یه سری از این چنلا که اسپانسر پروکسی هستن، پیام آخرشون با مضمون "جنگ شد" سعی میکنن کنجکاوت کنن و وقتی میری چک کنی میبینی تبلیغ یه چنل دیگهست
واقعا کار چرکیه برای توجه گرفتن از مخاطب!
به چه قیمتی آخه؟
بابا ۴ تا آدم برن این پستهای لینکدین منو لایک کنن، این مغز کمالگرای من کم تو مخم میره، الانم گیر داده که چون لایک نمیگیری یعنی به درد نمیخوری!
پ.ن: حااااالم از سوشال مدیا بهم میخوره، بسه احساس ناکافی بودن!
پ.ن۲: برام سخته اعتراف کنم وقتی که شدیدا با خودم درگیر میشم و حالم خیلی ردیف نیست، اینجا زیاد مینویسم...
آخرین باری که لباس خریدم یادم نیس :))
نه اینکه الان بی لباس مونده باشم، منظورم فعل خرید کردنه
اصن یه وضعی شده که پول که خرج میکنی، عذاب وجدان میگیری!
قرار نبود جایگاه پول توی زندگیمون این باشه...قرار بود از خرج کردنش و رفاهی که برامون مهیا میکنه، لذت ببریم، آرامش بگیریم
واقعا تو این وضع پول چرک کف دسته یا مجوز نفس کشیدن؟ :)
پ.ن: حرفم میزنی، بهت میگن وطن فروش! آخه من خارتو فلان کردم جیره خورِ جوجه کش! تو داری مفت میخوری و پس میندازی، معلومه که حالیت نیست چقدر اوضاع خرابه!
ولی مریم خانوم ما آخرشم نفهمیدیم تو میخوای چیکاره باشی؟
گرافیست؟ تصویرگر؟ خواننده؟ نوازنده؟ نویسنده؟ لایف کوچ؟
مدیر هنری؟ ورزشکار؟ فریلنسر؟ کارمند؟ مهاجر معکوس؟
مجرد؟ مزدوج؟ مستقل؟ دختر کوچولوی مامان بابا؟
پ.ن: فکر کنم هیچوقت هم دقیقا نفهمم...
پ.ن۲: ولی یه چیزی رو خوب میدونم، اصلا از فعالیت تو سوشال مدیا خوشت نمیاد ولی الان زورکی (و شاید الکی) داری سعی میکنی اکتیو باشی! چرا؟ بیکاز آو پرسونال برندینگ! -__-
دیشب داشتیم با مامان میشمردیم توی این ۵ سال چندتا گربه توی حیاط پیشمون زندگی کردن و زندگی میکنن
شد ۱۷ تا پیشی! :)))
گردو، پسته، فندق
جکسون، مویز، مخمل
بو، امیر هوشنگ، مینگولی
حنا، مَگَجی، موچی، پانی، قشنگ
دارچین، هندونه، زردآلو
تازه یه تعداد پیشی دیگه هم بودن که گاهی سر میزدن ولی پای ثابت نبودن ؛)
داشتم یه اپیزود از این نقطه گوش میدادم راجب پیدا کردن علاقه و رسالت
مثل هزار بار دیگه برام مرور شد که چقدر سیستم کنونی جامعه احمقانه و ماشینیه!
فکر کن، میری مدرسه بهت یاد میدن کارمند خوبی باشی
یک سری ارزش توی مغزت میکارن، زور میزنی میری دانشگاه، هیچی یاد نمیگیری میای بیرون، میدویی دنبال کار
هنوز اصلا خودت رو نمیشناسی و نمیدونی دنبال چی هستی اما ولع شدیدی داری برای مشغول شدن، جا نموندن، طی کردن پلههای خیالی ترقی!
به خودت میای میبینی ۵۰-۶۰ سالهای و احساس پوچی میکنی، اصلا نفهمیدی این سالها چجوری گذشت!
با یه مشت معیاری که هیچ ربطی بهت نداشتن و ندارن، تصمیم گرفتی و انتخاب کردی و حالا احتمالا وقتی به عقب نگاه میکنی، حسرتهای زیادی داری و البته آرزوهایی که حالا جبر نمیذارن دنبالشون کنی...
تا حد زیادی میبینی که هر چقدر هم که بهش آگاه باشی، بازم خیلی جاها مغلوب خواهی بود و خیلی کاری ازت ساخته نیست
فرض کن توی همین ایران هر چقدر هم که از این مسائل آگاه باشی، بازم مجبوری بری سر یه کار احمقانهای باشی تا شب سر گرسنه رو زمین نذاری...مگر یک جسارت خیلی بزرگ رو درونت شعله ور کنی تا کلا بری تو دل طبیعت ادامه بدی...
پ.ن: لعنت به جامعه مدرن و ارزشهای احمقانهاش! :)))
لحظهای به خودم که روی زمین وسط جنگل نشسته بودم، نگاه کردم، مهرههای رودراگشا توی گردنم رو لمس کردم. سرمو آوردم بالا، دیدم همه درختا در جریان باد، میرقصن، منظرهای که میدیدم بدون اغراق و تشبیه، خودِ خودِ رقص بود. هر لحظه شبیه جزر و مد بود، هر بار در یک جهت!
یه صدایی توی سرم گفت فکر کردی کی هستی؟ همه این کائنات رو ببین چه بی ریا خودشون رو به دست جریان سپردن و با جون و دل جاری هستن. اما تو چی؟ میتونی همیشه جاری باشی؟
کلید واژهای که تجربهام حول محورش شکل میگرفت "جاری" بود. جاری بودن! جاری شدن! در جریان!
در ادامه ملکه قبیله گنگ بودم که داشتم از قلمرو محافظت میکردم! پادشاه هم با عقابها مبارزه میکرد مبادا شکارمون کنن :)))
یه عصا داشتم که باهاش به آسمون دستور میدادم بباره! اگه میبارید، حتما میومدم ادعای پیامبری میکردم...
۱۵ ساله شدی، همینه که هست نازنینم ♡_♡
امسال روز تولدت در تریپ جالبی بودم، سر فرصت میام برات تعریف میکنم...
دیشب سر کاسه توالت عمومی نشسته بودم و داشتم کلکلای روی در دستشویی رو میخوندم
چه دیس و دیس بازیهایی بین ایرانی و عرزشی میشه توی این توالتا
این توییتر و اینستاگرام تازه چند ساله اومدن فکر کردن چی هستن، سوشال مدیا واقعی در و دیوار توالت عمومیه والا :)))
احساس "ارزشمند بودن" نیاز به اثبات دائمی نداره.
پ.ن: کاشکی این جمله دقیقا وسط و مرکز ذهنم حک میشد که اینقدر دهن خودمو سرویس نکنم...
چند روزه سرگرم مباحثی مثل سایه، فرافکنی، ایگو و... هستم
و میتونم بگم در جدیدی به روم باز شده. شناخت عمیق روان و ناخودآگاه، واقعا بخش بزرگی از مسیر خودشناسیه
یه مقاله خوندم که خیلی برام جذاب بودم، گفتم اینجام لینکش رو بذارم:
هیچی دیگه همین! :دی
چیزی که دوست دارم بیشتر بهش توجه کنم، زندگی کردن لحظاتم همراه با "طمانینه" است
طمأنینه به معنای سکون، ثبات، استواری، آرامش و عدم اضطراب است. در اصطلاح عرفانی، سکون و آرامش شدید قلبی است که از باور یقینی و مشاهده عینی برای انسان به دست میآید. در اصطلاح اخلاقی، به معنای وقار و سکون در گفتار، کردار و حرکات و سکنات است که در پی قدرت و بزرگی نفس به دست میآید.
عبور سرسری و بیکیفیت از تجربه لحظه حال، بابت فکر کردن به آیندهای که وجود نداره، گذشتهای که وهمی بیش ازش باقی نمونده!
این همه عجله برای چیه؟
شاید فقط نتیجهست که برات شیرینه و دوست نداری چشماندازهای مسیر رو ببینی!
شاید افتادی روی دور باطل نشخار ذهنی، مقایسه، قضاوت، حسادت و و و... انقدر ذهنت افسارت رو به دست گرفته که دیگه حواست از کار افتادن! یادت رفته نگاه کنی، گوش بدی، تجربه کنی!
وقتی میخوای صحبت کنی، عجله شدیدی داری که تا نقطه آخر جملهای که توی ذهنت هست رو بگی و تمام! که چی؟
آیا مسئله مهمی داره دیر میشه که انقدر عجله داری؟ آیا ددلاین اتفاق خاصی سر اومده؟
نمیبینی خیلی وقته که فک و شونههات چقدر منقبض شدن و نفس کشیدنت رو حس نمیکنی؟
دوست داری از خودت بپرسی "این بود زندگی؟" و حزن شدیدی تمام وجودت رو دربربگیره؟
آروم...آروم...
با القای این حس عجول بودن، حتی کاری میکنی زمان تندتر بره جلو!
میبینی؟ این قدرت ذهن توئه و داری در بدترین جای ممکن ازش استفاده میکنی!
اگر میون تمام این تسکهای بی انتها، فقط چند دقیقه زل بزنی به گلدون روبروت و یا برگهاش رو لمس کنی، زمان رو از دست ندادی، بلکه یک تجربه عمیق از درک زندگی و زنده بودن رو میون این دنیای ساختگی شلوغ، به خودت هدیه دادی...لطفا از خودت دریغش نکن!
با آرامش و سکون، با آدمهایی که دوسشون داری صحبت کن، فروتنانه! اونوقت میبینی که چقدر بیشتر شنیده میشی...
با قلب باز به حرفاشون گوش بده، اونوقت میبینی چقدر دوست دارن باهات صحبت کنن...
تسلیم و بی قضاوت به همه چیز و همه کس نگاه کن، با چشم دل! اونوقت میبینی اونا هم همینطوری بهت نگاه میکنن، عاشقانه و پر از محبت...
طمانینه، لغت قابل تامل و مورد علاقه این روزام...
عقب...عقب...عقبتر
برای بهتر دیدن تصویر همدیگر
خیلی که نزدیکت شوم، محو میشوی
عادت میکنم به فاصلههای بیشتر
هرروز حرف میزنی از فاصله ایمنی
چرا انقدر نگران نزدیک شدنی؟
به خاطر خودم میگویی، میدانم!
ممنونم از اینکه انقدر به فکر منی
ناراحتم کردهای،
تو را بیشتر از چشمهایم دوست داشتم
تمام این یک ساعتی را که هستی
خیره میمانم به لبخند سردت
به نگاهی که از پشت این پنجره همیشه بسته
انداختهای، جایی پشت چشمهای من
دستم هیچوقت به تو نمیرسد، نخواهد رسید
با این چهار دیواری که دورت کشیدهای
شاید این تصویرها که میبینم، این قصهها
تصویر خوابهاییست که همین دیشب دیدهای
ناراحتم کردهای
تو را بیشتر از چشمهایم دوست داشتم
عقب...عقب...عقبتر
چوبین لوک خوش شانس چاق و لاغر
صدا را کم کنید و دورتر بنشینید
تا تماشای یک برنامه دیگر...
پ.ن: عقبتر از ماکان اشگواری
داشتم یکی از مباحث آرت دایرکشن رو آموزش میدیدم که به دوتا مفهوم برخوردم
مشاهده(observation) و تفسیر(interpretation)
در مورد این بود که به جای تحلیل حسی، باید مشاهده کرد، شواهد و فکتها رو دید و در نهایت تفسیر کرد. اینجوریه که میشه یک تحلیلِ با منطق و حرفهای از جریانی که پشت تصمیمهایی که برای حل مسئله(طراحی) گرفته شده، انجام داد. یک تحلیل سازنده و دارای جزئیات که میتونه یک مسیر منسجم رو رقم بزنه
این مبحث من رو برد به جایی عمیقتر، سمت جریان زندگی و نه فقط مسیر دیزاین و مارکتینگ!
جایی از وقایع زندگی که نمیتونی فقط چشمات رو ببندی و به شهودت اتکا کنی. اتفاقا باید نگاه کنی، متوجه حقایق بشی، با توجه به چیزایی که با حواست دریافت میکنی تفسیر کنی. اینجوری تعادل قلب و مغز اتفاق میفته اینجوری تصمیمات بهتری میگیری، اینجوری از افراط و تفریط جر نمیخوری... :))
تعادل...تعادل...تعادل...
پ.ن: میدونم شاید این مبحث اونقدرا هم به چیزی که بهش رسیدم مربوط نباشه، اما مفاهیم یه وقتایی هم از چیزایی که خیلی ملموس و مربوط نیستن، دریافت میشن!
یکی نوشته بود شما با آدم بالغ معاشرت کنی متوجه میشی چیزی به اسم روابط انسانی پیچیده وجود نداره
جالب بود و تامل انگیز...
پریروز که پست قبلی رو نوشتم، واقعا اوکی نبودم و انرژیم خیلی افتاده بود. همین حین توحید پیام داد. در حد چند کلمه نوشته بود و همون چند کلمه حس خیلی خوبی بهم داد
اینکه منتور ۴ سال پیشم که دیگه در حد سالی یکی-دو تا پیام باهم ارتباط داریم، بهم پیام داد دقیقا زمانی که مغزم در شرف فروپاشی بود. شبیه نشونه بود، نشونهای که میگفت لطفا آرامشت رو حفظ کن، داری خوب پیش میری فقط فرمول یادت نره :)))
"توسعه فردی: مدیریت عادتها + احترام به خود"
اینکه یه وقتایی برمیگردم پشت سرم رو نگاه میکنم و زندگیم رو شبیه پازلی میبینم که تکهها خودشون میان و سرجای درستشون قرار میگیرن، واقعا شگفتزدهام میکنه...
مدتیه زندگی شبیه این شده که انگار مدام باید روی تردمیل بدوام!
از صبح که چشمات رو باز میکنی کوهی از تسک توی ذهنت همینطوری تلمبار میشه و مدام با عجله میخوای همه رو انجام بدی تا شب که داری میخوابی و اگر فقط یک کار کوچیک رو انجام نداده باشی، حس بیخود بودن بهت دست میده و اونهمه کاری که در طول روز انجام دادی، به سادگی نادیده گرفته میشن!!!
این مسئله غیر عادی که توی این شرایط باید چند برابر تلاش کنی اما حتی موارد بیسیک رو هم به دست نمیاری و چه برسه به آرزوهای بزرگتر، تبدیل به روتین و لایف استایلت شده و یک خستگی و کسالت همیشگی در وجودت هست
اون لحظهای که صبح چشمات رو باز میکنی گیج و منگ هستی و تنها بعد از ۲-۳ دیقه ذهنت شبیه اتوبان حکیم میشه!!!
این روزا بیقراری و وسواس تخمیای به جونم افتاده...انگار بعد از اینکه اینترنت وصل شد، یه صدایی شروع کرد به به دست گرفتن افسار زندگیم!
بهم میگفت:
خب دیگه، این یه سال رو که فقط صرف دووم آوردن کردی، بدو که از این به بعد کلی کار داریم، وگرنه جا میمونی بدبخت!
و منم مریض وار و بدون در نظر گرفتن دستاوردها و تجربههای این یکسال که بدون شک کم نبودن، ازش اطاعت میکنم و خودم رو داغون میکنم، احساس رضایت، آرامش و لذت میون حجم عظیمی از اضطراب، عجله و خود سرزنشگری گم میشه
گاهی یه صدایی میاد میگه:
از چی جا میمونی؟ مگه ارزشمندی تو فقط خلاصه میشه در تیک زدن این کارها؟ پس سکوت و سکون چی؟ مگه هدفت این نبود که تا جای ممکن متعادل باشی؟ آخه من ریدم تو این زندگی که مدام این ذهن فکرساز که فقط دنبال رفع خطره، اینقدر راحت میتونه سلطه پیدا کنه!
هووووف! و گاهی حس میکنم که بین این دو بُعد دارم جر میخورم...
«نه آنقدر در جریان حل شوم که انتخاب کردن را فراموش کنم، و نه آنقدر در انتخابهایم غرق شوم که جریان زندگی را فراموش کنم.»