-
حنا، رفیق، مادر، قوی
پنجشنبه 15 آبانماه سال 1404 19:54
دیروز حنا برای همیشه از پیشم رفت هیچوقت رفتن یک گربهای که مدتها باهاش زندگی کرده بودم رو به این شکل تجربه نکرده بودم جسم بیجونش رو دیدم...دیگه نفس نمیکشید...فرو ریختم، قلبم فشرده شد، بی اختیار اشک ریختم از حنا خیلی چیزا یاد گرفتم، خیلی خاطرههای قشنگی ازش دارم اون یه مادر بینظیر بود، برای مراقبت از بچههاش هرکاری...
-
شیرین و دلچسب مثل شیرینی نخودچی :)
دوشنبه 12 آبانماه سال 1404 23:17
امروز توی ماشین مامان و بابا یه عالمه تعریف دلی و از ته دل ازم کردن و من از ذوق زیاد هی بغضم میگرفت، انگار دنیا رو بهم داده بودن واقعا جملهای در وصف اون لحظات نمیتونم بنویسم، احساس خوشبختی زیادی میکردم یکی از شیرینترین حسای دنیا بود ♡__♡ اصن اون لحظات یادم رفت که چقد گردنم درد میکنه!!! :)
-
گردن درد
شنبه 10 آبانماه سال 1404 23:55
از دیروز صبح با تجربه کاملا متفاوتی از اسپاسم، قلنج یا هر چی که اسمش هست روبرو شدم! صبح بیدار شدم و هیچجوره گردنم رو نمیتونستم تکون بدم، قفل قفل بودم! هر تکون خوردنی اشکمو درمیآورد! یه نفس با خیال راحت نمیتونستم بکشم...خوب شد دیروز تموم شد رفت!! هنوزم خوب نشدم ولی حداقل یه ذره میتونم تکون بخورم :) دو روز کامل رو تو...
-
سوشی
جمعه 2 آبانماه سال 1404 20:41
دیروز بعد از دعوا با جوجه شاعر احمق، رفتم بیرون و بالاخره سوشی رو تست کردم و واقعا پولمو توی جوب ریختم!!! ؛) حس میکردم دارم شن ساحل میخورم و ا صن فک نمیکردم سوشی به صورت سرد سرو بشه! :/ فقط برای اینکه سیر بشم، مثه همون خوراک خرچنگ توی هنگام سعی کردم به چشم دارو بهش نگاه کنم و یه ذره دیگه بخورم! هر لحظه من و دوست دخترِ...
-
اما جا گذاشتی منو!
جمعه 2 آبانماه سال 1404 00:58
گفت داری جوری رفتار میکنی که انگار من اولویتت نیستم گفتم چقدر این حرف آشناست، یادته چقد تو همه این سالها همینو بهت میگفتم؟ اون روزا رو یادته که گفتی نمیخوام ادامه بدم چون تو اولویتم نیستی؟ گفت میشه از گذشته حرف نزنی؟ من دارم الانو میگم گفتم تو خودت با رفتارات باعث شدی اینجوری بشه، الان همون چیزی رو ازم میخوای که...
-
عبور
چهارشنبه 30 مهرماه سال 1404 18:01
-
همین لحظه
پنجشنبه 24 مهرماه سال 1404 13:09
بیا یه وقتایی حرفهای دلی به هم بزنیم سخن و تجربه رد و بدل کنیم همدیگه رو بشنویم از هم یاد بگیریم سکوت کنیم "غرق بشیم" حس کنیم عشق بورزیم کنار هم نفس بکشیم باشیم توی همین لحظه! بدون دیروز و فردا، زمان وهمه... 10 oct
-
عشق
دوشنبه 21 مهرماه سال 1404 11:39
تفاوتهای زیادی بین رفتارهای "از عشق" و "برای عشق" وجود داره وقتی از سر عشق حس میکنی، حرف میزنی، محبت میکنی، میبینی، میشنوی و هر کاری انجام میدی، زندگی عاشقانه میشه، پر از حس قدردانی نسبت به داشتههات میشی وقتی برای عشق این کارا رو میکنی، انگار تمام کارایی که توی زندگیت میکنی برای دریافت عشق به...
-
مشاهده از یک پله بالاتر از احساسات
جمعه 18 مهرماه سال 1404 19:28
چنگ نزدن به احساسات خیلی مهمه وقتی حسی درونم پیش میاد، میتونم ازش عبور کنم یا اینکه شروع کنم بهش پر و بال بدم تا بیشتر گریبانگیرم بشه! انتخاب با خودمه ولی خب نتیجه یه وقتایی از کنترل خارج میشه برای اینکه نچسبم به احساسات، باید یاد بگیرم همونقدر که نباید به احساسات بد بها بدم، همونقدر هم نباید به احساسات خوب بها بدم...
-
آناتومی انرژی
چهارشنبه 16 مهرماه سال 1404 21:51
در حال گذروندن دوره آناتومی انرژی هستم جذابه...راستش فکر میکردم خیلی حرفا برای زدن داشته باشم ولی حالا که اومدم بنویسم، سکوت وجودمو گرفت! دوره در مورد چاکراها و دیدن بدن نه به عنوان ماده، بلکه به عنوان انرژیه! سالها در این مورد مطالعه و تمرین داشتم و دارم و هیچجوره نمیتونم منکر تاثیرش باشم. یه چیزی خیلی مهمه و اون...
-
بزرگسالی
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 20:42
دیشب رفتم عروسی پسرعموم هم عروس و هم دوماد ازم کوچیکتر بودن تا حالا پیش نیومده بود! :)
-
فصل زندگی
سهشنبه 1 مهرماه سال 1404 10:22
بالاخره روز شماریها تموم شد و پاییز عزیزم اومد بعد از اون همه روزای گرم که مدام حس میکردم دارم پژمرده میشم، میتونم بگم آخیشششش :)) پ.ن: دیروز گفتیم بریم آزادگان، غروب ۳۱ شهریور رو نگاه کنیم، ماشین خراب شد، وایسادیم غروب رو از مکانیکی نگاه کردیم...خاطره با نمک و قشنگی شد! یکی از قشنگیاش این بود که خیلی بالغانه رفتار...
-
!High in high
شنبه 29 شهریورماه سال 1404 00:35
Really? Is your life just these dramas? I don't think so! Only I thought maybe I should go Everything is ok until doesn't smell like captivity. (○__○)_/ Scape! Maybe it's true :)
-
نامهای به تو که میدونم نمیفهمی!
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1404 22:52
-
نبود و نبود و نبود
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1404 15:11
-
چقدر هر لحظه مسیرمون جداتر از قبل داره میشه
شنبه 22 شهریورماه سال 1404 16:14
-
چیا داره اذیتت میکنه؟
سهشنبه 18 شهریورماه سال 1404 19:16
-
زندگی سالم!
دوشنبه 17 شهریورماه سال 1404 13:26
توی عصری که همه اعتیاد به دوپامین داریم، سالم زندگی کردن چالشه وقتی تصمیم میگیری یه قدم به سمت زندگی سالمتر برداری، میبینی که خدایااااا چرا انقد زندگی مدرن پر از عادتای بده؟ :) کم و بیش استارت این ماجرا از دو سال پیش زده شد که فعالیت تفننی توی سوشال مدیا رو قطع کردم و همون باعث شد با فضای مجازی دیسکانکت بشم، نخوام...
-
تجربه زیبا
دوشنبه 17 شهریورماه سال 1404 13:11
دیروز اولین درآمدم از طریق وبسایتم رو دریافت کردم! جذاب بود، فک کن اولین درآمدت از سایتت، از آمریکا باشه، به یوروی اروپا :)) خدا رو شکر...
-
خیلی اوضاع خیطه!
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1404 01:18
خیلی حالم خوب نیست... خیلی نیاز به همصحبت دارم! خیلی نمیدونم که چه گوهی بخورم برای این احوالاتم! خیلی نیاز دارم که نباشم... پ.ن: مردیم از خوشی، یکی نپرسید چته؟ :)
-
صبحانه انگلیسی
جمعه 31 مردادماه سال 1404 21:58
بیدار شدم دیدم یه سری چیزمیز سفارش داده، گفت میخوام برات صبحونه انگلیسی درست کنم بعد از صبحونه بهش گفتم احساس پرنسس بودن میکنم :))
-
عدم تعادل
شنبه 25 مردادماه سال 1404 03:32
صدای آژیر عدم تعادل به گوشم میرسه یه چیزایی سرجاش نیست و بهتره کمی بیشتر حواسم باشه و رسیدگی کنم که درگیر افراط و تفریط نشم الانم فقط و فقط وقت خوابه! ¤__¤
-
پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - پاییز
جمعه 24 مردادماه سال 1404 21:33
اژدهاى کوچک پرسید اگه بعضیها از من یا کارهام خوششون نیاد چی؟ پاندای بزرگ گفت تو باید راه خودت رو برى، بهتره اونها رو از دست بدى تا خودت رو. اژدهای کوچک گفت با همه مهربون بودن سخته. پاندای بزرگ گفت درسته و از همه سختتر مهربون بودن با خودمونه، ولی باید تلاش کنیم رها کن وگرنه کشانده میشوی. وقتی چای مینوشی، چای...
-
۴۰ روزدیگه میبینمت نارنجی!
چهارشنبه 22 مردادماه سال 1404 00:56
قلبم میتپه برای زندگی کردن تو روزای پاییز همون روزای سختی که بهتر از وقتهای دیگه میگذرن همونجا که برگهای نارنجی میزنن روی شونهت و با صدایی خش دار توی باد میرقصن
-
Twelve o'clock, at the cold outside
چهارشنبه 22 مردادماه سال 1404 00:45
مینوسم تا یادت نره چقدر بهت فکر میکنم گفت خواستن آغاز رنجه گفتم رنجی خوشه که آخرش تو باشی