امروز رفتم شرکت، جشن آخر سال بود
پکیج عیدی جذابی دادن که یکی از آیتماش هندزفری خیلی جذابیه، دقیقا توی همین یکی دو روز قصد کرده بودم یه دونه بخرم :)
بعدشم که مدیرم عیدی داد و یکی از آیتماش دفترچه طراحی بود که دقیقا انگیزهای شد واسه شروع تمرین اسکچ زدنم
از اون طرف کتابای جدید زبانم امروز رسیدن و یه مداد جذاب هم همراهش بود که خیلی حس گوگولیای بهم داد و انگار که انگیزههای تمرین اسکچ تکمیل شدن
و اما یکی از بخشهای جذاب امروز، قرارداد یک سالهای بود که شرکت باهام بست :)
روز خوبی بود که اگر یه بخشایی از احساسات درونی کمالگراییم و حساسیتهام رو فاکتور بگیریم، میشه اسمشو گذاشت یه روز عالی!
این توقعاتی که میشه گفت کاملا تبدیل به یه رفتار غیر ارادی در من شده، گاهی مثل سوهان، روحم رو میسابن :/
ینی یه جوری که باعث میشن یهو از درون خالی بشم و این حجم از انرژی خوب، دود بشه بره هوا و مثل بادکنکی میشم که هوای درونش داره کم کم خالی میشه و رنگ کدری به خودش میگیره!
هوووف...احتمالا الان با این حجم خستگی فعلی، پتانسیل اینو دارم که گوه بزنم به همهی احوالات خوب امروزم
مریم جان، تو به این دنیا اومدی که لذت ببری، نه اینکه خودتو جر بدی!
این روزا دوست دارم بابا رو بغل کنم، سرش رو بذارم روی شونهم و بگم گریه کن
بگم من دختربچهات هستم ولی با آغوش مادر!
بگم تکیه کن بهم، بذار باهم از همه چی بگذریم، من تا تهش هستم
یک ساعت پیش مامان پیرهن مشکی بابا رو داد دستم گفت اتو کن آماده باشه
امان از خشونت زندگی و سختی درک کردنش!
امان از احساسات شدید ژن حاجیمحمدی!
این روزا به بابا نگاه میکنم که از فکر و خیال زیاد، هر لحظه شکستهتر از دیروز میشه
همزمانی چندتا داستان برای کسی مثل بابا، واقعا اون رو شکننده میکنه
همزمان در شرف بازنشستگی
و همین روزا از دست دادن مادر
و این مملکت کوفتی و عادت شدید بابا به دنبال کردن اخبار
و حالا هم که این همه استرس، حال جسمیش رو تحت الشعاع قرار داده
خدایا...خودت صبر بده...خودت کمک کن این ابرهای پاییزی که سایه انداختن روی خونه، زودتر ببارن و بابا سبک بشه...
یه وقتایی عمیقا دوست دارم بمیرم
یک لحظه دچار فوران احساسات شدم
غر زدم
گریه کردم
آبجو رو سر کشیدم و هر جایی که میشد رو گشتم دنبال سیگار!
یه تماس بیپاسخ!
گندش بزنن...چرا الان سیگار ندارم؟!
وحالا مثل مادری که بالاخره اون بچهی کوفتی رو پس انداخته، یه جا آروم افتادم
چرت میگم! نمیدونم شایدم دارم درست توصیف میکنم
یه بغل نیاز دارم، از جانب یک شخصیتی که بسیاااار حامی باشه!
امان از خوابها
تو خوابم با یه مشاور اومده بودی، قرار شد حرف بزنم باهاش...به نظر میومد تو از قبل باهاش صحبت کرده بودی
مشاور که همه صحبتامو شنید، از نگاهش به نظرم میومد که میخواد آب پاکی رو بریزه رو دستم :))
بیدار شدم، خیس عرق، یه نگاه به گوشی، استرس پریود و گندکاریهای اول صبحی!
الانم بعد از گذشت ۴۵ دقیقه، هنوز نتونستم بلند بشم، به نور خورشید از پشت پرده زل زدم و صدای گنجشگای روی درخت زیتون رو میشنوم
دلم سفر میخواد...
"دارم به این فکر میکنم که ما هر چی از هم دور تر باشیم، همهچی قشنگتره، درست مثل پارسال همین موقعها"
این جملهای بود که امشب به زبون آوردم!
وقتی کار به اینجا میکشه، بغض گلوت رو قلقلک میده اما اشکی نمیاد...
شاید الان تحت تاثیر اثر تراژیک PMS هستم، نمیدونم
شاید فردا که بیام این پست رو بخونم بگم ای بابا دوباره صفر تا صد رو توی یه پلک زدن پر کردی
به هر حال، خیلی ناراحت و دل شکسته هستم
شاید باید این منظومه یه جایی تموم بشه و قرار نیست راه به کهکشانهای بی انتها ببریم
پلکهام گرم شدن :')
پایان هم به وقتش به وقوع خواهد پیوست!
جدیدا پریود انقد نمیاد تا یه دور فکر مرگ رو از سرم بگذرونم، دقیقا زمانی که به تک تک سکانسهای نوع مرگم فکر کردم، حملهی سلولهای دیواره رحم رخ میده و دوباره به زندگی برمیگردم!
ولی خب من این است و با چندتا نکته رو به رو شده(کلمات این جمله، پیشنهادهای کیبوردم بودن، هه!)
ینی میشه امشب از مشروبای بابا کش برم و گرمی پلکهام تبدیل بشن به یه حال شیداگونه و جلوی آینهای که پشتش دیوار قرمز رنگ اتاقم و رشته داستان نحس بانوی سرخپوش خودنمایی میکنه، برقصم؟
امان از این دل که وقتی حالش بده، میدرخشه!
نقاشی میشه، نوشته میشه، ساز زدن میشه، رقص میشه...
-در خصوص برنامه توسعه فردی بهتره بگردم دنبال استاد گیتار یا اینکه فشار رو بیشتر نکنم و فعلا اقدامی برای یادگیری ساز نداشته باشم :)))
خب در مورد عنوان، نمیدونم حقیقتا کلمهی درستی رو به کار بردم یا چی؟
به هر حال مهم نیست...
این مدت خیلی از بایدهای ذهنم و هر آنچه که مقدس میشمردم رو دور انداختم!
جالبه...
مثلا چیزهایی که تحت عنوان تلاش هنری انجام داده بودم رو یک سریشون رو پاره کردم انداختم دور!
دیگه اورینت رو مکان مقدسی که هیچوقت رفتن بهش رو نباید کنار بذارم، نمیدونم(بماند که امشب اونجا بودم ولی ۳ ماهی بود که نمیرفتم و حقیقتا قرار نیست خیلی برم...جریان اینه که متوجه شدم اکثر اوقات ناراحت که هستم، میرم اونجا)
دیگه قرار نیست نوشتن "گنجینه" ها ادامه پیدا کنه(دفتر یادداشتهایی که با ثبت تاریخ و مکان و روزمرگی پر میشدن و بیشتر زمانی که حالم خوش نبود داخلشون مینوشتم)
دیگه قرار نیست روزمرگیام رو توی سوسک سیاه یا اینستام ثبت کنم(البته که این حرف دلیلی بر تعطیل شدن سوسک سیاه نیست!)
دیگه نمیخوام متعصبانه به "هنرمند بودن" نگاه کنم و از خودم توقع داشته باشم تک تک جنبههای حرفهام رو دنبال کنم!
دیگه نمیخوام خودم رو ملامت کنم که چرا تصویرسازی نمیکنم؟ چرا ساز نمیزنم؟ و هزارتا چرای دیگه...
دیگه نمیخوام کمدام پر از یادگاری و کارت ویزیت باشه
دیگه قرار نیست همه چی بر طبق نقشه و با ترتیب وسواس گونه انجام شه!
دیگه نمیخوام این مرض کمالگرایی، ثبت کردن، نوستالژی بازی و هر چی که فکرمو مشغول کنه و وقتمو بگیره رو همراه خودم داشته باشم!
تقریبا یک ماه (دقیق بخوام بگم ۲۸ روز) میشه که استارت برنامه توسعه فردی رو با همکارم توحید زدیم
البته که هنوز به برنامه ریزی دست پیدا نکردیم و در حال شناخت بیشتر خودم و علایقم هستیم!
احتمالا از هفته ی دیگه برنامه شروع میشه
الان حال نسبتا طبیعیای دارم از این جهت که ترسیدم!
تو این مدت شروع کردیم به شناسایی چیزایی که باعث میشن به خودم احترام نذارم که در مورد یه سریاش فقط کافی بود ازشون مطلع بشم :)
و در نهایت دلیل اصلی "خود کم بینی" بود!
هنوزم دارم یه سری موارد رو شناسایی میکنم که گویا در نهایت همشون برمیگرده به همون خود کم بینی :/
هدف اصلیم شد همون گرافیک!
دوتا سرگرمی هم انتخاب کردم که شد موسیقی و شنا
و نیازمندیهایی هم هستن که الان اولین اولویتش زبانه
امروز توحید گفت که برای همهی اینا باید استاد داشته باشم و در کمال تعجب دچار ترس شدم!
اصن هیچ باوری به خودم ندارم انگار :)))
هووووف!
چرا من هروقت که حالم خوب نیست میام اینجا مینویسم؟!
انگار نه انگار که تا همین دیروز کلی انگیزه داشتم و حالا الان هر چی که به عملی کردنشون نزدیک میشم، بیشتر پشمام میریزه
بسه مریم...برو بخواب!
امان از این زندگی!
با مامان و بابا صحبت میکردم و عاجز بودم ازین حجم از شکاف فکری
گاهی گله میکنن از لایف استایل بهم ریخته ی جوونا :))
در عجبن از روند زندگی ما و ما هم در عجبیم از درک نداشتن اونا
هنوز با فیلتر سیستم زندگی ای که ج.ا برای بشر تعریف کرده، به زندگی نگاه میکنن!
جوری به روتین زندگی یکی مثل خواهرم نقد میکنن که انگار نمیدونن دست پنجه ی تربیت خودشونه
بابا ما هم حال نمیکردیم اوضاعمون این شکلی بشه، خودتون ریدین!
خودتون ریدین و حالا که ما به لطف اون علاقه و محبت قلبی که بهتون داریم، صدامون در نمیاد و فقط سر بسته ازتون میخواییم که این نبردی که از بدو تولد داریم باهاش دست و پنجه نرم میکنیم رو درک کنید، میزنید به در مقایسه کردن و دلایل احمقانه :)))
کافیه که رها کنید و ما رو به حال خودمون بذارید، ما هم توی این سالا کم و بیش فهمیدیم که چجوری با این شرایط زندگی کنیم که کمتر دردمون بیاد...
بعد از دیدن این ۴ روز، دیگه شک کردن به اینکه تاریخ این انقلاب پر شکوه توی آذر یا دی ماه ثبت میشه برام دشواره
۲۴
۲۵
۲۶
خدای عزیزم، دوست دارم پستی که ۲۷ آبان میذارم، تعریف و تمجید از اتفاقای پر شکوه این سه روز باشه :')
این روزا عاشق گشتن توی خیابونا هستم
تهران زیباتر و رنگیتر از همیشه شده
آدما خوشتیپ، خوشرو، مهربون، شجاع و امیدوار هستن
پر از حس تحسین و دلگرمی شدم
این وطن و آدماش، دوباره زنده شدن
دیگه کسی رو نمیبینم که به روزی که سوت آزادی زده میشه و همه دارن شادی میکنن، ذرهای شک داشته باشه
روزی رو میبینم که دیگه شبا توی دفترچهام از آرزوی آزادی کشورم نمینویسم و این مورد هم مثل خیلی از موارد دیگه تیک خورده و به وقوع پیوسته...زنده باد ایران من :)
مگه میشه این خشم و نفرت رو هضم کرد؟!
دلم میخواد دوباره به فضای امن رحم مادرم برگردم، هرچند که تا وقتی این خاک اشغاله، تو رحم مادر هم جای هیچ امنیتی نیست!
ایران من، از ته دل میخوام دوباره مادری بشی که فضای امن فرزندانت میشی
بچههات عزادارن...
اما میون این روزای خاکستری و اخبار وحشتناک، یه خبر خوب برام اومد
انتقالی جوجه شاعر اوکی شد و دیگه نهایتا تا اواسط آبان برمیگرده تهران :)))
البته که با وجود حصر خانگی حال حاضرم، سر یه بیرون رفتن عادی ممکنه دهنمون سرویس بشه!
بهتره از الان انرژی بد واسه اون روزا نفرستم...
حالا ما دیکتاتور مملکت رو کنار بزنیم، بعدش با دیکتاتور تو خونه چیکار کنیم؟!
از دغدغه های هر دختر ایرانی :)
این روزا لحظاتی هستن که دارم به بعد از انقلاب فکر میکنم!
وقتی که حاضر میشم برم بیرون، لباسام رو جوری تست میکنم که بعدا دوست دارم بپوشمون
به شناسنامهی جدیدم فکر میکنم که دین و مذهب داخلش درج نشه
به موزیکهایی که دوست دارم توی خیابون بخونم
به خونه و ماشینی که میتونم بخرم
به اسم جدید خیابونها
به روزی که همه میریم توی خیابون جشن پیروزی میگیریم
به تقویمی که تعطیلات رسمیش، جشنهای باستانی هستن
به فستیوالها و کنسرتهایی که برگزار میشن
به آفتاب گرفتن لب ساحلهای وطن
به کلابهایی که سوای کافه رفتن، به تفریحاتمون اضافه میشن
به مشروبهایی که اتانول و الکل صنعتی توشون نیست و ترس کور شدن نداریم
به ورزشکارای خانم که محدودیت ندارن
به استادیومهایی که صدای تشویق زنها و مردها به یه اندازه شنیده میشه
به تلویزیونی که برنامههای جذاب و اخبار واقعی نشون میده
به تلنتشوهایی که حامی استعداد دخترا هم هستن
به ماشین و موتورسواری و پیچیدن باد توی موهامون
به قدم زدنهای شبونه و نداشتن نگرانی
به سیستم آموزشی سالم و نسل جدید بدون عقده
به خریدن وسایل برند از دم قسط
به آرامش خانوادهها
به خوشبختی جوونها و چشیدن معنای عشق، بدون نگرانی آینده
به توریستهایی که توی خیابون میبینیم و با لبخند و عشق، بهشون نشون میدیم که مردم ایران، پر از حس انسانیت هستن
به مشاغل موفق و کارآفرینی، بی معنی شدن ورشکستگی
به تامین بودن حقوق بشر توی ایران!
به روزای خوب!
با وجود سن کم و بیتجربگی، یه چیزی رو خوب فهمیدم؛ اونم این که تا وقتی یه چیزی رو باور نکنیم، اتفاق نمیفته
این روزا باید روزای خوب رو تصور کرد، باید نتیجهی حاصل رو باور کرد، باید مطمئن بود
دیگه اما و اگر و شاید و امیدوارم، نداریم! باید بشه چون ما میخواییم، چون باور داریم که میشه...
زور میزنم برای فاصله گرفتن از ارتعاشات ضعیف و منفی!
سعی میکنم حرفای خوب بزنم و بشنوم
کارای خوب کنم
فکرای خوب کنم
اما خب مگه میشه؟!
کاشکی حداقل تو این روزا میتونستی بمونی کنارم
کامم تلخه و نمیتونم انرژی خوب بدم
اما کنار هم بودنمون، تنها دلیل حس خوب این روزامه
الان به شقایق داشتم میگفتم که داره میشه ۵ سال که همو میشناسیم اما یه روز آدمیزادی کنار هم نداشتیم!
جوجه شاعرمن! گاهی هنوز باورم نمیشه که این عشق پابرجا مونده، گاهی حس میکنم این روزا خواب هستن!
دوست دارم روزای خوب رو هم دست تو دست هم تجربه کنیم
دیگه دوست ندارم به این فکر کنم که همه چیز دست به دست هم دادن که ما کنار هم نباشیم
از روز اول شبیه کارکتر ریچل و راس توی فرندز بودیم! -__-
گاهی حس میکنم بیشتر از خودت حساب میکنم که چقد از سربازیت مونده...حقیقتا خیلی مونده! من پاره میشم :)))
شایدم الان دچار فوران احساساتم...دوباره که برگردی سر خدمتت، بعد از دو هفته، عادت میکنم و به روزی نیم ساعت تلفنی صحبت کردن، قانع میشم
آخه لعنتی بیرجند؟! پشمام بریزه حاجی! هنوزم گاهی وقتا فک میکنم این یه شوخی مسخرست! هنوز باورم نشده :')
چقد این دو هفته مرخصیت میتونست قشنگتر باشه! خدایی وقتی میگم همیشه داره برامون از آسمون شهابسنگ میباره، اغراق نمیکنم!
دیگه فکرشو میکردی مملکت بگا بره؟!
پاییز مورد علاقهی من! چرا هیچوقت اونجوری که دوست دارم پیش نمیری آخه؟!
برای توصیف حال تخمیم در یک جمله ی مختصر و مفید باس بگم که کونم داره میسوزه
مثل همیشه فقط زورم میرسه که بگم:
میگذره این روزا از ما، ما هم از گلایههامون
عادی میشن این حوادث، اگه سخته اگه آسون
انگار تو یه نبرد خونین به سر میبرم، خسته و کوفته
با یه روح غرق...میون امیدهای زنده شده توی دلم و اخبار وحشتناک!
از نسل سردرگمی هستم که به اندازهی یه دهه هشتادی معترضه و به اندازه ی دهه هفتاد و شصت بوته ی ترس توی دلم ریشه داره
چینی دلم با هر کلمه میشکنه!
ذهن خیالبافم با هر اتفاق، پر میکشه به سمت آزادی و میرقصه
این روزا خون توی رگام برای این خاک و آدماش میجوشه
چشمام خون گریه میکنن و گوشام سوت میکشن
کجاست اون آرامشی که همین سه هفته پیش توی مشتم بود و پر قدرت توی مسیرم قدم برمیداشتم؟!
این دنیا یه روز خوش به من و هم نسلام بدهکاره...
امروز گریه کردم برای هموطنام که داریم میجنگیم برای حقوق اولیه
امروز گریه کردم برای ارتش و نون خورایی که جلوی مردم این خاک وایسادن
امروز گریه کردم برای مهساها و دختران سرزمینم که از روز اول با محدودیت متولد شدیم
امروز گریه کردم برای زنان عرزشی که هنوز نفهمیدن که سیستم بهشون به چشم ماشین جوجهکشی نگاه میکنه و هنوز پر قدرت میگن جانم فدای...
امروز گریه کردم برای جوونیمون که هر لحظهش داره با دغدغه هایی که برای یک دنیا بی معنیه دست و پنجه نرم میکنه
امروز گریه کردم برای عرزشیای که استوری برای این نظام میذاره و متاسفانه فامیلیش باهام یکیه
امروز گریه کردم وقتی اخبار صدا و سیما رو دیدم
امروز گریه کردم برای خانوادهام که انقد از اول زندگیشون از این نظام کشیدن و چشمشون ترسیده که نمیذارن منم برم بیرون و برای حقم بجنگم
امروز گریه کردم برای اینترنتی که همین یه ربع پیش قطع شد و نتونستم دیگه به هشتگ زدن ادامه بدم
امروز گریه کردم برای اون لحظاتی که فقط ۱۸ سالم بود و بذر ترس رو توی وزرا تو دلم کاشتن
امروز گریه کردم برای اینکه دوست پسر سربازم که بعد از یک ماه اومده تهران رو نمیتونم ببینم
امروز گریه کردم برای این حجم از فشار و خشمی که توی وجودم تار تنیده و لحظه شماری میکنم برای اون لحظه ای که این خاک آزاد بشه و برم تف کنم تو صورت تک تک اونایی که جوونیم رو ازم گرفتن
امروز گریه کردم برای اون انرژی خوبی که تا همین یک هفته پیش برای مسیر زندگیم داشتم و الان حتی نمیتونم دو دقیقه به این زندانی که توش گیر کردیم فکر نکنم
امروز گریه کردم برای شروع فصلی که عاشقش هستم اما حتی تا همین لحظه از یادم رفته بود که پاییز اومده
امروز گریه کردم و سیگار کشیدم...امروز از ته دلم خدا رو صدا میزنم و میخوام که ریشه ی این کفار رو از بیخ بسوزونه