اینکه مدتیه افکار دارک احاطهم کردن و حتی دلم نمیخواد اینجا راجبشون حرف بزنم خیلی اذیتکنندست!
امروز از خودم بدم اومد چون با سیاه اندیشا حرف زدم :)
خطر خاکستری شدن از یادم رفته بود...
امان ازین روزای سخت!
درد فیزیکی، رنج روحی، فشار کار، فرسودگی آلودگی، عادتای ناسالم، تحمل محدودیت، مدیریت روابط، زن بودن
عجیب از پا در اومدم...
این روزا بیشتر از هر وقتی دلتنگ دوران قبلی زندگیم میشم که این رنجها کمتر بودن!
خیلی خستهم...در حدی که امروز گریه امونم نمیداد
شدیدا انرژیم افتاده بود و احساس عدم تعلق به این شرایط، غربت عجیبی درونم پدیدار میکرد...غریب و فراری و معلق!
-این فقط نظر منه ولی گاهی حس میکنم تو رابطهت با جوجه شاعر خیلی وقتا خودت رو فراموش میکنی
+درسته، شاید چون حس میکنم این حس شاید دیگه هیچوقت تکرار نشه...
پ.ن: دلیل اجتنابم از آدما همینه که وقتی کسی جایی توی قلبم پیدا میکنه، بی اندازه محبت و حمایت نسبت بهش پیدا میکنم و خیلی اوقات خودم این وسط گم و گور میشم...! :)
پ.ن۲: پس نه توقعی دارم و نه اجازه میدم توقعی ازم داشته باشن که نرسم به اونجایی که میبینم مریم و خواستههاش جایی ندارن!
پ.ن۳: این حرفا دیس جوجه شاعر نیستن، بیشتر دیس خودم هستن...جوجه شاعر هم به نوبه خودش داره تلاش میکنه اون خودمحور بودنه رو رها کنه ؛)
-بیا فرار کنیم بریم یه جای دور فلافلی بزنیم
+با سس انبه!
اون یه روزنه نوره...!
میون این روزای سرد و کرخت! :')
اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست...
وقتی میبینم پرتقال اینجاست
این فرشهای سرخ و عطر چای سرخ
صدای گنجشکها و نگاه گربه
دیوار میخواند و من میرقصم
غرق آینه و تصویر سایهم روشن
عطری دلگرم از پایین به گوش میرسد
رها و حاضر چون نگاه گربه، صدای گنجشکها
چون شاخه بیعار، چون عطر بهار
۱۱.۱۱
۱۳:۵۱
طبقه بالا.
تجربه کردن حس و حال ۱۶-۱۷ سالگی توی ۲۵ سالگی، عجیب و حقیقتا افسرده کنندست! راستش کلمهای برای توصیفش ندارم!
چند روزیه که دارم همون رمانی که دوران تینجری با کارکترهای اون گروه کرهای نوشته بودم رو میخونم(!)
جالب بود که توی همین روزا، گروهشون بعد از دو سال موزیک ویدئوی جدید دادن بیرون! همزمانی عجیب! :)
و خب عجیبتر از اون وجود شباهتهایی میون کارکترها، خودم و اطرافیانم هست! -__-
در کل این داستان نقش عجیبی توی زندگیم داره...
جالبه، هیچوقت تا این اندازه اینجا راجبش صحبت نکرده بودم :)
حقیقتا هم نمیخواستم این حرفا رو امروز بزنم، بیشتر میخواستم از حس و حال این روزام بگم
این روزا حزن و عدم تعلقی درون خودم حس میکنم و به همین خاطر چنگ میزنم یه شخصیتهای ساخته ذهن خودم تا با اونا زندگی کنم!
این قضیه میترسونتم....چون فک میکنم الان دیگه وقتش نیس!
بابا امروز پرسید دیشب تو خواب حرف میزدی؟
گفتم نه، چطور؟
گفت صدات میومد، انگار داشتی حرف میزدی، ساعت ۴:۱۰ بود!
من ○__○
حقیقتا سابقه حرف زدن تو خواب زیاد دارم! :/
ولی موندم از گوشای تیز بابا که چجوری از طبقه پایین میشنوه؟
البته که در نهایت گفت شایدم خودم داشتم خواب میدیدم!
این ساعت ۴ هم عجیبهها :)
مدتیه که حس میکنم محل کارم، سطح انرژیمو میاره پایین!
چندتا دلیل دارم توی ذهنم
یکی اینکه رفت و برگشت با همکارم، واقعا ازم انرژی میگیره، بااینکه اون داره لطف میکنه بهم ولی تنها زمانی که توی روز میتونم تنها باشم، این وسط ازم گرفته میشه و من شدیدا به این تنهایی نیاز دارم!
یکی دیگه اینکه خیلی اوقات با وجود اینکه دورکارم، همین همکارم میاد باهام کلی صحبت میکنه و همچنان مغزمو درگیر نگهمیداره
یکی دیگه اینکه با اینکه یه گرافیست دیگه توی شرکت هست، تقسیم کار به صورت فاحشی نا عادلانست و به معنای واقعی خیلی اوقات حجم کار دهنمو صاف میکنه، در حدی که گاهی دچار استرس میشم :)
واقعاااا نمیدونم باید چه کنم؟ :)
من تنهاییمو میخوام، آرامشمو میخوام...
تمام دی در تلاش برای شسته شدن آذر سپری شد...
در نهایت بعد از مهمونیهای پشت سر هم که البته خودش نیاز به شسته شدن داشت، سفری به طبیعت جنگلی قسمت شد!
قبل از سفر دیگه کاملا به زامبی تبدیل شده بودم :))
فرسوده از کار، آلودگی، شهر، آدما...فرسودگی بیداد میکرد!
ظهر جمعه بعد از یه مهمونی خسته کننده و کمبود خواب، ماشین میگیری برگردی خونه که منظرهای دلت رو میبره
چندتا کلاغ روی درخت خرمالویی که تنها شاخههای بی برگ و چندتا دونه خرمالو بهش بود و کلاغا داشتن خرمالو میخوردن! :)
بهترین تصویر ممکن از زمستون!
زمستون خوب شروع شد
هرچند که تا این لحظه هنوز خسته آذرم...!
ولی زیبا شروع شد
شروع فصل، شروع ماه، شروع هفته، شروع دوباره منظومه من و جوجه شاعر!
حقیقتا شنبه حتی فکر نمیکردم که بخوام ببینمش، چه برسه به اینکه آشتی کنیم :)
دوتا آهنگ داره برام میسازه و لابوهمه رو هم کامل کرد...وقتی برام ساز میزد، حس کردم برگشتیم به ۷ سال پیش!
امیدوارم این تغییر رویه، پایدار بمونه :)
نیاز دارم بنویسم از حس و حالای اخیر اما کلمات یاری نمیکنن!
یک لحظه دنیای موازیای تو سرم نقش میبنده که توش یه سری چیزا خیلی متفاوت و دوستداشتنیتر پیش رفتن و میرن
یک لحظه به قدری دلم پر میکشه برای قدیم و پر پیشم از ناباوری خراب شدن رویاها که اشکام راه میگیرن
یک لحظه حس رهایی و لذت رقص دیوانهوار با موزیک بیبیجون پیروز رو به یاد میارم و لبخند بیجونی میاد روی لبام
یک لحظه سرمای شبای آخر پاییز و تصویر آسمون زلال پر ستاره و ماه و کلکل بچگانه سر نصفه یا تقریبا نصفه بودن ماه
یک لحظه خستگی شدید آذر ماه شلوغ و پر اتفاق و روح و جسمی که کم آورده
یه لحظه این، یه لحظه اون، یه لحظه هیچ کدوم!
دوست دارم چشمامو ببندم، فقط نفس بکشم و همه چیزو رها کنم، درست مثل قبل آذر :)
پاییز لعنتی، آذر لعنتیتر!
لاله دیگه لاله نبود
بلوار دیگه بلوار نبود
هیچی مثل قبل نبود
نگاهم خالی شده بود از همه چیز
هوای آلوده نبود که سینهم رو میفشرد
فشار خمودگی شونههام بودن که راه نفسم رو میبستن
دیگه نارین قصه نبودم...شایدم جادوی کهربا تموم شده بود و من برگشته بودم به جای اول که حالا قد چند سال باهاش غریبه بودم
اینجا...شهر دلشکستههاست...! :)
پناه این روزام شده نوشتن و پرسه زدن میون نوشتههای قدیمی...
زندگی با کارکترهای پرفکتِ خیالی! :)
پریشب صحبت جالبی با فیلین در خصوص یکی از ترکهای آرکایو داشتیم(حقیقتا به خاطر یه بکگراند ذهنی شخصی، خیلی با آرکایو حال نمیکنم ولی مدتیه دارم این بکگراند رو کنار میذارم!)
اسم ترک waste بود و وکال که به نظر آرتیستی خود شیفتست، ابراز احساسش رو با چنین جملهای توی موزیک مطرح کرده:
"من حاضرم وقتم رو برات هدر بدم!"
فیلین که بسیار به آرکایو ارادت داره و خیلی دیپ میشه در لیریک موزیکها، معتقد بود این ابراز احساس بسیار زیباست!(ازونجایی که گاهی حس میکنم فیلین کمی تا قسمتی دچار خودشیفتگیه، پس شاید طبیعی باشه که این جمله به دلش بشینه!)
اما خب...لحظهای این موزیک خیلی برام شخصی شد و دیدم واقعا وقتی که در برابر این چنین ابراز احساسی قرار بگیرم، نه تنها خوشنود نمیشم بلکه ناراحتم میشم :)))
برای یک آرتیست، معشوقهش در اکثر مواقع، بزرگترین منبع الهامش میشه
زمانی که منبع الهام رو از آرتیست بگیری، بخش عظیمی از احساساتِ هنرش میمیره!
پس آرتیست نمیتونه بگه که من حاضرم وقتمو برات هدر بدم! :)
تایم طلایی هرروز یک آرتیست، وقت گذرونی با منبع الهامشه
زمانی که یک آرتیست به این نتیجه میرسه که کنار منبع الهام بودن، وقت تلف کردنه، اون روزه که هنر کم کم به این نتیجه میرسه که در دستان این هنرمند نمونه چون به نظرش خالقش دچار کج فهمی شده :)
پ.ن: ازونجایی که این چنین تجربهای رو داشتم، جا داره بگم ریدم تو مغز آرتیستی که فک میکنه هر چی خلق کرده، همش به دست خودش بوده و منبع الهام هویجه! :)
تعداد آدمایی که این اواخر بهم گفتن "قدر خودتو بدون" داره از دستم در میره ! :)
و هر بار که این جمله رو میشنوم، با خودم میگم چرا اونی که دوست داشتم این حرفو ازش بشنوم هیچوقت این حرفو نزد...؟