-
پارک آزادگان
پنجشنبه 21 اسفندماه سال 1404 13:55
دیروز با جوجه شاعر رفتیم سمت پارک مورد علاقم که پارک بچگیمه و خیلی برام عزیزه، مثل کافه اوریانت میمونه برام :)) توی این روزای جنگ، بار دومی بود که میرفتیم اونجا، دیگه تقریبا تنها جایی بود که تو این شرایط میشد همو ببینیم و به نظر میومد امنه(اطرافش هیچ پایگاه نظامیای نیست) پارک آزادگان دو تا پارکینگ داره و بر حسب...
-
رنج
دوشنبه 18 اسفندماه سال 1404 14:34
-
پالایشگاه
شنبه 16 اسفندماه سال 1404 23:43
صحنهای که همین یه ساعت پیش توی آسمون دیدم، منو یاد فیلمهایی مثه چرنوبیل و اینا انداخت پالایشگاه رو زدن، توی حیاط بودیم که آسمون بالای سرمون روشن و نارنجی رنگ شد، یه جوری شعله اوج گرفت که یه لحظه حس کردم انگار داره بهمون نزدیک میشه و الان همه ما رو در برمیگیره و میسوزیم! -__- واقعا صحنه آخرالزمانیای بود! میشه گفت...
-
روز ششم
پنجشنبه 14 اسفندماه سال 1404 16:18
صبح صداهای خیلی نزدیک و مهیبی داشت میومد، مامان توی حیاط بود نگرانش شدم رفتم توی حیاط و آخرین انفجار که رخ داد، موجش تکونم داد :)) چیزیم نشد ولی حس کردم وسط این فیلمای جنگی هالیوودم! یا شایدم بالیوود! واقعا روزای عجیبیه، باز خوبه گوش شیطون کر یه ذره اسپاسمهایی که از روز اول جنگ کل وجودم رو گرفته بود، امروز بهترن ولی...
-
چه خبر؟
شنبه 9 اسفندماه سال 1404 12:54
سلامتی هاشم مرده! :)
-
شور جوانی!
دوشنبه 4 اسفندماه سال 1404 18:05
دیروز سفر اشتراکی گرفتم. همسفرم یه دختر مدرسهای شاید ۱۵-۱۶ ساله بود که گویا داشت میرفت دوست پسرش و دوستاش رو ببینه و ولنتاین رو هم جشن بگیرن از دیدن اشتیاقش برای زندگی، به وجد اومده بودم :) به راننده گفت، عمو میشه توی ماشینت سیگار کشید؟ راننده گفت اگر این خانم لباسش بو بگیره، بره خونشون و مامانش دعواش کنه چی؟ گفتم...
-
آسمون زرد کم عمق
یکشنبه 3 اسفندماه سال 1404 11:31
یه حال بسیار بسیار کرختی دارم که د لایلش روشنه! در سکوت و بیفعلی محضم از طرفی دلم میخواد تنها باشم، با هیچ کسی حرف نزنم از طرف دیگه دلم میخواد تنها نباشم تا بیشتر از این غرق نشم "معلق و سردرگم" همچنان زندگیم در حالت استاپ مونده!
-
روز اقدام
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 00:23
چقدرررر امروز زیبا و باشکوه بود ♡__♡ چقدر بیشتر از هروقت دیگهای به ایرانی بودنم میبالم و پر از حس یگانگی هستم توی این مدت هروقت که تجمع هموطنام توی ایران و دنیا رو میبینم، بی اختیار چشمام پر از اشک میشه! امروزم همینطور بود...بعد از چند روز مود به شدت پایین، امروز دوباره احساس زنده بودن کردم :) خیلی خوشحالم پیرو لیدری...
-
پنجاه و نه
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:41
در دنیای موازی، توی این هوا از خونه میزنم بیرون به مقصد پارک الهام! چشمام اشکی میشن از دیدن خاطراتی که چقدر رها بودم...چقدر زندگی مثه این روزا سرد و تاریک نبود! میشینیم توی یکی از آلاچیقاش، یه نخ سیگار میکشیم و کمی صحبت میکنیم لحظهای کنده میشیم از هر چی گند و کثافت بیرون و افکار کشنده درون! دنیا آهسته میشه و از این...
-
انگل
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1404 21:17
آره بیناموسای بی وطن، ۱۰ نفری جمع شید دم پایگاهاتون و جوری که پاره بشید شعار بدید چون این آخرین سالیه که حماقت ۵۷ رو میتونید جشن بگیرید :) حالا خدایی بعد از این عرعر کردناتون بهتون شام هم میدن یا فقط ساندیس؟
-
پنجاه
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1404 13:18
-
زخم
یکشنبه 12 بهمنماه سال 1404 17:27
دقیقا نمیدونم این روزا دارن به چه شکلی سپری میشن... فقط تلاش میکنم یه روتین دست و پا شکسته رو حفظ کنم تا کمی ادامه دادن آسون بشه! هر لحظه تو حالت آماده باش هستیم و این بلاتکلیفی و تعلیق واقعا آدم رو از پا درمیاره این همه سوگ، اینهمه گرونی، اینهمه فشار روحی و جسمی، اینهمه ناامیدی، اینهمه ناامنی حق هیچ کدوم ما نیست......
-
سفید
جمعه 3 بهمنماه سال 1404 13:08
امروز برای اولینبار توی زندگیم، تار موی سفید توی سرم دیدم راستش حس عجیبیه...شاید چون فکر میکردم حالا حالاها قرار نیست شاهد این مسئله باشم... این روزا در ظاهر فکر میکنم که خیلی به خودم مسلطم و حواسم به آرامش روان و سلامتیم هست ولی انگار حقیقت اینه که شدیدا مغز و بدنم دارن زور میزنن که فقط دووم بیارن...! پ.ن: ولی صبح...
-
مدیتیشن
دوشنبه 29 دیماه سال 1404 15:55
دیشب پستی از وبلاگ زنبور دیسیپلین دار خوندم که راجب انجام مدیتیشن و ژورنالینگ که توی روتینش داره نوشته بود. یه لحظه دیدم شاید یک هفته از آخرین باری که مدیتیشن کردم میگذره و این انفعال شدیدی که به لطف شرایط گریبانگیرم شده، یکی از آسونترین و موثرترین کارای روزانهم رو ازم گرفته و چه بسا همین مدیتیشن، میتونه توی شرایط...
-
عرزشی عر بزن!
دوشنبه 29 دیماه سال 1404 10:11
بابا یکی به عرزشی و سایبری اینو بفهمونه که توی بلاگاسکای که میان کامنت میذارن هرچقدر هم با اسمهای مختلف این کارو کنن، بازم راه تشخیص دیگهای هست که میشه فهمید همه اون کامنتا رو یه نفر گذاشته طرف اومده با اسامی ناصر/عثمان/یه دوست/م/مریم کامنت گذاشته اونوقت آیپیش مال یه نفره :)) باشه ما مغلوب خدعه و فریب شما شدیم و...
-
خون با هیچی پاک نمیشه، اینو هیشکی بت یاد نمیده!
یکشنبه 28 دیماه سال 1404 23:08
یه حالتی هستم که میشینم پای اخبار و با هر چیزی گریهم میگیره! زندگی توی این مملکت اینجوریه که تا میای از جات بلند شی، یه اتفاق وحشتناک میفته و دوباره پرتت میکنه روی زمین... ولی یه روزی میشه که در ازای خون هر انسان شریفی که ریختن، خون چندین وطن فروش بی اصل و نسب ریخته میشه! میخواد امروز باشه یا میخواد ۱ سال دیگه باشه!...
-
معلق
یکشنبه 28 دیماه سال 1404 16:32
این روزا تقریبا همه تو یه حالت تعلیق عجیبی به سر میبریم! واقعا اذیت کنندهست... به شخصه توی چنان حالت مبهم و گنگی هستم که انگار دارم وسط مه زندگی میکنم اصلا نمیدونم تمرکزم کجاست؟ خیلی توان انجام کاری ندارم! و خیلی خیلی از لحاظ حسی انگار دچار سری شدم انگار بدنم شدیدا روی حالت بقا رفته و از دریافت و درک هرگونه حسی عاجز...
-
جاوید نام
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 15:55
دو ساعت پیش، بابا اومد خونه و گفت یکی از ساکنین کوچه رو این بیناموسا کشتن! بنده خدا دو تا بچه هم داشته و با اینکه شاید نزدیک به ۲۰-۳۰ تا خونه از ما فاصله دارن ولی گاهی صدای جیغ و داد خانوادش تا خونه ما هم میرسه و این تصویر کوچیکی از نسلکشی این ولد زناهاست! برای تحویل جسدش هم یک میلیارد پول خواستن! پ.ن: پس فردا...
-
تراپیست نگو کاسب بگو! :)
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 12:17
امروز میخوام از تجربه ۴۵ روزه خودم و جوجه شاعر از طی کردن مسیر زوج درمانی بنویسم! ما از ۱۹ آذر تا ۲۳ دی ماه، جلسات رو با یه روانشناس ارشد به اسم سحر صادقپور انجام دادیم که از همون اول نشونههایی رو میدیدم که به نظر منطقی نبودن ولی خب اون لحظات حس میکردم شاید روال همینجوره! اولا که جلسات زوج درمانیش تنها ۴۵ دیقه بود که...
-
ف.یلترینگ به روش دستی ؛)
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 00:31
آهای بلاگاسکاییها آیا این روزها از گوهخوریهای سایبریها و عرازشه زیر پستهایتان خسته شدهاید؟ کافیست قبل از انتشار پست، روی وبلاگ خود رمز بذارید و بعد از انتشار، رمز رو بردارید؛ با این کار پست شما در لیست بلاگهای به روز شده بلاگ اسکای نمیرود و دست وطنفروشها به سخنان ارزنده شما نخواهد رسید :) با این روش، آرامش...
-
۱۲۰۰۰
سهشنبه 23 دیماه سال 1404 11:37
گزارشی که امروز منتشر شد، خبر از کشته شدن حداقل ۱۲ هزار نفر تنها توی ۲ روز داره میده قلبم فشرده شد، اشکم سرازیر! من یه انسانم که مثل این نجاسات نمیتونم خم به ابرو نیارم، اونا دارن به این فکر میکنن که کافر کشتیم و خونش حلاله. من دارم به این فکر میکنم که چجوری این ایدئولوژی ۱۴۰۰ سال تونسته پا برجا بمونه با این حجم از...
-
ولی تخمم هم نیس نارفیقام کشته بشن
دوشنبه 22 دیماه سال 1404 23:37
خوشبحالت عرزشی مغز نداری راحتی! اینترنت قط، ماهواره قط، آب قط، کار قط، نفس قط، زندگی قط اونوقت تو هنوز داری با دستمال ابریشمی واسش میمالی از روزای آخرت لذت ببر که اگه پس فردا قانون هم باهات کاری نداشته باشه، بچه محلات با سیخ داغ ازت پذیرایی میکنن، مثل یک گیف بیپایان! اونوقت عر بزن بیصفت! پ.ن: خیلی دارم جلوی خودمو...
-
کج
یکشنبه 21 دیماه سال 1404 02:38
حالم خوب نیست و احتمالا خیلی لازمه که بنویسم تا بفهمم دقیقا چمه؟ دقیقا از همین لحظه کم کم دارم میفهمم چمه. پر از احساساتی هستم که ناخودآگاه دارم سرکوبشون میکنم غم، خشم، دلتنگی، بی حوصلگی، سردرگمی، نگرانی، انفعال، اضطراب ، ترس و شاید احساسات دیگهای که الان نمیتونم به درستی شناساییشون کنم یه لحظه بی اشتهام و یه لحظه...
-
تکثیر شجاعت
پنجشنبه 18 دیماه سال 1404 23:13
یه لحظه به خودم اومدم روی پله یه مغازه وایساده بودم، با صدایی که هیچوقت از خودم نشنیده بودم فریاد میکشیدم "این آخرین نبرده" و مردم اطرافم جواب میدادن! زمانی که ساکت شدم، آدما ساکت شدن و اون لحظه فهمیدم هر یک نفر، چه تاثیری میتونه داشته باشه و آتیش شجاعت رو در دلها روشن کنه امشب تاریخی بود...جمعیتی رو توی محل...
-
گل بود به سبزه نیز آراسته شد
سهشنبه 16 دیماه سال 1404 12:31
دیشب تراپیست ازمون خواست تا یک هفته هیچ ارتباطی باهم نداشته باشیم و کاملا بی خبر بمونیم از هم! این روزا به لطف انتظار زیاد برای دیدن نتیجه وضع مملکت داره کند میگذره، الان این موردم که اضافه شد، هیچی دیگه، سرعت زندگی ×0.01 شد! :/ پ.ن: از صبح که بیدار شدم، به طرزی افراطی دارم سعی میکنم واسه این هفته برنامه ریزی کنم که...