-
بعضی روزا...
یکشنبه 29 بهمنماه سال 1396 23:03
بعضی روزا هستن که به معنای واقعی "زندگی" میکنم...! مثلا صبح بلند میشی دوش میگیری! بعد آهنگ میذاری و کاکتوسا و گلا رو آب میدی! بعد کفشاتو تمیز میکنی! بعد جوراب میشوری! بعد فیلم میبینی! بعد چندتا اتود میزنی! بعد ساز میزنی! بعد کتاب میخونی! کلا یه روز عالی برای لذت بردن از تعطیلی و تنهایی! :))))
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 بهمنماه سال 1396 18:53
آبجی جان اومد حال و هوامو عوض کنه، یه فیلم از بازیگر مورد علاقم دانلود کرد! بازیگره توی فیلم سرطان گرفت، مرد...داداششم ورزشکار بود، میخواست بره برای المپیک ولی کور شد و به جاش رفت برای پارالمپیک! :/ خلاصه که خدا رو شکر یکی دو شب بعد بحران، دیدیمش وگرنه همون شب با این فیلم نابود میشدم!!!!! :دی . . راستی راستی ترم جدیدم...
-
دوباره...
چهارشنبه 25 بهمنماه سال 1396 11:08
دوباره با آبجیم(مشاور اعظم) حرف زدم!!! حدودا از دوازده و نیم شب تا شیش و نیم صبح! و اما مثل همیشه نتیجه گیری کردیم...یه اصلاحیه ی بزرگ! :///
-
سی و یک(!)
چهارشنبه 25 بهمنماه سال 1396 00:05
و اما حقیقت نمایان میشود!!! ینی طرف اگه ریش سیبیلاشو بزنه،هر کی ندونه فکر میکنه طفل صغیری بیش نیست! چطوری آخه؟! بیبی فیس کی بودی؟! ینی میخوام بدونم اگه ام پی تری هم حساب کنیم، مگه میشه توی سه دهه اینقدر آدم گند بزنه به زندگیش؟! دلبندم تو دیگه با این حال و احوالت، برای قدم بعدی باید بری قاتل سریالی بشی...باور کن دیگه...
-
=__=
جمعه 20 بهمنماه سال 1396 15:42
چرا همش خوابم میاد؟! فکر کنم چون چند وقت یه بار یاد این میفتم که این تابستون کنکور کارشناسی دارم، هیچ راه فراری نمیمونه جز خوابیدن! :/ من حتی نمیدونم چیا توی این کنکور هست! 0_0 با خودم گفتم معدلمو بالا نگه دارم که دانشگاهم بدون کنکور بگیرتم ولی گفتن این قانونو برداشتن... قدرت خدا حالا اگه من معدلم پایین بود کلا کنکورو...
-
"املی"
پنجشنبه 19 بهمنماه سال 1396 12:07
دیشب بالاخره بعد از چندین و چند وقت که قصد داشتم فیلم املی رو ببینم، دیدمش! خیلی جالب بود...فیلمش یه ریزبینیایی داشت که خیلی وقتا به نظر آدمایی که فکرشون مشغوله یا حواسشون پرته، نمیاد! اوایل فیلم، املی یه جعبه از یادگاریای خیلی قدیمی یه نفرو پیدا کرد و داد بهش؛ زندگی طرف کلا عوض شد و ازون به بعد خیلی متفاوتتر عمل کرد!...
-
آخییییییش!
دوشنبه 16 بهمنماه سال 1396 22:21
خیالم راحت شد...تبریک گفتم! :)))) یه بار اشتباه کردم(البته از نظر خودم) تسلیت نگفتم!!! نذاشتم این تبریکه هم مثل اون بشه! :دی (مریم آینده وقتی اینجارو بخونه، چه حسی داره؟! احتمالا با خنده ای همراه با "تمسخر خویش"دلتنگ این روزا میشه...!)
-
#__#
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1396 20:48
مثلا اگه تولد کسی باشه که میشناسیمش و بهش تبریک نگیم زشته؟! :/ خدایا منو گاو کن!!!!!!!!!!!!!! من چرا ول کن نمیشم؟! -__- . . یه سوال دیگه...اگه مثلا قصد کنیم بریم با تاخیر تبریک بگیم چی؟! :| قول میدم دست بردارم...(ازین قول الکیا!!!) . . یا مثلا به طور همگانی(مثلا یه استوری!) به دوستان متولد دهه ی فجر تبریک بگیم چی؟!...
-
یه روز تنهایی لطفا!!!!
چهارشنبه 11 بهمنماه سال 1396 04:30
چند روزیه عجیب نیاز دارم تنها باشم... فقط دلم میخواد آهنگ گوش بدم ،یه چیزی بنویسم ،نقاشی کنم!!! ولی در حال حاضر یا تنها نیستم و یا خوابم...! این چند روز هی میومدم اینجا تا حرف بزنم ولی حرف نمیزدم! یکسره تا همین موقع ها که الان دارم تایپ میکنم، بیدارم... یا به یه ایده ی تصویرسازی فکر میکنم یا یه موضوع برای نوشتن!!!...
-
با اینا زمستونو سر میکنم! :دی
سهشنبه 3 بهمنماه سال 1396 15:40
شماره ی چشمم بیست و پنج صدم کم شده! :))) ذوق کردم... ولی بعدش رفتم روی ترازو و یه کیلو وزن اضافه کردم! :/ اینگونه شد که چشمه ی ذوقم خشک شد...!
-
ترمی که گذشت...
جمعه 29 دیماه سال 1396 16:32
این ترمی که گذشت پر از اتفاق و تغییرات بود!!!! جمع سه نفره ی من و آبجیم و سارا(و البته گاهی وقتا مریم خواهر سارا) به معنای واقعی ترکوند...توی این ترم با آدمای مختلفی آشنا شدیم!!!! حرف زدیم...خندیدیم...و از همه مهمتر خودمون بودیم! من و سارا عاشق شدیم...فارغ شدیم... شبایی که پیش هم چس ناله میکردیم...روز بعدش به این...
-
همه چی داغونه...
یکشنبه 24 دیماه سال 1396 20:57
ماشالا ایرانم که افتاده به بدبختی...از زمین و زمان داره میاد! :( هرچند آدم وقتی میره یه چرخی توی فضای مجازی میزنه، گاهی وقتا به این نتیجه میرسه که حقمونه...البته همه نه ولی خب کسایی که خدا و کل دنیا رو از ما ناامید میکنن، کم نیستن...! اصلا هیچی نمونده...نه تلاشی، نه موقعیتی، هیچی! مثلا خودم الان کسی شدم که از اون همه...
-
کی به این لحظه رسیدم؟!
چهارشنبه 20 دیماه سال 1396 14:43
دوباره بی خوابی و سر درد و فکر... مثل همیشه حال عجیبی دارم! :/ اعتماد به نفسم داغون شده... دیشب به چیزای خیلی غمگینی فکر کردم! دلم خیلی سوخت...به چیزایی که دست خود آدم نیستن فکر میکردم!! دیگه ناشکری نمیکنم...فقط فکر میکنم!! من واقعا دیگه جرئت ندارم به چیزی شکایت کنم یا چیزی رو به زبون بیارم... اگه حرفی زدم بدترش اومده...
-
دو هفته گذشت...
پنجشنبه 14 دیماه سال 1396 17:34
دو هفته از شروع زمستون و یه جورایی شروع جدید من گذشته!!! خب...علنا همه چیز تموم شده و در حال ول کن شدن ماجرام!!! فکر میکردم "بی جواب موندن" حس ترسناکتری داشته باشه! ولی من هنوز زندگی میکنم... به کارام میرسم... میخندم... ولی امان از لحظات بیکاری و افکار بیهوده! هروقت که بیکار میشم انگار غروب جمعس! :دی . . چند...
-
من خوبه خوبم...
دوشنبه 11 دیماه سال 1396 10:55
میون درگیریایی که توی شهر به وجود اومده شاد و خرم با آبجی جان اینور و اونور میرفتیم!(بسی سرخوش!!!!) میدون انقلاب واقعا ترسناک شده بود...یگان ویژه ها میخندیدن...انگار بهشون سپردن با این کارشون بگن ما خیلی قوییم!!!! ماشیناشونم که واقعا ترسناکه! :/ ایستگاه تئاتر شهرو بسته بودن! :دی تلگرام و اینستا هم که فیلتر شدن به...
-
حرف!
شنبه 9 دیماه سال 1396 23:34
دلم میخواد حرف بزنم...نمیدونم چی بگما ولی حس میکنم دارم میترکم! :/ فقط میخوام از حال و هوایی که الان توشم دربیام! یکسره ذهنم نامرتب و مشوش میشه و برای نظم و ترتیب دادن بهش یکسره باید با کسی حرف بزنم تا شاید مرتب بشم! :/
-
ذهن پریشان احوال!
شنبه 9 دیماه سال 1396 02:33
خواب دیدم شوهر کردم! :/ اصلا نمیدونستم طرف کیه...انقدر تو خواب گریه میکردم! -__- مغزم کلا پوکیده!!!!!!! . . به انتظار یه کلمه جواب پوسیدم! :))) البته اگه کمی دقت کنم، همین بی جوابی، خودش جوابه... به درک! بالاخره که زمان همه چیو حل میکنه...!
-
زلزله...
پنجشنبه 7 دیماه سال 1396 01:04
فکر کنم گسلا این چند وقته دارن کریسمسو جشن میگیرن!! با یه آهنگی مثل دختر بندری شهرام کاشانی! ازونجاییم که تهران و کرمان خیلی قرطین، بیشتر از همه میلرزونن! :/ لامصبا امون بدید آخه! :/ دیشب که زلزله اومد خواب بودم...عین جن زده ها از جام پریدم و به آبجیم گفتم زلزلس...بدو بریم پایین! هرچند ازونجایی که همیشه توی خواب و...
-
مریم گم گشته باز آید به دنیا غم مخور...
یکشنبه 3 دیماه سال 1396 23:57
گاهی اوقات حس گم شدگی بهم دست میده! توی زمان و مکان حال حاضرم گم میشم...با حال گنگی از خودم میپرسم کی به اینجای مسیر زندگیم رسیدم؟! چند وقته این حس بیشتر شده... حال عجیبیه...خیلی عجیب! اینکه یکسره از خودت بپرسی، الان داری چیکار میکنی؟! انگار دو نفرم...یکی که همش سوال میپرسه و یکی که دنبال جواب میگرده!
-
تقریبا یک ماه! :/
جمعه 1 دیماه سال 1396 21:40
خب تقریبا یک ماه اینجا نبودم... و تقریبا داشتم سعی میکردم خودمو درست کنم!!!! ازین یک ماه، یه هفتشو بدجوری مریض بودم...کلا نفله! :/ دقیقا یه شب قبل تولدی که میخواستم برای آبجیم بگیرم مریض شدم...تولدو گرفتم ولی توی تولد همش نفله بودم!!! چند دقیقه یه بار قرص میخوردم! :دی بقیشم درس و فکر مشغول!!!(مثلا درس اینجوری بود که...
-
خدا جونم چیکار کنم؟!
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1396 14:23
بدجوری حالم بده...چرا هیچوقت نمیتونم به اطرافیانم بفهمونم چمه؟! چرا اینقدر توی رفتارام مشکل دارم؟! چرا نمیتونم چیزی رو بفهمم؟! دچار دوگانگیم...از طرفی بهم گوشزد میکنن نگو چته و از طرفی میگن آخه وقتی حرف نمیزنی از کجا بفهمیم چته؟! به خدا دیگه نمیدونم چجوری رفتار کنم! اینقدر ترسیدم که همش میخوام تنها باشم که یه وقت حرف...
-
کاشکی...
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1396 11:47
کاشکی زمان برمیگشت به چهار ماه قبل!!!! مطمئنا خیلی چیزا رو درست میکردم! :( واقعا ناخوش احوالم.... اصلا نابودم! :/ گریه و گریه و گریه! -__- در حال مبارزه ام...امیدوارم همه چیز درست شه!
-
!!
یکشنبه 28 آبانماه سال 1396 20:48
خب راستش فکر میکنم وقتی که مشغله ها کم میشن، دل بیشتر به سمت گرفتن میره و ذهن بیشتر به بیهوده جات فکر میکنه! فکر کنم الان همینجوریم! :)))) البته که منکر خوش گذرونیا و خنده ها نیستم ولی وقتم برای گرفتن دلم و فکر کردن به بیهوده جات یکمی زیادی آزاد شده! مثلا همین الان... دلتنگ داستان تموم شده! :/ یه دقیقه بعدش فکر تفاوت...
-
برای تو مینویسم...
چهارشنبه 24 آبانماه سال 1396 16:21
گاهی وقتا خیلی زود دیر میشه... شاید فکر کنی منتظرت بمونن! شاید فکر کنی خیلی ارزشمندی! شاید فکر کنی با این رفتارای ضد و نقیض داری خیلی چیزا رو به اطرافیانت میفهمونی! ولی کاش به اینم فکر کنی که زمان یه روزی تموم میشه... کاش به این فکر میکردی که صبر تموم شدنیه! کاش... کاش میدونستی که گاهی وقتا خیلی زود دیر میشه... با...
-
ینی حکمتش چیه؟! :دی
چهارشنبه 24 آبانماه سال 1396 01:10
امشب چند ساعت با آبجیم صحبت کردم... راجب خیلی چیزا...اون واقعا مشاور خوبیه! من کاملا قانع و البته پر از آرامش شده بودم! :) اما انگار یه چیزایی میخوان مانع بشن یا شایدم نمیخوان مانع بشن و فقط میخوان جنبه ی منو امتحان کنن!!! آخه خداییش مگه میشه تا میایی فراموش کنی، سر و کله اش پیدا شه؟! الله اکبر... . . از زلزه...