-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1400 22:21
به طرز غریبانه ای یهو دلم گرفت و خیلی احساس بهانه گیری میکنم!!! شاید چون خیلی خسته ام...! اصن توی این لحظه غریبیم میاد به همه چیز و همه کس دوست دارم برم زیر پتو قایم بشم :(
-
جیش درد!
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1400 01:00
مثلا وقتی مریضی و رو تخت بیمارستان دارن ازت خون میگیرن، نمونه جیشت رو بگیره دستش و باهاش مسخره بازی دربیاره که حال و هوات عوض شه! :)))
-
اَت وُرک
سهشنبه 2 شهریورماه سال 1400 09:58
دوباره سحرخیز شدم و سرکار و این حرفا از خونه نشستن بهتره...وقت نمیکنم زیاد فکر کنم، یه پولی هم هر ماه میاد دستم ولی کمتر خوابیدن و فیلم دیدن و در معرض کرونا بودن و این حرفا رو هم داره! باس عادت کنم :)
-
شعله
دوشنبه 25 مردادماه سال 1400 19:37
یِــــه دوسِـتی، هام ناهین دورینگه!!! الان که به این موزیک گوش میدم، ناراحت نیستم برای نداشتن رفیقِ جینگ! شاید تا چند وقت پیش افسوس میخوردم اما حالا هیچی... فقط یهو دلم خواست بیام اینجا و یه چیزی بگم! ساری زیندِگی :)))
-
"بچه بودن" در معنای منفی!
دوشنبه 25 مردادماه سال 1400 01:35
خب دو-سه روزی هستش که مورد انتقادات گرم و صمیمی افراد نزدیک زندگیم واقع شدم عدم قدرت تصمیم گیری ، غر زدن، عدم ثبات، جار زدن مسائل، بی صبری و کم طاقتی، جوگیری و... چجوری اطرافیان تحملم میکنن؟! خودمم به زور خودمو تحمل میکنم! نمیدونم! من یک عن هستم! :) سعی میکنم مسئول تر باشم؛ در قبال خودم و مسائل زندگیم. باشد که رستگار...
-
۱۰ سالگی
پنجشنبه 21 مردادماه سال 1400 14:54
و همینه که هست، سوسک سیاه، ۱۰ ساله میشود :) از ۱۲ سالگی، تا ۲۲ سالگی! چقد اینجا رو دوست دارم... و اما گویا دوباره شاغل شدم! از شنبه میرم سرکار...نمیدونم موندنی بشم یا نه؟! خیلی یهویی همه چی جور شد!!! جایی که چند ماهی بود که دوست داشتم توش کار کنم(حالا نمیدونم خوبه یا چی؟! به هر حال همه چی از بیرون قشنگه!) بعد خیلی...
-
این روزا
سهشنبه 19 مردادماه سال 1400 03:25
خب خب اول از همه باید خدا رو شکر کنم برای تموم شدن این یه ماه کذایی! هیچ مشکلی وجود نداره...جواب آزمایشا خوب بودن! :) ولی خب همچنان اون احساس علاقمندیم به کوبیدنِ سرم به دیوار، هست -__- والا قدیما کم سن و سال بودیم و باید برای بیرون گذاشتن پامون از خونه جواب پس میدادیم، حالا یه سال و نیمه که کرونا سرویس کرده!!!! امیرم...
-
Loser
شنبه 9 مردادماه سال 1400 22:12
احساس بازندگی میکنم! در هر زمینه ای از زندگیم :))) اما خب درونم احساس بدی ندارم...درونم اوکیه، پذیرفته همه چیزو. ولی خب خیلی چیزای بیرونی، استاپ شدن... روابط و کار و حرفه ام اوکی نیستن به هیچ وجه! خلاقیتم از کار افتاده، یه زمانی داشتم خوب پیش میرفتم ولی خیلی یهویی از رشته ام جدا افتادم و نمیدونم چرا اوکی نمیشه؟! و...
-
کارما پلیس
جمعه 1 مردادماه سال 1400 01:25
شدم عکس العملِ اعمالِ آدما... ملکه ی عذاب! :))) خدایا شکرت...کاشکی ازم میپرسیدی که با این شغل شریف اوکی هستم یا نه؟!
-
سخت
شنبه 26 تیرماه سال 1400 13:09
دو تایی شدیم زین العابدین بیمار -__- افتادیم به درد و مرضای مختلف... خدا به خیر بگذرونه! :') این روزامون واقعا سختن! سخت و نگران کننده...
-
دوستای مجازی
جمعه 18 تیرماه سال 1400 02:36
الان که دقت میکنم، تا به حال چقد دوستای مجازی زیادی داشتم تا الان یه سریاشونو دیدم و یه سریاشونو همچنان ندیدم از ۱۲ سالگی، دوست مجازی داشتم تا همین الان! الانم چند وقتیه که یه دوست مجازی هندی دارم :/ آخه دختر جان! چرا؟! انگلیسیت خوبه مثلا؟! یارو همسنته؟! چی داری بهش بگی آخه؟! تازه گفت فردا ویدئوکال کنیم...بهش گفتم...
-
تابستون
دوشنبه 7 تیرماه سال 1400 13:30
تازه یه هفته از تابستون گذشته اونوقت شاعر که آقازادست و کل تابستون داره عشق و حال میکنه، میاد میگه تابستون کوتاهه! برو گمشو بابا، دو روز بیا جای ما زندگی کن ببینم بازم میگی بهترین سه ماه سال؟!
-
نامه ای از جز به کل
یکشنبه 30 خردادماه سال 1400 03:06
خدای عزیزم، خیلی وقت بود که دیگه باهات حرف نمیزدم، ازت چیزی نمیخواستم، فک میکردم ازم خوشت نمیاد... اوهوم...فک میکردم که هردومون چهار-پنج سالمونه و داریم سرِ همدیگه تلافی میکنیم :) تا اینکه دیدم داریم میشیم شبیه آدمایی که توی خیابون همو میبینن ولی خودشونو میزنن به اون راه که باهم روبرو نشن! ینی بهتره بگم، من اینطوری...
-
و عشق
یکشنبه 30 خردادماه سال 1400 02:45
خیلی دوسش دارم...عاشقشم :) امیدوارم خدا حرفایی که وقتی کم میارم میزنم رو نشنیده بگیره و اونم برامون چیزای خوبی بخواد. خدا میدونی که من خیلی بچه ام...حرفامو جدی نگیر!
-
امید
یکشنبه 23 خردادماه سال 1400 22:30
امید لازم دارم...! یه باریکه ی امید که هدایتم کنه به سمت حرکت کردن -__- چقد زندگی بیخود شده...
-
آش رشته
یکشنبه 23 خردادماه سال 1400 01:11
"پذیرش" "رهایی" "لحظه ی حال" "نفس عمیق" خب معیاری وجود نداره...ما داریم خوب و بد برای همه چیز تعریف میکنیم! شاید موفقیتِ توی نظر من، بطالت باشه توی نظرِ یکی دیگه! و برعکس! همه داریم زندگی میکنیم؛ هر کسی به یه نحوی! ولی همه داریم زندگی میکنیم، نه چیز دیگه ای. حالا با برچسب زدن،...
-
بطالت
یکشنبه 16 خردادماه سال 1400 03:26
روزای به شدت بی هدف! بیکار و بی برنامه...بدون هیچ حرفی برای گفتن! و اینکه انقد زیاد با خودم مواجه شدم، جذابیتی نداره!!! دوس دارم انقد سرگرم باشم که اصن فرصتی برای فک کردن نداشته باشم :) دوس دارم پول دربیارم ولی توی همین مدت کوتاه، انقد فضاهای کاری بنجلی رو تجربه کردم که دلم نمیخواد هیچ بنی بشری رو ببینم :/ دوس دارم...
-
شکننده
یکشنبه 9 خردادماه سال 1400 19:43
خیلی شکننده ام... با کوچکترین اتفاقا، برای دفعاتِ بیشتر میشکنم، خُرد تر میشم! قطعاتِ خُرد شده ام، گُم تر میشن؛ کمتر میشم و سبک تر! آروم تر و نا آروم تر! تنهاتر، ناراحت تر، خسته تر و حسرت دار تر، نیست تر...
-
بدترین حسِ دنیا
شنبه 8 خردادماه سال 1400 23:23
حرف زدن با کسی که هیچی از حرفات نمیفهمه...! :')
-
خودآگاهی
سهشنبه 4 خردادماه سال 1400 03:13
"بالا بردنِ سطح خودآگاهی" معقوله ای که نمیدونم خوبه یا بد؟! آگاهی فرایندیه که مدام خودشو نقض میکنه! با یه نمودار سینوسی :/ گاهی از فهمیدن خرسندی و گاهی از ته دل دوست داری که نفهمی!!! یادمه مرداد ماه سال پیش بود که افتادم توی جریانش. یک ماهی بود که شخایخ کتاب "راه من، راه ابرهای سپید" رو برام...
-
مشق شب
چهارشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1400 03:08
تو ناجیِ آدما نیستی تو ناجیِ آدما نیستی تو ناجیِ آدما نیستی تو ناجیِ آدما نیستی تو ناجیِ آدما نیستی :)
-
22
دوشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1400 15:47
فرصت نشد بیام اینجا و به خودم تبریک بگم... تولد امسالمو دوست داشتم! آقای پیشی قشنگ عمل کرد با اینکهخودش از سورپرایز متنفره!! :)) کلا همیشه دوست دارم که جایی نگم که تولدمه و یاد کسی نندازم ولی اونایی که برام مهم هستن، یادشون باشه و غافلگیرم کنن! امسالم که امیر اصن تهران نبود! رفتم خونه ی شقایق اینا و دیدم اونم اونجاست!...
-
برای یه تنها مثل خودم! (رمز:شماره تلفنِ خونمون! به لاتین!)
دوشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1400 00:24
-
و اردیبهشت...
شنبه 4 اردیبهشتماه سال 1400 23:24
:)))
-
گرافیست یا تو سری خور؟!
یکشنبه 29 فروردینماه سال 1400 00:13
کار! دغدغه ی این روزای کسالت آور! ماشالا رشته ای رو دنبال کردم که همه فک میکنن هیچ کاری نمیکنم براشون و همیشه زبونشون سرم درازه!!! وقتی پیش یه دکتر میریم، کلی پول ویزیت میدیم و برای هر کلمه ای که دکتر به زبون میاره، شدیدا قدردانش هستیم! و معتقدیم اون همه چی رو میدونه و ما یه بیمارِ نادون هستیم :) وقتی یه بنا میاد یه...