امروز شقایق میگفت یه جا خونده که
«کاش تو سال ۱۳۰۰ به دنیا میومدم و سال ۱۳۵۷ میمردم، ۵۷ سال زندگی خوب میکردم و تمام!»
واقعا عالی میشد! ج.ا نبود، سوشال مدیا نبود، هوش مصنوعی نبود، ترندهای احمقانه نبود
چیزی که امروز جدا از تو مخیهای دیگه داره اذیتم میکنه اینه که علنا حرفه من به لطف هوش مصنوعی بگا رفته و هر چی میره جلوتر، داره بیشتر هم بگا میره :)
یه عمر درس بخون، هزینه کن، وقت بذار، کار کن بعد هیچی به هیچی!
حتی دیگه نمیگم کاش گربه بودم، کاش یه مورچه بودم که تهش ۲ روز زندگی میکردم و در نهایت زیر دمپایی میموندم و تمام •__•
چند روزه متوجه شدم دچار یه انسدادی هستم!
توصیفش خیلی راحت نیست ولی با خودم گفتم شاید اگه شروع کنم راجبش بنویسم، کمی حالم بهتر شه
کلیت ماجرا اینه که انگار قلبم بسته شده و بیشتر نفرت پراکنی میکنه تا اینکه محبت و دوست داشتن از خودش ساطع کنه
خیلی راحت از آدما بدم میاد، دلم نمیخواد باهاشون صحبت کنم، به نظرم فیک هستن، به هیچکس اعتماد ندارم،
خیلی اوقات حسادت و مقایسه میکنم، قضاوت میکنم، از خوشی و آرامش دیگران خوشحال نمیشم،
تقریبا هرروز گریهام میگیره و اسیر افکار ناراحتکنندهای هستم، همهش برای حفظ ظاهر به زور لبخند میزنم،
بخشش برام سخت شده، چه بخشیدن خودم و چه دیگران، به راحتی نمیتونم از مسائل عبور کنم و کلا رها کنم،
از خودمم بدم اومده، حس میکنم دیگران هم ازم خوششون نمیاد، درگیر اضطراب اجتماعی شدم، همه چیز رو به شکلی وسواس گونه توی ذهنم تجزیه و تحلیل میکنم
حال قلبم بده...
دلم تنگ شده واسه وقتایی که از ته دل میخندیدم، با آدما حرف میزدم، اینقدر تو لاک خودم نبودم، اینقدر بی حوصله، پوچ و بی انگیزه نبودم...اصلا انگار یادم رفته چجوری بودم؟
نمیفهمم این روزا چجوری میگذرن...هر صبحی که چشمام رو باز میکنم، جای شروع کردن، دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار! خدایا باز یه روز دیگه!
حال قلبم خیلی بده...از همون روز که موقع مدیتیشن چاکرای قلب، بی امان اشکام سرازیر شده بودن و نمیدونستم چرا اینطوری شده، حال قلبم بد بوده ولی انگار تازه الان فهمیدم که چقدر دوز خشم و نفرتم بیشتر از عشق و پذیرشم شده...
معلوم نیست دوباره داره جنگ میشه یا چی؟
یا بهتره اینطوری بگم که معلوم نیست دوباره کِی میخواد جنگ بشه؟
این چیزی که میبینم، جنگ که میشه به هر حال!!!
شدیم عنتر یه مشت گوسفند!
البته بلا نسبت گوسفند :)
پ.ن: ما ایرانیا کل عمرمون رو به انتظار گذروندیم
پ.ن ۲: آقا من ریدم تو این زندگی! گنجایش هیچی ندارم!
همین دیشب تمام آموزشها، آپدیت کردنا و در کل اون همه زحمتی که این چند ماه برای پیشرفت و لولآپ حرفهام انجام دادم، تموم شد و خواستم چند روز استراحت کنم بعدش کم کم رزومه بفرستم اینور و اونور
با خودم گفتم بالاخره یکمی داره ذهنم سبک میشه که امروزم با این خبر شروع شد:
صرافی کوینکس داره جمع میکنه و باید ارزامو هر چه زودتر جابجا کنم -__-
آخه ایرااااانی من ریدم تو اقبالت!
وسط اینهمه تحریم و کوفت و زهرمار من چطوری کریپتو جابجا کنم و بلاک نشم؟ :/
اصن مگه میشه ایرانی باشی و دو روز مغزت استراحت کنه؟
این وسط چند روزم هست روی دستام یه حساسیتهایی پیش اومده، نمیدونم چه کوفتیه! از اونجایی که توی ژن ما پسوریازیس هست، الان شک کردم نکنه منم وسط این همه استرس به این بیماری خود ایمنی دچار شده باشم!
بابا خدا این وسط دو دیقه تایم استراحت بده ما یه نفسی تازه کنیم :)
این مدت یهو شاید ۵ روز پامو از خونه بیرون نذارم...
از ۱۶-۱۷ ساعت تایم بیداریم، گاهی تا ۸-۹ ساعتش گوشی دستمه!
اینطوری نیست همهش اینستاگرام باشه. اینستاگرام گاهی توی روز نیم ساعت میشه گاهی سه ساعت! :)
بقیه اوقات با چت جیپیتی آموزش میبینم، تمرین میکنم
میرم لینکدین، مثلا تعامل میکنم!
آمیرزا بازی میکنم
بعضا تولید محتوا میکنم
جلسات ورزشم رو میبینم
آگهیهای شغلی رو میبینم، نشون میکنم ولی رزومه نمیفرستم
میام بلاگ اسکای
مهم نیست این کارا یه سریاشون مفیدن، به هر حال حالم از گوشی بهم میخوره :)
خیلی دارک شدم... چند ماهه!
دیگه به اومدن روزای خوب فکر نمیکنم، دیگه به نظرم صبح نمیشه این شب...انگار تمام باورام فرو ریختن...
یادم رفته کی بودم؟ چی میخواستم؟ چجوری زندگی میکردم؟
وقتی بهش فکر میکنم که چی شد اینجوری شد دلایل زیاد و پراکندهای به نظرم میاد
-یکیش اینه که از پوسته حامی بودن یا همون "تدلسو" بودن بیرون اومدم، احساس خلا در شخصیتم حس میشه و در کنارش حالا که بخشهای آسیب پذیرم رو هم سعی میکنم بروز میدم، دارم زخمی و زخمیتر میشم
-یکی اینکه انسانِ امروز، به شکلی افراطی تنهاست، یه تنهایی خاصتر از اینکه صرفا دورش خلوت باشه، انگار دچار جدایی از کل و خلقت شده!
-یکی دیگه اینکه تو این مملکت ویران زندگی میکنم که انقدر شرایطش خرابه که دیگه انرژی نمیذاره برای قدم برداشتن. فقط ظلم! بدبختی! بی عدالتی! ناامیدی!
-یکیش سیاستها و انتظارات جامعه مدرنه، هرروز یه چیزی رو به شکلی فوق حرفهای درونت فرو میکنه و میبینی چقدر مغلوبی و کاری ازت ساخته نیست. اصلا دیگه مسیر خودت رو میون این همه مسیر واهی که بهت دیکته میشه گم میکنی
-در کنار فضای مسخره جامعه مدرن، سوشال مدیا میفته به جونت و فقط و فقط حس ناکافی بودن بهت میده و به خودت میای میبینی داری فقط میدوی که برسی! به کجا؟ بدون شک هیچجا...یه مسیر بیهوده و بیانتها
-یکی دیگه گره خوردن همه چیز زندگی به پوله! چه پول دربیاری و چه نیاری، حالت بده! چون هیچ کدومش کفاف یک زندگی با امنیت خاطر برات مهیا نمیکنه
با وجود همه اینا میبینی داری شبیه یک راهب بودایی زندگی میکنی اما با این تفاوت که اون این مسیر رو انتخاب کرده و باهاش به تعالی میرسه اما تو به لطف جبر، زندگیت این شکلیه و در نهایت غرق در ابتذال میشی...!
نمیدونم باید چکار کنم؟ :)
هر کاری که میکنم، در نهایت به چشمم نمیاد و احساس رضایت نمیکنم! احساس بیهودگی دارم!
پورتفولیوم رو تو این چند روز آپدیت کردم، خفن شد ولی خیلی فشرده نشستم پاش، دهنم سرویس شد!
فکر کن تازه وسط حال بدی هم بشینی پای چنین کاری. سایتم و همه اکانتامم آپدیت کردم. ماشالا عجب دختر خر کاری هستم :)
برای هر دیزاینر، آپدیت کردن پورتفولیو مثه کوه کندن میمونه -__-
یه کاریه که حدالامکان نمیخوای شروعش کنی، وقتی که شروعش میکنی کیف میکنی و دیگه متوجه گذر زمان نمیشی، وقتی که تموم میشه حس یه زائو تازه فارغ شده رو داری! کلا پروسه عجیبیه!!
میدونی زندگی و اتفاقاتش هرچقدرم که سخت، تراژیک و نفسگیر باشه، بازم بلند میشی اشکات رو پاک کنی و میری سیبیلات رو بِکَنی!
و اینجاست که میبینی اینکه اتفاقات زندگی به هر حال در فاکداپترین حالت گذرا هستن خوبهها ولی دقیقا به همین دلیل خیلی هم بد و بیرحمانهن...
پ.ن: u-turn نیست که نیست!
دیروز رفته بودم سالن زیبایی، ناخنامو ترمیم کنم
در کمال تعجب پیش اومد که دو بار توی مکالماتم با آدما به سن من رسیدیم!
اولی که شاخ در آورده بود، مشخص بود اولاش فکر میکرد از من بزرگتره، شاید کلا خودش ۱۸ سالش بود! گفت من فکر میکردم ۱۷-۱۸ سالت باشه.
تو یه موقعیت دیگه هم گفتن تو خیلی خوب موندی تهش بهت بخوره ۲۰ سالت باشه، ازدواج نکردی نه؟ به خاطر همینه؟
هیچی دیگه به قول لرا وقتی که میخوان چشم نخورن، توی دلم گفتم:
نُوک پِتِتِ سِیر کُو
مطمئن نیستم درست اسپل کرده باشم، بنده لری خیلی خیلی کم!
اما به هر حال معنی این عبارت میشه، نوک دماغتو نگاه کن، یعنی به گمانم منو نگاه نکن که چشمم نزنی :D
آقا من یه لر بسیار نصفه نیمهام، نمیدونم درست تلفظ کردم، درست معنی کردم یا چی اصن؟
حالا به هر حال نتیجه چی بود؟ اینکه ازدواج حتی ازدواج خوب، باعث پیری میشود؟
چون بی منطق هم نیست، من هر کی رو تو سن و سال خودمم میبینم که متاهل شده، متاسفانه کمی شکسته شده نسبت به خودم! به جز خواهرم! تا حد خوبی مامان و بابامم کمتر از سنشون بهشون میخوره!
خب پس الان یه نتیجه گیری جدید میتونم داشته باشم!
مسئله شاید ازدواج نباشه! خانواده ما بیبی فیس هستن!
پست مفید و آموزشی میذاری توی یه هفته ۴۰۰ تا ایمپرشن میگیره
اونوقت یه میم درست میکنی میذاری، اونم توی روز تعطیل که کسی لینکدین نمیره، ۱۲ هزارتا ایمپرشن تنها در ۲۴ ساعت میگیره
در کل تو فضای کاری و حرفهای هم کسی دنبال دو دیقه مطالعه نیست! :)))
دیشب دوست بلاگرم، از این نوشته بود که مامانبزرگا از قدیم میگفتن که هروقت که صبح میخوای بیدار بشی، به بالشت بگو، اون بیدارت میکنه!
و میگفت که خودشم خیلی امتحانش کرده و واقعا جواب میده، ریپلای خیلی از فالوئراشم گذاشته بود که اونام هم نظر بودن
هیچی دیگه دیشب که ساعتم رو برای ۹ صبح کوک میکردم، به بالشم گفتم توام بیدارم کن جوجو!
ساعت ۸:۳۰ صبح بیدارم کرد :/
حالا من بعدش دوباره خوابیدم ولی اینکه واقعا بیدار شدم اتفاق پشم ریزون و جالبی بود :D
کرایه ماشین و ۲ پاکت سیگار شد ۵۷۵ تومن!
مشکل گرونی نیستا، اصلااااا...مشکل سیگاره :))
هیچی دیگه ، همین !
دروغهای تزئین شده ذهنم رو دنبال میکنم
مثل یک ماهی در هوس طعمه ماهیگیر!
شیرجه میزنم در عمقِ سرابِ واهیِ افکار
غرق میشم و سرگردون، بی نفس، بی معنا
جایی دیگر در آرزوی عبور کردن،
رد شدن و دور ریختن وهم این زندان
رفت و برگشت از سطح به عمق و برعکس
لوپ بی انتها، شاید درس این دنیا...
یه سری از این چنلا که اسپانسر پروکسی هستن، پیام آخرشون با مضمون "جنگ شد" سعی میکنن کنجکاوت کنن و وقتی میری چک کنی میبینی تبلیغ یه چنل دیگهست
واقعا کار چرکیه برای توجه گرفتن از مخاطب!
به چه قیمتی آخه؟
بابا ۴ تا آدم برن این پستهای لینکدین منو لایک کنن، این مغز کمالگرای من کم تو مخم میره، الانم گیر داده که چون لایک نمیگیری یعنی به درد نمیخوری!
پ.ن: حااااالم از سوشال مدیا بهم میخوره، بسه احساس ناکافی بودن!
پ.ن۲: برام سخته اعتراف کنم وقتی که شدیدا با خودم درگیر میشم و حالم خیلی ردیف نیست، اینجا زیاد مینویسم...
آخرین باری که لباس خریدم یادم نیس :))
نه اینکه الان بی لباس مونده باشم، منظورم فعل خرید کردنه
اصن یه وضعی شده که پول که خرج میکنی، عذاب وجدان میگیری!
قرار نبود جایگاه پول توی زندگیمون این باشه...قرار بود از خرج کردنش و رفاهی که برامون مهیا میکنه، لذت ببریم، آرامش بگیریم
واقعا تو این وضع پول چرک کف دسته یا مجوز نفس کشیدن؟ :)
پ.ن: حرفم میزنی، بهت میگن وطن فروش! آخه من خارتو فلان کردم جیره خورِ جوجه کش! تو داری مفت میخوری و پس میندازی، معلومه که حالیت نیست چقدر اوضاع خرابه!
ولی مریم خانوم ما آخرشم نفهمیدیم تو میخوای چیکاره باشی؟
گرافیست؟ تصویرگر؟ خواننده؟ نوازنده؟ نویسنده؟ لایف کوچ؟
مدیر هنری؟ ورزشکار؟ فریلنسر؟ کارمند؟ مهاجر معکوس؟
مجرد؟ مزدوج؟ مستقل؟ دختر کوچولوی مامان بابا؟
پ.ن: فکر کنم هیچوقت هم دقیقا نفهمم...
پ.ن۲: ولی یه چیزی رو خوب میدونم، اصلا از فعالیت تو سوشال مدیا خوشت نمیاد ولی الان زورکی (و شاید الکی) داری سعی میکنی اکتیو باشی! چرا؟ بیکاز آو پرسونال برندینگ! -__-