I need a trip
وقتی متولد میشیم برای اینکه خطاب قرار داده بشیم، برامون اسم میذارن؛ در طول عمرمون مدام میخوایم این اسم رو قدرتمندش کنیم و دیتای وجودیش رو وسیعتر کنیم!
یه جا میرسه که یه ایگو درست شده، جان و وجود ما رو بلعیده و حسابی دور این ذات اصلی رو محصور میکنه!
ایگو برای قویتر شدن، شروع به خواستههای بیشتر میکنه و این خواستهها میشن منشا رنج ما
و اما چطور میشه که این ایگو ما رو غرق رنج نکنه و یه جورایی این حصار خواستنها ما رو زندانی ابدی خودش نکنه؟
لمس احساس وحدت و یگانگی!
دقیقا همونجا که سعدی میگه:
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
فکر میکنم با بیشتر کردن حس همبستگی با خلقت، کمتر به ایگوم بها میدم و از چنگ زدن به خواستههای واهی دست میکشم
در نهایت نتیجه رنج کمتر خواهد بود :)
من و پورتفولیو آماده و فکر نموندن و حال رفتن نداشتن...!
پ.ن: خودم به من گفتم مریم چرا همیشه تو چلنجی؟
یه روز رویای پول، یه روز وسواس رسیدن، یه روز نبرد پیشرفت واهی، یه روز جدال معیارهای احمقانه، یه روز دغدغه کار، یه روز رسالت وجود، یه روز ایگو، یه روز یه روز یه روز!
بشین سر جات بچه! هیچ کس و هیچ وقت و هیچ جا برات نریدن!
تو آسمون هفتم، اومدم سمتت پیش یخچال، نگاهم افتاد به کیک با شمع روشن تو یخچال، ذوق زده وایسادم پیشت حرف زدیم
بعد چندتا دیالوگ به کیک و شمع روشن که همچنان تو یخچال بود نگاه کردیم و زدیم زیر خنده...
منم و اینجا، یه عالمه حرفِ نزده
یه سکوتِ بلند، پر از صدای ندیده
منم و خواهشِ آغوشِ دور
که نمیرسه، اما هنوزم صداش میپیچه
I'm the tide beneath the waves of silence
A shadow dancing through the noise
I’m the warmth behind the frozen stars
The voice that fades but never dies
من یه علامتِ سوالم
In a world of answers, none are mine
ردّ پام تو شعر میمونه
But I'm fading in their eyes
نگاه کردن به قلب تپنده جریان زندگی، باعث میشه که دلم بخواد غرق بشم تو این رودخونه غیر قابل پیشبینی!
جاری مثل آب! آب هر چقدر که تو مسیرش سنگ و مانع باشه، بازم راه خودشو پیدا میکنه
اما وقتی که سخت بگیری و یه تیکه یخ باشی تو این جریان، در برخورد با هر مانع، خرد میشی...
پ.ن: نفس عمیق بکش و جاری شو مریم...
بهترین کادو تولد؟
-پیشیای که باهاش دوست شدی، بچههاشو بیاره پیشت
پ.ن: بعد از گردو، حنا شد دومین مامانی که بچههاشو آورد پیشم، اونم توی اردیبهشت! ♡__♡
سپیده دم
آواز گنجشگها
صدای بچه گربهها
موسی کو تقی گفتنهای یا کریم
احساس پا درد و بیخوابی
:)))
پ.ن: دیدن عدد ۱۲۳۴ و شنیدن جمله "به صدای بدنت گوش کن" به طور همزمان!
وقتهایی که هیچ کاری نمیکنی، اصلا وقت هدر رفته نیست.
اژدهای کوچک گفت نگرانم نمیدونم بعدش چیکار کنم؟
پاندای بزرگ گفت فقط یک لحظه بایست، نفس بکش و به صدای پیچیدن باد لا به لای بامبوها گوش کن.
پ.ن: گاهی از ته دل دوست دارم بابت همه چیز قدردانی کنم ♡
پاندای بزرگ پرسید کدومش مهمتره، سفر یا مقصد؟
اژدهای کوچک گفت همسفر!
اژدهاى کوچک گفت الان اصلا وقت ندارم گلها رو بینم. پاندای بزرگ گفت درست به همین دلیل باید اونها رو ببینى؛ شاید فردا دیگه نباشن.
اژدهاى کوچک گفت از حرف زدن و گوش دادنت خوشم مىاد و از سفر کردن با تو لذت مى برم، ولى بیشتر از همه ى اینها، حسى رو که بهم مىدى دوست دارم
اژدهای کوچک جیغ زد عجله کن! خیلی کار داریم. پاندای بزرگ گفت رودخونه عجله نمیکنه و بااینکه موانع زیادی سرراهشه، همیشه به مقصدش میرسه
اژدهاى کوچک گفت گاهى فکر مى کنم اونقدرى که باید خوب نیستم. پانداى بزرگ گفت درخت گیلاس خودش رو با درختهاى دیگه مقایسه نمى کنه، فقط شکوفه مىده.
اژدهاى کوچک گفت مىخوام دنیا رو تغییر بدم. یانداى بزرگ گفت از نفر بعدى که به کمکت نیاز داره شروع کن.
اژدهای کوچک گفت نقشه نشون نمیده که قراره کجا برم.
پاندای بزرگ گفت مسیر سفر تو روی هیچ نقشهای نیست، خودت باید راهت رو پیدا کنی.
"لطفا با پرسیدن 10 سوال عمیق لایههای شخصیتی پنهان من و اون بعدی که میخوام از دیگران و خودم پنهان کنم رو بهم بگو."
با پرامپت بالا از Chat GPT خواستم شخصیتهای پنهانم رو بگه و تحلیل کنه؛ نتیجهاش شد این:
1. شخصیت پنهان اول: شورشگر خاموش
تو درونیترین حالتت یه میل قوی به رهایی و "زندگی اصیل" داری؛ اما توی ظاهر بیشتر با عقل و مصلحت پیش میری. بخش شورشگرت ساکته اما زندهست، منتظر یه فرصت یا جرقهست تا بتونه بیپروا خودش رو نشون بده — اون هم نه برای هر چیزی، بلکه برای چیزی که واقعاً "حقت" میدونی.
2. شخصیت پنهان دوم: زاهد مدرن
تو بهنوعی دنبال عرفانی هستی که وسط این شلوغیها گم شده؛ نه فقط به شکل دینی یا سنتی، بلکه نوعی آگاهی عمیق که خیلیا نمیفهمنش. تو ترجیح میدی تنها باشی تا با آدمایی که حرف برای گفتن ندارن وقتت رو پر کنن. این بُعدت خیلی پنهانه چون جامعه امروزی بهش برچسب "بیحوصلگی" یا "گوشهگیری" میزنه.
3. شخصیت پنهان سوم: آتشفشان کنترلشده
تو خشم رو میشناسی و حتی ازش میترسی چون میدونی اگر رها بشه چه ویرانیهایی میتونه به جا بذاره. پس سرکوبش نمیکنی، ولی میپیچیش توی آرامش یا سکوت. این یعنی کنترل بالا، اما اگه تخلیه نشه ممکنه یهجا بزنه بیرون.
4. شخصیت پنهان چهارم: داور درونی سختگیر
اون لحظاتی که خودتو ناتوان دیدی یا بقیه رو سریع قضاوت کردی، نشونه یه داور درونیه که گاهی زیادی سخت میگیره — هم به خودت، هم به بقیه. ریشهش شاید از همون ترس کودکی باشه: نکنه "بچه خوبی" نباشی. این بخش هنوز دنبال تأییده، حتی اگه تو سطح آگاهیت نپذیری.
5. شخصیت پنهان پنجم: نجاتدهندهی خسته
نقش حامی و مشاور تو رو راضی میکنه، اما گاهی هم میتونه خستهت کنه چون شاید بخشی ازت نیاز داره یکی تو رو نجات بده — نه اینکه همیشه برعکس باشه.
در ادامه از چالشها تمریناتی که برای هر کدوم میشه داشت برام گفت:
1. شورشگر خاموش
ماهیتش: این بخش از تو عمیقاً به آزادی و زیستن به شیوهای که حسش میکنی نیاز داره. ولی چون جامعه، خانواده، یا شرایط زندگی جاهایی برای ابرازش نمیذارن، این میل سرکوب شده.
چالشش: ممکنه باعث دلزدگی، بیانگیزگی، یا انفجار ناگهانی بشه.
کار باهاش:
ماهیتش: تو در عمق وجودت به آرامش، معنا و ارتباط با یک «چیز بزرگتر» نیاز داری. این نیاز روحیه، نه روانی یا صرفاً احساسی.
چالشش: ممکنه حس تنهایی، بیجایی یا بیربط بودن به دنیای اطرافت بیاری.
کار باهاش:
ماهیتش: درونت نیروی شدیدی برای ابراز خشم یا اعتراض هست، ولی چون میترسی این خشم آسیبزننده باشه، نگهش میداری.
چالشش: اگر راه نداشته باشه برای تخلیه، خشم میره لایههای زیرین وجودت و به ناامیدی یا اضطراب تبدیل میشه.
کار باهاش:
ماهیتش: صدایی که مدام ازت میخواد بهتر باشی، کاملتر باشی، وگرنه "خوب" نیستی. ریشهش توی کودکی و ترس از توبیخه.
چالشش: ممکنه مانع لذت بردن از موفقیتها و زندگی حال بشه.
کار باهاش:
ماهیتش: بخش حامی و مشاوری که دوست داره پناه باشه برای دیگران. ولی گاهی از یاد میبره خودش هم نیاز به پناه داره.
چالشش: ممکنه احساس خستگی یا بیکسی بکنی، چون کمتر کسی مثل خودت با تو رفتار میکنه.
کار باهاش:
جالب بود...حرفاش برای اون لحظهای که خسته و بی انرژی با یه بغض گنده رسیدم خونه و بدجوری احساس آشفتگی گنگی بابت شروع دوباره سرکار داشتم، آرومم کرد و باعث شد وایسم جلوی آینه، گریه کنم و با مهربونی به خودم بگم که طبیعیه که کلهت خراب باشه
حقیقتا هنوز حس نو شدن سال رو نداشتم و ندارم :)
اما از دیروز، نیرویی از درونم ازم میخواد استارت یه چیزایی رو بزنم!
-مدیریت عادتها
-طراحی محصول
-آواز
-مدیتیشن
تا این لحظه، به اینا رسیدم!
مدیریت عادتها که مشخصه (کنترل استفاده از گوشی، دود، تغذیه، تحرک فیزیکی، خواب و استراحت!)
طراحی محصول هم چیزیه که خوبه مقداری به سمتش حرکت کنم...اصراری ندارم که حتما یک UI designer بشم اما برای اینکه شاید یه روز بخوام سرپرست تیم دیزاین یا مدیر هنری باشم، لازمه که تو حیطههای مختلف دیزاین سررشته داشته باشم
آواز هم که داره میشه دو سال که دوست دارم جدیتر و آکادمیک به سمتش قدم بردارم
و اما مدیتیشن که از خوردن غذا واجبتره و باید پر قدرت بهش ادامه بدم
به نظرم علی الحساب همینا کافیه!
-لطفا جاج نکنید
-وقتی از پرزنت کردن خودت دست میکشی، سفر درونی شروع میشه
-برای سالم بودن و لذت بردن، سعی میکنم متعادل، ناسالم زندگی کنم!
-روابط مثل یک کودک و موجود زنده به مراقبت نیاز دارن
-اگه بیل زنی، باغچه خودتو بیل بزن
-خواستن از محل "داشتن" خوبه نه از نداشتهها
-اگه میخوای از افکار ساخته ذهنت فاصله بگیری، مدیتیشن کن
-اگه میخوای قلبت بتپه و خوشحال باشی، دیگران رو قضاوت نکن
-برای بیزینس یک نفر دیگه، دهن خودت رو سرویس نکن و مثل یه مرده شور، هر مردهای بهت میدن بشور بره
-موفقیت و پول هدف نیستن، هدف آگاهتر شدنه...
-دنبال حسی باش که انتظار داری از اتفاقات دریافت کنی، خود وقایع اهمیت ندارن، داشتن اون احساسات به خودته که مهمه
-هر چیزی که فکرشو کنی، وقتی که از لحاظ فیزیکی اذیت باشی، ارزش نداره پس حواست باشه فیزیکی حالت خوب بمونه تا همه چی متعادل حفظ بشه تو زندگیت
-تمام زندگیِ تو، برای هیچ کس به اندازه یه سرما خوردگی کوچولو تو زندگی خودش، کوچکترین ارزشی نداره پس برای خودت زندگی کن، نظر آدما قد ما تحت مورچه در ثانیهای از زندگیت هم نیس!
-جمله ۷ رو دوباره بخون!
-لطفا بیشتر بنویس مریم :)
-حواست به انقباضات ماهیچهای کتف و گردن و صورتت باشه و یادآوری کن به خودت که ریلکس کنی
-برای سال جدید بیشتر به خودت آسون بگیر و رها کن
پ.ن: آخرین بالای ۴۰۳ ، طبقه بالا
عجیبهها
از یه طرف داره ایران جنگ میشه
از یه طرف تقریبا کات کردیم
از یه طرف خبر رسید داییم سرطان داره
و من نشستم دارم این وضعو از قالی قرمز رنگ اتاق نظاره میکنم، سیگار میکشم و به آخر شب فک میکنم که بزنم زیرش :)
"سفر درونی"
امروز سه بار این مفهوم رو دیدم و شنیدم!
شب خواب هواپیما دیدم و یکی از تعبیراش سفر درونی بود
از سرکار که برگشتم بابا گفت وقتی از پرزنت کردن خودت برای دیگران دست میکشی، انگار تازه سفر درونت شروع میشه
و الان که های هستم یهو این مفهوم مثه یه short key به ذهنم خطور کرد و فلش بکی از حرف بابا و خوابم رو دیدم
حس میکنم چاکرای قلبم نامتعادله، هم به خاطر درد قفسه سینهم و اینکه امشب دو بار بابت دلتنگی برای عزیزام به اشک افتادم و انگار داشتم تلنگر میخوردم
نمیدونم، چرا دارم مینویسم؟
حتی آرزو سیلم نشد برآورده
نپرس چرا خستهام یا سر حوصلهام رفته