همینه که هست...
همینه که هست...

همینه که هست...

روزگار بر وفق مراده...

چند روزه اینجا نیومدم...

میگن بی خبری خوش خبریه! ¤_~

خب آره خدا رو شکر زندگی رو رواله!(جدا از وقتایی که مثل خل و چلا میخوام الکی غر بزنم!)

این ماه خیلی توی پول خرج کردن خرابکاری کردم...توی هفته ی اول ماه پولام ته کشید!!!

ینی حسابی توی استفاده  از حساب بانکی ای که بابام برام باز کرد گل کاشتم! :/

صد در صد به داشتن دختری مثل من افتخار میکنه!

 الانم عین میکروب چسبیدم به اعضای خونه و  میخوام ازشون پول بگیرم...

باز خوبه شاگرد جان هست وگرنه واقعا از بی پولی سر به بیابون میذاشتم! *_*

البته که من خیلی خیلی آدم معنوی ای هستم!(چه با کلاس!)

همه ی اینا حرفه...حتی اگه گاندیم توی ایران زندگی میکرد یکسره دنبال پول بود!!!

مگه کشکه؟! 

دارم طبق برنامه هام پیش میرم...خوبه راضیم! :))))

باورم نمیشه که ساعت دوازده یک میخوابم...کی فکرشو میکرد برنامه ی خواب من مرتب بشه؟!

خاله مریم :))))))

دیروز اولین جلسه ای بود که رفتم مهد کودک!!!

شروع خوبی بود...البته فکرشو میکردم که با روش داستان تعریف کردن بتونم بچه ها رو جذب تصویرسازی کنم! :)))

اینقدر از دستشون خندیدم که حد نداشت...

یه سریاشون بیش فعال بودن و یه سریا برعکس!!!

یکی هست که یکسره گریه میکنه ولی باهوشه!

یکیم هست که بیش فعاله و یکسره با مداد سیاه خط خطی میکرد و میگفت جادست!!!

کاراشون عالی بود...اصلا روح و روانم شاد شد!!! :))))

آخر سرم که میخواستم برم مربیشون بهشون گفت که ازم تشکر کنن و همشون با هم(با ریتم شل بچه ها) گفتن: خاله مریم خسته نباشی!

بچه ها فوق العادن! ^_^

.

.

کسی میدونه اونایی که با اسپری گند میزنن به دیوارای شهر، هدفشون چیه؟! :/

من روی تمیزی شهر خیلی حساسم واقعا لجم میگیره! :|

فرزندان بهروز و محسن

دیروز رفتیم خونه ی سارا اینا!!!!

نمیدونم اینجا گفتم که الان آبجیامونم توی جمع دوستیمون هستن یا نه؟!

در هر حال آبجیامونم الان توی جمع دوستیمونن!!

حس میکنم آدمایی که چنین دوستایی دارن، نعمت خیلی بزرگی دارن که البته گاهی اوقات  ازش بی خبرن!

ما چهارتا واقعا سرخوشیم...!

توی جمعمون هر کسی همیشه یه سری دغدغه ی خنده دار داره!!!

یه روز یکیمونو جو میگیره و دنبال کاره...یه روز برای یکیمون(البته بیشتر خواهر بزرگا) خواستگار پیدا میشه...یه روز داریم بافتنی میبافیم...یه روز فیلم ترسناک میبینیم و حتی گاهی اوقات وسط جمعمون که داریم حرف میزنیم یکیمون میگیره میخوابه یا یکیمون داره درس میخونه یا حتی یکیمون پا میشه میره حموم! :/

یه روزاییم هست که از مشکلاتمون میگیم و به زندگی  دری وری میگیم! :)))

یه وقتاییم که شب پیش همیم فیلم میبینیم و زار زار گریه میکنیم!!!

و حتی بوده روزایی که سارا منو رسوا کرده! :/

کلا کار سارا رسوا کردنه! ^_^

تمام افتخارمونم اینه که توی دورهمیامون لباس کی خونگی ترباشه و هر کی لباسش گل گلی تر باشه شاختره!

در کل خیلی جمع عجیبیه...اینجا خیلی از چیزاشو نگفتم! O_o

سارا هم یه داداش داره کلا با ما بزرگ شده...دیگه بچه ای که زیر دست ما بزرگ بشه عجوبه ای میشه!!!

عنوان پستمم، اسم گروهیه که دیشب توی تلگرام 5 نفری زدیم!

تازه بابای من و عمو محسنم عین سیبین که از وسط نصف شدن...به شکل عجیبی این دو تا یه جور رفتار میکنن!

آیا کمی بزرگ شده ام؟!

رفتیم برای اون کلاس بازیگری و نزدیک نیم ساعت منتظر بودیم و داشتیم تمرین بقیه رو میدیدیم!

حوصله ندارم از جو اونجا صحبت کنم ولی کلا جو خیلی چرتی بود!!!

من نمیدونم مردم فکر میکنن دیگران خرن؟!

به لطف آبجیم میدونستم که محیط آموزش تئاتر و بازیگری چجوریاست و اینجایی که ما رفتیم اصلا بهش نمیومد اون محیط باشه! :/

خلاصه که بدون تست دادن بلند شدیم از اونجا رفتیم!

در ادامه ی توصیف حال خوب این چند وقت...

امروز بعد از یه ماه و چند روز رفتیم کافه اوریانت...

مثل همیشه عالی...اونجا همیشه حرف برای گفتن هست و همیشه فضای مثبت وجود داره! ♡_♡

حساب کردیم، حدودا یک میلیون و دویست-سیصد تومن تا حالا توی این کافه پول خرج کردیم! O_o

واقعا زیاده...ولی نمیدونم چرا پشیمون نیستم! :)))

.

.

برعکس اینکه فکر میکردم برنامه ریزیام پیش نمیرن ولی تا الان خیلیاشون اتفاق افتادن و امیدوارم تداوم داشته باشن!

در مورد اون کارگاه بازیگریم گفتن فردا بریم تست بدیم و من بدون هیچ اطلاعی میخوام برم اونجا!!!! :/

قبول شدن یا نشدنش مهم نیست ولی تجربش مهمه!

بازیگری رو دوست دارم با اینکه میدونم اکثرا محیط سالمی نداره...به خصوص برای آدم خیلی خیلی حد و مرز داری مثل من!

اما گاهی اوقات یه سری چیزا هستن که آدم فقط با شنیدن نمیتونه قبولشون کنه و باید ببینه وگرنه تا آخر عمر فکر میکنه چیزی غیر از اونیه که همه میگن!(شایدم واقعا چیزی غیر از اون باشه!)

طبیعتا بابام خیلی مایل نبود که اجازه بده...حتی الانشم جوری حرف میزنه که کاملا مشخصه که مخالفه؛ مثلا این جمله رو میگه "خودت میدونی بابا!!!!!"

و یا صحبتایی میکنه که متاسفانه خیلی روی من تاثیر میذاره؛ مثلا میگه "چرا اینقدر ازین شاخه به اون شاخه میپری؟!"

میگه تو میتونستی رشته ی تجربی هم ازون اول بری ولی نرفتی...اینو میذاره به عنوان یکی از اتفاقای زندگیم که نرفتم سراغش و ازین شاخه به اون شاخه کردم در صورتی که من هیچوقت قصد رفتن به دبیرستان نداشتم و فقط دبیرستان نمونه دولتی قبول شدم!!!

یا میگه یه زمان دنبال موسیقی بودی ولی آخرش رفتی گرافیک! :/

و من هرچقدر میگم که برای هنرستان موسیقی رفتن دیر اقدام کردیم، نمیخواد گوش بده...حالا خوبه بازم تا جایی که تونستم موسیقی رو دنبال کردم و هنوزم دارم دنبال میکنم!

میدونم که نگرانمه...ولی کاش جوری صحبت نمیکرد که من خودمو ضعیف ببینم یا واقعا فکر کنم آدم بیخودیم!

و همچنین میدونم که اینارو میگه که من توقعمو از خودم بیشتر کنم تا بتونم بیشتر هم پیشرفت کنم ولی متاسفانه تا الان این حرفا فقط باعث شده که من خودمو برای خیلی از کارها کم ببینم!

با همه ی اینا در مورد این کلاس بازیگری قصدم جدی نیست...از همون اولش دل نبستم به دلیل همون چارچوبایی که دارم!!!

.

.

از حرفام به نظر میاد عصبانی باشم ولی عصبانی نیستم! :)))

اینقدر تغییر؟!

الان یکی از پستای وبلاگم به اسم "هر چی فکر کردم عنوانی پیدا نشد...!" رو خوندم!

چقدر یه زمان اوضاع و احوالم بهم ریخته بوده ها!!!!!

چقدر تغییرو  تحول...

*_*

فکر کنم یه دور مردم...

دیروز از صبح ناخوش بودم ولی رفتیم بیرون و منم سعی میکردم بی اهمیت باشم!

گذشت و گذشت و گذشت تا ساعت  هفت و نیم هشت شد و واقعا حالم بد بود و حالت تهوع داشتم!!!

هیچی دیگه با گریه دو قاشق غذا خوردم و حاضر شدیم بریم دکتر!!!

قبل ازینکه برسیم به درمانگاه حالت تهوعه کار خودشو کرد!!!

حس کردم بهتر شدم و گفتم نریم دکتر!

یه ذره توی ماشین بودیم و رفتیم سراغ میوه خریدن که دوباره حالم بد شد!!!

ینی کلا دیشب توی جوبای محلمون بودم!!!!

اومدیم خونه و فکر میکردم که دیگه کاملا خوب شدم ولی بازم حالم بد شد!!!

واقعا حس میکردم که طی این سه بار که حالم بد شد جونم در اومد!!!!!

منم هروقت حالم بد میشه نصف شبا بلند میشم هذیون میگم و بنده خدا آبجیم باید بهم گوش بده!(باز خوبه مثل همیشه فیلم نگرفت یا صدامو ضبط نکرد! فکر کنم الان یه آرشیو فیلم و عکس و ویس از من داره!)

خلاصه که خدایا شکرت که الان خوبم!!!! :))))

.

.

پسرخالم کارنامه ی شوهرخالمو(دانشجوی تاسیساته) گذاشته بود توی پیجش، مثل کارنامه ی کلاس اولیا پر 20 بود!!!!! :/

واقعا هنوزم دود از کنده بلند میشه!

سوسک سیاه

همون دیشب که ماه رمضون تموم شد، دلم براش تنگ شد!

قدیما دیرتر دلتنگ میشدم!

.

.

یه ماه و خورده ای دیگه همینه که هست "6 ساله" میشه!

هیچوقت اسمشو عوض نکردم...فکر کنم تا آخرشم همین بمونه!!!

"سوسک سیاه"

روزی که داشتیم وبلاگ درست میکردیم هر آدرسی که میزدیم تا حالا ساخته شده بود!!!!

در نهایت گفتم اصن اسمشو بذاریم سوسک سیاه (نمیدونم ازشانس خوبم یا بدم!) وبلاگی به آدرس ساخته نشده بود! -_-

خلاصه که اینطووووور....چقد زود گذشت!

یه روزایی وقتی که دانشگاه راه میرفتم، باورم نمیشد که تا این مرحله از زندگیم رسیدم!


عیده! :))))

طی تلاش های دیروز، امروز دوباره رفتیم (ایندفعه با آبجی جان!) به دو تا از همون جاهایی که دیروز رفتم!

خب شرایط برای آبجیم مساعدتره چون هم مدرکش بالاتره و هم سنش بیشتره ...امروز کارش جور شد!

ولی خیلی به سن من گیر میدن...حتی باورشون نمیشه که الان یه ساله دانشجوام!!!! به لطف هنرستانی بودنم! :/

ولی بازم قرار شد از هفته ی دیگه برم توی یه مهد کودک و تا آخر تیر آزمایشی تصویر سازی تدریس کنم و اگه راضی بودن، از مرداد کلاسم اونجا راه بیفته!!!!

امروز خیلی خسته شدم...الان بیدار موندم که شب زود بخوابم و از فردا به زندگی عادیم برگردم...!

دقیقا هروقت خسته ام شاگرد جان زنگ میزنه و میخواد بیاد پیشم! :/

معلوم بود خواستم بگم شاگرد دارم؟! O_o

تازه شاید تا چند روز دیگه یه شاگرد جدیدم اضافه شه! :)))

.

.

راستی اینجا نگفتم وزن کم کردم! ^_^

حالا میگم: وزن کم کردم!

البته یکمی دارم پیزوری میشم...برای همین بود که امسال روزه خیلی اذیتم کرد!!!!

دیگر همین....

خدایا این حال خوبو از ما نگیر! :))))

مریم فعال! :)))))

یکمی از خودم خوشم اومد!

ههههه مریم خود شیفته میشود!!!

چه کنم؟! دل منم به همین چیزای کوچیک خوشه!!

برعکس اینکه فکر میکردم برنامه ی پیاده رویم با سارا جور نشه ولی از همین امروز رفتیم!

بعدشم رفتیم به یه سری سرای محله ها و مهد کودکا برای تدریس تصویرسازی و موسیقی سر زدیم!

حالا چرا از خودم خوشم اومد؟!

خب من هیچوقت اعتماد به نفس دنبال کار رفتن و این چیزا رو نداشتم....

حتی اگه هیچ کدوم ازین جاهایی که رفتم بهم زنگ نزنن و منو نخوان، بازم خوشحالم که یه حرکتی زدم!!!

کلاس رانندگیم که هزار ماشالا خون باباشونو میخوان بگیرن! :|

ولی بازم باید برم!

خلاصه که مریم امروز از خودش راضیه! :))))

همش دلم میخواد فردا عید باشه...ولی چرا دروغ میدونم که نیست! O_o

فراموشی...

حدودا دو-سه سال بود که به گرفتن حال یه سریایی که (واقعا به نا حق) حالمو گرفتن فکر میکردم...

با خودم میگفتم بالاخره که میبینمشون!!! هرچقدم بگذره من یادم نمیره چیکار کردن!

ولی طی آخرین سریالی که دیدم، شخصیت اصلی فیلم همین مشکلو داشت!!!

البته که من هنوز سنم به اون شخصیت اصلیه نرسیده و ممکنه اندازه ی اون موفق نشم!

به هر حال آقای نقش اصلی که یه آشپز معروف شده بود، دوستای قدیمیش (و اون دوستی که باهاش مشکل داشت) رو دعوت میکنه به رستورانش و تا میتونه اون رو خرد میکنه...اون دوست چیزی نمیگه یکسره لبخند میزنه و چون آدم گرفتاری بوده میگه که من زودتر میرم!

آقای نقش اصلی میره که بدرقه اش کنه و اون آدم گرفتار بهش میگه که اگه سر این قضیه و این قضیه خردم کردی، همشون به خاطر اینه که من الان خیلی مشکل توی زندگیمه واقعا وقت نمیکنم به این چیزایی که در موردش گفتی رسیدگی کنم!!!

(مثلا یکی از چیزایی که آقای نقش اصلی سرش اون دوست قدیمی رو خرد کرد، چاقی اون بود و اون دوست گفتش که من خیلی زندگیم بهم ریختس  و اینقدر الکل میخورم که به این حال و روز افتادم!)

خلاصه که اون دوست با قبول کردن همه ی مشکلاتش باعث شرمندگی و عذاب وجدان آقای نقش اصلی شد!

منم به این نتیجه رسیدم که تلافی کردن هیچ دردی رو دوا نمیکنه!

به نظرم شما هم تلافی نکنید...!!!! :)))))

تلگرام!!!!!!!

این رباتای تلگرامی چین آخه؟! این قرتی بازیا....

میگن بیا برو نظرتو در مورد دوستت بهش بگو اونوقت نمیگن که اسمتم براش میره!

خب اگه من هر چی از دهنم درمیومد میگفتم چی؟!

البته چیزیم نمیشد...حالا که بهش فکر میکنم جاست ریلکس!

.

.

چند روزیه که یکی از ایده های تصویرسازیمو میخوام اجرا کنم ولی مثل کوآلا افتادم گوشه ی خونه و کاری نمیکنم! :/

اگه امروز انجامش بدم معلومه  که...معلومه که چی؟!

هیچی دیگه معلومه که آفرین به من! :/

خدایا این حالو از من نگیر!!!!!

از دانشگاه تعطیل گشتیم...یا رب مغزم را تعطیل نکن!

دوشنبه زدم تو گوش آخرین امتحان و خلاص...!

بعد از چهارسال یه تابستون واقعی دارم!

اصلا یادم رفته تابستون چجوریه...باید چه کارایی بکنم؟!

فعلا که "باشگاه" ثبت نام کردم!

از برنامه های دیگه ام ایناس:

کتاب خوندن!

تصویرسازی!

عکاسی!

رانندگی!

ساز زدن و همنوازی با خواهر جان!

و نوشتن!

بیرون رفتن!

(البته که فیلم دیدن برنامه ی همیشگی زندگیمه!)

خیلی برنامه ی تک نفره ایه...ینی تقریبا کسی توش نیست به جز آبجیم!

خوبه...چیه آدم بخواد متکی به دیگران باشه؟! البته در مورد بیرون رفتن  دوستا هستن!

یکی از کارای دیگه هم پیاده روی با ساراس...هر دومون خیلی مصممیم ولی نمیدونم قطعی بشه یا نه؟! ^_^

باید برای کلاس رانندگیم برم ثبت نام کنم!!! 

یه حرفاییم در مورد یه کارگاه بازیگری با یکی از دوستای دانشگاهم زدیم ولی معلوم نیست...در کل برنامه قطعیا اوناییه که بالا نوشتم که مطمئنم یه سری از اونا هم ممکنه پیش نرن!

دارم دست بالا میگیرم که حداقل به یه سریاش برسم! :)

فعلا که توی ماه رمضون نصف عمر مفیدم خوابم و چند ساعت گشنه ام و چندین ساعت دارم فیلم میبینم! :|

.

.

دو روزه که عذاب وجدان دارم...

خیلی روزه داشت اذیتم میکرد و شروع کردم به چرت و پرت گفتن!!!

امیدوارم خدا حرفامو جدی نگیره...توی این دو روز چند بار به خدا گفتم غلط کردم  حرفامو جدی نگیره!!!

خدا من میدونم که واقعا بنده ی بیشعوری هستم ولی باور کن هنوز بچه ام!

حس میکنم خدا الان سکوت کرده که من خجالت بکشم! :(

(نمیدونم چرا همیشه حس میکنم خدا مثل مامانم باهام رفتار میکنه!)

خلاصه که خدا هرچقدر سکوت کنی بازم میگم غلط کردم...گشنگی فشار آورده بود! :/

کسی راه حلی پیشنهاد نمیده که به خدا بیشتر نشون بدم پشیمونم؟!

خیالات را بسی دوست...

خوشحالم که توی دنیای خیلی بزرگی(شاید بزرگتر از این دنیا) به اسم دنیای خیال زندگی میکنم!!!!

داشتم یه زمانی نگران میشدم که زیادی از حد موندم توش ولی الان خیالم راحته...!(بر اساس تصمیم "خودم" بودن!)

.

.

دیشب از کوره در رفتم و داشتم یه سری از چیزای بی ارزشو یادآوری میکردم و براش حرص میخوردم ولی بعد از مدت خیلی کوتاهی بیخیال شدم! قدیما هیچجوره نمیتونستم اینقدر سریع بیخیال شم! :/

.

.

دلم برای گیتارم خیلی تنگیده...

نزدیک یه ساله که کمتر روم میشه جلوی کسی بردارمش و ساز بزنم!

مجبورم وقتایی که تنهام اینکارو کنم و ماشالا چند وقتیه که اصلا تنها نبودم!

آخرین بار شنبه بود که فقط نیم ساعت دستم گرفتم و یه دینگ دینگی کردم! :/

گیتار جان شرمنده...خودم بیشتر از تو دلم تنگیده!(حالا اصن از کجا معلوم گیتارم دلش برام تنگ شده؟!)

مریمی خواهم ساخت که سازد جهان خود را نه جهان دیگران! :D

طبق بررسیایی که روی اطرافیان با دل و جرئت داشتم متوجه شدم که اونا تنها کاری که میکنن اینه که "خودشونن!"

برعکس من که همیشه میخوام عوض بشم...!

اصن خب که چی؟! اومدیم و مثلا(تاکید میکنم مثلا...مریم واقعا خیلی مهربون نیست!) من همیشه مهربون بودم و به این ویژگی شناخته شدم!

خب این بیش از حد مهربون بودن که اصلا به درد نمیخوره...میشی وسیله ی سو استفاده!

نه فقط مهربون بودن! هر ویژگی ای میتونه وسیله ی سو استفاده باشه!

شاید از یه نفر به خاطر زود عصبانی شدنش سو استفاده بشه!

پس من باید در کنار اون مهربون بودن و به رو نزدن یه سری چیزا، آدم رکی هم باشم وگرنه که سرم کلاه رفته...های های!

حالا چرا اولش گفتم مشکلم اینه که همیشه میخوام عوض بشم؟! منظورم عوض شدن در راستای شبیه دیگران شدنه...تا میبینم یه نفر یه ویژگی ای داره که میتونه خوب باشه ولی خودم اون ویژگی رو ندارم میخوام اون ویژگی رو در خودم به وجود بیارم...کاملا بی فایده!

(البته گاهی اوقات کاملا با فایدس ولی یه سری چیزا خیلی پیش پا افتاده و بی مورده...)

الگو داشتن خوبه ولی تا یه حد...گاهی اوقات توی الگو گیری زیاده روی میکنم و ممکنه باعث بشه چیزی از من نمونه!

گاهی اوقات باید خودم باشم...

توی این چند روز سعی کردم خودم باشم...باورم نمیشد اینقدر زود تاثیر داشته باشه!

پر از آرامش و ابراز کردن...شاید الان راحت تر بتونم کلمه ی "من" رو ادا کنم!

طی این یه سال(البته سال تحصیلی منظورمه!) خیلی عوض شدم...به نظرم در جهت مثبت بودن!

گاهی اوقات میشینم برای خودم میگمشون و خوشحال میشم...خوشحال ازینکه مریم عوض شده!

صد در صد که خیلی از اطرافیانم به طور مستقیم و غیر مستقیم موثر بودن ولی "من" هم خیلی همت کرد! :)

طی این یه سال این تغییرات به وجود اومد:

-زندگی کردن برای خودم!

-نترسیدن از شکست!

-ندیدن حاملان احساسات منفی!

-فراموشی!

-پیدا کردن "من"

-رعایت حد و حدودا!!!(داشتن مرز توی هر چیزی خیلی مهمه!)

-آسودگی خاطر!

-و...

جا داره از آدمای بد هم تشکر کنم که گاهی اوقات بیشتر از آدمای (مثلا) خوب توی روند تغییرات من تاثیر داشتن!


هعی روزگاررررررر

چرا هیچکدوم از لینکام دیگه چیزی نمینویسن؟!

چند وقت یه بار وبلاگاشونو باز میکنم به امید اینکه حرفی زده باشن و دلشون برای اینجاها تنگ شده باشه...

توی بعضی از وبلاگا چشمم به اون ایموجیای متحرک افتاد که یه زمان خیلی استفاده میکردیم...چه روزای خوبی بود! :)

جمعه

چرا امروز داره جوری رفتار میکنه که انگار جمعس؟!

میخواستم درس بخونم ولی ناخوش احوالم...روزه یکمی ضعیفم کرده!

ازونجاییم که فضا مثل غروب جمعس ناخوش احوالترم هستم!

دوباره چیزای منفی حال و روزمو احاطه کردن...نمیدونم گذر زمان بهترم میکنه یا نه!

کاش همه چی یه جور دیگه بود یا شایدم من یه جور دیگه بودم...

نمیدونم...هرکدوم که درسته!

کاش یه آرزو داشتم...میدونستم که هیچوقت بهش نمیرسم ولی حداقل کاش بود که فکر کردن بهش خوشحالم میکرد...

خانواده

طی کنار گذاشتن یکسری از ویژگیام چند وقتیه که به چیز جدیدی پی بردم...

اونم صمیمیت خونوادمونه!!!

قبلنم ازش خبر داشتم ولی الان خیلی بیشتر...

من و آبجیم و مامانم و بابام خیلی بیشتر از یه سری از خونواده های دیگه با هم راحتیم...

دیشب خیلی خوب بود...اینقدر با هم شاد بودیم که لبخند از روی لبم کنار نمیرفت!!!

یه زمانی آدمایی رو میشناختم که کلا با خونوادشون قهر بودن و حس میکردن با بی محلی کردن بهشون، دارن اونا رو تنبیه میکنن!

به نظر من این افراد فقط دارن وقت لذت بردن از وجود خونوادشونو از دست میدن!!!

حتی اسم خونواده باعث میشه که آدمای سو استفاده گر نتونن نزدیک آدم بشن و از دونستن اینکه چند نفر مثل کوه پشت آدم هستن، بترسن!!!

خلاصه که تا همین الان اگه تا حالا بد رفتاری ای نسبت به خونوادم داشتم رو نسبت میدم به "مریم بد" و اون فرد من نبودم!!!!

هرچند حس میکنم هر چی داره زمان میگذره، بیشتر یاد میگیرم با هر کسی چطوری رفتار کنم! :)

خلاصه که خدایا خوشیای آدما رو بهشون نشون بده و نذار دیر بهشون برسن! ^_^

"_"

گشنگی سخت است...!

نمره های دانشگاه دارن دونه دونه میان...خدا رو شکر تا الان راضی بودم...امیدوارم امتحان عمومیا خرابش نکنن!

البته مهم نیست...نمره مهم  نیست!!!

اینجوری نیست که از نمره ی خوب خوشحال نشم ولی خیلی خودمو درگیر نمره ی پایین نمیکنم!!!

ترم اول یه استادی توی ژوژمان بهم گفت من باهات موافقم...قبولت دارم!

چند روز بعد سایت دانشگاهو باز کردم و دیدم بهم 17 داده...بالاترین نمره ای بود که داده بود!!(متاسفانه با گروهمون دچار مشکل شده بود و کمی لج کرد! کسی نتونست نمره ی بالا ازش بگیره!)

اصلا ناراحت نشدم و فقط به این فکر کردم که استاده ازم راضی بوده  و حتما پیشرفتی در کار بوده! :)

.

.

دیشب یه سریال تموم کردم...جنایی پلیسی بود!!!

به شکل ترسناکی آدما کشته میشدن!

پرونده های فیلمش بر اساس واقعیت بودن...! :/

خدا رو شکر که تو ایران فقط پرونده های اختلاس داریم!

وا حیرتا از این همه جرئت!

چند روزیه فکرم در مورد یه قضیه ای فکر مشغوله!!!

در مورد خودم نیست...

در مورد بعضی از آدماس که در حال حاضر یکیشون دور و بر من وجود داره!!!

آدمایی که خیلی راحت حس خودشونو ابراز میکنن!!

هر حسی...از جمله عشق!!

آدمای عجیب و غریبی نیستن ولی ازونجایی که من مثل اونا نیستم برام عجیبن!!!

به خصوص که این حس بخواد خیلی متفاوت باشه...ولی خیلی راحت و بدون هیچ ترس و واهمه ای به همون شخص مورد نظر ابرازش میکنن...یه جورایی خیلی اهمیت نمیدن که دیگران متوجه بشن...اهمیتی نمیدن که پس زده بشن!!!

یا حتی روند عادی زندگیشونو خیلی راحت  بدون هیچ نگرانی ای تغییر میدن!!!

من به جای اون آدم نگران شدم...حتی فکر کردن بهش هم برام ترسناکه!!!

به خصوص که متوجه شدم دیگران در موردش چی فکر میکنن!

خلاصه که میدونم توی این مورد من آدم نگران و شاید ترسویی هستم...

ولی حتی اگه بخوام صفت ترسو بودنو یدک بکشم، ترجیحم اینه که اینقدر بدون فکر و بدون آینده نگری هر کاری رو نکنم...

به خصوص که مردم یه طوری شدن...طور بد طوری شدن!

دوست دارم ببینم آخر این ماجرا چی میشه! *_*