه که به سبک کمیک هم تنظیم شده و ترکیبی از قالب‌های محتوای متنی همراه با تصویره!

اورینت...

انگار هنوز ریکاوری نشدم! اون دو هفته خیلی سخت بود!

صبح‌ها که بیدار میشم، دلم نمیخواد از تخت بلند شم، احساسات منفی مثل بی انگیزگی، عدم امنیت، بی حوصلگی و بیهودگی احاطه‌م میکنن و هر چی سعی میکنم آرامشم رو حفظ کنم و فقط به این فکر کنم که همه‌شون گذرا هستن، بازم مودم پایین میمونه

امروز از صبح گفتم بلند شم برم اورینت و حالا بعد از ورزش، مدیتیشن، دوش و ناهار فقط لش کردم و با خودم کلنجار میرم

هووووف!

جوری این زندگی چند وقت یه بار غافلگیرت میکنه و گاهی پر از انرژی و حس خوبی و گاهی برعکسش که صبح یه لحظه به ذهنم رسید نکنه من دو قطبی‌ام؟ :)

صادقانه حس میکنم این حال کثافتم به خاطر ذهن ناامنم در خصوص درآمده!! تعارف که ندارم! گره اینجاست انگار!

دیشب بعد ازینکه حساب کردم که چقد پس‌انداز کردم، تقریبا برای مدت کوتاهی یکمی مودم اومد بالاتر! (الحق هم فک نمیکردم یه تومن جمع کرده باشم!!)

به هر حال هر چقدرم از ایگو و جنگ موفق شدن و این حرفا دست بکشی، بازم گاهی ته دلت میترسی که روزی پول نداشته باشی برای ادامه دادن!!! میدونم این فکرا بیهوده‌ست ولی به هر حال بازی ذهنه دیگه!

کاش میرفتم اورینت.‌‌..حتی به زور!

..

قشنگ هم پر کشید...


طی یک هفته، دوتا گربه از دست دادم!

قشنگ

تو فاصله کمتر یه هفته بعد از داستان حنا، "قشنگ" که توله ضعیف حنا بود و پیش ما زندگی میکنه، مریض احوال شد

دیدیم امروز از ناحیه بینی مدام خون‌ریزی داره

بردیمش دامپزشکی و بعد از ۳ تومن هزینه کردن، دیدیم دیگه از پس هزینه برنمیایم، تا یه هفته روزی ۳ تومن باید خرج بچه میکردیم :(((

انقد تا این لحظه گریه کردم که چشمام تار میبینن

جیگرم نخ نخ شد، بچه‌مو ازش آزمایش خون گرفتن، رفتیم رادیولوژی عکسبرداری کردن، سونوگرافی کردن

هیچی نمیگفت، فقط گاهی یه صدایی ازش درمیومد و بی‌حال تو بغلم بود

دکتر با لحن سردی می‌گفت گلبول‌های سفیدش کمه، این نمیمونه و ازین حرفا. دلم می‌خواست کله دکتره رو از تنش جدا کنم :/

انقد شکننده شده بودم که برای حیوونای دیگه هم میزدم زیر گریه

تجربه فضای دامپزشکی واقعا تلخه...

اصن این زندگی یه وقتایی جوری بی‌رحمه که اگه قوی نباشی، از هم میپاشی! +__+

امیدوارم قشنگ کوچولوم خوب بشه...♡

خوندن و دیگر هیج! ؛)

یهو به خودم اومدم دیدم دارم پشت میکروفون با اعتماد به نفس تمام میخونم و یک بند پر و پیمون همزمان باهام می‌نوازن :)))

انقدر لحظه جذابی بود که هر چی بگم کم گفتم!

شب به یاد موندنی‌ای بود و دیگه کاملا فهمیدم که تو جمع فقط باید الکل مصرف کنم!!!

خدایا چقد دلم میخواد بیشتر از اینا بخونم...

مثبت‌ها رو هم ببین عزیزم

دیروز رفتم سراغ کارای بیمه بیکاری و نتیجه خوشایند نبود! پرونده رفته واسه بازرسی،  هم خیلی طول میکشه و هم ممکنه حتی بهم تعلق نگیره!!!

منم که مغلوب PMS بودم و به لطف اتفاقای اخیر مودم شدیدا پایین بود یه سر رفتم شرکت و سرشون غر زدم(نتیجه‌ش این شد که حداقل باهام تسویه کردن!) و در نهایت خواستم بازرس بیمه که رفت پیششون، نهایت همکاری رو کنن که این بیمه بیکاری اوکی شه :/

ماشین گرفتم رفتم سمت گاندی پولی که آیدا برام منتقل کرده بود ایران، بگیرم

پولو گرفتم ولی انقد مودم پایین بود که درست و حسابی بهش ذوق نکردم

رفتم تو ایستگاه BRT، آقایی که متصدی ایستگاه بود بی مقدمه گفت، یه وقتایی شرایط سخت میشه ولی همه‌ش میگذره و از پسش برمیای، تو خیلی خوب داری پیش میری

داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم، بهش گفتم مرسی آقا راستش خیلی نیاز داشتم الان این حرفا رو بشنوم، امروزم تا این لحظه بد بود

گفت منم فرکانستونو گرفتم، واسه همین دارم این حرفا رو میگم ولی امروز تا اینجا ‌کلی چیزای خوب داشته ولی نمی‌ذارن اونا رو ببینی

با این حرفش، ذهنم پر شد از چیزایی که تو اون لحظه  داشتم ولی چشمام نمیدیدشون! لحظات عمیقی بود!!!

رفتم مرکز و با جوجه شاعر رفتیم پارک لاله...جفتمون این روزای اخیر خوش احوال نبودیم. مشغول صحبت بودیم که یه خانمی با سگش اومد پیشمون و خواست سگش رو بذاره پیشمون تا پیک براش غذاهایی که برای  گربه‌ها گرفته بود رو بیاره

غذاها رسید و به خودمون اومدیم دیدیم دورمون پر شده از گربه‌های رنگارنگ

لحظاتی پر از صلح و آرامش!

یه آقای مسن اومده بود پیشمون شوخی میکرد و هر هر میخندید، یه خانواده مذهبی که دخترشون عکاسی میکرد اومدن و از گربه‌ها عکس میگرفت، همه باهم فرق داشتیم ولی لبخند داشتیم و با مهربونی باهم گپ میزدیم

این منظره زیبا، هر کسی رو رو تراپی میکرد :)

ما هم خیلی سرحال شدیم...

حرفای اون مسئول ایستگاه اتوبوس و اتمسفر پارک لاله توی اون لحظات، چیزایی بودن که دوست داشتم از دیروز اینجا ثبت کنم :)


پ.ن: امروز دوتا از بچه‌های جدید حنا رو پیدا کردم، بهشون غذا دادم ولی ازم میترسن، باید یه کاری کنم باهام دوست بشن که بیارمشون خونه :')

بیا بغلم مریم!

رفتن حنا + PMS + گردن درد +کارای اداری + جوجه شاعر خسته = یک حال گوهی سرشار از ناراحتی و اضطراب

×__×


پ.ن: بعد از آپلود این پست، موتوری تعمیر کردم و روانه فضا شدم که یه منظومه گردی کرده باشم، به طرز کاملا اتفاقی و بدون اینکه اصلا بخوام، با یک موزیک روبرو شدم که یه خانوم بسیار سایکو برای گربه‌ش "آرنولد"  که مرده بود، خونده بود و تکست غمگینی داشت، واقعا اون بالا مواجه شدن با چنین چیزی، اونم تو این شرایط خیلی فیریکی بود -__-

موزیک و لیریکش رو میذارم:


https://s34.picofile.com/file/8487989568/My_Cat_Arnold_Karen_Mantler_33965711.mp3.html


Karen Mantler - My Cat Arnold Is Dead lyrics

Karen: "Arnold
More than a cat, he’s not just any cat
Big furry pillow with claws

Arnold
I love you so much
All I do is think of you

They ask me what’s wrong
It’s just that Arnold
Is so nice
I can’t bear to lose him

Arnold
I loved him
Arnold
My only friend
Now he’s dead"

Guy: "I know it’s hard
I feel the same way"

Karen: "How could you know what he meant to me?
I loved him – so much

He was my cat (Arnold)
The only cat
I ever truly loved (Arnold)

I can’t believe he’s gone (Arnold)
He might be dead, but I still play a song


He was my cat (Arnold)
How could he die and leave me all alone?
Arnold
I miss him
Arnold
Now that he’s gone – I’m alone"

Guy: "You’re not alone"
Band: "You still have us, dear"

Karen: "It’s not the same
How can I go on?
Without him, I’m lost"

He was my cat

All: "Arnold
One look at you, it was love at first sight
So soft and fat, what a cat
Arnold, who could resist you?
Touching you was paradise
They think we’re cra-zy
But if you held him
You’d agree there’s no cat as great as
Arnold"

حنا، رفیق، مادر، قوی

دیروز حنا برای همیشه از پیشم رفت

هیچوقت رفتن یک گربه‌ای که مدت‌ها باهاش زندگی کرده بودم رو به این شکل تجربه نکرده بودم

جسم بی‌جونش رو دیدم...دیگه نفس نمی‌کشید...فرو ریختم، قلبم فشرده شد، بی اختیار اشک ریختم

از حنا خیلی چیزا یاد گرفتم، خیلی خاطره‌های قشنگی ازش دارم

اون یه مادر بی‌نظیر بود، برای مراقبت از بچه‌هاش هرکاری میکرد، خیلی وقتا از صورت زخمیش می‌فهمیدم به خاطرشون دعوا هم میکنه

 در حین مهربونی تعارف نداشت و اگر ذره‌ای چیزی واسش جالب نبود، لحظه‌ای تحمل نمیکرد و با رفتارش کاملا متوجهت می‌کرد

یه دوست واقعی بود که وقتی می‌فهمید دل و دماغ ندارم، برام وقت میذاشت و بهم حس خوب می‌داد

دیشب بچه‌های حنا توی حیاط بودن و به نظر میومد بی خبر باشن اما  فندوق(جفت حنا) اومده بود روی دیوار و یه جوری بود که انگار کاملا در جریانه، نمیدونم شایدم برای من همه چی حالتی داستان‌گونه داشت

ماه کامل درخشان‌تر از همیشه توی آسمون بود، پاییز بود، همه چیز جریان داشت، اما دیگه حنا نبود

واقعا هر چقدر که روی خودم کار کنم و بخوام به زندگی و اتفاقاتش از زاویه دید آگاهانه‌تری نگاه کنم، هضم "مرگ" برام سخته...


حنای عزیزم، از الان دلتنگتم ولی باور دارم طبیعت تو رو به جای امن‌تر و زیباتری برده ♡

شیرین و دلچسب مثل شیرینی نخودچی :)

امروز توی ماشین مامان و بابا یه عالمه تعریف دلی و از ته دل ازم کردن و من از ذوق زیاد هی بغضم میگرفت، انگار دنیا رو بهم داده بودن

واقعا جمله‌ای در وصف اون لحظات نمیتونم بنویسم، احساس خوشبختی زیادی میکردم

یکی از شیرین‌ترین حسای دنیا بود  ♡__♡


اصن اون لحظات یادم رفت که چقد گردنم  درد میکنه!!! :)

گردن درد

از دیروز صبح با تجربه کاملا متفاوتی از اسپاسم، قلنج یا هر چی که اسمش هست روبرو شدم!

صبح بیدار شدم و هیچجوره گردنم رو نمیتونستم تکون بدم، قفل قفل بودم! هر تکون خوردنی اشکمو درمی‌آورد! یه نفس با خیال راحت نمیتونستم بکشم...خوب شد دیروز تموم شد رفت!!

هنوزم خوب نشدم ولی حداقل یه ذره میتونم تکون بخورم :)

دو روز کامل رو تو حالت نعشه حاصل از قرص‌های شل کننده عضله سپری کردم و یه جورایی از مدار خارج شدم

ولی نکته جالبی که مدتیه دارم بهش توجه میکنم اینه که در خصوص درد و مرض‌هایی که دچارشون میشیم، هر چه زودتر بپذیریمشون و خودمونو درگیر بازی‌های ذهن در جهت بزرگ‌نمایی درد نکنیم، مسیر مواجهه با بیماری و پشت سر گذاشتنش به مراتب آسونتر میشه، حداقل دردی که ذهن میخواد بهش اضافه کنه و تلاش کنه مدام بهت بگه که الان دهنت سرویسه و به کارات نمیرسی و ازین حرفا، حذف میشه

در کل گاهی فقط باید پذیرفت که اتفاقایی که پیش میان دلیلی دارن و شاید قراره چیزی بگن...

ببینم کی خوب میشم بلکه شاید رفتم پیگیر بیمه بیکاری شدم یا چه میدونم شایدم قرار گذاشتم برم پولمو از کانکتی آیدا بگیرم، دقیقا همون مدل کارایی که  اصلا ازشون خوشم نمیاد :)))

به نظر میاد یه مدتی هم باید با مامان و بابا برم دنبال خونه و این حرفا‌‌‌...باید حواسم باشه تو این مورد خیلی دخالت یا اظهار نظر نکنم که فک کنن حالا خیلی دارم تو ذهنم خیالبافی میکنم!!

یه چیل نکردیم این وسط یکمی مغزمون ریکاوری بشه -__-

سوشی

دیروز بعد از دعوا با جوجه شاعر احمق، رفتم بیرون و بالاخره سوشی رو تست کردم

و واقعا پولمو توی جوب ریختم!!! ؛)

حس میکردم دارم شن ساحل میخورم و اصن فک نمیکردم سوشی به صورت سرد سرو بشه! :/

فقط برای اینکه سیر بشم، مثه همون خوراک خرچنگ توی هنگام سعی کردم به چشم دارو بهش نگاه کنم و یه ذره دیگه بخورم!

هر لحظه من و دوست دخترِ دوستم، به دوستم با حالت ناچار نگاه میکردیم که مثه جارو برقی داشت سوشی و نودل و کیمچی رو میبلعید و ما تو فکر بودیم که اگه گشنه موندیم بریم بیرون فلافلی چیزی بخوریم!

اما جا گذاشتی منو!

گفت داری جوری رفتار میکنی که انگار من اولویتت نیستم

گفتم چقدر این حرف آشناست، یادته چقد تو همه این سال‌ها همینو بهت میگفتم؟ اون روزا رو یادته که گفتی نمیخوام ادامه بدم چون تو اولویتم نیستی؟

گفت میشه از گذشته حرف نزنی؟ من دارم الانو میگم

گفتم تو خودت با رفتارات باعث شدی اینجوری بشه، الان همون چیزی رو ازم میخوای که هیچوقت از سمت من نپذیرفتیش؟ هروقت هر جور تو بخوای باید باشه؟

...