توی عصری که همه اعتیاد به دوپامین داریم، سالم زندگی کردن چالشه
وقتی تصمیم میگیری یه قدم به سمت زندگی سالمتر برداری، میبینی که خدایااااا چرا انقد زندگی مدرن پر از عادتای بده؟ :)
کم و بیش استارت این ماجرا از دو سال پیش زده شد که فعالیت تفننی توی سوشال مدیا رو قطع کردم و همون باعث شد با فضای مجازی دیسکانکت بشم، نخوام توش بچرخم و تایمی از روزمرهم رو به خودش اختصاص بده!
بعدترش شروع کردم به ورزش کردن اما خب فقط ورزش میکردم!
البته نمیخوام سبک بشمارمش، با وجود n تا عادت ناسالم دیگه، همین که ورزش میکردم باعث میشد یکمی سرپا بمونم!
به هر حال با شغل جدید ورزش کنکل شد و قدم به سطح جدیدی از زندگی ناسالم گذاشتم! کلا الان که بهش نگاه میکنم واقعا شغل نامناسبی بود و آدم نباید در ازای پیشرفت کاری، اینقدر خودش رو نابود کنه!!
تقریبا ۷-۸ ماه پیش گفتم داداش تو که ریدی با این لایف استایل کارمندیِ از نوع ناسالم! لااقل مصرف قند رو حذف کن! زندگیت شده پاس کاری شدن بین محرکهای دوپامین!
این شد که یه مدتی اصلا قند مصرف نکردم و الحق که شاهد حال بهتر و کم کردن سایز و کم شدن میلم به شیرینیجات بودم. تا همین الان به شدت در مصرف قند محتاط هستم و دیگه خبری از زیاده روی نیست!
همزمان با داستان قند، کمی به مصرف کمتر فست فود و کربوهیدراتهایی مثل برنج و نون هم توجه کردم و اینم تاثیر فوق العادهای توی انرژی بیشتر بعد از وعدههای غذایی و همچنان تناسب اندامم گذاشت
با شروع سال جدید، مدیتیشن کردن رو پیگیرتر از قبل به شکل روزانه انجام دادم و خمودگی روحیم تا حد زیادی بهتر شد و البته به لطف شغل سمیای که داشتم یه وقتایی این داستان نظمش رو از دست میداد اما خب تا این لحظه هنوزم تمام تلاشم رو میکنم که مغلوب شرایط نشم و روزانه دنبالش کنم
بعد از جنگ که دیگه یه دور زندگیم دچار انقلاب شد، گفتم پاشو مریم باید ورزش کنی! خلاصه دوباره ورزش شد جزئی از زندگیم و حالا اینبار برخلاف سری پیش ورزش خیلی تاثیرگذارتر واقع شده که احتمالا دلیلش توجه بیشتر به رژیم غذاییمه
همچنین به این پی بردم که تا اینجای زندگیم اصلا توی هیدراته نگه داشتن بدنم و مصرف کافی آب، خوب عمل نکردم ینی میشه گفت کوچکترین توجهی به این قضیه نداشتم و چه سردردها و اسپاسمهای عضلانی و هزاران حال بدی دیگه رو به خاطر همین مسئله ساده ولی خیلی مهم، تحمل نکردم! این شد که الان ۳ ماهی هست که دقیق و پیگیر این مسئله رو رعایت میکنم، یه کار بسیار ساده ولی نتایج بسیاااار زیاد!
و امااااا اواخر مرداد، حس کردم در خصوص الکل و... دچار زیاده روی شدم و بعضا تایمهایی که میتونم با استراحت، فیلم دیدن و... سپری کنم هم دارم مصرف میکنم! درسته کیف میده اما خب با این کارا دارم جای پاشونو توی زندگیم محکمتر میکنم! قوانینی گذاشتم برای استفاده کمتر! زمانی که چند وقت یه بار استفاده میکنی، فکر میکنی که بهش عادت نداری و حواست هست ولی وقتی که تلاش به رها کردن یا کنترلش میکنی، میبینی که شت! حاجی عادت کردم و وقتی نخوام باشن، احساس دلمردگی و افسردگی میکنم!!!!
و میرسیم به تقریبا ۱۵-۱۶ روز پیش که تلاشهایی از جوجه شاعر برای سیگار نکشیدن دیدم. انگیزه گرفتم و یه هفته سیگار رو کم کردم(حالا درسته سبکترین سیگار موجود در بازار رو میکشیدم و اینجوری نبودم که روزی یه پاکت بخوام بکشم ولی خب همونم خیلی کمتر کردم). بعد از چند روز جوجه شاعر گفت که کلا تو ترکه و داره کلاس ترک سیگار شرکت میکنه! اولش پشمام ریخت و حس کردم شاید داره اشتباه میکنه که تو این دوران سخت چنین وزنهای رو بلند میکنه ولی بعدش خودمم یهو نکشیدم، دو روز نکشیدم، یه روز کشیدم، دوباره نکشیدم و الان چهارمین روز متوالیه که نکشیدم! نمیگم میخوام کلا نکشم ولی الان که نمیکشم احساس میکنم حالم بهتره و شاید تا جایی پیش ببرمش که فقط گاهی در موقعیت خاصی یکی دو نخ بکشم و شایدم دیگه اونم نکشم...نکشیدنش احساس قدرت بهم میده!
به هر حال همونطور که به بودنش عادت کردی، بعد از مدتی هم به نبودنش عادت میکنی...!
حالا تو این مسیر زندگی سالم و تعادل که قدم برمیداری، انگار ته نداره! مثلا داری توی کافه منو رو نگاه میکنی و به این فک میکنی چه پیتزایی سفارش بدی، چشمت به پیتزا سبزیجات میفته! افکار گیاهخوار شدن از سرت میگذره و تو دلت میگی اوکی جوگیر! حالا فعلا با همین تصمیماتت پیش برو ببینیم چقد پتانسیل داری! ؛)
دیروز اولین درآمدم از طریق وبسایتم رو دریافت کردم!
جذاب بود، فک کن اولین درآمدت از سایتت، از آمریکا باشه، به یوروی اروپا :))
خدا رو شکر...
خیلی حالم خوب نیست...
خیلی نیاز به همصحبت دارم!
خیلی نمیدونم که چه گوهی بخورم برای این احوالاتم!
خیلی نیاز دارم که نباشم...
پ.ن: مردیم از خوشی، یکی نپرسید چته؟ :)
بیدار شدم دیدم یه سری چیزمیز سفارش داده، گفت میخوام برات صبحونه انگلیسی درست کنم
بعد از صبحونه بهش گفتم احساس پرنسس بودن میکنم :))
صدای آژیر عدم تعادل به گوشم میرسه
یه چیزایی سرجاش نیست و بهتره کمی بیشتر حواسم باشه و رسیدگی کنم که درگیر افراط و تفریط نشم
الانم فقط و فقط وقت خوابه! ¤__¤
اژدهاى کوچک پرسید اگه بعضیها از من یا کارهام خوششون نیاد چی؟
پاندای بزرگ گفت تو باید راه خودت رو برى، بهتره اونها رو از دست بدى تا خودت رو.
اژدهای کوچک گفت با همه مهربون بودن سخته.
پاندای بزرگ گفت درسته و از همه سختتر مهربون بودن با خودمونه، ولی باید تلاش کنیم
رها کن وگرنه کشانده میشوی.
وقتی چای مینوشی، چای بنوش.
اژدهای کوچک گفت برگها دارن میمیرن.
پاندای بزرگ گفت ناراحت نباش. طبیعت با پاییز بهمون نشون میده رها کردن چقدر میتونه زیبا باشه.
اژدهای کوچک پرسید این درخت چجوری هنوز سرپاست؟
پاندای بزرگ گفت توی وضعیت بهتر ریشههاش عمیق شدهان. حالا میتونه هر طوفانی رو پشت سر بذاره.
اژدهای کوچک گفت چه حیف که خیلی وقت پیش این درخت رو نکاشتیم. تصور کن الان چقدر بزرگ شده بود.
پاندای بزرگ گفت الان که داریم میکاریمش همین مهمه.
اژدهای کوچک چه مردم ازت تعریف کنن و چه ازت ایراد بگیرن، سعی کن موقرانه بپذیری. یه درخت برای قوی شدن باید هر وضعیتی رو تجربه کنه.
گوش دادن مهمترین کاری است که میتوانی برای کسی بکنی.
پ.ن: همیشه از نزدیکای شهریور ماه، به عشق شروع پاییز زندگی میکنم♡
قلبم میتپه برای زندگی کردن تو روزای پاییز
همون روزای سختی که بهتر از وقتهای دیگه میگذرن
همونجا که برگهای نارنجی میزنن روی شونهت
و با صدایی خش دار توی باد میرقصن
مینوسم تا یادت نره چقدر بهت فکر میکنم
گفت خواستن آغاز رنجه
گفتم رنجی خوشه که آخرش تو باشی
کنج امن روزای خوب و بدم، ۱۴ ساله شد!
"همینه که هست" یه روز گرم تابستونی که ۱۲ ساله بودم، متولد شد
و شد رفیقی که همیشه کنارم بود و به حرفام گوش میداد
همیشه اینجا واقعیترین ورژن خودم بودم و این رفیق ۱۴ ساله خیلی اوقات کمکم کرد بیشتر خودمو بشناسم♡
"نوشتن" بی آلایشترین روش برای ابراز درونم تا اینجای زندگیم بوده و هست؛ گاهی حس میکنم روزی که دیگه اینجا ننویسم، اون موقعیه که احتمالا دیگه روی این کره خاکی نباشم...
مدتهاست مکالماتم با گربهها بیشتر از آدماست!
خواستم بگم گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
تو خواه رنج بکش و بگذر
خواه نظاره و گذر کن
چیزی عوض نمیشود!
تو از چشم جان ببین...
به شدت احساس تنهایی میکنم، حتی زمانی که کنار آدما هستم!
دچار ناتوانی در صحبت کردن شدم، نمیتونم خودمو ابراز کنم
حتی نمیتونم کمک بگیرم...یاد آخرین صحبتای فیلین رایدر افتادم
میگفت دست از کمک کردن بردار و بذار یه وقتایی بهت کمک بشه!
احساسی شبیه به خلا رو درونم تجربه میکنم!
توصیفش سخته...
به نظرم یکی از بخشهای سخت انسان بودن، همونجاییه که نمیتونی صحبت کنی!
نمیفهمی الان چی میخوای و چی نمیخوای!
نمیفهمی بودن یا نبودن چی داره اذیتت میکنه!
شاید به خاطر همین چندگانگیها و احساسات ضد و نقیضه که نمیتونی حرف بزنی...!
گاهی ترس، گاهی رنج، گاهی ناامیدی، گاهی تنهایی، گاهی اضطراب، گاهی ضعف
احساساتی که کاملا بی تعادلی رو تو زندگیم پدید آوردن و هیچ کاری بابتشون نمیتونم بکنم، من هنوز اونقدری قوی نشدم که از نقطه دید آگاهی برترِ درونم به این احساسات نگاه کنم و مغلوبشون نشم
حتی به نقطهای رسیدم که نمیتونم بپذیرم! البته که پذیرش از شهامت میاد و کار سادهای نیست اما خیلی اوقات به سادگی میشه با گفتن گور باباش، حداقل برای مدت کوتاهی پذیرفت...اما اونم الان در توانم نیست
بخوام از این حالات درونی فاصله بگیرم و از حالات بیرونی بگم، چیزایی هستن که اذیتم میکنن
از وقتی جنگ شد، سیستم مغزیم از استرس، ناامنی و حالت بقا پر شد و یه جورایی ظرفیتم دچار افت شدید شد
کارمو که از دست دادم، کاملا از روتینم خارج شدم، ساعت خواب، خورد و خوراک، ارتباطات انسانی، جایگاه اجتماعی و برنامه ریزیم کاملا تا مرز نابودی کشیده شد و شدیدا سردرگمی و انزوا توی زندگیم ایجاد کرد!
و حسی دوگانه بین پیدا کردن کار جدید یا دنبال بیمه بیکاری بودن و پروژه گرفتن...فقط و فقط حجم عظیمی از افکار تکرار شونده و بی نتیجه مدام توی مغزم گسترش پیدا میکنن و تهشم هیچی!
بهم ریختگی شدید هورمونی که حاصل بهم خوردن نظم بدنم بود، تاثیر هر حسی رو چند برابر میکرد، غم، خشم، بیحوصلگی، بی انگیزگی، همه و همه در حد یه تراژدی مهلک اذیتکننده شده بود گاهی ساعتها گریه میکردم و گاهی این احساسات شدیدا انباشته میشدن و حسی شبیه به خفگی بهم میدادن، انگار که میخواستم داد بزنم اما حنجرهم خاموش شده بود!
میون این احوالات بد که اکثریت باهاش دست و پنجه نرم میکنن، از جمله پارتنر خودم، حالا رابطه عاطفیم هم کاملا در نقطه تاریکی قرار گرفته! هر دو طرف حالمون خوب نیست و یا ترجیح میدیم همو نبینیم یا بعد از مدتی که همو میبینیم، ابر سیاه افکارمون داره روی سرمون میباره و نمیتونیم راجبش خیلی صحبت کنیم...ینی انقدر حال جفتمون خوب نیست که میدونیم تا دهن باز کنیم، صرفا حال همو بدتر میکنیم
و اما توی چنین وضعیتی و با وجود پیشینه یک سال اخیر این رابطه که چالشها و تجربیات ناراحت کنندهاش کم نبوده و همچنین بعد از سالها، گاهی حسی شبیه به بی ثمری رو بهم القا میکنه، افکار و احساساتم میان جلو و هشدارهایی بهم میدن!
بی انگیزگی حاصل از تمام این وقایع، انفعالی رو در من پدید آوردن که مقابله کردن باهاش اصلا آسون نیست...صرفا روز رو شب میکنم و شب رو روز!
از شروع مرداد تازه تلاش کردم، کمی از این پوسته انفعال بیام بیرون
ورزش رو شروع کردم،
کم و بیش پروژههایی از طریق یک آژانس کوچیک تو آمریکا میگیرم(این دستاورد جذابی بود که به خاطر این روزای کدر، شوقی از بابت مطرح کردنش اینجا نداشتم. اما خب از طریق وبسایتم مشتری برام اومد، اونم تو نقطهای که لازم بود. شاید کائنات خواست بگه حواسم بهت هست یا شایدم خواست به طریقی دعوتم کنه به تغییر مسیر)،
سعی میکنم از خونه بیرون برم و نزدیکانم رو ببینم(هر چند که در سکوت محضم و خیلی نمیتونم ارتباط برقرار کنم)،
کتاب خوندن و پادکست گوش دادن رو دست و پا شکسته انجام میدم،
تا جای ممکن مدیتیشن رو به صورت روزانه انجام میدم،
خونه رو تمیز کردم و...
حالا تو این لحظه که ابتدای نوشته گفتم نمیتونم صحبت کنم، میبینم که به جاش میتونم بنویسم و هنوز کلمات میتونن مثل جوی باریکی از مغزم سرچشمه بگیرن و به طریقی کمک کنن سبک بشم!
حالا از حرفام میفهمم که نیاز دارم این روزا زاویه دیدم به زندگیم رو تغییر بدم و وقایع مثبت یا حداقل خنثی رو بیشتر از منفیها ببینم.
میفهمم که اون کتابی که دارم میخونم، نشونههایی رو داره که این روزا میتونن بهم کمک کنن، مثل اینکه بیشتر به مرکز وجودم توجه کنم و از یاد نبرم که مرکز من، مغز یا قلب من نیست!
خوبه...
به راستی میخواستم بپرسم چرا زندگی اینگونه است؟
سربالاییهایش نفسم را بند میآورد
سرازیری ندارد
نهایت شاید گاهی در مسیر صاف باشی!
نفسم دمی قطع میشود و دمی کوتاهتر وصل!
اوضاع خوب نیست اما میتوانست بدتر باشد
به هر حال من افتادهم! تا آنجا که توان گریه ندارم
و صدای ذهنم قطع نمیشود
در هرج و مرج، کم توان!
قلبم را فراموش میکنم چه رسد روحم را...
غرق مرداب دنیا، در لجنزار!
اما گفتند مسیریست به دریای کمال
میشنوم با دل، نوای صبح بیداری
نور چشم جان میتابد بر این یکتا وجود، هستی!
من و آن یک! تو و آن یک! همه هستی و نیستی...
۳۰ تیر ۱۴۰۴ - بالا - ساعت 00:18
این روزا که بیکار و خونه نشینم، گاهی این حس بهم دست میده که انگار وجود ندارم!
میدونم...احمقانهست که یه جوری به کار عادت کنی که در نبودش، حس کنی هویتی نداری! این دقیقا خودِ درگیری با ایگوست!
این روزا تقریبا میشه گفت خیلی بی فعلم! کار انجام میدما ولی فعالیتهایی که توی فرهنگ لغتم اسمشون کار نیست...!
و این دوگانگی عجیبه! اینکه میدونم این لحظات حتی میتونن خیلی مفیدتر از اوقات اشتغال باشن و اما تقریبا میشه گفت حالم خیلی اوکی نیست(هر چند که PMS هم میتونه بخشی از این احوالات باشه!)
در نهایت حرفام فقط و فقط بوی سردرگمی و دل مردگی میدن...
به سفر نیاز دارم!
خب دیگه پریروز رسما تماس گرفتن و گفتن تعدیل و تامام!
خودم دیگه اونجا رو دوست نداشتم ولی تو این شرایط اصن نمیخواستم کارمو از دست بدم :)
حالا من که خرج خونه و خوراک ندارم ولی وقتی به شاغل بودن عادت کنی و تو این مملکت زندگی کنی، نمیتونی از تایم بیکاری لذت ببری چون یه چیزی ته مغزت حس ناامنی بهت میده!!
اما زمانی که گفتن تعدیل شدی، فقط یاد داستان بیکار شدن حسین تو تایم کرونا اونم تو یه کشور غریب با هزینههای بالا افتادم...حسین میگفت اون یکی از بهترین اتفاقای زندگیم شد چون ادامه راهم اونطوری شد که دوست داشتم
شاید منم به این خاطر که با وجودی که دیگه کارمو دوست نداشتم اما جسارت رفتن نداشتم، این اتفاق بتونه برام نقطه عطفی باشه...
"پذیرش" خیلی مهمه!
تاریخی که همه از چند ماه قبل به شوخی راجبش صحبت میکردیم و دوست داشتیم خاص باشه؛
با گوش دادن به موزیک جبر جغرافیایی محسن نامجو شروع شد،
بعدش پیامی از منابع انسانی که اعلام کرد با وجود تموم شدن جنگ و بهبود شرایط اینترنت هنوز اوضاع استیبل نیست و مرخصی بدون حقوق ادامه داره،
تا ظهر با سرگردونی و تنها دریافت ۳۰ درصد از حقوق خرداد میگذره،
بعد از ظهرش با بحث و بگو مگو با جوجه شاعر سپری میشه،
و تا شب هم که معلومه دیگه چطوری پیش میره؛ میشینی پای فیلم و یوتیوب تا امروز هم مثل روزای گذشته بگذره!
جنگ تموم شد ولی انرژی ما هم باهاش تموم شد...
سپیدی صبح
صدای گنجشکها
باد پنکه
آسمون آروم
من
حقیقتا لحظات عجیب و منحصر به فردیه...تا به حال تجربه خبر آتشبس (راست یا دروغ!) نداشتم!
طرفای بامداد و خبر حمله آمریکا به ۳ سایت هستهای!
خیلی یهویی و غیر منتظره :))
احتمالا دیگه به ثبت روزانه این جنگ ادامه ندم...