"امروز خیلی نبودنت بیشتر قلبمُ درد آورد"
پیشیِ لوس...یک باربرای همیشه بشین به رابطه ای که بینمون بود، فکر کن!
چه وجه اشتراکی وجود داشت؟!
چقد همو میفهمیدیم؟!
هیچی...
الان قطعا باید زندگی بهتری داشته باشی!
دیگه یکی نیست که مدام به همه چیزت گیر بده و بخواد تغییر رویه بدی
دیگه دغدغه ی ساختن یه زندگی رویایی رو نداری
دیگه قرار نیست هیچ گوهی بخوری عزیزم :)))
قول میدم نشونهها رو جدی بگیرم؛
قول میدم حرفا که نصفه میمونن، باور کنم که باید نصفه بمونن؛
قول میدم نذارم توی لوپِ تکرارِ وقایع گیر کنم؛
قول میدم دیگه احمق نباشم؛
قول میدم دیگه دو هزاریا رو راه ندم به زندگیم و نذارم بدترین شبای زندگیمو بسازن؛
قول میدم...این دفعه دیگه قول واقعی میدم...
احساس تنفری که توی تک تک سلولام توی این لحظه حس میکنم رو خیلی دوست دارم!
اینکه گریه های قبلنام تبدیل شدن به پوزخندای مریض رو خیلی دوست دارم!
باید به حرف مشاورم گوش میکردم...ولی هیچوقت دیر نیست، حالا گوش میدم :)
خیلیییی خسته ام؛
بخدا که دارم پاره میشم؛
دیگه پام نمیکشه برم سرکار؛
دیگه مخم نمیکشه بشینم برنامه ریزی کنم واسه مسیرم؛
دلم میخواد تا آخر عمرم زیر پتو قایم بشم و بخوابم؛
خواب، سیاهی مطلقشم قشنگه...
وسط یه جلسه ی ناگهانی نشستم، بدون اینکه لود شده باشم و دقیقا بدونم چه خبره؟!
ینی هنوز میشه گفت اثراتی از شب گذشته در مغزم موج میزد حتی!!!
اما با یک جمله مشارکت، شعار کمپین تبلیغاتی جدید رو گفتم و همه بهش رای مثبت دادن! :)))یه عینک دودی و سیگار برگ بدید لطفا
دَ رَ رَ رَ رَ
رفتم دکتر پوست، یه تومن کارت کشیدم اومدم بیرون!
حالا میفهمم باباها چقد پول خرج کردن سختشونه :/
دوست داشتم به جای اینکه اسنپ بگیرم، کل راهو پیاده برگردم خونه...والاااا
اما واقعا دوست داشتم توی اون نور صورتی رنگ،
وقتی که موزیک just the two of us گوش میکردیم،
بهم میگفتی که گوه خوردم یه فرصت دیگه بهم بده!
اما متاسفانه سر خر همیشگی از راه رسید و جمله ی "کاشکی آدما میتونستن احساس واقعیشونو بگن، اینجوری دیگه هیچکی دروغ نمیگفت" نصفه موند...
البته که همه ی اینا حرفه، دور کونت برفه!
اما من نمیخوام نارین قصه ها باشم که پای جین یانگ ماجرا وایمیسه...
من دوست دارم جونگیون باشم!
جونگیونی که فرید میاد پیداش میکنه :)))
روی پشت بوم، در حالی که سیگار نارگیلی میکشه و غرق درون خودشه...
پاییز دیگری تموم شد...!
خیالات:
"رینگ رینگ"
-جانم؟!
+داره برف میاد، بیام دنبالت بریم برف بازی؟!
واقعیت:
"کشتار با برف! جسدی یخ زده، لا به لای برف یافت شد"
علت مرگ: برخورد با گلوله ی برفی همراه با حرص زیاد و شتاب کامیونی!
"بنگ بنگ"
چشمان خود را ببندید؛ به خواب و خیال ادامه بدهید :)
یه موزیکی رو پیدا کردم که یه جایی از موزیکه حس میکنم توی کهکشان، معلقم و لبخند جاودانه ای روی لبام نقش بسته...
نیازمند تعلیقم!
مدتی "نیست" باشم،
کز کنم یه گوشه ی طبقه بالا،
زل بزنم به نور ریسه ها،
با خدا خلوت کنم،
بعدش باهم بریم سرخه حصار،
میون درختای کاج،
تا میتونم داد بکشم،
بعدش بریم اورینت،
براش توی دفترچم از احوالاتم بنویسم،
دستشو بذاره روی شونم و بگه حواسم بهت هست،
برگردیم خونه و بخوابم...دو روز بخوابم!
اما آدم هرچقدم شخصیت قوی ای داشته باشه، بالاخره یه نقطه ضعفی داره...
منم همینطور :)))
و اون نقطه ضعف تصمیم گیری در مورد جوجه شاعر احمقه!
داره میشه ۴ سال که نشونه ها میزنن تو سر خودشون؛ با زبون بی زبونی میگن نه...
اما من میگم آره!
کاشکی انقد ترسو نبود...یا کاشکی انقد ضعیف نبودم در موردش!
همه ی دنیا یه طرف، تعریف کردن بابا از مدل و رنگ موهام یه طرف :)
اصن جیگرم حال میاد!
امشب که داشتم با گردو (پیشی توی حیاطمون) بازی میکردم، بهم گفت:
-بابا نمیدونی چقد خوشحالم وقتی میبینم حالت خوبه و انقد قوی هستی
چقد مامان و بابا رو دوست دارم
رفته بودم یه کافه ای که پاتوق عنتلکت هاست!
بغل دانشگاه هنر، توی خیابون ولیعصر...یه کافه ای که جای نشستنش، نیمکتای پیاده روئه؛ یکی ازدوستام چند وقتیه که اونجا کار میکنه
داشتم با دوستم راجب بابام صحبت میکردم که بهم میگه "بابا دنبال این هنریا نباش، اصن ببین خودم چقد روحیاتم متفاوته! نمیشه با هنریا زندگی کرد!"
یهو یکی از عنتلکتا برگشت گفت:
-با بابات راجب کراشات حرف میزنی؟!
+ای کم و بیش!
-من بابام نمیدونه من چند سالمه؟! :/
یه عنتلکت دیگه ای هم گفت:
-بابای من هنوز بهم میگه کلاس چندمی؟! بهش میگم بابا من الان دانشگاه میرم :)))
کاشکی قبل از پدر و مادر شدن، پدر و مادر بودن رو یاد بگیریم!
جدیدا خیلی میبینم که آدمای به سن و سال خودم یا بعضا بزرگتر، به خاطر برخورد اشتباه یا بی تفاوتیای پدر و مادراشون، به مسیرای اشتباهی قدم گذاشتن...
دوست(و همکارم) در حالی که از لحاظ عاطفی خیلی سردرگمه:
-نیاز دارم تو گوشی بخورم، میشه بزنی تو صورتم!
+واقعا؟! من نمیتونم این کارو کنم؛ تازه دستمم سنگینه
-نه بزن تو گوشم
+پس بهتره انگشترمو دربیارم، اما واقعا بزنم؟!
-آره
شترق! نگاه آدمای توی خیابون با بهت!
-بازم میشه بزنی؟!
و به این ترتیب سه تا چک دیگه خورد!!!
+الان خوبی؟!
-حس میکنم حتی لازمه یه جوری کتک بخورم که خون دماغ بشم
+منم خیلی وقت بود نیاز داشتم یکی رو کتک بزنم، انگار یه عالمه خشم درونم فروکش شد :)))
بغل کردیم همو، سیگار کشیدیم و برگشتیم توی شرکت!
-برگشتی میگی مهربونم؟! تو مهربون باشی، نا مهربون کیه؟! اون موقع ها که با بچه بازیات، اذیت میکردی، مهربون بودی؟!
+یه جوری همه ی پلای پشت سرمو خراب کردم که اصن هیچ راهی نمونده...اما هنوز دوست داشتنیم، نه؟!
-اون موقع که یهو نیست شدی، همین پسرعمه ی گیس بریدت نگفت این بچه بازیا چیه؟! جوری حرف زده بودی که گفتم رفت خودشو بُکُشه :)))
+خیلی رفتارای اشتباهی داشتم، ک*خل بودم!
-اون اولا که باهم آشنا شده بودیم، بهت میگفتم جوجه شاعر نوازنده اما الان چند سالیه که بهت میگم جوجه شاعر احمق!
+احمقم...(؟!)
مکالمه ی جالبی بود :)))
کاشکی میشد این پسرای کره ای که تا چند سال پیش خیلی طرفدارشون بودمو از نزدیک ببینم :/
انقدی که با اینا زندگی کردم، با هیچ بنی بشری زندگی نکردم :)
تو زندگیِ آدمهایی که میفتن وسط زندگیم، خیلی زود، دیر میشه!
البته که بخوام تصحیحش کنم، باید بگم که کلا از ماجرا عقبن :)
بابا لنگ دراز عزیز، ۳۵ سالت شد، زن گرفتی، حرفت چیه؟!
من واقعا در عجب میمونم...ما یادمون رفت، به خاطره ها پیوستی
اونوقت خودت که نه تو روزای لازم بودی، نه فکر کردی که این دختر بچه هیچی حالیش نیست، غصه میخوره، انتخابای اشتباه میکنه، اونوقت میخوای الان ببینمت؟!
بعد بهت چی بگم آخه پشمک؟!
گاهی وقتا جدا از حماقت های مضحکم، حس میکنم همه چیز تقصیر توئه!
تو که بی جوابم گذاشتی، جوجه شاعر احمقو راه دادم که بلکه منم مثه دخترای تینجر دیگه، سرگرم باشم! اما تا اومد همه چی خوب بشه، سر و کلت خیلی بی ربط پیدا شد و نذاشتی ماجرامون روند عادیشو طی کنه
تو که دو سال بعدش غیب شدی(زندان رفتنت!) گذاشتم پیشی احمقتر بیاد بلکه عادی طی بشه قضیه، انگار که از اول وجود نداشتی!
حالا همه رفتن، توام که اصن به تاریخ پیوستی! حالا میخوای بریم اورینت ازم عکس پاییزی بگیری؟! :/
بابا برو داییتو بیچاره کن...بیچاره زنت که گیر توئه ضد و نقیض افتاده! :)))
از بابا لنگ دراز بودن فقط سن زیادشو داری بچه جان!