دلم میخواد حرف بزنم...نمیدونم چی بگما ولی حس میکنم دارم میترکم! :/
فقط میخوام از حال و هوایی که الان توشم دربیام!
یکسره ذهنم نامرتب و مشوش میشه و برای نظم و ترتیب دادن بهش یکسره باید با کسی حرف بزنم تا شاید مرتب بشم! :/
خواب دیدم شوهر کردم! :/
اصلا نمیدونستم طرف کیه...انقدر تو خواب گریه میکردم! -__-
مغزم کلا پوکیده!!!!!!!
.
.
به انتظار یه کلمه جواب پوسیدم! :)))
البته اگه کمی دقت کنم، همین بی جوابی، خودش جوابه...
به درک!
بالاخره که زمان همه چیو حل میکنه...!
فکر کنم گسلا این چند وقته دارن کریسمسو جشن میگیرن!!
با یه آهنگی مثل دختر بندری شهرام کاشانی!
ازونجاییم که تهران و کرمان خیلی قرطین، بیشتر از همه میلرزونن! :/
لامصبا امون بدید آخه! :/
دیشب که زلزله اومد خواب بودم...عین جن زده ها از جام پریدم و به آبجیم گفتم زلزلس...بدو بریم پایین!
هرچند ازونجایی که همیشه توی خواب و بیداری چرت و پرت میگم، خیلی جدی گرفته نشدم و تا راه پله رفتیم ولی برگشتیم خوابیدیم!
حال و روز عجیبی شده...هفته ی پیش خیلی ناراحت بودم ولی الان حس یه شهروند ژاپنی رو دارم که زلزله براش مثل نم بارون بهاریه! :/
تو جمعمون(خودم و سارا و آبجیامون!) به وقتایی که من اینجوری پشت سر هم دری وری میگم، میگیم الان کیک حشیش خورده!
(اصطلاحی برگرفته از فیلم سفر به اروپا euro trip)
من دائم الکیک حشیش خورده ی جمعمونم! :/
.
.
ژوژمانا و تحویل کارا بدجوری درگیرم کردن...دو تا از امتحانامم افتادن توی یه روز! +__+
و در آخر اینم بگم که مثلا الان روی حالت" فورگتینگ" تشریف دارم....عجیبه! حافظه ی من شدیدا ضعیفه ولی الان خیلی اصرار به نگه داشتن هر حرف و لحظه ای داره! #__#
نمیدونم چرا هروقت قصد سرزنش و جواب پس گرفتن از خودم دارم، شروع میکنم به پیاده رویای خیلی طولانی...دیروز 12 تا ایستگاه مترو رو پیاده رفتم!
گاهی اوقات حس گم شدگی بهم دست میده!
توی زمان و مکان حال حاضرم گم میشم...با حال گنگی از خودم میپرسم کی به اینجای مسیر زندگیم رسیدم؟!
چند وقته این حس بیشتر شده...
حال عجیبیه...خیلی عجیب!
اینکه یکسره از خودت بپرسی، الان داری چیکار میکنی؟!
انگار دو نفرم...یکی که همش سوال میپرسه و یکی که دنبال جواب میگرده!
خب تقریبا یک ماه اینجا نبودم...
و تقریبا داشتم سعی میکردم خودمو درست کنم!!!!
ازین یک ماه، یه هفتشو بدجوری مریض بودم...کلا نفله! :/
دقیقا یه شب قبل تولدی که میخواستم برای آبجیم بگیرم مریض شدم...تولدو گرفتم ولی توی تولد همش نفله بودم!!! چند دقیقه یه بار قرص میخوردم! :دی
بقیشم درس و فکر مشغول!!!(مثلا درس اینجوری بود که اگه استاد حتی میگفت میخواد درس بپرسه، کلا نمیرفتم سرکلاسش!)
چند وقتیه که همش بیکار پر مشغله ام! :/
نمیدونم تونستم منظورمو برسونم یا نه! :دی
دیشب پاییز تموم شد...پاییزی که خیلی متفاوت بود! و مریمی که متفاوت تر از همیشه بود...
انقدر این چند وقت کارایی کردم که به دور از شخصیتم بوده که اصلا خودمم موندم!(کلا شخصیتم کوبیده شد و از نو ساخته شد!)
دیشبم یکی از همین زمانا بودم که خودمم موندم تو کاری که کردم!
خب سخته...چند ماهه بلاتکلیفم! :/
هر چند که با حرکت دیشبم بازم بلاتکلیف موندم ولی خیالم راحت شد!
(میدونم که هر کی اینجا رو بخونه سردرنمیاره چی میگم!)
عب نداره...نتیجه ی کارایی که کردم اینه که "همیشه جوری رفتار کنید که بعدا حسرت کارایی که میتونستید انجام بدید و حرفایی که میتونستید بزنید(ولی هیچ کدومو انجام ندادید) نخورید!"
من الان توی این وضعم...هر چی که بشه حداقل حسرت نمیخورم و نمیگم کوتاهی کردم! :))))
ببینیم زمستون میخواد چه شکلی باشه...
.
.
آها راستی پریشب زلزله اومد...در حال جوراب شستن بودم که صدای عجیبی شنیدم و آبجیم صدام زد و گفت مریم تویی؟!
گفتم چی منم؟!
و اینگونه شد که جفتمون فهمیدیم زلزس و پریدیم پایین پیش مامان اینا!!!!!
خیلی ترسناک بود...واقعا ترسناک! تا همین دیشب قیافم مثل ماتم زده ها بود! (احتمالا به خاطر اینه که الان دوست دارم زندگی کنم!)
ولی خب...به این فکر کردم که چه غصه بخورم و چه نخورم، همه چی دست خداست! :)
بدجوری حالم بده...چرا هیچوقت نمیتونم به اطرافیانم بفهمونم چمه؟!
چرا اینقدر توی رفتارام مشکل دارم؟! چرا نمیتونم چیزی رو بفهمم؟!
دچار دوگانگیم...از طرفی بهم گوشزد میکنن نگو چته و از طرفی میگن آخه وقتی حرف نمیزنی از کجا بفهمیم چته؟!
به خدا دیگه نمیدونم چجوری رفتار کنم!
اینقدر ترسیدم که همش میخوام تنها باشم که یه وقت حرف اشتباهی نزنم یا برعکسش...حرفایی که لازمه بزنم رو جلوشونو بگیرم!
چند روزه یه بند دارم گریه میکنم!!
دارم از کارای دانشگاهم جا میمونم...دوباره همه چی بهم ریخته ولی خیلی جدی تر! :(
دیشب تا وقتی که برسیم خونه داشتم گریه میکردم ولی برای اینکه مامان اینا نفهمن چمه، از وقتای معمولی هم شادتر رفتار کردم!!!!
صبحشم همین بود...با یکی از دوستام رفتیم سینما که خیلی از چیزا رو براش نگفتم و یکسره نقش بازی میکردم که حالم خوبه و تا اون رفت دوباره مثل همیشه شدم...داغون و گریون!
همشون فکر میکنن من یه تیکه سنگم...از بس که هیچی رو براشون تعریف نمیکنم! T__T
کاشکی زمان برمیگشت به چهار ماه قبل!!!!
مطمئنا خیلی چیزا رو درست میکردم! :(
واقعا ناخوش احوالم....
اصلا نابودم! :/
گریه و گریه و گریه! -__-
در حال مبارزه ام...امیدوارم همه چیز درست شه!
خب راستش فکر میکنم وقتی که مشغله ها کم میشن، دل بیشتر به سمت گرفتن میره و ذهن بیشتر به بیهوده جات فکر میکنه!
فکر کنم الان همینجوریم! :))))
البته که منکر خوش گذرونیا و خنده ها نیستم ولی وقتم برای گرفتن دلم و فکر کردن به بیهوده جات یکمی زیادی آزاد شده!
مثلا همین الان...
دلتنگ داستان تموم شده! :/
یه دقیقه بعدش فکر تفاوت ها! :/
و...
و...
و...
درست وقتی که سه نصفه شب با سارا استوری از بیدار موندنا و خل بازیامون میذارم، صبحش مردم(!) استوری میذارن از مدیتیشنشون کنار دریاچه! :/
خدایا آدم قحطی بود؟!
حس میکنم چند وقت دیگه خیابون انقلاب و ولیعصر و کل دور و برش ما رو بشناسن...دیروز که اینجوری بود...با همه سلام و علیک داریم! آخه به تهران میاد اینقدر کوچیک باشه؟! :دی
توی لحظاتی به سر میبرم که دلم میخواد یکسره توی کافه اوریانت بشینم و تصویرسازی کنم و بنویسم...
همه چیز خیلی خوبه ها ولی من باید یکمی بزرگ بشم!
(ینی اومدم چند خط بنویسم اینقدر ذهنم از موضوع های مختلف میپره اینور و اونور که فکر کنم فقط خودمم بفهمم چی میگم!)
گاهی وقتا خیلی زود دیر میشه...
شاید فکر کنی منتظرت بمونن!
شاید فکر کنی خیلی ارزشمندی!
شاید فکر کنی با این رفتارای ضد و نقیض داری خیلی چیزا رو به اطرافیانت میفهمونی!
ولی کاش به اینم فکر کنی که زمان یه روزی تموم میشه...
کاش به این فکر میکردی که صبر تموم شدنیه!
کاش...
کاش میدونستی که گاهی وقتا خیلی زود دیر میشه...
با اینکه هنوز صبرم تموم نشده اما حس میکنم خیلی زود، دیر شده! :(
توی بیشتر مسائل زندگیم دیر کردم و بدجوری از چشم خودم افتادم...
توی اون داستان تموم شده، نقش اصلی داستان توی یهویی ترین لحظه، حرف زد چون میدونست هر لحظه که بگذره، به اون دیر شدنه نزدیک میشه!
(پستای این چند وقتمو جدی نگیرید!)
امشب چند ساعت با آبجیم صحبت کردم...
راجب خیلی چیزا...اون واقعا مشاور خوبیه!
من کاملا قانع و البته پر از آرامش شده بودم! :)
اما انگار یه چیزایی میخوان مانع بشن یا شایدم نمیخوان مانع بشن و فقط میخوان جنبه ی منو امتحان کنن!!!
آخه خداییش مگه میشه تا میایی فراموش کنی، سر و کله اش پیدا شه؟!
الله اکبر...
.
.
از زلزه ترسیدم...اگه دوباره زلزله بیاد و ایندفعه تهرانم بلایی سرش بیاد چی؟!
تصورش بدجوری ترسوندتم...
راستش یه زمانی از مرگ نمیترسیدم اما الان چرا...شاید چون الان دلم میخواد زندگی کنم! :/
فکر کنم گربه ها توی جمعشون به این معتقدن که توی پارکا به سمت آدمایی برن که دور کلشون با پارچه پوشونده شده!
طبق نظریه ی گربه ها این دسته از آدما دل رحمتر بوده و احتمال غذا دادن بهشون بیشتره!
اما گربه ها کور خوندن...من مثل بقیه ی دخترای پارچه بر سر نیستم! :))))
من توی پارک یا کاملا گیاهخوارم یا غذای گوشت دارمو یه راست میبلعم!
بعله اینجوریاست...!
دیروز سرکلاس آیین زندگی بودم و ازونجایی که خیلی حواسم به درس بود، چشمم افتاد به دختری که کنارم نشسته بود و روی چندتا کاغذ به هم منگنه زده، مینوشت!
تنها چیزی که خوندم(البته کاملا یهویی بود و حتی بعد از خوندن اون جمله که ناخودآگاه خوندمش، دیگه چیزی نخوندم...همچین آدم شریفیم!) این بود:
"خدایا هر جور شده علی رو به من بده!"
گویا عاشق یه علی نامی بود!
برام جالب بود...هیچوقت تا حالا اینجوری از خدا درخواست نکردم...همیشه بهش گفته بودم اون اتفاقی که به صلاحمه بیفته!!!!(فکر کنم تنها چیزیه که توش عاقلم!!!)
خلاصه که اگه یه درصد خدا دلش به رحم بیاد و علی رو بهش بده و علی اون چیزی نباشه که فکر میکرده، چی میشه؟!
بگذریم...
فکر میکردم طعما فقط خاطرات خوبو زنده میکنن ولی گویا اینجوری نبود...ینی آدم با طعما میتونه عجیب دلتنگ و غمگین بشه!
شدیدا خل و چل شدم!!!! :))))
یکسره از آدما فرار میکنم و میخوام تنها باشم...!!!
اگه اون قضیه ی برنامه ریز بودنم هنوز پا برجا بود، الان برناممو جوری تنظیم کرده بودم که کاملا یهویی و قاطع "فراموشی" رو شروع کنم! :دی
دو هفته نبودم...و فکر کنم این دو هفته بزرگترین تغییر زندگیم اتفاق افتاد!
راستش تا همین لحظه دارم با خودم کلنجار میرم که دقیقا چقدر ازین تغییر رو اینجا بگم!
اگه نخوام بگم چی شده و فقط بگم چه نوع تغییری بود، باید بگم که هر چی چارچوب توی زندگیم داشتم رو کنار گذاشتم!
چارچوبایی که همه بعید میدونستن یه روزی از من جدا بشن!!!
بااینکه الان حالم خوبه(که فقط به خاطر کتاب کیمیاگره) اما واقعا اذیت شدم...
به لطف همین کتاب کیمیاگر، خودمو سپردم دست نشونه های زندگی...
اگه هنوز کتابشو نخوندین حتما بخونین!!!! :))
توی این دو هفته دیوانه ی کارایی شدم که کردم...دیوانه ی این قدرتی که الان دارم!!!
قدرت ابراز کردن...
قدرت انجام کارایی که در لحظه دلم میخواد...
میدونم این قدرتا ممکنه آدمو خطرناک کنه اما نه کسی مثل من رو...این قدرتا خیلی زحمت بکشن توی زندگی من فقط میتونن حالمو خوب نگه دارن!
یه مشکلی که هست اینه که مشغله های فکریم یهویی همشون تموم شدن و یکمی احساس تنهایی میکنم!
و اما در حال حاضر یه مشغله ای هست که منتظرم گذر زمان کمرنگش کنه اما نمیدونم چرا نمیشه...!
خیلی دوست دارم حرف بزنم اما خب...گفتن یه سری چیزا سخته! اما اگه بعدا این پستو بخونم و یادم نباشه منظورم چه کارا و اتفاقایی بوده، غصه میخورم!
هرچند اونقدری قضیه ی پررنگی بود که بعید میدونم یادم بره!
اصلا نمیدونم این دری وریایی که احتمالا هیچکی ازشون سر نمیاره رو چرا دارم اینجا میگم؟!
.
.
بعد از نزدیک یک سال دارم با لپتاپ پست میذارم!!! لمس کلیدای کیبورد لذت بخشه!!!!
خدا رو شکر همه چیز خوبه...فقط گاهی اوقات که انرژی های منفی میخوان بیان باید باهاشون جدال کنم...ای شیاطین دور شید!
کارا زیاد شدن...ینی میشه گفت چون من هیچجوره راضی به از دست دادن تفریحاتم نیستم، مجبورم کارامو فشرده تر انجام بدم و این یکمی خسته کنندست...البته انگیزه ی شنبه تا سه شنبه که براش برنامه ریختم هست! :))))
شنبه با آبجیم و سارا سرخوشانه از پارک لاله میرفتیم سمت کافه اوریانت که با تبلیغات اهدای پلاسما سر از یه مرکز اهدای پلاسما در آوردیم!
رفتیم آزمایش خون دادیم که اگه بشه پلاسما اهدا کنیم و اینگونه شد که شنبه ی این هفته ای که داره میاد میریم پلاسما بدیم! :دی
گاهی اوقات یه کارایی میکنیم که خودمونم توش میمونیم! :/
.
.
روزایی که الان توشم رو دوست دارم...یکسره فکر میکنم این روزا که تموم بشن بازم میتونم کارایی که الان میکنم رو انجام بدم؟!
میدونم که خیلی فکر میکنم...واقعا الان نیازی نیست که به همچین چیزی فکر کنم!!!!
ولی افکار الانم خیلی عجیبه....نمیدونم تا حالا شده که یه لحظه با خودتون فکر کنید که من الان اینجا(تو این مکان یا توی این زمان) چیکار میکنم؟!
یکشبنه شب با سارا توی پارک دانشجو نشسته بودیم و دقیقا به همین فکر کردم...خیلی عجیبه!
یه زمانی فکر میکردم هیچوقت روزی که دانشجو میشم رو نمیبینم ولی الان دومین سالیه که دانشجوام!
مثلا الان فکر میکنم هیچوقت روزی که مامان بزرگ بشم رو نمیبینم ولی حتما چنین روزی وجود خواهد داشت!!!
نمیدونم منظورمو دارم درست میرسونم یا نه...در کل افکار عجیبی که شاید خیلیا بهش اهمیت نمیدن!!!
خیلی وقتا هم به این فکر میکنم که اگه توی شرایط الانم نبودم، چی بودم؟! مثلا اگه اون موقعی که اول راهنمایی بودم، راهی که یه سری از دوستام پیش گرفته بودن رو دنبال میکردم، الان چه مدل دختری بودم؟!
و....
خیلی فکرا...خیلی فکرا و تصورا که به نظرم 80% آدما بی اهمیت میدونن!!!(و احتمالا بی اهمیتن!)
مغزم رد داده! :دی
خیلی همه چیز خوب شده...فکر کنم الان تقریبا دو هفتس که همه چیز خوبه! :))))
همه چیز مثل قبله ها ولی انگار نگاه من بهشون عوض شده!
به کنترل اعصاب دست پیدا کردم...نمیدونم موقتیه یا دائمی ولی فعلا حالم باهاش خوبه! :)))
کارامو قاب کردم...ینی مامان و بابام گفتن ببریم قابشون کنیم! ^__^
گویا اون مشکل اختلاف نظر سر کارام از بین رفته!(البته من خیلی از کارامو دیگه نشونشون نمیدم! شاید اون اختلاف هنوزم باشه ولی این راهی که من پیش گرفتم باعث شده حرفی پیش نیاد!)
.
.
چند وقته کمتر آنلاین میشم...خیلی بهتره!!!
کارایی میکنم که واقعا آرامش دارن! :))
این آرامش و حال خوب یهویی مشکوک نیست؟! :دی
توهم توطئه گرفتم...خدایا قراره چیزی بشه؟!
.
.
یه سریال جدید تموم کردم...پر از درسای خوب!!!
در کل سه تا سریال بودن که سال 1988،1994 و 1997 توی کره رو نشون میدادن...
خونواده، کار، عشق، تحصیل، جامعه و... رو به شکل خیلی قشنگی به تصویر کشیده! :)))
خبر خوب دارممممم...رانندگی قبول شدم! :)))
بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد! :دی
چند روزیه که روزگار داره برمیگرده بر وفق مراد...حالا نه به خاطر رانندگی (اون همین دیروز بود!) کلا کمی دارم به سمت بزرگ شدن حرکت میکنم!
مثلا قبول اشتباهات...غد بودنو دارم کنار میذارم!!!
ینی سعی نمیکنما...کلا خودش داره از سرم میفته!!!
دیروز استادم بهم فال حافظ داد(خیلی حافظو دوست داره!)
خودمونی معنی فالم این بود:
یکی تو رو میخواد ولی روش نمیشه بگه...تو هم یکم چراغ سبز نشون بده و رخ بنما!!! (اشعار حافظو نابود کردم!!!!)
خلاصه که جالب بود گفتم بگم!!! :دی
راستی چند وقت پیش اینجا گفتم حس میکنم از یه بنده خدایی خوشم اومده...خب راستش سعی کردم این علاقه رو کنار بذارم!(از ویژگی های شخص برنامه ریز اینه که وقتی یه اتفاق بیگانه سعی به مشغول کردن ذهن و پرت کردن حواسش داره، حلش کنه!!!!)
در هر حال من خیلیم تلاشی به کنار گذاشتن نکردم...ارتباطا تقریبا برای چند وقت قطع شد و منم ازین فرصت برای از یاد بردن استفاده کردم!
به نظرتون کار عجیبیه؟!
ادامه مطلبم با خیلی پستای دیگم فرق داره(من چند شخصیتی نیستما فقط الان دارم چیزایی که توی ذهنم بهشون فکر میکنم ولی به زبون نمیارمو میگم!!!!! :دی)
ادامه مطلب ...
یه نیمچه آرامشی توی خودم حس میکنم! :)
دیروز و پریروز دانشگاه رفتم! بزنید به افتخارم! :دی
خلاصه که فکر کنم زندگیم دوباره داره میفته روی غلتک!
پاییز داره آروم آروم میاد...هوای ابری...شبای خنک...خستگی...
پاییزو خیلی دوست دارم! :)
دیشب رفتیم پیش یه آقای پیر ارمنی...هانری!
عینک سازی داره...یه مغازه ی کوچولوی قدیمی که کلی چیزای قدیمی داره...یه چیزایی مثل طبقه ی من و آبجیم!
آدم به شدت خوش انرژی ای بود...اینقدر خوب که از دیشب تا حالا که یادش میفتم با خودم میگم ماشالا به این سن و سال و خوش اخلاقی!!!
برامون قهوه درست کرد...یکی از ماندگارترین قهوه هایی بود که خوردم...خیلی خوب بود! ♡__♡
به خودم فکر کردم...اگه یه درصد قرار باشه تا سن اون مرد عمر کنم، باید خیلی قوی تر زندگی کنم!
باید انگیزه های زندگیمو پیدا کنم و سرگرمشون بمونم!
با وجود همون عادت برنامه ریزی...دیگه باهاش مشکلی ندارم! :)))
این خصوصیت جزئی از مریمه!
دیگه نمیخوام با مریم مشکل داشته باشم!
مریمم مثل هر کسی حق داره اشتباه کنه...ویژگی بدی داشته باشه!
مریمم حق داره دوباره رانندگی رو رد بشه! (خیلی ریز بهش اشاره کردما!!!!)
خلاصه که به این نتیجه رسیدم که اگه تو طول یه روز هیچکاریم نکنم، بازم زندگی کردم پس نمیشه گفت کاری نکردم...! :دی
در مورد این ایام واقعا نمیدونم به کجا داریم میریم...
به اصرار خونواده یکی-دو بار رفتم بیرون ولی واقعا ترسناک بود...همه برای خوش گذرونی و استوری گذاشتن میرن عزاداری! :|
(انگار چی مملکت ما درسته که حالا بخواد عزاداریش درست باشه!)
.
.
امروز غرنامه ای ندارم...با حال خوبی بیدار شدم! :))
فقط چند وقتیه خیلی از خودم بدم میاد! :دی
یه هفته کلا نبودم...
خب راستش اصلا حالم خوب نیست ولی دارم سعی میکنم همون آدم آهنی مسخره بشم...اینجوری حداقل دیوونه نمیشم!
دانشگاها شروع شد و همه رفتن به جز من...فقط دوشنبه رفتم که اونم دیر رفتم و زود برگشتم! :/
دل و دماغ هیچی ندارم...سه شنبه تو اتوبوس گریه کنان رفتم انقلاب به جای دانشگاه! :|
ولی دیگه نمیخوام ازین خبرا باشه...ازین به بعد بر طبق نقشه کارا رو پیش میبرم!
اصلا چرا سعی کنم رفتارای بدمو از بین ببرم؟!
(دچار لجبازی با خودم شدم!)
متاسفانه کارا رو از سر باز کنی انجام میدم...خدا رو شکر که بابا جان هم هستن که اینو یکسره بهم یادآوردی کنه و اعصابمو داغونتر کنه...فکر میکنه من خودم نمیفهمم! :/
امروز که رفتم بالا متوجه شدم که دقیقا تا وقتی که من برم بالا داشته از کارام پیش آبجیم تعریف میکرده اونوقت تا من رسیدم مثل همیشه همه ی حرفاشو عوض کرد...فکر میکنه اینجوری پیشرفت میکنم!
اشتباه میکنه...من این مدلی نیستم! من فقط هرروز دارم ضعیف تر میشم...هرروز به نظر خودم به درد نخور تر میشم!
همه چیز خراب شده...دیگه نه هدفی مونده...نه حالی...
نمیدونم تا کی اینجوری میمونم...
تو خونمون فکر میکنن من افسرده ام!!!! گاهی وقتا جوری رفتار میکنن انگار که من دیوونم!