یه حالتی هستم که میشینم پای اخبار و با هر چیزی گریهم میگیره!
زندگی توی این مملکت اینجوریه که تا میای از جات بلند شی، یه اتفاق وحشتناک میفته و دوباره پرتت میکنه روی زمین...
ولی یه روزی میشه که در ازای خون هر انسان شریفی که ریختن، خون چندین وطن فروش بی اصل و نسب ریخته میشه! میخواد امروز باشه یا میخواد ۱ سال دیگه باشه!
به هر حال خفه شدن عربدههای حیدر حیدرتون رو با چشمامون میبینیم، تخمجنهای حرومی!
این روزا تقریبا همه تو یه حالت تعلیق عجیبی به سر میبریم!
واقعا اذیت کنندهست...
به شخصه توی چنان حالت مبهم و گنگی هستم که انگار دارم وسط مه زندگی میکنم
اصلا نمیدونم تمرکزم کجاست؟
خیلی توان انجام کاری ندارم!
و خیلی خیلی از لحاظ حسی انگار دچار سری شدم
انگار بدنم شدیدا روی حالت بقا رفته و از دریافت و درک هرگونه حسی عاجز شده...
پ.ن: ذهن و جسمم زندگی رو استاپ کرده و فقط منتظره...!
دو ساعت پیش، بابا اومد خونه و گفت یکی از ساکنین کوچه رو این بیناموسا کشتن!
بنده خدا دو تا بچه هم داشته و با اینکه شاید نزدیک به ۲۰-۳۰ تا خونه از ما فاصله دارن ولی گاهی صدای جیغ و داد خانوادش تا خونه ما هم میرسه و این تصویر کوچیکی از نسلکشی این ولد زناهاست!
برای تحویل جسدش هم یک میلیارد پول خواستن!
پ.ن: پس فردا بچهمحلات تیکهتیکهت میکنن چون رفیقشون رو کشتی...
امروز میخوام از تجربه ۴۵ روزه خودم و جوجه شاعر از طی کردن مسیر زوج درمانی بنویسم!
ما از ۱۹ آذر تا ۲۳ دی ماه، جلسات رو با یه روانشناس ارشد به اسم سحر صادقپور انجام دادیم که از همون اول نشونههایی رو میدیدم که به نظر منطقی نبودن ولی خب اون لحظات حس میکردم شاید روال همینجوره!
اولا که جلسات زوج درمانیش تنها ۴۵ دیقه بود که علنا یک ربع به کصکلک بازیای ایشون میگذشت و تقریبا هیچ بازدهیای نبود و ما داشتیم بابت این جلسات کم بازده که اندازه یه پست روانشناسی اینستاگرامی هم برامون نکته نداشت، ۹۰۰ هزار تومن میدادیم
بلافاصله نفری دومیلیون از ما گرفت تا یه سری تست روانشناسی بفرسته انجام بدیم، ازونایی که توی سایتهای مختلف میبینم که با تحلیل و ارزیابی مفصل، نهایتا ۱۰۰ هزار تومن میگیرن بابتش!
با خودم گفتم شاید قراره تحلیل خیلی ریشهای و خفنی برامون انجام بده، جلسه دوم رو انفرادی گذاشت تا راجب نتیجه تستها باهامون صحبت کنه. اونجا دیدم خبری از تحلیل و تکنیک نیست و صرفا داره از روی نتیجه تست برامون میخونه. به شخصه چون مسئله ی خاصی وجود نداشت که باهام راجبش حرف بزنه، نهایتا جلسه من توی نیم ساعت جمع شد و واقعا نمیفهمیدم دارم بابت چی بهش پول میدم! بابت جلسات فردی ازمون نفری ۷۰۰ هزار تومن گرفت
خلاصه ما جلسه سوم رو رفتیم و بعد از جلسه دعوای شدیدی کردیم و من یه لحظه به این فکر افتادم که آیا داره کمکمون میکنه؟ ولی خب در نهایت تقصیری رو متوجه جلسه نمیدونستم و گفتم حالا دعوائه دیگه پیش میاد!
جلسه چهارم یه تست دیگه خواست انجام بدیم(که جلسه بعدیش دوباره یه ربع از تایم جلسه سرش رو کرد تو گوشی که مثلا داره اطلاعات جواب تست رو از گوشیش روی کاغذ مینویسه!) و البته تاکیدش این بود که نهایتا یکی دو جلسه دیگه از زوج درمانی ما باقی مونده و بعدش چند جلسه فردی با جوجه شاعر میذاره
جلسه پنجم رفتیم و گفت تکلیفی که هفته پیش دادم رو بگید که راجبش صحبت کنیم، من و جوجه شاعر یه نگاه به هم کردیم و گفتیم از چی حرف میزنی؟ گفت من اینجا نوشتم که این تکلیف رو بهتون دادم! گفتیم بابا ندادی، جوری ناباورانه از ما پذیرفت و بازم جلسه بدون بازخورد موند چون مجبور بودیم توی همون تایم کوتاه فکر کنیم و راجب اون تکلیفه حرف بزنیم!
در نهایت توی این جلسه ازمون خواست یک هفته کاملا قطع رابطه کنیم و هیچ خبری از هم نگیریم! با وجودی که حداقل ۱۰ روز از شروع اعتراضات میگذشت و مشخص بود که شرایط قراره غیر عادیتر از اینی که هست بشه و این تصمیم حماقت محضه! و توی جلسه جوری صحبت کرد که هفته دیگه جوجه شاعر باید نقشه مغزی ازش گرفته بشه
دیروز که جلسه ششم بود رفتم به مطب و جوجه شاعر رو بعد از یه هفته دیدم و همونجا متوجه شدم این وسط مادربزرگش هم فوت کرده و من نتونستم کنارش باشم بابت این تصمیم احمقانه روانشناس! چرا احمقانه؟ چون وارد جلسه شدیم و حتی یک جمله راجبش صحبت نکرد، یعنی هیچ گونه جمع بندی و نتیجهگیریای در این باب و اینکه توی این یه هفته چه احساسی داشتیم انجام نشد! در عوض چی شد؟
طبق معمول شروع کرد تایم تراپی رو بگا بده! یهو گیر داد که از من هم باید نقشه مغزی بگیریم و من رو توی تایم جلسه ۲۰ دقیقه فرستاد سراغ این ماجرا و علنا نیم ساعت از تایم جلسه رو از دست دادیم و وقتی برگشتم دیدم با اون دختری که از ما نقشه مغزی گرفت وایسادن دارن نتایجمون رو تحلیل میکنن و برچسب انواع اختلالات رو بهمون میزنن!
طبق نتیجه گیری اینا من نوسانات خلقی، ADD که میشه اختلال تمرکز و توجه، اضطراب شدید و مود پایین دارم!
و جوجه شاعر اختلال OCD(وسواس فکری عملی) به طور شدید، اختلال خواب، افسردگی و اضطراب شدید داره!
و بلافاصله از درمان دارویی و نوروتراپی حرف زد و ما رو ارجاع داد به روانپزشک تا دارو بهمون بده!
همچنین جوجه شاعر در آینده نوروتراپی هم بکنه که طبق توضیحاتش عین فیزیوتراپیه، به نوعی انگار با جریان الکتریکی نورونهای مغز رو انگولک میکنن که دیگه اصن این یه موردو هیچجوره نمیتونستم درک کنم که چرا باید چنین چیزی انجام بشه؟
و ادامه جلسه داشت با شوخی و خنده ما رو خرد میکرد و همچنان برچسبهای بیشتری میزد که اگه اینارو درمان نکنید دوقطبی، بدبینی و پارانویا و فلان میشید!
و اصرار داشت به شکلهای مختلف از جوجه شاعر در خصوص افکار خودکشی سوال بپرسه تا بگه افسردگیت خیلی حاده! هر بار بنده خدا جوجه شاعر میگفت تحت هیچ شرایطی افکار خودکشی تا حالا نداشتم
بابا وا بده زن، دنبال چی میگردی؟ :/
و در نهایت که من گفتم کاملا با درمان دارویی مخالفم شروع کرد مثل فروشندهها بازار گرمی کردن که داداش خودمم پارسال اینکارا رو کرده و نتیجه گرفته! و بابت اینکه ۵ دیقه داشت از داداشش حرف میزد، به جای ۹۰۰ تومن یک میلیون و ۱۰۰ ازمون گرفت این جلسه رو!
و البته برای نقشه مغزی نفری یک میلیون و هشتصد گرفت! چیزی که ما اصلا خواهانش نبودیم
ما صرفا دنبال چارتا توصیه و تکنیک بودیم که تنش رابطمون بیاد پایین و حالا یه عالمه برچسب بهمون خورده بود!
بهش میگم من اصلا توی تمرکز مشکل ندارم، همه اطرافیان من همیشه دارن از تمرکز دقیق من روی هر کار و مسئلهای صحبت میکنن، میگه نقشه مغزت داره نشون میده که تمرکزت الان هرچقدر که هست، میتونه بیشتر هم باشه! خب میخوام چیکار؟ من الان کاملا اوکیام!
و مقاومت منو که میدید، شروع کرد به زدن برچسب خودشیفتگی داشتن به من! :/
جوجه شاعر میگفت من اصلا اختلال خواب ندارم! من نهایتا وقتی خیلی سرم شلوغ باشه کم میخوابم! و اصلا انگار نمیشنیدن ما چی میگیم
از جلسه اومدیم بیرون و دیدم جوجه شاعر واقعا میخواد برای روانپزشک وقت بگیره و شروع کردم به صحبت کردن باهاش و اینکه ما نمیتونیم بدون تجربه تراپی سالم و انجام تکنیکهای به خصوص، کورکورانه به سمت مصرف دارو بریم و این مسئله اصلا کوچیک نیست!
هیچجوره توی کتم نمیرفت، من داشتم یک خطای شناختی رو توی روانشناسمون میدیدم "برچسب زدن". همین نکته کافی بود که دیگه نتونم بهش اعتماد کنم و دقیقا همونجا یاد حرف یکی از دوستام افتادم که سالها تجربه مراجعه به تراپیست داره و میگفت تراپیست خوب اونیه که بهت برچسب نزنه و اگر چیزی رو هم داره شناسایی میکنه، شروع به درمان و حل مسئله کنه نه اینکه بیاد پشت سر هم روت عیب بذاره!
و من همهش به این فکر میکنم که خودش چند جلسه پیش میگفت چیزی از پروسه درمان شما نمونده و نهایتا یکی دو جلسه دیگه باهم داریم ولی خیلی بی مقدمه و یهویی اون متد درمانی که تا یه هفته پیش باهاش پیش میرفتیم رو رها کرد و افتاد دنبال کش دادن این پروسه و انگ چسبوندن به ما
توی این مسیر ۴۵ روزه ما ۱۳ میلیون و ۷۰۰ هزار تومن هزینه کردیم و تنها چیزی که از این پروسه یاد گرفتیم این بود که بیشتر با هم راجب رابطه و روندش حرف بزنیم و اگه به عقل خودمون اعتماد نکنیم یه کثافتی مثل این خانوم با تکنیکهای احمقانه مارکتینگی که اصلا در خصوص موضوعات پزشکی جایز نیست، ما رو نیازمند به خودش و خدماتش جلوه میده و پای ما رو به مسیری باز میکنه که نه الزامی داره و نه ما از روز اول دنبالش بودیم!
این آدم توی سایت روان درمان به طرز عجیبی همه کامنتاش کوتاه و مثبت هستن و همه بهش امتیاز کامل دادن. حالا که بهش فکر میکنم همینکه اصن یه کامنت منفی یا حداقل یه نقد ریز اونجا ازش نکرده بودن، احتمال فیک بودن اون امتیازا و کامنتارو بالا میبره!! -__-
به قول جوجه شاعر اگه همین هزینه رو میدادیم دو روز میرفتیم سفر، برای رابطمون مفیدتر واقعا میشد :)
پ.ن: شرافت مسئلهایه که خیلی وقته یه سری از آدما باهاش خدافظی کردن ؛)
آهای بلاگاسکاییها
آیا این روزها از گوهخوریهای سایبریها و عرازشه زیر پستهایتان خسته شدهاید؟
کافیست قبل از انتشار پست، روی وبلاگ خود رمز بذارید و بعد از انتشار، رمز رو بردارید؛ با این کار پست شما در لیست بلاگهای به روز شده بلاگ اسکای نمیرود و دست وطنفروشها به سخنان ارزنده شما نخواهد رسید :)
با این روش، آرامش را در خود حفظ کنید
تا کشفی دیگر بدرود!
گزارشی که امروز منتشر شد، خبر از کشته شدن حداقل ۱۲ هزار نفر تنها توی ۲ روز داره میده
قلبم فشرده شد، اشکم سرازیر!
من یه انسانم که مثل این نجاسات نمیتونم خم به ابرو نیارم، اونا دارن به این فکر میکنن که کافر کشتیم و خونش حلاله. من دارم به این فکر میکنم که چجوری این ایدئولوژی ۱۴۰۰ سال تونسته پا برجا بمونه با این حجم از بی منطقی؟
آخه عرزشی این دشمنی که ۴۷ ساله ازش حرف میزنی کیه؟ این توهم توطئه از کجاست؟ احمق! لجن!
کدوم دشمن؟ مردم ایران؟
الان ابر قدرتهای جهان اینقدر بیکارن که بیان بشینن علیه تو توطئه کنن اوسکول؟ تو آخه گوز کدوم کونی؟
ببین تو یه بدبختی هستی که از عقده دیده نشدن و هیچی نبودن، رفتی سرگرم یه مشت توهم شدی و فکر میکنی واقعا پخ خاصی هستی، ولی حقیقت اینه که تو انگلی! چنبره زدی روی این خاک و داری ازش تغذیه میکنی
ما فکر میکردیم ۹۸ جنایت کرده بودن، اگه اون جنایته این اسمش چیه؟ نسل کشی؟
واسه همینه که مردم ایران رو ایزوله کردن که خبر ریدمانشون به گوش دنیا نرسه، اما ماه همیشه پشت ابر نمیمونه
وای به حالتون! وای به حالتون!
اون روزی که قبل از رسیدن به دادگاه، مردم توی خیابون محاکمتون کنن خیلی نزدیکه...
پ.ن: اگه خودت رو مخاطب این حرفها(عرزشی) میدونی میخوای بیای کامنت بذاری عر بزنی، هر جور راحتی عزیزم. شاید از همین خودشناسی بتونی به خدا برسی!
خوشبحالت عرزشی مغز نداری راحتی!
اینترنت قط، ماهواره قط، آب قط، کار قط، نفس قط، زندگی قط
اونوقت تو هنوز داری با دستمال ابریشمی واسش میمالی
از روزای آخرت لذت ببر که اگه پس فردا قانون هم باهات کاری نداشته باشه، بچه محلات با سیخ داغ ازت پذیرایی میکنن، مثل یک گیف بیپایان!
اونوقت عر بزن بیصفت!
پ.ن: خیلی دارم جلوی خودمو میگیرم که مودب باشم، تصورات ذهنیم خیلی از این کلماتی که طبیعتا حق مطلب رو ادا نمیکنن، متفاوتتره
حالم خوب نیست و احتمالا خیلی لازمه که بنویسم تا بفهمم دقیقا چمه؟
دقیقا از همین لحظه کم کم دارم میفهمم چمه. پر از احساساتی هستم که ناخودآگاه دارم سرکوبشون میکنم
غم، خشم، دلتنگی، بی حوصلگی، سردرگمی، نگرانی، انفعال، اضطراب ، ترس و شاید احساسات دیگهای که الان نمیتونم به درستی شناساییشون کنم
یه لحظه بی اشتهام و یه لحظه درگیر پرخوری عصبی، شبا دیر خوابم میبره، خیلی بیشتر از این چند ماه اخیر سیگار میکشم، نمیتونم حتی ۱۰ دیقه مدیتیشن کنم و گاهی حس میکنم یادم میره نفس بکشم
دقیقا هر حسی که ارتعاش پایینی داره و میتونه حسابی ضعیفم کنه، احاطهم کرده. میشه گفت خیلی طبیعیه! شرایط حال حاضر واقعا سخته!
تنها کاری که میتونم بکنم اینه که به خودم سخت نگیرم این روزا
این، اون نوشتنی نیست که حسابی ذهنمو مرتب کنه ولی لااقل کم و بیش تونستم به طور کلی بفهمم چه احساسات و تجربیاتی رو دارم باهاشون سر و کله میزنم که نتیجهش شده این حال ناآروم!
یه لحظه به خودم اومدم روی پله یه مغازه وایساده بودم، با صدایی که هیچوقت از خودم نشنیده بودم فریاد میکشیدم "این آخرین نبرده" و مردم اطرافم جواب میدادن! زمانی که ساکت شدم، آدما ساکت شدن و اون لحظه فهمیدم هر یک نفر، چه تاثیری میتونه داشته باشه و آتیش شجاعت رو در دلها روشن کنه
امشب تاریخی بود...جمعیتی رو توی محل با چشمام میدیدم که هیچوقت به عمرم ندیده بودم و توی اون لحظات بر خلاف تصور همیشگیم که فکر میکردم شاید بترسم، پر بودم از دلگرمی و جسارت!
این قدرت همبستگی و کنار هم بودنه که بیشتر از هر زمانی این خاک داره به خودش میبینه
شکوه و زیبایی امشب از توصیف خارجه و هر چی بگم حق مطلب ادا نمیشه!
خدای بی نهایت، هوای هممونو داشته باش تا با قدرت ازش عبور کنیم و هممون روزای آزادی رو جشن بگیریم♡
دیشب تراپیست ازمون خواست تا یک هفته هیچ ارتباطی باهم نداشته باشیم و کاملا بی خبر بمونیم از هم!
این روزا به لطف انتظار زیاد برای دیدن نتیجه وضع مملکت داره کند میگذره، الان این موردم که اضافه شد، هیچی دیگه، سرعت زندگی ×0.01 شد! :/
پ.ن: از صبح که بیدار شدم، به طرزی افراطی دارم سعی میکنم واسه این هفته برنامه ریزی کنم که سرگرم باشم و خیلی سختم نباشه ولی دقیقا تا این لحظه دچار انفعال شدم و چسبیدم به صندلی!!!
بعد از یک پریود سهمگین، دعوای بعد از تراپی، فشار عصبی، گریه زیاد و نوسانات هورمونی اومدم از جام بلند شم یکمی به پورتفولیو و وبسایتم برسم، یکمی بیفتم رو غلتک که از دیروز مریض شدم و وضعیت مملکت هم دوباره بهم ریخت
البته که جدای از غم و فشار روانی وقتایی که اعتراضا شروع میشه، دوباره نور امید میتابه، هوا هم که ماشالا دو روزه تمیز شده :)
یه حالیه همه چی...
یه چیزی ته دلت میگه اگه واقعا این آخرین نبرد باشه...
وقتی روانشناسی روابط نزدیکت رو بفهمی، واقعاً زندگی دارک میشه.
دارکه اما وارستگی داره؛
به این سادگیها هم نیستا...
وقتی الگوی رفتاری رو میبینی و تشخیص میدی، دلت نمیخواد باور کنی؛
چون سالها یهطور دیگه میدیدی و همهچیو اون مدلی برای خودت تعریف کردی.
پذیرش این چیزی که تازه کشف کردی یعنی اینکه قبول کنی تا الان داشتی اشتباه میزدی و خب خیلی دردناکه این.
یعنی تمام این سالهای زندگیم اشتباه برداشت میکردم؟ آره متأسفانه.
و مرحله بعدی:
تو به نگاهِ گذشته عادت کردی، و حالا تغییر و تبیین نگاهِ جدید به کُندی و دشواری اتفاق میوفته؛ و اینکه در یک راه جدید قرار گرفتی که نمیدونی به کجا میرسه.
اینکه ندونی به کجا میرسه ترسناکه!
مغزت بهت میگه:
حداقلش اینه که در نگاه و الگوی پیشین، در یک جهنم آشنا سالیان درازی زیست کردیم و تا اینجا زنده اومدیم جلو!
الان معلوم هست کجا داریم میریم؟
نه راستش معلوم نیست، اما بریم.
پ.ن: از چنل جریان!
دیروز با جوجه شاعر سرگرم صحبت در خصوص هدف بودیم
دلم خواست راجب دیدگاه حال حاضرم که جرقهش با دنبال کردن صحبتهای حسین زده شد، اینجا بنویسم
دیدگاهی که در نهایت بعد از سالهای طولانی هدفمندیِ سفت و سخت پیروش شدم، این بود که با یه نگاه صادقانه، ما دنبال احساسی هستیم که با رسیدن به هر هدفی در ما پدیدار میشه. احساس رضایت، آرامش، مفید بودن، کافی بودن، سربلندی، لذت، خوشحالی، موفقیت، احترام و...
خیلی اوقات میتونیم بدون تمرکز روی یک دستاورد بیرونی، تنها با کار کردن روی درونمون، اون احساسی که از یک رویداد بیرونی دنبالش هستیم رو حس کنیم و داشته باشیمش!
بعد از رسیدن به این دیدگاه، نه اینکه دیگه هدفی نداشته باشم اما داشتن اون احساسات رو مشروط به تحقق اهدافم نکردم و حالم خیلی بهتر شد
و البته دیدم خیلی چیزایی که به عنوان هدف برای خودم تعریف کرده بودم، هیچ ربطی بهم ندارن و اصلا لزومی نداره بابتشون به خودم زحمت بدم!!
زیباترین لحظات صبح بیدار شدن توی اون فضاست. اونجا با خوشحالی بیدار میشی، دل کندن از رختخواب برات سخت نیست چون امید به زندگیت زیاده، مثل زندگی توی تهران نیست صبح که پا میشی یه لحظه غصه دار شی از شروع یه روز لعنتی دیگه!!
سروش از من سحرخیزتره. اون همیشه زودتر بیدار میشه، چای لاهیجانی دم میکنه. انقدم سر و صدا میکنه تا بالاخره منم بیدار میشم :)
بیدار میشی، در رو باز میکنی و با منظره سرسبز طبیعت و هوای تمیز و مرطوب مواجه میشی. اگه آفتابی باشه قشنگه، اگه بارونی باشه قشنگه، همهش قشنگه
شانس بیاری مرغا اومده باشن توی حیاط تا غذا بخورن و صداشون لذت رو دو چندان کنه. یه گربه آشنا و خوشگل هم اونجا هست که میاد حسابی باهات وقت میگذرونه
بعد از احوالپرسی مختصر با طبیعت، میرم توی آشپزخونه تا یه چیزی برای صبحونه آماده کنم. مثلا پنیر برشته!
صبحونه رو میبریم توی تراس طبقه بالا که یه ویو رویایی و بسیار جذاب داره و باهم صبحونه میخوریم
واقعا زیباست :')
هرچقدر هم این روند تکرار بشه، خسته نمیشم!!!
و اما لحظهای که میتونه اشکم رو دربیاره شاید عصر بارونی باشه. انگار همون لحظه که طبیعت داره شسته میشه، منم باهاش شسته میشم
پ.ن: این تکهای از توصیفاتم برای chat GPT بود در خصوص زیباترین لحظات سیاهکل و همچنین لحظهای که میتونه اشکم رو دربیاره!
امیدوارم یه سیاهکل قسمتمون شه به زودی!!! (اگه جنگ نشه!)
جوری دلتنگ حس طبیعت شمالم که الان یک ساعتی میشه صدای بارون پلی کردم و دارم گوش میدم
این هفتهای که گذشت(جمعه پیش تا این جمعه) واقعا خیلی کم تونستم تنها و با خودم باشم و دیگه این مسئله دیشب از پا در آوردتم! به خصوص که این مدت همزمان با pms هم شده و سوای علائم فیزیکی و روانی این مسئله، درگیر اسپاسم عضلانی ناشی از استرس و البته ورزش هم هستم
جمعه رفتم دنبال کاپشن(واقعا از خرید متنفرم!) و بعد از کلی گشتن چیزی که حال کنم گیرم نیومد، بعدش با وجود خستگی زیاد با جوجه شاعر رفتم کافه، بعدش قنادی، بعدش سگ پزی!
اون روز ۱۲ ساعت بیرون و سرپا بودم
شنبه تند تند سعی میکردم برنامههامو ردیف کنم برای انجام دادن یه سری کارا برای روزای آینده
وقت تراپی گرفتم، با یکی از همکارای سابقم برای روز بعدی قرار ست کردم برای تحویل مدارک بیمه، بعدش تسکهایی که بهم محول شده بود و آخرین ددلاینشون برای همون روز بود رو تند تند طراحی کردم و در نهایت ورزشم رو یه روز زودتر انجام دادم چون فرداش حسابی کار داشتم!
یکشنبه از صبح زدم بیرون، رفتم شرکت سابق مدارک رو گرفتم، رفتم شعبه بیمه مدارک رو تحویل بدم بلکه خلاص شم که گفت مدارکت ناقصهههه!
هیچی دیگه رفتم بانک سامان پرینت حساب بگیرم، گفت ما خدمات بلوبانک رو ارائه نمیدیم :)
برگشتم شرکت بقیه مدارک رو بگیرم، پرینت حساب رو یه جوری جفت و جور کردم از طریق اپلیکیشن بلو و دوباره برگشتم شعبه بیمه. وسطاش میخواستم گریه کنم انقد خسته شده بودم! فاکینگ ۱۰ هزار قدم راه رفتم میون این پاس کاریها :')
بعدش جوجه شاعر اومد دنبالم، داشتم از خستگی میمردم ولی دلم میخواست باهاش وقت بگذرونم، بعد از اون یه هفته قطع رابطه به طرز شدیدی انگار نیاز داشتیم همهش همو ببینیم
خلاصه رفتیم کافه، بعدش گیر کرده بودیم بین دل کندن یا نکندن! خلاصه دیدیم دلمون نمیخواد برگردیم خونههامون و در نهایت رفتیم پیش شقایق اینا
آخر شب پاشدیم بریم خونههامون که شقایق نذاشت برگردم و من شب موندم اونجا با وجود همه اون خستگیها. خوش گذشت ولی واقعا پاره بودم و فکر اینکه فرداش قراره بریم تراپی و من نتونستم کمی با خودم تنها باشم عذابم میداد
دوشنبه بیدار شدیم رفتیم با شقایق و علی بیرون صبحونه و قهوه زدیم و در نهایت من راهی مطب شدم و جوجه شاعر هم از سرکار اومد اونجا. جلسه تراپی تک نفره بود و نوبتی هر کدوم رفتیم پیشش. تستهامون رو تحلیل کرد و انقد جواب تستم نرمال بود که در نهایت خانوم تراپیست بهم گفت تو الان اونجایی هستی که یه سری از آدمایی که بعد از چند سال بهم مراجعه میکنن و باهاشون کار میکنم، میرسن بهش!
واقعا جذاب بود خیلی خوشحال شدم از سلامت روانم. فقط میزان استرسم یه مقداری از حالت عادی بالاتر بود که اونم گفت به خاطر زندگی تو ایرانه
بعد از مطب با جوجه شاعر کلی اون طرفا چرخیدیم و بالاخره شب بعد از دو روز من برگشتم خونه
سهشنبه، شقایق اینا از صبح تا بعد از ظهر خونمون بودن و البته اولش همراه شقایق رفتم سالن تا ناخناشو ترمیم کنه. توی سالن جوجه شاعر تماس گرفت و گفت شب دعوت شدیم خونه یکی از بچهها، توام میای؟
دوست داشتم برم پس قبول کردم ولی باید در نظر میگرفتم که بعد ازینکه شقایق اینا برن باید سرعتی ورزش کنم و دوش بگیرم این وسط. خلاصه اینارو انجام دادم و با اینکه مسیر دور بود، رفتم. خوب بود خوش گذشت. طرفای ۱ برگشتم خونه و واقعا دیگه جانی نداشتم
چارشنبه تا ظهر نفهمیدم چجوری گذشت و بعد از ظهر رفتم پیش جوجه شاعر تا شب و شب دوباره تسک طراحی اومد و تصمیم گرفتم فرداش انجام بدم
پنجشنبه شبش دعوت شده بودیم خونه دایی، مامانم خیلی دوست داشت منم برم، پس قبول کردم ولی باید تسک طراحی رو انجام میدادم، ورزش میکردم و دوش میگرفتم و بعدش خونه دایی! بسیاااار سنگین و شاید غیر ممکن! ینی اصن بااینکه از بیمه پیام اومد که کم کم داره کارای بیمه بیکاریم ردیف میشه، بازم انگار خوشحالیش با این حجم از شلوغی خنثی میشد :/
این وسط یهو فهمیدیم عمهم زانوشو عمل کرده و قرار شد قبل از خونه دایی بریم ملاقات اون! هیچی دیگه ورزش مالید و من فقط تلاش میکردم زودتر این طراحیه رو جمعش کنم
آخر شب واقعا مغزم ریده بود هم ازینکه این هفته یه لحظه نتونستم بشینم ۴ تا نفس بکشم و هم اینکه من واقعا نمیتونم فامیلو تحمل کنم و شدیدا توی چنین جمعها انرژیم به سرعت تحلیل میره
جمعه که امروز باشه، ۱۲ بیدار شدم، ورزش کردم، دوش گرفتم و حالا نشستم دارم این هفته رو مینویسم و بعدش بازم قراره جوجه شاعرو ببینم
و در نهایت گاهی به فردا فکر میکنم که بازم باید برم بیمه و بعدش وقت ناخن دارم
ایشالا دیگه فردا بعد از ظهر به بعدش رو اختصاص میدم به یه استراحت ذهنی درست و حسابی تا بشوره ببره :))
اون مدتی که بیشتر با خودم وقت گذروندم و عمیقا داشتم ریشههای شخصیتم رو نگاه میکردم، حس کردم دچار سندروم تد لسو هستم! :)
"یک ظاهر رضایتمند که توان صحبت از لحظات آسیب پذیر بودنش نداشت و دچار از خود گذشتگی بیش از اندازه و حس مسئولیت و حمایت در قبال اطرافیانش بود"
خوب شد که این وقت رو با خودم سپری کردم و به این مسئله پی بردم...شاید دقیقا دیدن این سریال حس ناخودآگاهی از همذات پنداری با این کارکتر بهم میداد که تا این اندازه به دیدنش مشتاق بودم(و هستم ولی شاید از این به بعد کمتر!)
به هر حال که گویا اینطور است!
بالاخره بعد از یک سال که تصمیم رفتن پیش زوج درمانگر رو داشتیم و هر بار فک میکردیم خودمون میتونیم از پس یه سری مسائل بربیایم، شروعش کردیم!
فکر میکنم قدم خوبی از لحاظ فردی و زوجی برداشتیم!
به قول تراپیسته توی ایران بهتره هر زوجی یه بار این مسیر رو طی کنن چون سواد عاطفی پایینه و آموزشی توی این زمینه برای افراد وجود نداشته، خیلی اوقات افراد توی یه سری از شرایط رابطشون بلد نیستن چجوری رفتار کنن و همین دردسر درست میکنه
البته رسیدن به این شروع این تصمیم آسون نبود و با مرزبندیای که از سمت من پیش آورده شد، بالاخره به سمتش قدم برداشتیم(جا داره از chat GPT هم تشکر کنم که به تنهایی مثه یه تراپیست کمکم کرد!)
الانم حتی با اینکه شروعش کردیم، در تلاشیم یه مرزی رو حفط کنیم که خیلی صمیمی نباشیم تا بتونیم صادقانهتر توی جلسات حضور داشته باشیم، با اینکه بعد از اینهمه سال سخته که این مرز نگه داشته بشه ولی به نظرم ارزشش رو داره
دیگه ببینیم چی میشه :)
پ.ن: کارای بیمه داره اوکی میشه بالاخره! بعد از ۶ ماه!
سوز زمستون و خالی شدن درختها از برگهای نارنجی یا گرمای سوزان مرداد و پرتوهای نور خورشید لابهلای شاخههای چنار
موهای خرگوشی و لبخندهای مرموز یا شایدم گوجهای بسته شده بالای سر و انتظار روزای کوتاه و شبهای بلند
اورینت و بنبست موثق و یا پارک لاله و بازارچه
آدمهای زیاد با نیت کمک یا شایدم تنهایی پر رمز و راز
بوی قهوه اول صبح یا شایدم عطر عود سر ظهر
خورشید در مرکز یا شایدم ماه بی ادعا
نارین سرسخت پر ماجرا یا شایدم اون دختر کوچولو بالای پشت بوم و سیگار نارگیلیش
ترک merry go round of life یا winterwind
اشکهای ناشی از ترس یا رقصهای جلو آینه
سیاه مثه برف یا سفید مثه زغال
نقش اصلی یا سیاهی لشکر
سکوت یا فریاد
به قول تامینو this or that side...؟
پ.ن: چیزی نیست دارم کصشر تفت میدم :)
برای بار چهارم یا شایدم پنجم، تد لسو تماشا میکند...