چقدرررر امروز زیبا و باشکوه بود ♡__♡
چقدر بیشتر از هروقت دیگهای به ایرانی بودنم میبالم و پر از حس یگانگی هستم
توی این مدت هروقت که تجمع هموطنام توی ایران و دنیا رو میبینم، بی اختیار چشمام پر از اشک میشه!
امروزم همینطور بود...بعد از چند روز مود به شدت پایین، امروز دوباره احساس زنده بودن کردم :)
خیلی خوشحالم پیرو لیدری هستم که میاد با شهامت سخنرانی میکنه، عشق میده و عشق دریافت میکنه
مثل لیدر یه سریا توی لونه موش قایم نمیشه!
پ.ن: آخ که بوی سوختن کون عرزشی میاد :)
در دنیای موازی، توی این هوا از خونه میزنم بیرون به مقصد پارک الهام!
چشمام اشکی میشن از دیدن خاطراتی که چقدر رها بودم...چقدر زندگی مثه این روزا سرد و تاریک نبود!
میشینیم توی یکی از آلاچیقاش، یه نخ سیگار میکشیم و کمی صحبت میکنیم
لحظهای کنده میشیم از هر چی گند و کثافت بیرون و افکار کشنده درون!
دنیا آهسته میشه و از این دو میدانی عقربهها که فقط دور سر خودشون میگردن فاصله میگیره و سعی میکنه از مسیر لذت ببره...
به صدای گنجشکا گوش میدیم، به عجایب درختها نگاه میکنیم، بادی که صورت ما و برگا رو لمس میکنه
مثل بچهای که تازه داره دنیا رو تجربه میکنه، مشعوفم و میخندم
ذهنم پر میشه از هر چیزی که همین لحظه اینجاست و دارم حس میکنم
پ.ن: ۵۹ روز خیلی زیاده برای بازگشت! حیفه... :)
آره بیناموسای بی وطن، ۱۰ نفری جمع شید دم پایگاهاتون و جوری که پاره بشید شعار بدید چون این آخرین سالیه که حماقت ۵۷ رو میتونید جشن بگیرید :)
حالا خدایی بعد از این عرعر کردناتون بهتون شام هم میدن یا فقط ساندیس؟
دقیقا نمیدونم این روزا دارن به چه شکلی سپری میشن...
فقط تلاش میکنم یه روتین دست و پا شکسته رو حفظ کنم تا کمی ادامه دادن آسون بشه!
هر لحظه تو حالت آماده باش هستیم و این بلاتکلیفی و تعلیق واقعا آدم رو از پا درمیاره
این همه سوگ، اینهمه گرونی، اینهمه فشار روحی و جسمی، اینهمه ناامیدی، اینهمه ناامنی حق هیچ کدوم ما نیست...
هر کسی به یک میزانی با این مسائل درگیره و آب میشم وقتی به این فکر میکنم که یه سریا خیلی بیشتر از من درگیر این مسائل هستن...
اونوقت یه پوزفیوز صد پدر، میاد میشینه تو صدا سیما میگه به نظرتون ج ا جنازهها رو تو چه یخچالی نگه میداره؟
من حتی از فکر به این حرف وقیحانه دچار شرم نیابتی میشم اونوقت این ولد زناها سیر نمیشن از این حجم گوه خوری!
ایشالا اون مادر خرابت به عزات بشینه که اینجوری نمک میپاشی به زخم ملت!
امروز برای اولینبار توی زندگیم، تار موی سفید توی سرم دیدم
راستش حس عجیبیه...شاید چون فکر میکردم حالا حالاها قرار نیست شاهد این مسئله باشم...
این روزا در ظاهر فکر میکنم که خیلی به خودم مسلطم و حواسم به آرامش روان و سلامتیم هست ولی انگار حقیقت اینه که شدیدا مغز و بدنم دارن زور میزنن که فقط دووم بیارن...!
پ.ن: ولی صبح میشه این شب...