حالا که دم ولنتاینه یاد خاطره ی شیرینی افتادم...
تنها کادو ولنتاینی که از یه پسر گرفتم، ازین شکلات قلبی های فرمند بود که یکی از مشتریاشون براشون آورده بود دفترشون!
تازه بازش کرده بود چندتاشم خورده بود!
مغزم داره از یه عالمه فکر منفجر میشه
احساس کمبود وقت داره برام تبدیل به اتفاقی کشنده میشه
و این شرایط بدیه!
ایده هایی که فرصت نمیشه بهشون رسید و مدام میترسی که پس فردا فقط حسرتشون باهات بمونه...!
اصلا نتیجه دادن یا ندادنشون مهم نیست، فقط مهمه که انجامشون بدم...انجامشون بدم که بعدا نگم اگه انجام میدادم، چی میشد...؟!
از اما و اگر و ای کاش متنفرم...
انقد کارا هستن که بی صبرانه دوست دارم انجامشون بدم و با تمام وجودم لذت ببرم!
کارهای به شدت انفرادی! فقط خودم و طبقه بالا :)))
اما خب ۸۰٪ این کارا تا آخر فروردین که میخوام به کارمندی ادامه بدم، منتفیه :):
امیدوارم زودتر فردا شب بشه، داستان رو بچاقم و بکشم، صدای خودمو ضبط کنم و از چیزایی که توی سرمه بگم...
مثل همیشه دارم دقایق پایانی جمعه رو سپری میکنم با حس و حال دانش آموزی که غروب ۳۱ شهریورو سپری میکنه :)))
نه به کارمندی!
از صبح دارم به حرف هایی که نیاز به گفتنشون دارم، فکر میکنم...
مثلا یه موقعیتی پیش میومد که صادقانه میگفتم برات که توی این ۴ سال مدام همه چیز خراب شد چونکه هیچوقت واضح با هم صحبت نکردیم، شاید میترسیدیم، شاید کینه داشتیم، نمیدونم...
ولی خب میدونی، قطعا همین درسته!
اگه به نشونه ها دقت کنیم، اونا هم همینو میخوان :)))
چون نشونه ها فقط حقیقت رو میبینن، بدون هیچ احساس و قضاوتی!
و اونا تشخیص میدن که ما مسیرمون جدا از همدیگست...
اما اینو بدون که من دوباره داشتم بهت علاقمند میشدم، مثل ۳ سال پیش...مثل ۴ سال پیش...
نمیدونم این فکرا کی تموم میشن...؟!
اصلا تو آخه آدمی که من انقد درگیرتم؟!
امشب با همکارام رفته بودم پاساژ اندیشه
یه مغازه ای که صدای موزیک آشنایی ازش میومد، نظرمو به خودش جلب کرد
یه نگاهی به داخل مغازه انداختم ولی داخل مغازه نرفتیم
خلاصه که یه ذره گذشت و به بچه ها گفتم من این موزیکه رو دوست دارم، بیایید بریم توی این مغازهه!
وقتی رفتیم تو، دیدم که یه سری کاغذ با اجراهای دستی طراحی لباس روی صندلیه و یه پسر جدی و خوش استایل که حدس میزدم فقط یه فروشنده نیست وایساده اونجا...ینی به نظرم میومد طراح لباسای داخل اون مغازه هم خودش باشه!
و اما چقد این آدم کاراکتر فرید بود! :)))
دو-سه روزیه که به سرم زده "بعد از کهربا" رو بنویسم
شاید بعد از کهربا از خود کهربا برگ ریزانتر باشه!
بعد از کهربا، ترکیب کهربا و ولفزه...!
تازه بر اساس واقعیتم هست :)))
فک کنم بد نباشه داستان رو بچاقم و بکشم و تا جون دارم گریه کنم و بعدش به خواب عمیق برم
خوابی پر از رویای قشنگ و غیر واقعی! :)))
خلا و یکدست بودن با کل!
اما خب واقعا یه وقتایی دلت میخواد یکی بیاد نازتو بکشه،
کنارت باشه و بهت دلگرمی بده،
گاهی وقتا فقط حضور آدما میتونه کافی باشه...
هرچقدم که گوه باشن :)
دارم از فکر و خیال شدید، به جنون میرسم
فقط میخوام از این خود درگیری رها بشم چون داره گوه میزنه به زندگیم...
-آقای ادو تولدت مبارک!
ادو-من فردا تولدمه، امروز تولد سواکه
-عهههه
ادو-هر سال روز تولد سواک میای اینجا
-خب هر دفعه قاطی میکنم که کدوم به کدومید؟!
ادو-پارسالم همینو گفتی
-خب سال دیگه ۴ بهمن میام
ادو-فردا نمیای؟!
-سعی میکنم بیام
ادو تو اینجا رو نمیخونی ولی دوست داشتم امشبم بیام اورینت ولی خیلی خسته بودم
بدون که خوشحالم تو رو میشناسم...گاهی اوقات حرفای به شدت معمولیت توی ذهنم حک میشن و کلی چیز بهم یاد میدن :)))
خوبه که لااقل اگه دوست صمیمی نباشه، یه پاتوق باشه که آدمای توش گاهی بیشتر از دوست، حس خوب میدن...
خاکستری ام...
از زمان کم آوردن، کلافه ام
از نبودنِ هیجان، کسلم
این روزمرگیای راکد و بدون هم صحبت!
بیشتر با موزیکا و ته تهش جلسات استاد در ارتباطم
و بعضا کتابایی که همکارم برام میاره
صرفا کار و کار و کار
برای یک ۲۳ ساله، اینجوری زندگی کردن، خیلی جذابیتی نداره!
وقتی برای کسی از روزای گذشته صحبت میکنم، احساس میکنم چشمام برق میزنه و شاید قلبم تندتر میتپه...
حتی وقتی از روزای سخت و گریه زاریای بی مورد میگم، متوجه میشم که اون روزا بالاخره یه چیزی وجود داشته که منو ازین حالت راکد و یکدست، خارج میکرده! :)
اما حالا...
حالا فقط حضور دارم، خاموش و نظاره گر!
همراه با وسواس های فکری و سختتر کردن شرایط برای خودم
امیدوارم این روزا فقط یه فرایند باشن که باید طی بشن و تغییر حاصل بشه...
"یه شب اومدم دفتر، نگاهم به تصویرسازی ای که برام کرده بودی افتاد، یه عالمه گریه کردم، میخواستم بهت زنگ بزنم ولی نزدم..."
خب خاک تو سرت! :)))
والااااا...شماهام که فقط بلدید گریه کنید واسه آدم!
گریه هاتون بخوره تو سرتون؛ گریتونو میخوام چیکار؟!
دیگه بدبختتر از تو یکی، خودتی...انقد که رو زمین موندی و...
واقعا من باید از این مسئله ی فرعی که دست بر قضا، کاذب هم هست خلاص شم :)))
تکرار و مرور فقط مزاحم مسیرم میشه! ولی خب چجوری؟! :)
کهربا من رو بلعیده و من واقعا دیگه نمیخوام نارین قصه باقی بمونم...
ولی خب فهمیدم که چه سخت بگیرم و چه آسون، خیلی توی خروجی تفاوتی نداره
خلوص مهمه!
خلوص که باشه، روند چه سختگیرانه باشه و چه نباشه، همه چیز مطلوب پیش میره
هدایت باهات همراه میشه، اگر صلاح باشه توی مسیر میمونی و اگرم نه، مانع ها هنرمندانه و با ظرافت ازت میخوان که ادامه ندی! :)
امشب که اورینت بودم و واقعا دلم میخواست هیچکی نباشه، دوست خبرنگار کافه ایم، اومد نشست سر میزم
روز پر از دست آوردی داشت و با شوق تعریف میکرد برام...ولی همچین بگی نگی متوجه شده بودم که خیلی از ته دل خوشحال نیست!
رفتم دستشویی و برگشتم دیدم داره گریه میکنه
در اصل اصلا خوشحال نبود
پس چه سخت و مصرانه توی مسیرت قدم برداری و چه بیخیال و کند، خروجی به حال و احساست بستگی داره!
خلوص مهمه...
برگشتم به دوران بلوغ!
اون موقع هایی که سرگرم علاقه ی یک طرفه به سلبریتیا بودم
فقط اون موقعها کسی نبود که علاقه ی دو طرفه به هم داشته باشیم، ولی حالا فرد شایسته ای نمیبینم که توی موقعیت علاقه ی دو طرفه به هم دیگه باشیم!
پس زنده باد "طرفدار" بودن :)))
از دیروز که دوز سوم واکسنمو زدم، بَدَم!
این کرونا بیشتر از هر تاثیر دیگه ای، همیشه مودمو خراب کرده
جدا از سرگیجه به شدت مودم اومده پایین و گوه خورده توی این دو روزی که میتونستم استراحت کنم و کارایی که دوست دارمو انجام بدم...
هووووف دو هفته ی دیگه هم دوز سوم اون یکی واکسن کوفتیه -__-
یه آخر هفته ی دیگه هم باید گوه بخوره توش :)
کاشکی فردا تازه جمعه بود، واقعا زمان میخوام!
خیلی کمبود زمان دارم :(:
شیش سالی هست که چند هفته یه بار یا بعضا چند ماه یه بار میرم دایرکت سلبریتی مورد علاقم که اصن ایرانی هم نیست، حرف میزنم!
از حال و احوالم میگم، از سردرگمیهای عاطفیم و و و...
امشب نشستم تمام حرفای این شیش سال رو خوندم!
و پرام ریخت :)))
اولا که اصن خیلی چیزا فراموشم شده بودن
دوما چقد قوی شدم
سوما امشب که براش نوشتم، حالم با تمام این شیش سال فرق داشت
واسه اولین بار بهش گفتم حالم خیلی خوبه، در صورتی که هربار بهش گفته بودم حالم بده، افسردهام، دلتنگم، ضعیفم و و و...
نوشتم که بیرون، هنوز همون بیرونه؛ اما درون دگرگون شده...وصل شده به اصلِ نامتناهیِ حالِ خوب! :)
و من به خودم افتخار میکنم...
لوکیشن: قرار کاری با یکی از مشتریای کافه صور
-یه سوال شخصی
+بفرمایید
-هنوز با همون پسره ای؟!
+نه...کدومو میگی راستی؟!
-یکی بود که یه بار مافیا بود، اونم بود، ریش داشت
+همشون تا الان ریش داشتن :/
-جفتتون توی اون بازی شهروند بودین، خیلی آدم جالبی بود، من خیلی ازش خوشم اومد
+آره خب آدما از دور خوبن...دیگه باهم نیستیم، رفتیم مشاوره گفت اصلا به درد هم نمیخورید
-الان سینگلی؟!
+بله...و آرامشی که دارم، ستودنیه!
....
پیشی لوس، از دور دل میبَری، از نزدیک دل میبُری!