خب خب مسافرت رو رفتم و حسابی ریکاوری شدم
شاید برای اولین بار تو عمرم بود که فهمیدم چقد سفر میتونه حال و هوای آدمو عوض کنه...یه جورایی ریست فکتوری شدم!
و یکی از چیزایی که جالب بود، این بود که یکی از همسفرام پسر بود و بابا این رو فهمید اما واکنش بدی نسبت بهش نداشت :)))
این چند روز انرژی خوبی دارم، تقریبا تمرکزم برگشته و رو برنامه افتادم
از یکشنبه استارت باشگاهو زدم، زبانم رو مرتب یاد میگیرم، دارم تلاش میکنم که دوباره فتوشاپ رو هم تمرین کنم، کمتر میرم سروقت اینستا و توییتر به جاش پادکست گوش میدم یا مدیتیشن میکنم و خلاصه خیلی اکتیو هستم
دیروز بعد از باشگاه رفتم استخر! چند سالی بود که استخر نرفته بودم و جالب بود که تنهایی رفتم :)
امروزم حسابی طبقه بالا رو تر و تمیز کردم و همچنان در حال تمیز کردنم
البته خب مثه چی بدن درد دارم به خاطر ورزش و کار کردن به شدت سخته اما خب سعی میکنم انقد تایمم رو با کار فیزیکی پر کنم که کمتر گوشی دستم بگیرم و برم سروقت فضای مجازی!
شبا هم انقد خستهم که خیلی راحت میخوابم(البته همیشه راحت میخوابم و خدا رو شکر مشکل بی خوابی ندارم!)
به هر حال فهمیدم که اگه چند وقت یه بار برم مسافرت، این افت انرژی ها و فاز چس ناله رو نخواهم داشت...اصلا هنوز یه هفته نشده که از جزیره هنگام برگشتم، کلی جاهای دیگه رو سلکت کردم که در آینده برم
خلاصه که اینم از این روزا که به طرز موفقیت آمیزی، اون انرژی افت کرده رو دوباره احیا کردم و نذاشتم زمین بخورم! راضیام :)))
خب خب بعد از مدتی حال خرابی، الان خوبم
خوبم ولی یه مقداری از مدار برنامهریزیم خارج شدم!
توی این مدت، با بابا صحبت کردم و ازش خواستم بهم به چشم یه بزرگسال نگاه کنه و آزادی عمل بیشتری بهم بده؛ موفقیت آمیز و دلگرم کننده بود...امیدوارم به مرور زمان، بهتر و بهتر بشه
متوجه شدم که باید وارد عمل بشم تا بابا هم کم کم خیلی چیزا براش عادی بشه!
هفته ی دیگه، اولین سفر تفریحی که هیچکدوم از اعضای خونواده باهام نیستن رو میرم...اونم جنوب :)))
تو هفته ای که گذشت، جوجه شاعر اومد مرخصی اما دعوامون شد و چند روزی رو برای گذروندن اوقات قشنگ، از دست دادیم!
دوباره آخرین شب قبل از رفتنش رو توی پارک الهام سپری کردیم و رفت
ببینیم در نهایت چی میشه؟! میتونه برگرده؟!
یا حداقل اگه قرار به موندنش شد، مرخصیهای خوبی بتونه بگیره تا این یک سال و نیمم بگذره...
ما که چهار سال و نیمه که با وجود شهابسنگ باریدن روی سرمون، هنوز این ارتباط رو حفظ کردیم، این یک سال و نیمم روش!
مدتیه که ذهنم بابت یه چیزی بهم ریخته
یه جورایی با بابام رفتم توی زاویه!
خسته شدم از این سنتهای خونوادگی توی ایران که علی الخصوص دخترا خیلی درگیرش میشن و یه جورایی حجم زیادی از انرژی روزانه رو به خودش اختصاص میده تا شاید در خفا بتونیم یه مقداری اونجوری که دوست داریم زندگی کنیم!(در صورتی که این همه انرژی میتونه صرف مسیری که برای پیشرفت طی میکنیم بشه!)
الان که ۲۳ ساله هستم، کار میکنم، شخصیت مستقل خودم رو پیدا کردم، توی کتم نمیره که بخوام بابت خیلی چیزا جواب پس بدم
یه جورایی ذهنم داره بابت اینکه باید اطلاع بدم کجا میرم، با کی میرم و باید فلان موقع برگردم خونه، سرویس میشه...دلیلشم اینه که در ۷۰ درصد مواقع باید در این باره دروغ بگم
نه تنها این دروغ گفتنا حس خوبی بهم نمیدن بلکه باید انرژیمو بابت ساختنشون هدر بدم و بدتر از همه ی اینا استرسی هستش که بابتش بهم وارد میشه!
برام بیمعنیه که نهایتا مجاز باشم تا ۹ شب بیرون باشم و اگه این ساعت ۹ بشه ۱۱، باید اینو بشنوم: دیر نکردی؟!
میخوام بدونم اون فجایعی که تو شب میتونه اتفاق بیفته، تو روز نمیفته؟!
یا اصلا اگه من پسر بودم، ازین خبرا بود؟!
ادعاش میشه خیلی باهام رفیقه و اعتماد صد در صدی بهم داره اما ازم میپرسه با کی میری بیرون؟! حتما توقع داری راستشو بشنوی با وجود افکار پوسیدهای که داری!
انگار برای بیرون رفتن، یه سری کوپن نامرئی تعریف شده! مثلا اگر ۳ روز پشت سر هم برم بیرون، میگه چرا انقد میری بیرون؟!
و از طرفی گیر کرده بین سنتگرایی و مدرنیته! یه وقتایی دقیقا یک روز بعد ازینکه میگه چرا انقد میری بیرون، میگه آفرین بابا نباید نشست توی خونه، کسل میشه آدم!
وقتی دوست پسرتو بهش معرفی میکنی، هرروز میخواد استرس بده در قالب چنین جملاتی: حواست هست؟! وضعیت خدمت رفتنش چی شد؟! کار و بارش اوکیه؟! نمیخواد با مامان و باباش بیاد ببینمشون؟! باید خونه داشته باشه ها!!!
وقتی هم بهش نمیگی یکی هست و این داستانا این جملات رو میگه: خب میدونی بابا اون زمانی که فلانی بود، خیالم راحتتر بود، میدونستم یکی همراهت هست و مراقبته، اگه دیر برگردی اون باهاته...یا از مامان آمار میگیره که مریم با کسیه؟!
من به کدوم سازت برقصم مرد؟! :)))
الان که نزدیک به دو ماهه که دورکار هستم، باید تا ۵-۶ آنلاین باشم و طبیعیه که بخوام بزنم بیرون، برگشتنم میخوره به دیروقت! و من نمیفهمم چرا تو کتش نمیره که وقتی دارم کار میکنم و به راحتی میتونم با اسنپ برم و بیام یا در نهایت ماشین خودش دستمه، همه چیز امنه و اگه ۲ نصفه شب هم برگردم نباید فکر و خیالی داشته باشه!
مدام نگرانه و استرس داره...درگیر یه طرز فکر کثیف جنسیته که اگه یه مرد باشه، همه چیز امن و امانه!
چرا خود من رو باور نمیکنه؟!
من چند بار دیگه توی این دوران زندگیم میتونم باشم؟! چرا نمیکشه بیرون؟!
۲۳ سال ریده با تربیت و رفتارش نسبت بهم، نمیخواد تمومش کنه؟!
حالا هم که عزا گرفتم داره بازنشسته میشه، سر و کله زدن باهاش فقط و فقط انرژیم رو میگیره
من رو دچار یه ترس وحشتناکی نسبت به خودش کرده که با اینکه میدونم نهایتا فقط میخواد بگه دیر کردی، اما هربار که میرم بیرون و نزدیک میشم به تایم برگشتنم به خونه، همش استرس دارم که نکنه دیر بشه!!!
قربونش برم کل عمرشم موقعیت پیشرفت و زندگی تو جای بهتر با رفاه بیشتر رو داشتیم اما به لطف عدم ریسک پذیری و ذهنیت منفعلش، در معمولیترین حالت ممکن گیر کردیم و حالا هر چی بزرگتر میشم، شرایط زندگیم بیشتر خار میشه توی چشمم و بیشتر به ذهنم میاد که اگه یکمی هوشمندانهتر عمل میکرد، چقد الان زندگی متفاوتتری داشتم
تقریبا مدتیه که هرروز دارم به خاطر این مسائلی که شاید خیلی بزرگ به نظر نیان، گریه میکنم و اعصابم تخمی و تخمیتر میشه!
همه ی اینا به خاطر اینه که خیلی وقت نیست که متوجه شدم این انرژیا که دارن بیخودی هدر میرن، میتونن صرف مسیر موفقیتم بشن و هر چه زودتر ذهنم رو از بند این چیزای چرت آزاد کنم، به نفعم خواهد بود
و اصلا یعنی چی که یه دختر در تمام مراحل زندگیش بخواد به یه مرد جواب پس بده؟!
ما کم از این جبر جغرافیایی و حکومت و جامعه نمیکشیم، دیگه حداقل محیط خانواده باید امنیت روانی داشته باشه!
بسه مرد سالاری...
سریال روزی روزگاری مریخ رو که میبینم، به معنای واقعی حس میکنم که چه بلای مسخرهای سر ما زنها اومده و همگی در کمال ناباوری سر خم کردیم، مثل سگ میترسیم و میگیم چشم!
امیدوارم مردایی هم که این سریالو میبینن، متوجه بشن که اکثریتشون ریدن تو طبیعت زندگی ما!
انقد در حال حاضر برنامههای زیادی توی سرم دارم که همش میگم کاشکی هر شبانه روز، بیشتر از ۲۴ ساعت بود!
اما همین که توی این سن و سال به این نتیجه رسیدم، بازم راضیام
یعنی نمیتونم خیلی حسرتی به دوش بکشم از بابت وقت تلف کردن!
البته که همیشه نظرم اینه که هیچوقت دیر نیست و حسرت خوردن کاری رو پیش نمیبره
برای فاصله گرفتن از چنین حس و حالی، کافیه که همیشه در لحظه زندگی کرد :)))
این روزا تلاش میکنم بیشتر و بیشتر یاد بگیرم و بفهمم
یه جملهای از تسلا خوندم که تقریبا چنین چیزی بود:
برای درک معنای زندگی، از دید انرژی و فرکانس بهش نگاه کنید!
چقدرررر این بشر میفهمیده، دمش گرم! :)))
دو هفتهای میشه که جوجه شاعر برگشته به محل خدمت...بیرجند!
برای درک ضرورت این اتفاق تو زندگیش، فقط میشه به این اشاره کرده که تنها سرباز تهرانیای که در حال حاضر توی ایران، داره توی بیرجند خدمت میکنه، ایشونه!
هیچ چیز بیدلیل نیست...و این خوبه که خودشم در کنار اینکه مدام بخواد به این فکر کنه که چقدر بدشانسه و توی شرایط تخمیای گیر کرده، معتقده که این اتفاق لازم بوده بیفته و داره از جنبه ی مثبت هم بهش نگاه میکنه و خلاصه تغییرات درونیای داره براش رخ میده
منم بیشتر ازینکه این روزا برام سخت باشه، سعی میکنم از زمان استفادههای بهینه کنم!
این روزا در کنار کارم، زبان و فتوشاپ یاد میگیرم، تلاش میکنم به آگاهیهایی دست پیدا کنم و سطح انرژیم رو تقویت کنم، به سلامتیم میرسم، توی تایم فراغت خوشنویسی میکنم یا رمانی که چند سال پیش نوشته بودم رو ویرایش میکنم
و مدام برنامهریزی میکنم برای پلنهای بعدیم! :)
خوبه راضیم...وقتی برمیگردم به عقب نگاه میکنم، گسترش آرامش رو توی زندگیم به وضوح میبینم
دو روز دیگه، همینه که هست، یازده ساله میشه ♡__♡
گفت ما یه رابطه ی درست و حسابی به هم بدهکار بودیم!
و بله! یک رابطه به دور از بچه بازی و به قول خودش سگ بودن :)))
این مدت کوتاهی که مرخصی بود، همه چیز متفاوتتر از این ۴ سال و خرده ای پیش رفت
امروز رفتیم پارک الهام...پارک پر خاطره!
مثل همون روزا، بارون اومد...انگار که ابرا برای ما میباریدن :)
یه عالمه حرف زدیم، یه عالمه خاطره بازی کردیم
یه عالمه احساس عاشق بودن داشتیم!
رویاییه
خیلی وقتا برام سوال بود که دو نفر چجوری انقد با حس و حال خوبی کنار هم هستن؟!
مثلا به شقایق و علی که نگاه میکردم، با خودم میگفتم چقد خفن! چقد کمیاب!
حیفه که آدما تو طول عمرشون، چنین حس و حالی رو تجربه نکنن
رسیدن یا نرسیدن به اون آدم یه طرف ماجراست که شاید خیلی نشه نادیده گرفتش اما خب تجربه ی چنین حسی، خیلی مهمتره! احساس زندگی کردن تو لحظه ی حال رو میده...بقیه ی چیزا مال آینده و گذشتست، پس فکر کردن ندارن :)
فردا برمیگرده سر خدمت :')
چارشنبه که رسید، به نظر میومد وقت نمیشه همون روز همو ببینیم ولی اوکی کردیم رفتیم دورهمی خونه ی یکی از دوستاش
شب به یاد موندنیای بود...بااینکه من فاز جمع نداشتم(غریبیم میومد) و اونم یه سرباز دپرسه که از روز اول به این فک میکرد که باید چند روز دیگه برگرده، ولی خیلی خوش گذشت!
بابای دوستشون که یه آدم به شدت محترم و پایه بود، بهم گفت شما دوتا چقد کنار هم آرامش دارین، بقیه ی بچه هارو میبینی؟! همشون ول معطلن ولی شما خیلی خوبید! اصن با این حرف منقلب شدم، نمیتونستم جلوی بغضمو بگیرم :')))
امروز بعد از ۴ سال و ۴ ماه، رفتیم کافه ی بیستروپاپ...همونجایی که اولینبار همو دیدیم؛ بعد از اون موقع دیگه باهم نرفته بودیم اونجا
خیلی حس قشنگی داشت...خیلی!
راجب این حرف زدیم که چطوری اصن انقد این ارتباط طولانی شد؟!
حقیقتا جفتمون اصن فکر نمیکردیم که اون شروع تا الان ادامه پیدا کنه...با وجود کلی بالا و پایین شدن و گندهای متعدد، قهر و آشتی، قطع رابطه کردنا، سو تفاهما، همچنان کنار همیم!
براش گفتم که درسته که به هم علاقمند شدیم اما بعدا که فهمیدم چه معیارایی دارم، دیدم خب تو یه سریاشونو تا حدودی داری و من خیلی پیش تو، خودم هستم...خیالم راحته که هرجا کنارم باشی، قرار نیست چیزی تو مخم باشه و ناراحت بشم که چرا تو رو انتخاب کردم؟!
یا حداقل تا حد زیادی حرف همو میفهمیم! :)))
من و جوجه شاعر تا اینجا، همش نشونههای عجیب و غریب گرفتیم اما درست یا غلط کنار نکشیدیم! حالا باید دید ازین به بعد چطور میشه؟!
هر چی در نهایت پیش بیاد، میدونم که قلبا دوسش دارم...دیگه توی این ۴ سال، این بهم ثابت شده و نمیتونم سر خودمو شیره بمالم!
چه دلم گرفته!
و ازون وقتاییه که کاری ازم ساخته نیست برای خوب کردن این حال :)
شاید باید دفترچمو باز کنم و بنویسم
شاید باید مدادمو بردارم و تصویرسازی کنم
شاید باید بلند شم به پوستم برسم
شاید باید یه قسمت فرندز ببینم
شاید باید سازمو بگیرم دستم و این حال بد رو بشورم
شاید باید عود روشن کنم و یه ربع مدیتیشن کنم
شاید باید کتاب بخونم
چقدر سرگرمیام انفرادی هستن! و چقدر الان دوست دارم به جای این کارا با یکی حرف بزنم!
حالم وقتی بد شد که بابا صدای ساز زدنمو شنید و گفت از قبلا ضعیفتر ساز میزنی و من بهش گفتم بسه دیگه این مرض کمالگرایی، من واسه دل خودم ساز میزنم و میخونم، قرار نیست بتهوون بشم!
و حالم وقتی بدتر شد که چند دقیقه ای به اخبار گوش دادم و حس کردم دیگه زندگی کردن بسه!
باید بیشتر مراقب ورودیهای ذهنم باشم :)))
امروز شد یکماه که توی تهران پیمنت مشغول هستم و دورکاری از فردا شروع میشه!
یه محیط کاری فوق العاده جذاب که واقعا اگه مسیرم دور نبود، شاید اصن مایل به دورکار شدن هم نبودم
توی همین یک ماه، کلی با آدمای اونجا ارتباط خوبی برقرار کردم و انرژی فوقالعاده ای از فضا و همه چیز این مجموعه گرفتم
خیلی جذابه :)))
یه جورایی میشه گفت شده یکی از اتفاقای خوب زندگیم...ازون اتفاقایی که تمایل صد در صد نسبت بهش نداشتم اما حالا الان خیلی ازش راضیم!
مثل اون وقتی که فکر میکردم باید میرفتم موسیقی ولی نشد و در نهایت رفتم گرافیک...حالا الان خیلی خوشحالم که گرافیک رو انتخاب کردم
خلاصه که شکر :)))
در حالی که عینک دودی به چشماش زده بود و سیگار برگ میکشید بهم گفت:
ای بنده! من اینهمه نشونه برات فرستادم، خودت خواستی با بدترینش به نتیجه برسی! من همون بخشنده ی مهربانم ولی متاسفانه تو خیلی خنگی!
خدای بخشنده ی مهربون که داری با فیلتر اسنوپداگ بهم نگاه میکنی، خودت قدرتی بهم بده تا با آغوش باز از نشونههات استقبال کنم و این حماقتای بچهگانه تموم بشن...
گاهی اوقات که به دلم میفته یه اتفاقی نشونست، نمیدونم خوشحال بشم یا ناراحت...؟!
حقیقتا گاهی نشونهها، نشوندهنده ی چیزی خلاف میل هستن و تو مدام دلت میخواد که معامله کنی
میگی حالا اگه ادامه ی این نشونه اینجوری شد، پس این یه نشونه نیست و این داستانا...!
انگار که دلت میخواد سردرگم بمونی اما چیزی که خلاف میلته رو قبول نکنی!
نمیدونم...شایدم زیادی دراما کویین شدم :)))
شاید اصن نشونه نیست، امتحانه! /_(•_•)_\
هروقت شاغل میشم، کمپلت جریان زندگیم عوض میشه
خوبیها و بدیهایی همراه باهم!
یه جریانش اینه که خیلی کم پیدا میشم...اینجا کم میام، تو بقیه شبکههای اجتماعی کمتر میرم، ارتباطم با آدما کمرنگتر میشه و...
تو این لحظه خیلی خستهم...اگه هوا گرم نبود، این خستگی کمتر بود!
از گرما بیزارم!!!! -__-
با اینکه دو نوبت در روز قهوه میخورم، بازم خیلی جواب نمیده چون مسیر رفت و آمدم سخته و واقعا انرژیگیره!
ولی خب من با خودم قرار گذاشتم که قویتر ازین حرفا باشم :)))
بالاخره دورکار میشم و این داستان به حداقل خودش میرسه
هرچی هست، نباید فراموش کنم که با وجود شرایط گوه زمونه، من تو شرایط خوبی از زندگیم هستم
آرامش دارم و خب چی از این بهتر؟!
این مملکت بگا رفته ولی من طبقه بالا رو دارم، کارمو دارم، خونوادمو دارم، خودمو دارم!
همینکه خیلی از جریانات تخمی و آدمای تخمیتر توی زندگیم نیستن که آرامشمو بگیرن و از مسیرم عقب بندازنم، فوق العادست
اونقدرا حسرتی از بابت گذشتهم ندارم...احتمالا به این خاطره که در نهایت از بگاییها جون سالم به در بردم و یه جورایی هر مشکلی، به بهترین نوع ممکن حل شده...
الان دیگه مسائلی که پیش میان، برام کوچیک هستن و جنبه ی سرگرمی دارن!!!
دلایل مختلفی داره...یکیش وجود تجربههاست، یکیش بیشتر شدن آگاهیم به زندگی و مسائل و احتمالا دلایل دیگه ای که الان حضور ذهن ندارم راجبشون بگم
این روزا با سرکار رفتن، کم و بیش دیدنای جوجه شاعر و آدمای دیگه و یه سری کارای روزمره ی همیشگی میگذرن
خوبه...ینی خیلی خوبه! همینکه در لحظه هستم خوبه!
فکر آینده و توهم جا موندن از مسیر و وسواس فکری و این داستانا، فقط آدمو پیر میکنه
فردا هیچوقت نمیرسه...تا بیاد برسه، شده امروز!
جوجه شاعر توی همین چند وقتی که رفته سربازی، خیلی بزرگ شده :)
مثه همیشه هم صحبتی باهاش، برام قشنگه!
با درست و غلطش کاری ندارم...
اینو فهمیدم که جز اون دسته افرادی هستم که برای اکثر افراد، خیلی قابل درک نیستم! حداقل از وقتی که شروع کردم به ارتباط گرفتن با آدمای بیشتر، این داستان لحظه به لحظه برام بیشتر روشن شده
اما اون میفهمه...و اینجای داستان قشنگه که هر چی بیشتر میگذره، بیشتر میفهمه!
نمیدونم...تو این چهارسال و خرده ای، خیلی جریانات پیش اومده ولی با وجود این جریانات، این رابطه قطع نشده...پای این همه آدم رو از زندگی خودمون بریدیم ولی خودمون دوتا رو دو دستی چسبیدیم!
قبلنا میگفتم بالاخره میخواد چی بشه اما الان اهمیت نمیدم؛ چی سر جاشه که این بخواد باشه؟! :)
الان ازم بپرسن این کیه؟! نمیدونم نسبتم باهاش چیه؟!
انصافا شما دوتا چه صنمی باهم دارید که عکستونم باهم استوری میکنید؟!
دیروز گوشیم زنگ خورد، در کمال تعجب اسمشو رو صفحه ی گوشیم دیدم!
مگه الان پادگان نیست؟!
جواب دادم و شروع کرد به صحبت و تعریف از سربازی!
خوب جایی افتاده :)))
دیر میگذره براش ولی خوب میگذره! پنجشنبه ظهر هم ولش میکنن تا شنبه صبح!!!!
(اگه من سرباز میشدم، میفتادم لب مرز سیستان و باید با طالبان میجنگیدم!)
گفت شمارههام توی این گوشی ای که با خودم آوردم نبودن ولی شمارتو از قبل حفظ بودم!
خیلی این برام قشنگه که شمارمو حفظه!
عجیبه...این پرونده انگار نمیخواد هیچوقت بسته بشه!
دیگه زور نمیزنم که ببندمش...شاید واقعا من یک "جین یانگ" پسندم
شایدم یه روزی سلیقهم عوض بشه! نمیدونم!
ولی هر چی که بشه، این آدم در اکثر مواقع حالمو خوب میکنه
بعد از تماسش، گل از گلم شکفت!!! حتی صحبتهای نه چندان جذاب راجب سربازی رو دوست داشتم بشنوم؛ شاید چون اون داشت راجبش صحبت میکرد!
نمیگم که عاشقشم، نمیگم که میخوام بازم چیزی رو باهم شروع کنیم...فقط میخوام باشه! -__-
خب خب اخیرا، زندگیم داره به دست کائنات، اداره میشه
و زیباست! حتی اتفاقات بدش هم زیبا بود!
نشونهها رو فقط ندیدم، بلکه دنبالشون کردم :)
اما چی شد که اینطوری شد؟!
من اعتماد کردم...به کی یا چی؟! زمانبندی خدا :)))
و با وقایع نجنگیدم...نگاه کردم و صبر کردم!
با وجود اتفاقات ناگهانی و به تعابیری بد، همه چیزو رها نکردم
اتفاقات رو پذیرفتم و به کارایی که میشد، ادامه دادم
و حالا واقعا احساس خاصی دارم!!!
انگار که یه قدرتی رو درون خودم احساس میکنم...! :)
باورها...
فک نمیکنم تا به حال تو حالت غیر عادی اینجا نوشته باشم
اما الان اومدم!
و این وسط به فکر صحبتای بابا و خودم امروزصبح افتادم
توی حیاط بودیم و بابا داشت سیگار میکشید و به بچه گربه ها نگاه میکردیم
ذهنش شلوغ پلوغه و یه حرفایی گاهی فکری میکننش
داشتیم راجب مصاحبه ی من صحبت میکردیم و بابا که مشخص بود که داشت به مقدار ریسک پذیری خودم و خودش یا صرفا کم ریسک بودن خودش فکر میکرد، گفت ولی بابا شاید همینکه تو انقد ریسک میکنی به خاطر این باشه که نخواستی مثل من باشی
جمله ی سنگینی بود و من وا موندم...
دارم فکر میکنم که اگر جرئت میکنم ریسک کنم، به خاطر اینه که میدونم یه خانواده ی امن دارم که نمیذارن زمین بخورم
جالب بود...گاهی اوقات صحبتام با مامان و بابا واقعا احساس عجیبی داره!
و اما یه مقوله که تو توالت تو ذهنم نقش بست:
"فلسفه ی متعادل سازی چاکراها تو یه جمله:
آقا جات امنه، عین آدم زندگیتو کن"
کافیه این فکر عدم امنیت رو بریزی دور و مثل یک آدم با درک کامل از انسانیت، زندگی کنی!
اگه همه ی آدمای کره زمین این جمله رو بپذیرن، احتمالا تکامل بشر شکل بگیره!!!
صبح بیدار شدم، دیدم عکس کچلشو فرستاده نوشته "سروشت رفت!"(حالا انگار مُرد!)
این حجم از احساس تعلقی که همچنان داریم، چیه واقعا؟!
هعیییی جوجه شاعر احمق!
امروز رفتم سراغ کتاب شعرت...تک تک غزلهات، روایتی از روزامون بودن
و اما بیست و دومین غزل...داستان اردیبهشت ۹۷ :)))
لعنتی توام مثه من یه کارایی میکنی که فقط ته تهش یه نفر متوجهش میشه یا اصن هیچکی متوجه نمیشه :')
خلاصه که همین!
برام قشنگ بود که یک روز قبل از سربازی رفتنت، دوست داشتی همو ببینیم
منم دوست داشتم...حتی از چند روز پیش به این دیدار و دقیقا توی همین روز فکر میکردم!
(اما خب خیلی یهویی برنامه ی امروزم رو طوری چیدم که فرصتی برای این دیدار نموند)
توام مثل منی...
دوست داری که خاطرات خاصی رو توی زندگیت رقم بزنی!
توام به تاریخ ها و روزها اهمیت میدی!
توام ذهن نوستالژی بازی داری!
توام عشق دراما ساختن از وقایع رو داری!
تتوی جدید زدم...نقاشی مار بوآ و فیل توی کتاب شازده کوچولو :)))
نگاهی به اردیبهشت ۱۳۹۷
پر هیاهو!
خوشحالی!
ناراحتی!
تولد!
دعوا و درگیری!
نافرمانیهای مدنی! :)
اردیبهشت پرهیاهو...از اون سال تا امسال، از اردیبهشت بدم میومد!
نفرتی همراه با مهر و محبت!
امسال با اردیبهشت آشتی کردم...
اردیبهشت است و خدا هم خوب میداند
این ماه بر ایام دیگر، برتری دارد
در حال مبارزه با کم طاقتی!
درک این موضوع که هر چی شد به تخمت باشه :)
چرا میخوای غصه بخوری؟!
تو که میدونی ته این زندگی چیه؟!
چرا باید بذاری وقایع، برینن توی لحظه هات؟!
وقتی خسته میشی، همه چیو رها کن و استراحت کن!
این خستگی موندگار نیست، تاثیر وقایع موندگار نیست، هیچ چیز ثابت و موندگار نیست...پس اسیر نشو!
همه چی خوبه تا وقتی که بوی اسیری نده!
انگار باهم تلپاتی داریم!
جالبه...!
مدام میاد توی نظرم و من رو به شروع دوباره ی بازی، دعوت میکنه :)
بارها پیش اومده که بعد از این فکرا و یاد کردنا، بالاخره یه جورایی ارتباطی برقرار کردیم و با خبر شدیم که یکی داشته به اون یکی فکر میکرده و غیر مستقیم خواهان یه آمار گرفتن از اون یکی بوده!
من خودم رو سرگرم میکنم...سعی میکنم اینجا و جاهای دیگه، حرفام رو بزنم و ازین حضورش توی نظرم غافل بشم
لطفا به یادم نیفت، دیگه چند بار میخوای برینی؟!
:))))