بیا یه وقتایی حرفهای دلی به هم بزنیم
سخن و تجربه رد و بدل کنیم
همدیگه رو بشنویم
از هم یاد بگیریم
سکوت کنیم
"غرق بشیم"
حس کنیم
عشق بورزیم
کنار هم نفس بکشیم
باشیم توی همین لحظه!
بدون دیروز و فردا، زمان وهمه...
تفاوتهای زیادی بین رفتارهای "از عشق" و "برای عشق" وجود داره
وقتی از سر عشق حس میکنی، حرف میزنی، محبت میکنی، میبینی، میشنوی و هر کاری انجام میدی، زندگی عاشقانه میشه، پر از حس قدردانی نسبت به داشتههات میشی
وقتی برای عشق این کارا رو میکنی، انگار تمام کارایی که توی زندگیت میکنی برای دریافت عشق به عنوان یک پاداشه!
انگار برای حس کردن عشق توی زندگی، اول باید خودت رو پر از عشق کنی و این عشق رو سرازیر کنی به اطرافت
وقتی اینجوری باشی، دیگه دنبال زندگی کردن از بابت دریافت عشق نیستی، تو خودت عشقی!
چنگ نزدن به احساسات خیلی مهمه
وقتی حسی درونم پیش میاد، میتونم ازش عبور کنم یا اینکه شروع کنم بهش پر و بال بدم تا بیشتر گریبانگیرم بشه!
انتخاب با خودمه ولی خب نتیجه یه وقتایی از کنترل خارج میشه
برای اینکه نچسبم به احساسات، باید یاد بگیرم همونقدر که نباید به احساسات بد بها بدم، همونقدر هم نباید به احساسات خوب بها بدم
ینی میشه گفت انتخاب کردنی نیست چون باید یه رویکرد رو تحت عنوان یک عادت پیاده سازی کنم و روالم رو به اون شکل پیش ببرم
...
پ.ن: شاید بهتره بلند شم برم پیش گربههام...
در حال گذروندن دوره آناتومی انرژی هستم
جذابه...راستش فکر میکردم خیلی حرفا برای زدن داشته باشم ولی حالا که اومدم بنویسم، سکوت وجودمو گرفت!
دوره در مورد چاکراها و دیدن بدن نه به عنوان ماده، بلکه به عنوان انرژیه!
سالها در این مورد مطالعه و تمرین داشتم و دارم و هیچجوره نمیتونم منکر تاثیرش باشم.
یه چیزی خیلی مهمه و اون "چشم بیننده" ست!
هر چیزی رو هر جور که ببینی، همونطور خواهد بود...زمانی که این باور در ما شکل بگیره، همه چیز تحت الشعاع قرار میگیره و دگرگونی اتفاق میفته
چند شب پیش داشتم نوشتههای وبلاگم رو میخوندم از اسفند ۹۶ تا مهر ۴۰۱
دیدم چقدر به مرور دیدگاهم تغییر کرده و در هر برههای هرجوری که درون و بیرونم رو دیدم، برابر شده بوده با حقیقت مسیرم!!
همزمان با مرور ۱۹ تا ۲۳ سالگی و دوره آناتومی انرژی، سرما خوردم و پریود شدم!
و انگار همین موارد باعث شدن این چند روز بیشتر توی بدنم باشم، بیشتر حضور داشته باشم و با وجود سختی این احوالات، مدیتیشنها و تمرینات تنفسیای که برای تعادل چاکراهام انجام میدم، جدا از تجربیات معنوی بینظیر، به درمان سریعتر و آرامش بیشتر بدنم کمک کنه
تا اینجا، روزی که در مورد چاکرای قلب بود، تجربه خاصی بود...وسط تمرین تنفس ناخودآگاه اشکام سرازیر شدن و هیچ دلیلی از بابت این اشکا نداشتم ولی انگار داشتم هر لحظه سبکتر میشدم...
بالاخره روز شماریها تموم شد و پاییز عزیزم اومد
بعد از اون همه روزای گرم که مدام حس میکردم دارم پژمرده میشم، میتونم بگم آخیشششش
:))
پ.ن: دیروز گفتیم بریم آزادگان، غروب ۳۱ شهریور رو نگاه کنیم، ماشین خراب شد، وایسادیم غروب رو از مکانیکی نگاه کردیم...خاطره با نمک و قشنگی شد! یکی از قشنگیاش این بود که خیلی بالغانه رفتار کردیم و نذاشتیم یه مشکل برینه به کل روزمون!
Really? Is your life just these dramas?
I don't think so!
Only I thought maybe I should go
Everything is ok until doesn't smell like captivity.
(○__○)_/ Scape! Maybe it's true :)
توی عصری که همه اعتیاد به دوپامین داریم، سالم زندگی کردن چالشه
وقتی تصمیم میگیری یه قدم به سمت زندگی سالمتر برداری، میبینی که خدایااااا چرا انقد زندگی مدرن پر از عادتای بده؟ :)
کم و بیش استارت این ماجرا از دو سال پیش زده شد که فعالیت تفننی توی سوشال مدیا رو قطع کردم و همون باعث شد با فضای مجازی دیسکانکت بشم، نخوام توش بچرخم و تایمی از روزمرهم رو به خودش اختصاص بده!
بعدترش شروع کردم به ورزش کردن اما خب فقط ورزش میکردم!
البته نمیخوام سبک بشمارمش، با وجود n تا عادت ناسالم دیگه، همین که ورزش میکردم باعث میشد یکمی سرپا بمونم!
به هر حال با شغل جدید ورزش کنکل شد و قدم به سطح جدیدی از زندگی ناسالم گذاشتم! کلا الان که بهش نگاه میکنم واقعا شغل نامناسبی بود و آدم نباید در ازای پیشرفت کاری، اینقدر خودش رو نابود کنه!!
تقریبا ۷-۸ ماه پیش گفتم داداش تو که ریدی با این لایف استایل کارمندیِ از نوع ناسالم! لااقل مصرف قند رو حذف کن! زندگیت شده پاس کاری شدن بین محرکهای دوپامین!
این شد که یه مدتی اصلا قند مصرف نکردم و الحق که شاهد حال بهتر و کم کردن سایز و کم شدن میلم به شیرینیجات بودم. تا همین الان به شدت در مصرف قند محتاط هستم و دیگه خبری از زیاده روی نیست!
همزمان با داستان قند، کمی به مصرف کمتر فست فود و کربوهیدراتهایی مثل برنج و نون هم توجه کردم و اینم تاثیر فوق العادهای توی انرژی بیشتر بعد از وعدههای غذایی و همچنان تناسب اندامم گذاشت
با شروع سال جدید، مدیتیشن کردن رو پیگیرتر از قبل به شکل روزانه انجام دادم و خمودگی روحیم تا حد زیادی بهتر شد و البته به لطف شغل سمیای که داشتم یه وقتایی این داستان نظمش رو از دست میداد اما خب تا این لحظه هنوزم تمام تلاشم رو میکنم که مغلوب شرایط نشم و روزانه دنبالش کنم
بعد از جنگ که دیگه یه دور زندگیم دچار انقلاب شد، گفتم پاشو مریم باید ورزش کنی! خلاصه دوباره ورزش شد جزئی از زندگیم و حالا اینبار برخلاف سری پیش ورزش خیلی تاثیرگذارتر واقع شده که احتمالا دلیلش توجه بیشتر به رژیم غذاییمه
همچنین به این پی بردم که تا اینجای زندگیم اصلا توی هیدراته نگه داشتن بدنم و مصرف کافی آب، خوب عمل نکردم ینی میشه گفت کوچکترین توجهی به این قضیه نداشتم و چه سردردها و اسپاسمهای عضلانی و هزاران حال بدی دیگه رو به خاطر همین مسئله ساده ولی خیلی مهم، تحمل نکردم! این شد که الان ۳ ماهی هست که دقیق و پیگیر این مسئله رو رعایت میکنم، یه کار بسیار ساده ولی نتایج بسیاااار زیاد!
و امااااا اواخر مرداد، حس کردم در خصوص الکل و... دچار زیاده روی شدم و بعضا تایمهایی که میتونم با استراحت، فیلم دیدن و... سپری کنم هم دارم مصرف میکنم! درسته کیف میده اما خب با این کارا دارم جای پاشونو توی زندگیم محکمتر میکنم! قوانینی گذاشتم برای استفاده کمتر! زمانی که چند وقت یه بار استفاده میکنی، فکر میکنی که بهش عادت نداری و حواست هست ولی وقتی که تلاش به رها کردن یا کنترلش میکنی، میبینی که شت! حاجی عادت کردم و وقتی نخوام باشن، احساس دلمردگی و افسردگی میکنم!!!!
و میرسیم به تقریبا ۱۵-۱۶ روز پیش که تلاشهایی از جوجه شاعر برای سیگار نکشیدن دیدم. انگیزه گرفتم و یه هفته سیگار رو کم کردم(حالا درسته سبکترین سیگار موجود در بازار رو میکشیدم و اینجوری نبودم که روزی یه پاکت بخوام بکشم ولی خب همونم خیلی کمتر کردم). بعد از چند روز جوجه شاعر گفت که کلا تو ترکه و داره کلاس ترک سیگار شرکت میکنه! اولش پشمام ریخت و حس کردم شاید داره اشتباه میکنه که تو این دوران سخت چنین وزنهای رو بلند میکنه ولی بعدش خودمم یهو نکشیدم، دو روز نکشیدم، یه روز کشیدم، دوباره نکشیدم و الان چهارمین روز متوالیه که نکشیدم! نمیگم میخوام کلا نکشم ولی الان که نمیکشم احساس میکنم حالم بهتره و شاید تا جایی پیش ببرمش که فقط گاهی در موقعیت خاصی یکی دو نخ بکشم و شایدم دیگه اونم نکشم...نکشیدنش احساس قدرت بهم میده!
به هر حال همونطور که به بودنش عادت کردی، بعد از مدتی هم به نبودنش عادت میکنی...!
حالا تو این مسیر زندگی سالم و تعادل که قدم برمیداری، انگار ته نداره! مثلا داری توی کافه منو رو نگاه میکنی و به این فک میکنی چه پیتزایی سفارش بدی، چشمت به پیتزا سبزیجات میفته! افکار گیاهخوار شدن از سرت میگذره و تو دلت میگی اوکی جوگیر! حالا فعلا با همین تصمیماتت پیش برو ببینیم چقد پتانسیل داری! ؛)
دیروز اولین درآمدم از طریق وبسایتم رو دریافت کردم!
جذاب بود، فک کن اولین درآمدت از سایتت، از آمریکا باشه، به یوروی اروپا :))
خدا رو شکر...
خیلی حالم خوب نیست...
خیلی نیاز به همصحبت دارم!
خیلی نمیدونم که چه گوهی بخورم برای این احوالاتم!
خیلی نیاز دارم که نباشم...
پ.ن: مردیم از خوشی، یکی نپرسید چته؟ :)
بیدار شدم دیدم یه سری چیزمیز سفارش داده، گفت میخوام برات صبحونه انگلیسی درست کنم
بعد از صبحونه بهش گفتم احساس پرنسس بودن میکنم :))
صدای آژیر عدم تعادل به گوشم میرسه
یه چیزایی سرجاش نیست و بهتره کمی بیشتر حواسم باشه و رسیدگی کنم که درگیر افراط و تفریط نشم
الانم فقط و فقط وقت خوابه! ¤__¤
اژدهاى کوچک پرسید اگه بعضیها از من یا کارهام خوششون نیاد چی؟
پاندای بزرگ گفت تو باید راه خودت رو برى، بهتره اونها رو از دست بدى تا خودت رو.
اژدهای کوچک گفت با همه مهربون بودن سخته.
پاندای بزرگ گفت درسته و از همه سختتر مهربون بودن با خودمونه، ولی باید تلاش کنیم
رها کن وگرنه کشانده میشوی.
وقتی چای مینوشی، چای بنوش.
اژدهای کوچک گفت برگها دارن میمیرن.
پاندای بزرگ گفت ناراحت نباش. طبیعت با پاییز بهمون نشون میده رها کردن چقدر میتونه زیبا باشه.
اژدهای کوچک پرسید این درخت چجوری هنوز سرپاست؟
پاندای بزرگ گفت توی وضعیت بهتر ریشههاش عمیق شدهان. حالا میتونه هر طوفانی رو پشت سر بذاره.
اژدهای کوچک گفت چه حیف که خیلی وقت پیش این درخت رو نکاشتیم. تصور کن الان چقدر بزرگ شده بود.
پاندای بزرگ گفت الان که داریم میکاریمش همین مهمه.
اژدهای کوچک چه مردم ازت تعریف کنن و چه ازت ایراد بگیرن، سعی کن موقرانه بپذیری. یه درخت برای قوی شدن باید هر وضعیتی رو تجربه کنه.
گوش دادن مهمترین کاری است که میتوانی برای کسی بکنی.
پ.ن: همیشه از نزدیکای شهریور ماه، به عشق شروع پاییز زندگی میکنم♡
قلبم میتپه برای زندگی کردن تو روزای پاییز
همون روزای سختی که بهتر از وقتهای دیگه میگذرن
همونجا که برگهای نارنجی میزنن روی شونهت
و با صدایی خش دار توی باد میرقصن
مینوسم تا یادت نره چقدر بهت فکر میکنم
گفت خواستن آغاز رنجه
گفتم رنجی خوشه که آخرش تو باشی