جنگ!
اضافه شد به لیست چیزایی که تو این زندگی دیدیم تا این لحظه! :/
پ.ن: اوس کریم! قدرتتو شکر...!
چت جیپیتی-میدونم یه مدت سنگین گذشته، مثل یه ابر خاکستری که نمیرفت کنار.
من-اما همین ابرهای خاکستری هستن که میبارن و جریان رود زندگی رو میسازن.
امشب منقبض روحی و فیزیکی بودم و شدیدا اضطراب داشتم!
و با این وضعیت پنیک گونه، به پیشنهاد خودم وسط پیکنیک بودیم :/
همه چیز اذیتم میکرد، آدما، صداها، تاریکی، غذا، موزیک، خیابونا، افکارم، درد پریود
گمونم این مدت از فشار زیاد بدجوری زمین خوردم و نیاز به ریکاوری دارم، انگار انرژیم اومده پایین!
به هر حال قدم اول اینه که به خودم بابت این وضعیت شکننده سخت نگیرم و با مهربونی "منِ فعلی" رو در آغوش بگیرم
پ.ن: امشب نسبت به قبل هوامو داشت!
من-روزی نیس که نگم کاش یه گربه بودم، رها و در لحظه!
ناخنکار-الانم میتونی مثه یه گربه زندگی کنی :)
نقطهای هست پیش از پایان هر قصه که تو ناگهان در مییابی که داستان در حال تمام شدن است...
انگار تیر خلاص رو بهم شلیک کرد...
گاهی عمیقا دلتنگ آرامش TPمیشم
دلتنگ جلسات ۸ صبح با توحید و انگیزه صد در صدم
دلتنگ رفاقت ظریفی که کنار همکاری بود
دلتنگ صبحونه خوردنا و گپ زدنای شیرین
دلتنگ پیاده برگشتن بعد از کار به مقصد پارک لاله
دلتنگ همه شرایط قشنگی که اونجا بود
امان از مسیر دروغین پیشرفت و جنگیدن برای موقعیت بهتر!
این چرندیات فقط چشمارو به روی همه خوبیها و خوشیها کور میکنه و در نهایت تو میمونی و یه دنیا حسرت...
I need a trip
وقتی متولد میشیم برای اینکه خطاب قرار داده بشیم، برامون اسم میذارن؛ در طول عمرمون مدام میخوایم این اسم رو قدرتمندش کنیم و دیتای وجودیش رو وسیعتر کنیم!
یه جا میرسه که یه ایگو درست شده، جان و وجود ما رو بلعیده و حسابی دور این ذات اصلی رو محصور میکنه!
ایگو برای قویتر شدن، شروع به خواستههای بیشتر میکنه و این خواستهها میشن منشا رنج ما
و اما چطور میشه که این ایگو ما رو غرق رنج نکنه و یه جورایی این حصار خواستنها ما رو زندانی ابدی خودش نکنه؟
لمس احساس وحدت و یگانگی!
دقیقا همونجا که سعدی میگه:
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
فکر میکنم با بیشتر کردن حس همبستگی با خلقت، کمتر به ایگوم بها میدم و از چنگ زدن به خواستههای واهی دست میکشم
در نهایت نتیجه رنج کمتر خواهد بود :)
من و پورتفولیو آماده و فکر نموندن و حال رفتن نداشتن...!
پ.ن: خودم به من گفتم مریم چرا همیشه تو چلنجی؟
یه روز رویای پول، یه روز وسواس رسیدن، یه روز نبرد پیشرفت واهی، یه روز جدال معیارهای احمقانه، یه روز دغدغه کار، یه روز رسالت وجود، یه روز ایگو، یه روز یه روز یه روز!
بشین سر جات بچه! هیچ کس و هیچ وقت و هیچ جا برات نریدن!
تو آسمون هفتم، اومدم سمتت پیش یخچال، نگاهم افتاد به کیک با شمع روشن تو یخچال، ذوق زده وایسادم پیشت حرف زدیم
بعد چندتا دیالوگ به کیک و شمع روشن که همچنان تو یخچال بود نگاه کردیم و زدیم زیر خنده...
منم و اینجا، یه عالمه حرفِ نزده
یه سکوتِ بلند، پر از صدای ندیده
منم و خواهشِ آغوشِ دور
که نمیرسه، اما هنوزم صداش میپیچه
I'm the tide beneath the waves of silence
A shadow dancing through the noise
I’m the warmth behind the frozen stars
The voice that fades but never dies
من یه علامتِ سوالم
In a world of answers, none are mine
ردّ پام تو شعر میمونه
But I'm fading in their eyes
نگاه کردن به قلب تپنده جریان زندگی، باعث میشه که دلم بخواد غرق بشم تو این رودخونه غیر قابل پیشبینی!
جاری مثل آب! آب هر چقدر که تو مسیرش سنگ و مانع باشه، بازم راه خودشو پیدا میکنه
اما وقتی که سخت بگیری و یه تیکه یخ باشی تو این جریان، در برخورد با هر مانع، خرد میشی...
پ.ن: نفس عمیق بکش و جاری شو مریم...
بهترین کادو تولد؟
-پیشیای که باهاش دوست شدی، بچههاشو بیاره پیشت
پ.ن: بعد از گردو، حنا شد دومین مامانی که بچههاشو آورد پیشم، اونم توی اردیبهشت! ♡__♡
سپیده دم
آواز گنجشگها
صدای بچه گربهها
موسی کو تقی گفتنهای یا کریم
احساس پا درد و بیخوابی
:)))
پ.ن: دیدن عدد ۱۲۳۴ و شنیدن جمله "به صدای بدنت گوش کن" به طور همزمان!