دیشب سر کاسه توالت عمومی نشسته بودم و داشتم کلکلای روی در دستشویی رو میخوندم
چه دیس و دیس بازیهایی بین ایرانی و عرزشی میشه توی این توالتا
این توییتر و اینستاگرام تازه چند ساله اومدن فکر کردن چی هستن، سوشال مدیا واقعی در و دیوار توالت عمومیه والا :)))
احساس "ارزشمند بودن" نیاز به اثبات دائمی نداره.
پ.ن: کاشکی این جمله دقیقا وسط و مرکز ذهنم حک میشد که اینقدر دهن خودمو سرویس نکنم...
چند روزه سرگرم مباحثی مثل سایه، فرافکنی، ایگو و... هستم
و میتونم بگم در جدیدی به روم باز شده. شناخت عمیق روان و ناخودآگاه، واقعا بخش بزرگی از مسیر خودشناسیه
یه مقاله خوندم که خیلی برام جذاب بودم، گفتم اینجام لینکش رو بذارم:
هیچی دیگه همین! :دی
چیزی که دوست دارم بیشتر بهش توجه کنم، زندگی کردن لحظاتم همراه با "طمانینه" است
طمأنینه به معنای سکون، ثبات، استواری، آرامش و عدم اضطراب است. در اصطلاح عرفانی، سکون و آرامش شدید قلبی است که از باور یقینی و مشاهده عینی برای انسان به دست میآید. در اصطلاح اخلاقی، به معنای وقار و سکون در گفتار، کردار و حرکات و سکنات است که در پی قدرت و بزرگی نفس به دست میآید.
عبور سرسری و بیکیفیت از تجربه لحظه حال، بابت فکر کردن به آیندهای که وجود نداره، گذشتهای که وهمی بیش ازش باقی نمونده!
این همه عجله برای چیه؟
شاید فقط نتیجهست که برات شیرینه و دوست نداری چشماندازهای مسیر رو ببینی!
شاید افتادی روی دور باطل نشخار ذهنی، مقایسه، قضاوت، حسادت و و و... انقدر ذهنت افسارت رو به دست گرفته که دیگه حواست از کار افتادن! یادت رفته نگاه کنی، گوش بدی، تجربه کنی!
وقتی میخوای صحبت کنی، عجله شدیدی داری که تا نقطه آخر جملهای که توی ذهنت هست رو بگی و تمام! که چی؟
آیا مسئله مهمی داره دیر میشه که انقدر عجله داری؟ آیا ددلاین اتفاق خاصی سر اومده؟
نمیبینی خیلی وقته که فک و شونههات چقدر منقبض شدن و نفس کشیدنت رو حس نمیکنی؟
دوست داری از خودت بپرسی "این بود زندگی؟" و حزن شدیدی تمام وجودت رو دربربگیره؟
آروم...آروم...
با القای این حس عجول بودن، حتی کاری میکنی زمان تندتر بره جلو!
میبینی؟ این قدرت ذهن توئه و داری در بدترین جای ممکن ازش استفاده میکنی!
اگر میون تمام این تسکهای بی انتها، فقط چند دقیقه زل بزنی به گلدون روبروت و یا برگهاش رو لمس کنی، زمان رو از دست ندادی، بلکه یک تجربه عمیق از درک زندگی و زنده بودن رو میون این دنیای ساختگی شلوغ، به خودت هدیه دادی...لطفا از خودت دریغش نکن!
با آرامش و سکون، با آدمهایی که دوسشون داری صحبت کن، فروتنانه! اونوقت میبینی که چقدر بیشتر شنیده میشی...
با قلب باز به حرفاشون گوش بده، اونوقت میبینی چقدر دوست دارن باهات صحبت کنن...
تسلیم و بی قضاوت به همه چیز و همه کس نگاه کن، با چشم دل! اونوقت میبینی اونا هم همینطوری بهت نگاه میکنن، عاشقانه و پر از محبت...
طمانینه، لغت قابل تامل و مورد علاقه این روزام...
عقب...عقب...عقبتر
برای بهتر دیدن تصویر همدیگر
خیلی که نزدیکت شوم، محو میشوی
عادت میکنم به فاصلههای بیشتر
هرروز حرف میزنی از فاصله ایمنی
چرا انقدر نگران نزدیک شدنی؟
به خاطر خودم میگویی، میدانم!
ممنونم از اینکه انقدر به فکر منی
ناراحتم کردهای،
تو را بیشتر از چشمهایم دوست داشتم
تمام این یک ساعتی را که هستی
خیره میمانم به لبخند سردت
به نگاهی که از پشت این پنجره همیشه بسته
انداختهای، جایی پشت چشمهای من
دستم هیچوقت به تو نمیرسد، نخواهد رسید
با این چهار دیواری که دورت کشیدهای
شاید این تصویرها که میبینم، این قصهها
تصویر خوابهاییست که همین دیشب دیدهای
ناراحتم کردهای
تو را بیشتر از چشمهایم دوست داشتم
عقب...عقب...عقبتر
چوبین لوک خوش شانس چاق و لاغر
صدا را کم کنید و دورتر بنشینید
تا تماشای یک برنامه دیگر...
پ.ن: عقبتر از ماکان اشگواری
داشتم یکی از مباحث آرت دایرکشن رو آموزش میدیدم که به دوتا مفهوم برخوردم
مشاهده(observation) و تفسیر(interpretation)
در مورد این بود که به جای تحلیل حسی، باید مشاهده کرد، شواهد و فکتها رو دید و در نهایت تفسیر کرد. اینجوریه که میشه یک تحلیلِ با منطق و حرفهای از جریانی که پشت تصمیمهایی که برای حل مسئله(طراحی) گرفته شده، انجام داد. یک تحلیل سازنده و دارای جزئیات که میتونه یک مسیر منسجم رو رقم بزنه
این مبحث من رو برد به جایی عمیقتر، سمت جریان زندگی و نه فقط مسیر دیزاین و مارکتینگ!
جایی از وقایع زندگی که نمیتونی فقط چشمات رو ببندی و به شهودت اتکا کنی. اتفاقا باید نگاه کنی، متوجه حقایق بشی، با توجه به چیزایی که با حواست دریافت میکنی تفسیر کنی. اینجوری تعادل قلب و مغز اتفاق میفته اینجوری تصمیمات بهتری میگیری، اینجوری از افراط و تفریط جر نمیخوری... :))
تعادل...تعادل...تعادل...
پ.ن: میدونم شاید این مبحث اونقدرا هم به چیزی که بهش رسیدم مربوط نباشه، اما مفاهیم یه وقتایی هم از چیزایی که خیلی ملموس و مربوط نیستن، دریافت میشن!
یکی نوشته بود شما با آدم بالغ معاشرت کنی متوجه میشی چیزی به اسم روابط انسانی پیچیده وجود نداره
جالب بود و تامل انگیز...
پریروز که پست قبلی رو نوشتم، واقعا اوکی نبودم و انرژیم خیلی افتاده بود. همین حین توحید پیام داد. در حد چند کلمه نوشته بود و همون چند کلمه حس خیلی خوبی بهم داد
اینکه منتور ۴ سال پیشم که دیگه در حد سالی یکی-دو تا پیام باهم ارتباط داریم، بهم پیام داد دقیقا زمانی که مغزم در شرف فروپاشی بود. شبیه نشونه بود، نشونهای که میگفت لطفا آرامشت رو حفظ کن، داری خوب پیش میری فقط فرمول یادت نره :)))
"توسعه فردی: مدیریت عادتها + احترام به خود"
اینکه یه وقتایی برمیگردم پشت سرم رو نگاه میکنم و زندگیم رو شبیه پازلی میبینم که تکهها خودشون میان و سرجای درستشون قرار میگیرن، واقعا شگفتزدهام میکنه...
مدتیه زندگی شبیه این شده که انگار مدام باید روی تردمیل بدوام!
از صبح که چشمات رو باز میکنی کوهی از تسک توی ذهنت همینطوری تلمبار میشه و مدام با عجله میخوای همه رو انجام بدی تا شب که داری میخوابی و اگر فقط یک کار کوچیک رو انجام نداده باشی، حس بیخود بودن بهت دست میده و اونهمه کاری که در طول روز انجام دادی، به سادگی نادیده گرفته میشن!!!
این مسئله غیر عادی که توی این شرایط باید چند برابر تلاش کنی اما حتی موارد بیسیک رو هم به دست نمیاری و چه برسه به آرزوهای بزرگتر، تبدیل به روتین و لایف استایلت شده و یک خستگی و کسالت همیشگی در وجودت هست
اون لحظهای که صبح چشمات رو باز میکنی گیج و منگ هستی و تنها بعد از ۲-۳ دیقه ذهنت شبیه اتوبان حکیم میشه!!!
این روزا بیقراری و وسواس تخمیای به جونم افتاده...انگار بعد از اینکه اینترنت وصل شد، یه صدایی شروع کرد به به دست گرفتن افسار زندگیم!
بهم میگفت:
خب دیگه، این یه سال رو که فقط صرف دووم آوردن کردی، بدو که از این به بعد کلی کار داریم، وگرنه جا میمونی بدبخت!
و منم مریض وار و بدون در نظر گرفتن دستاوردها و تجربههای این یکسال که بدون شک کم نبودن، ازش اطاعت میکنم و خودم رو داغون میکنم، احساس رضایت، آرامش و لذت میون حجم عظیمی از اضطراب، عجله و خود سرزنشگری گم میشه
گاهی یه صدایی میاد میگه:
از چی جا میمونی؟ مگه ارزشمندی تو فقط خلاصه میشه در تیک زدن این کارها؟ پس سکوت و سکون چی؟ مگه هدفت این نبود که تا جای ممکن متعادل باشی؟ آخه من ریدم تو این زندگی که مدام این ذهن فکرساز که فقط دنبال رفع خطره، اینقدر راحت میتونه سلطه پیدا کنه!
هووووف! و گاهی حس میکنم که بین این دو بُعد دارم جر میخورم...
«نه آنقدر در جریان حل شوم که انتخاب کردن را فراموش کنم، و نه آنقدر در انتخابهایم غرق شوم که جریان زندگی را فراموش کنم.»
دیشب داشتم راجب درد کتف و گردنم (که حدودا ۲-۳ ماه از آخرین باری که دچار این درد شدم میگذره) باهاش صحبت میکردم،
خواستم از اینکه جنس این دردها روانتنی هستن و حالات روحی، روانی، رفتار و بهم خوردن تعادل چاکراها روش اثر میذارن، بگم که همون لحظه بعد از مدتها گردنم گرفت(تا همین لحظه) و نتونستم به صحبت ادامه بدم! حتی نمیتونستم حالت انقباضی که پیش اومده بود رو رها کنم
بی تعادلی چاکرای گلو از جنس ناتوانی در ابراز صادقانه خود، آسیبها، دیدگاه و عقاید، اعتماد به ایدهها و سرازیر کردن جریان خلاقیت درونی هستش
اگر خیلی شدید بشه، میتونه فیزیک رو هم تحت الشعاع قرار بده. درد فیزیکی در نواحی گردن، کتف، مشکلات تیروئید، بعضا مشکلات تنفسی و سنگینی در ناحیه گلو(یه چیزی شبیه به وقتی که بغض توی گلوت گیر میکنه)، انقباض در نواحی فک، عوارضی مثل گردن به جلو، کج گردنی، قوز کردن و...
هنوز برام گیج کنندهست که چرا دیشب اینطوری شد؟
اما بعد از چند دقیقه که کمی به دردم مسلط شدم، با وجودی که هنوز اذیت بودم، حرفم رو کامل کردم، حس کردم ذهنم میخواست من رو به چالش بکشه، ذهنی که عادت کرده به ابراز نکردن و حالا این تغییر رویه من رو به عنوان خطر تلقی میکنه چون با روتین همیشگی فرق داره! پس میخواست به هر شکلی، جلوی این مسئله رو بگیره
براش گفتم چون باید بیشتر براش روشن میشد که تا چه اندازه این مسئله در من پررنگ شده که تبدیل به درد فیزیکی شده، چون دوست دارم در نوع خودش تلاش کنه که همراهی کنه، کمک کنه!
بهم گفت شاید انرژی خودم توی اون لحظه باعث شد دوباره درد بگیره، اما خودم حس میکردم انگار یه درد کهنه اومد بالا و نتونست کامل خارج شه یا شایدم طبق فرضیه اول ذهنم داشت مقاومت میکرد :))
به هر حال تجربه جالبی بود...
نزدیکای ساعت ۹ بیدار شدم، به استخر رفتن فکر میکردم، برم بعد از مدتها شنا کنم ولی دوباره خوابیدم
خواب دیدم که تا ظهر خواب موندم و یه جورایی دیگه نمیشه برم استخر و کلافه بودم!
بیدار شدم دیدم ساعت تازه دهه
هیچی دیگه حاضر شدم رفتم، بعد از سالها درست و حسابی شنا کردم، مثل قدیم...مثل فاز اول برنامهریزیای که با توحید(منتور من در ۴ سال پیش) چیدیم! همون موقعها که برای اینکه به سمت شروع هلم بده، گفت فردا اول صبح عکس فیش ثبتنام کلاس شنا رو برام بفرست :)
شیرجه میزدم، توی قعر آب شنا میکردم، روی آب شنا میکردم، از این سونا به اون سونا، خودم رو رها میکردم توی آب سرد...واقعا آب شفا دهندهست!
انگار حداقل شاید برای مدت موقتی، همه چیز شسته شد رفت...و من حالا مثل آب زلال و روانم...
خیلی سال پیش شنیدم پژوهشگرا فهمیدن اگر از چیزی میترسی، احتمالا یک استعداد نهفته در اون داری! شنا برای من اینطوری بود. حالا اون ترس تبدیل شده به هیجان، منبع الهام برای درس گرفتن، احساس قدرت، تخلیه روانی، آرامش!
فکر کن هر لحظهش شبیه مدیتیشن میمونه...ذهن خالی و حس کردن لحظه حال!
خلاصه دوست دارم مثل قدیم بیشتر برم شنا :)))
الانم که روتین ورزشی دارم، بااینکه هیچ تمرینی برای چند سال نداشتم ولی بهتر از قبل شنا میکنم
امشب داشتیم از قدیم صحبت میکردیم، ۴-۵ سال پیش. اون موقعی که خواستیم دوباره شروع کنیم اما نشد!
به قول خودش اون جوان بود و جاهل! منم که دوره سنگینی رو داشتم سپری میکردم و خشم و کینه بود که توی وجودم تار میتنید و نزدیک شدن برام دردناک بود
گفتم خشمی که همین تقریبا دو هفته پیش یا کمی بیشتر، تجربه کردم از جنس خشم و کینه ۴-۵ سال پیش بود و چه بسا این یکی خشم خیلی شدیدتر از اون بود
پرسید یعنی با اون هیچوقت کار به اینجا نرسید؟
گفتم نه، هیچوقت باعث نشد تا این اندازه خشمگین بشم چون نسبت بهم غرور نداشت
در نهایت دیدم چقدر هنوز بابت این تخلیه خشم، احساس خستگی میکنم چون همیشه اون کارکتر از خود گذشتهای بودم که به خودم اجازه تخلیه روانی نمیدادم مبادا کسی آسیب ببینه و حالا جور دیگهای عمل کردم و فشار و نشخوار ذهنی این مسئله، شدیدا ازم انرژی گرفته و میگیره...
خیلی به ترمیم نیاز دارم! انگار روحم زخمی شده ، انقدر زخمی که نمیتونم به اون تصمیمی که راجب صحبت نکردن درباره دراماهای زندگیم گرفتم، پایبند بمونم! انگار نیاز دارم هی راجبشون حرف بزنم تا شاید به یه طریقی کمک کنه هضمش کنم!
اما ته قلبم سکوت و سکون میطلبم...خیلی زیاد...
دوست متاهلم معتقده که فقط اون کار و زندگی داره و ما نداریم!
و با خودخواهی تمام، هروقت بخوایم یه قراری بذاریم حرف حرفِ اونه :)))
امروز نشوندمش سر جاش :/
یه شوهر داری دیگه، آپولو که هوا نکردی. یعنی ما اینهمه مشغله داریم حساب نیست چون شوهر نداریم؟
پ.ن: از آذر ماهیای زندگیم خستهاممممم!
در تلاشم کمتر در مورد دراماهای زندگیم، علی الخصوص رابطه عاطفیم با آدما صحبت کنم
اینجوری احساس سبکبالی بیشتری میکنم
نهایتا فقط برای سوسک سیاه مینویسم :)))
تد لسو برای بار نهم و fleabag برای بار سوم!
آپدیت: شایدم تدلسو برای بار هفتم یا هشتم؛ نمیدونم حسابش از دستم در رفته
دوست دارم تا وقتی که از بی جونی خوابم ببره، استینگ گوش بدم و گریه کنم...
آپدیت: ادل گوش دادم و احساس سبکی کردم :)