به راستی میخواستم بپرسم چرا زندگی اینگونه است؟
سربالاییهایش نفسم را بند میآورد
سرازیری ندارد
نهایت شاید گاهی در مسیر صاف باشی!
نفسم دمی قطع میشود و دمی کوتاهتر وصل!
اوضاع خوب نیست اما میتوانست بدتر باشد
به هر حال من افتادهم! تا آنجا که توان گریه ندارم
و صدای ذهنم قطع نمیشود
در هرج و مرج، کم توان!
قلبم را فراموش میکنم چه رسد روحم را...
غرق مرداب دنیا، در لجنزار!
اما گفتند مسیریست به دریای کمال
میشنوم با دل، نوای صبح بیداری
نور چشم جان میتابد بر این یکتا وجود، هستی!
من و آن یک! تو و آن یک! همه هستی و نیستی...
۳۰ تیر ۱۴۰۴ - بالا - ساعت 00:18
این روزا که بیکار و خونه نشینم، گاهی این حس بهم دست میده که انگار وجود ندارم!
میدونم...احمقانهست که یه جوری به کار عادت کنی که در نبودش، حس کنی هویتی نداری! این دقیقا خودِ درگیری با ایگوست!
این روزا تقریبا میشه گفت خیلی بی فعلم! کار انجام میدما ولی فعالیتهایی که توی فرهنگ لغتم اسمشون کار نیست...!
و این دوگانگی عجیبه! اینکه میدونم این لحظات حتی میتونن خیلی مفیدتر از اوقات اشتغال باشن و اما تقریبا میشه گفت حالم خیلی اوکی نیست(هر چند که PMS هم میتونه بخشی از این احوالات باشه!)
در نهایت حرفام فقط و فقط بوی سردرگمی و دل مردگی میدن...
به سفر نیاز دارم!
خب دیگه پریروز رسما تماس گرفتن و گفتن تعدیل و تامام!
خودم دیگه اونجا رو دوست نداشتم ولی تو این شرایط اصن نمیخواستم کارمو از دست بدم :)
حالا من که خرج خونه و خوراک ندارم ولی وقتی به شاغل بودن عادت کنی و تو این مملکت زندگی کنی، نمیتونی از تایم بیکاری لذت ببری چون یه چیزی ته مغزت حس ناامنی بهت میده!!
اما زمانی که گفتن تعدیل شدی، فقط یاد داستان بیکار شدن حسین تو تایم کرونا اونم تو یه کشور غریب با هزینههای بالا افتادم...حسین میگفت اون یکی از بهترین اتفاقای زندگیم شد چون ادامه راهم اونطوری شد که دوست داشتم
شاید منم به این خاطر که با وجودی که دیگه کارمو دوست نداشتم اما جسارت رفتن نداشتم، این اتفاق بتونه برام نقطه عطفی باشه...
"پذیرش" خیلی مهمه!
تاریخی که همه از چند ماه قبل به شوخی راجبش صحبت میکردیم و دوست داشتیم خاص باشه؛
با گوش دادن به موزیک جبر جغرافیایی محسن نامجو شروع شد،
بعدش پیامی از منابع انسانی که اعلام کرد با وجود تموم شدن جنگ و بهبود شرایط اینترنت هنوز اوضاع استیبل نیست و مرخصی بدون حقوق ادامه داره،
تا ظهر با سرگردونی و تنها دریافت ۳۰ درصد از حقوق خرداد میگذره،
بعد از ظهرش با بحث و بگو مگو با جوجه شاعر سپری میشه،
و تا شب هم که معلومه دیگه چطوری پیش میره؛ میشینی پای فیلم و یوتیوب تا امروز هم مثل روزای گذشته بگذره!
جنگ تموم شد ولی انرژی ما هم باهاش تموم شد...
سپیدی صبح
صدای گنجشکها
باد پنکه
آسمون آروم
من
حقیقتا لحظات عجیب و منحصر به فردیه...تا به حال تجربه خبر آتشبس (راست یا دروغ!) نداشتم!
طرفای بامداد و خبر حمله آمریکا به ۳ سایت هستهای!
خیلی یهویی و غیر منتظره :))
احتمالا دیگه به ثبت روزانه این جنگ ادامه ندم...