همینه که هست...
همینه که هست...

همینه که هست...

غرهایی در خصوص کار!

مدتیه که حس میکنم محل کارم‌، سطح انرژیمو میاره پایین!

چندتا دلیل دارم توی ذهنم

یکی اینکه رفت و برگشت با همکارم، واقعا ازم انرژی میگیره، بااینکه اون داره لطف میکنه بهم ولی تنها زمانی که توی روز میتونم تنها باشم، این وسط ازم گرفته میشه و من شدیدا به این تنهایی نیاز دارم!

یکی دیگه اینکه خیلی اوقات با وجود اینکه دورکارم، همین همکارم میاد باهام کلی صحبت میکنه و همچنان مغزمو درگیر نگه‌میداره

یکی دیگه اینکه با اینکه یه گرافیست دیگه توی شرکت هست، تقسیم کار به صورت فاحشی نا عادلانست و به معنای واقعی خیلی اوقات حجم کار دهنمو صاف میکنه، در حدی که گاهی دچار استرس میشم :)

 واقعاااا نمیدونم باید چه کنم؟ :)

من تنهاییمو میخوام، آرامشمو میخوام...

دی

تمام دی در تلاش برای شسته شدن آذر سپری شد...

در نهایت بعد از مهمونی‌های پشت سر هم که البته خودش نیاز به شسته شدن داشت، سفری به طبیعت جنگلی قسمت شد!

قبل از سفر دیگه کاملا به زامبی تبدیل شده بودم :))

فرسوده از کار، آلودگی، شهر، آدما...فرسودگی بیداد می‌کرد!

خرمالو

ظهر جمعه بعد از یه مهمونی خسته کننده و کمبود خواب، ماشین میگیری برگردی خونه که منظره‌ای دلت رو میبره

چندتا کلاغ روی درخت خرمالویی که تنها شاخه‌های بی برگ و چندتا دونه خرمالو بهش بود و کلاغا داشتن خرمالو میخوردن! :)

بهترین تصویر ممکن از زمستون!

زمستون

زمستون خوب شروع شد

هرچند که تا این لحظه هنوز خسته آذرم...!

ولی زیبا شروع شد

شروع فصل، شروع ماه، شروع هفته، شروع دوباره منظومه من و جوجه شاعر!

حقیقتا شنبه حتی فکر نمیکردم که بخوام ببینمش، چه برسه به اینکه آشتی کنیم :)

دوتا آهنگ داره برام میسازه و لابوهمه رو هم کامل کرد...وقتی برام ساز میزد، حس کردم برگشتیم به ۷ سال پیش!

امیدوارم این تغییر رویه، پایدار بمونه :)