همینه که هست...
همینه که هست...

همینه که هست...

کارما پلیس - کلانتری ۱۴۸

امروز طرفای ۱۲ بیدار شدم، توی ذهنم گفتم چه عجیب تا صبح صدایی نیومد و چقد راحت خوابیدم!(البته چند دیقه بعد مامان بابا گفتن ۲ سری حمله خیلی پر سر و صدا انجام شده و در کمال تعجب من متوجه نشدم)

از جام پاشدم موزیک پلی کردم، karma police از radiohead

چند دقیقه‌ای گذشت و رفتم طبقه پایین ببینم چه خبره؟

اولین خبری که شنیدم این بود که امروز کلانتری ۱۴۸ انقلاب رو زدن

یه لحظه احساس شعف منو در بر گرفت و موزیک کارما پلیس که چند دقیقه قبلش گوش داده بودم، توی سرم شروع کرد به خوندن :)

به خواهرم و جوجه شاعر پیام دادم، زدنش!!!

حالا ماجرا چیه؟

۸ سال پیش، ما طی یک درگیری دانشجویی با حراست، زنگ زدیم پلیس بیاد و شکایت کنیم ولی به لطف سیستم چرک این نظام و ناعادلانه بودن شرایط، ما که شاکی پرونده بودیم، در نهایت فرم متهم رو پر کردیم و همه این اتفاقا توی این کلانتری افتاد!

و دیگه بماند که نزدیک یک سال درگیر دادگاه و این داستاناش بودیم...

خلاصه بعد از شنیدن این خبر، به مامانم نگاه کردم و گفتم چقدر امروز، روز خوبیه! ؛)

پارک آزادگان

دیروز با جوجه شاعر رفتیم سمت پارک مورد علاقم که پارک بچگیمه و خیلی برام عزیزه، مثل کافه اوریانت میمونه برام :))

توی این روزای جنگ، بار دومی بود که میرفتیم اونجا، دیگه تقریبا تنها جایی بود که تو این شرایط می‌شد همو ببینیم و به نظر میومد امنه(اطرافش هیچ پایگاه نظامی‌ای نیست)

پارک آزادگان دو تا پارکینگ داره و بر حسب اتفاق ما رفتیم پارکینگ دومش که هیچوقت اونجا نمیرفتیم، پیاده شدیم رفتیم داخل پارک(خیلی خیلی پارک بزرگیه)

دیدیم که لابلای درختا، ماشینای سپاه قایم شدن و این اصلا صحنه نرمالی نبود! حراست پارک اومد پیشمون گفت بچه‌ها اینجا نمونید، برید پارک پامچال(پارک پامچال، پارک بغلی پارک آزادگانه)

خلاصه ما فهمیدیم این بی‌شرفا اومدن توی پارک قایم شدن که کشته نشن و جمع کردیم رفتیم!

چند ساعت بعد از اونجایی که دستشویی‌های پامچال بسته بودن، سوار شدیم برگشتیم آزادگان به سمت پارکینگ شماره یک

و دیدیم شت اینجا رو زدن!!!! و ما پشمامون ریخته بود چون ممکن بود یه وقتی که ما اونجا بودیم، این حمله رخ می‌داد و دقیقا اگه تو پارکینگ یک میبودیم، چیزی از ما نمیموند :/

خلاصه که تا یه ساعت بعدش توی شوک بودم و از طرفی عمیقا ناراحت بودم که به اینجا هم حمله شده چون خیلی این پارکو دوست دارم. باز خوبه یه سری ساختمونهای دم پارکینگ رو زدن و آسیبی به طبیعت پارک نرسیده بود. ولی یه ساختمون قاجاری به اسم کوشک امیر سلیمانی اونجا هست که به نظرم بعید نیست با موج انفجار آسیب دیده باشه چون فاصله‌ش از پارکینگ خیلی زیاد نیست


و اینگونه بود که دیشب بابام مستقیما بهم گفت میخواید ببینید همو بیاید خونه، نمیخواد برید بیرون و این اولین باری بود که بابام راجب جوجه شاعر باهام مستقیما حرف زد!!!  ヽ(´д`)ノ

رنج

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

پالایشگاه

صحنه‌ای که همین یه ساعت پیش توی آسمون دیدم، منو یاد فیلم‌هایی مثه چرنوبیل و اینا انداخت

پالایشگاه رو زدن، توی حیاط بودیم که آسمون بالای سرمون روشن و نارنجی رنگ شد، یه جوری شعله اوج گرفت که یه لحظه حس کردم انگار داره بهمون نزدیک میشه و الان همه ما رو در برمی‌گیره و میسوزیم! -__-

واقعا صحنه آخرالزمانی‌ای بود! میشه گفت عجیب‌ترین لحظه‌ای که از این جنگ با چشمام دیدم!

و مسئله اینجاست که ما به پالایشگاه نزدیک نیستیم که دیدن همچنین چیزی توی آسمون بخواد نرمال باشه :/

موندم اونایی که به این انفجار نزدیک بودن، چه تجربه وحشتناکی داشتن...

روز ششم

صبح صداهای خیلی نزدیک و مهیبی داشت میومد، مامان توی حیاط بود نگرانش شدم رفتم توی حیاط و آخرین انفجار که رخ داد، موجش تکونم داد :))

چیزیم نشد ولی حس کردم وسط این فیلمای جنگی هالیوودم! یا شایدم بالیوود!

واقعا روزای عجیبیه، باز خوبه گوش شیطون کر یه ذره اسپاسم‌هایی که از روز اول جنگ کل وجودم رو گرفته بود، امروز بهترن

ولی این وسط در شرف سرما خوردگی هم هستم و لثه‌هام درد میکنن، انگار داره دندون عقل‌هامم درمیان

امیدوارم زودتر همشون تار و مار بشن و جنگ تموم بشه...

چه خبر؟

سلامتی هاشم مرده! :)

شور جوانی!

دیروز سفر اشتراکی گرفتم. همسفرم یه دختر مدرسه‌ای شاید ۱۵-۱۶ ساله بود که گویا داشت می‌رفت دوست پسرش و دوستاش رو ببینه و ولنتاین رو هم جشن بگیرن

از دیدن اشتیاقش برای زندگی، به وجد اومده بودم :)

به راننده گفت، عمو میشه توی ماشینت سیگار کشید؟

راننده گفت اگر این خانم لباسش بو بگیره، بره خونشون و مامانش دعواش کنه چی؟

گفتم اوکیه

دختره پاکت سیگار رو گرفت سمتم و تعارف زد، یه نخ برداشتم، کاوالو هندوانه‌ای!

سیگار رو روشن کردم و همچنان لبخند روی لبام بود. پشت چراغ وایسادیم، از یه دست فروش، یه دسته گل گنده گرفت و از پشت تلفن به دوستش با ذوق می‌گفت یه دسته گل خوشگل خریدم

راننده که آقای مسنی بود، آروم و با لبخند گفت سیگار که میکشی، گل هم که میخری، خوبه دیگه

شاید فقط ۱۰-۱۲ سال ازش بزرگتر بودم ولی نمیدونم چرا اینقدر با این حجم اشتیاق و سرزندگی غریبه شدم...

آسمون زرد کم عمق

یه حال بسیار بسیار کرختی دارم که دلایلش روشنه!

در سکوت و بی‌فعلی محضم

از طرفی دلم میخواد تنها باشم، با هیچ کسی حرف نزنم

از طرف دیگه دلم میخواد تنها نباشم تا بیشتر از این غرق نشم

"معلق و سردرگم"

همچنان زندگیم در حالت استاپ مونده!