به طرز غریبانه ای یهو دلم گرفت و خیلی احساس بهانه گیری میکنم!!!
شاید چون خیلی خسته ام...!
اصن توی این لحظه غریبیم میاد به همه چیز و همه کس
دوست دارم برم زیر پتو قایم بشم :(
مثلا وقتی مریضی و رو تخت بیمارستان دارن ازت خون میگیرن، نمونه جیشت رو بگیره دستش و باهاش مسخره بازی دربیاره که حال و هوات عوض شه! :)))
دوباره سحرخیز شدم و سرکار و این حرفا
از خونه نشستن بهتره...وقت نمیکنم زیاد فکر کنم، یه پولی هم هر ماه میاد دستم
ولی کمتر خوابیدن و فیلم دیدن و در معرض کرونا بودن و این حرفا رو هم داره!
باس عادت کنم :)
یِــــه دوسِـتی، هام ناهین دورینگه!!!
الان که به این موزیک گوش میدم، ناراحت نیستم برای نداشتن رفیقِ جینگ!
شاید تا چند وقت پیش افسوس میخوردم اما حالا هیچی...
فقط یهو دلم خواست بیام اینجا و یه چیزی بگم!
ساری زیندِگی :)))
خب دو-سه روزی هستش که مورد انتقادات گرم و صمیمی افراد نزدیک زندگیم واقع شدم
عدم قدرت تصمیم گیری ، غر زدن، عدم ثبات، جار زدن مسائل، بی صبری و کم طاقتی، جوگیری و...
چجوری اطرافیان تحملم میکنن؟!
خودمم به زور خودمو تحمل میکنم!
نمیدونم! من یک عن هستم! :)
سعی میکنم مسئول تر باشم؛ در قبال خودم و مسائل زندگیم.
باشد که رستگار شوم...
و همینه که هست، سوسک سیاه، ۱۰ ساله میشود :)
از ۱۲ سالگی، تا ۲۲ سالگی!
چقد اینجا رو دوست دارم...
و اما گویا دوباره شاغل شدم! از شنبه میرم سرکار...نمیدونم موندنی بشم یا نه؟!
خیلی یهویی همه چی جور شد!!! جایی که چند ماهی بود که دوست داشتم توش کار کنم(حالا نمیدونم خوبه یا چی؟! به هر حال همه چی از بیرون قشنگه!) بعد خیلی یهویی و غیر منتظره، اوکی شد!
ایشالا که هر چی خیره...
خب خب اول از همه باید خدا رو شکر کنم برای تموم شدن این یه ماه کذایی! هیچ مشکلی وجود نداره...جواب آزمایشا خوب بودن! :)
ولی خب همچنان اون احساس علاقمندیم به کوبیدنِ سرم به دیوار، هست -__-
والا قدیما کم سن و سال بودیم و باید برای بیرون گذاشتن پامون از خونه جواب پس میدادیم، حالا یه سال و نیمه که کرونا سرویس کرده!!!!
امیرم که سرکار میره، اصن تایم درست و حسابی نداریم برای دیدن هم!
دوباره چند روزیه که بی حالی و منفعل بودن داره میاد سراغم.
اینو میدونم که خیلی احوالات بهتری دارم...همین که از گذشته و آینده فاصله گرفتم، قدم بزرگیه! حالا فقط باید انگیزمو ببرم بالاتر...
فکر NFT ساختن، واقعا جذابه! قدمی هستش که میتونه یه مسیر خفن یا یه تجربه ی خوب باشه که در هر دو صورت، مفیده!
اگر پیگیرش بمونم، خوبه اما خب نمیدونم چرا ایرانیا وقتی یه راهی رو باهاش آشنا میشن، هیچ اطلاعاتی راجبش در اختیار دیگری نمیذارن!!! من واقعا خودم تا جایی که شده راجبش مطالعه کردم و پیگیرشم ولی از هر کی که تجربشو داره پرسیدم، پیچونده و جوابی نداده -__-
امان ازین ایرانی بازیا!!!!!
امیدوارم فردا که بیدار میشم، اکتیوتر باشم و ازین حالت لش که حتی موقع فیلم دیدنم نمیفهمه چی داره میبینه، دربیام! :/
دو روز دیگه، سوسک سیاه ده ساله میشه!!! :)))
احساس بازندگی میکنم!
در هر زمینه ای از زندگیم :)))
اما خب درونم احساس بدی ندارم...درونم اوکیه، پذیرفته همه چیزو.
ولی خب خیلی چیزای بیرونی، استاپ شدن...روابط و کار و حرفه ام اوکی نیستن به هیچ وجه!
خلاقیتم از کار افتاده، یه زمانی داشتم خوب پیش میرفتم ولی خیلی یهویی از رشته ام جدا افتادم و نمیدونم چرا اوکی نمیشه؟!
و دچار دوگانگی هایی توی رابطه ام هستم که اینم هیچ ایده ای براش ندارم؟!
خیلی خیلی نیاز دارم با یه نفر صحبت کنم ولی کسی هم نیست...
اصن نمیدونم میخواد چی بشه؟! /_(•_•)_\
شدم عکس العملِ اعمالِ آدما...
ملکه ی عذاب! :)))
خدایا شکرت...کاشکی ازم میپرسیدی که با این شغل شریف اوکی هستم یا نه؟!
دو تایی شدیم زین العابدین بیمار -__-
افتادیم به درد و مرضای مختلف...
خدا به خیر بگذرونه! :')
این روزامون واقعا سختن! سخت و نگران کننده...
الان که دقت میکنم، تا به حال چقد دوستای مجازی زیادی داشتم
تا الان یه سریاشونو دیدم و یه سریاشونو همچنان ندیدم
از ۱۲ سالگی، دوست مجازی داشتم تا همین الان!
الانم چند وقتیه که یه دوست مجازی هندی دارم :/
آخه دختر جان! چرا؟!
انگلیسیت خوبه مثلا؟! یارو همسنته؟! چی داری بهش بگی آخه؟!
تازه گفت فردا ویدئوکال کنیم...بهش گفتم حاجی اگه ویدئوکال کنیم، فقط میتونم بگم hello
یاد کارتون مری و مکس افتادم...الان شبیه مکس شدم!
منگیجه گرفتم و چیزی نمونده که برم روی میز وایسم و دچار حملات عصبی بشم!
آره دارم خیلی عجیب غریب میشم :)))
حقیقت ماجرا اینه که این منزوی شدنه و تنها بودنا، دارن کار دستم میدن...
من بی ظرفیت شدم، بی انگیزه، بی حوصله، ناتوان، ناامید و...
و میشه گفت رد دادم انقد که با خودم مواجه شدم...
در کمال بی ادبی، بهتره که این یارو هندیه رو بلاک کنم، ناموسا همینم از گنجایشِ حالِ حاضرم، خارجه!!!
تازه یه هفته از تابستون گذشته اونوقت شاعر که آقازادست و کل تابستون داره عشق و حال میکنه، میاد میگه تابستون کوتاهه!
برو گمشو بابا، دو روز بیا جای ما زندگی کن ببینم بازم میگی بهترین سه ماه سال؟!
خدای عزیزم،
خیلی وقت بود که دیگه باهات حرف نمیزدم، ازت چیزی نمیخواستم، فک میکردم ازم خوشت نمیاد...
اوهوم...فک میکردم که هردومون چهار-پنج سالمونه و داریم سرِ همدیگه تلافی میکنیم :)
تا اینکه دیدم داریم میشیم شبیه آدمایی که توی خیابون همو میبینن ولی خودشونو میزنن به اون راه که باهم روبرو نشن!
ینی بهتره بگم، من اینطوری شدم!!!
یکسره گفتم نمیشه و توام شبیه یه کوه بزرگ حرفم رو به خودم برگردوندی...
حالا میگم میشه، میخوام که بشه.
میدونی من هنوز با ذهن کوچیکِ نارنجی رنگم میبینمت، شبیه زئوس توی کارتون هرکول :)))
ببینم توام حس کردی دارم خیلی پراکنده حرف میزنم؟!
آره خب...خیلی حرفا توی سرم دارم که بهت بزنم، واسه همین اینجوری میشه!
هرچند خودت همه چی رو بهتر از خودم میدونی، نیازی به گفتن نیست.
راستشم بخوای، اینارو برای اینکه تو بدونی نمیگم، برای این میگم که خودم بدونم...گاهی اوقات یادم میره، باید به یاد بیارم :)))
خیلی دوسش دارم...عاشقشم :)
امیدوارم خدا حرفایی که وقتی کم میارم میزنم رو نشنیده بگیره و اونم برامون چیزای خوبی بخواد.
خدا میدونی که من خیلی بچه ام...حرفامو جدی نگیر!
"پذیرش"
"رهایی"
"لحظه ی حال"
"نفس عمیق"
خب معیاری وجود نداره...ما داریم خوب و بد برای همه چیز تعریف میکنیم!
شاید موفقیتِ توی نظر من، بطالت باشه توی نظرِ یکی دیگه! و برعکس!
همه داریم زندگی میکنیم؛ هر کسی به یه نحوی!
ولی همه داریم زندگی میکنیم، نه چیز دیگه ای.
حالا با برچسب زدن، یه زندگی ای میشه خوب و یه زندگی ای میشه بد!
ولی خب همه ی این تعاریف، نسبی هستن!!!
باید از این درجه بندی کردنا و به نوعی قصاوت کردنا، فاصله گرفت!
مقایسه ممنوع! ما آدمها، شخصیت های متفاوتی هستیم، با اهداف مختلف، سطوح فکری مختلف و....
به هر جهت، اومدم اینجا، این حرفا رو زدم تا یه چیزایی رو مرور کنم با خودم...
تا یادم بمونه که من مریمم، یه کاسه آش رشته از دیگِ بزرگِ آش رشته!
و من با وجود کم و زیاد بودنای حبوبات و سبزی و رشته، در هر حال، آش رشته هستم و همین کافیه! :)
روزای به شدت بی هدف!
بیکار و بی برنامه...بدون هیچ حرفی برای گفتن!
و اینکه انقد زیاد با خودم مواجه شدم، جذابیتی نداره!!!
دوس دارم انقد سرگرم باشم که اصن فرصتی برای فک کردن نداشته باشم :)
دوس دارم پول دربیارم ولی توی همین مدت کوتاه، انقد فضاهای کاری بنجلی رو تجربه کردم که دلم نمیخواد هیچ بنی بشری رو ببینم :/
دوس دارم بازم از ته دل بخندم!
دوس دارم یه ۲۲ ساله ی نرمال باشم!!!
ولی اکثر مواقع یا ۶۰ سالمه یا ۶ سالمه -__-
خیلی شکننده ام...
با کوچکترین اتفاقا، برای دفعاتِ بیشتر میشکنم، خُرد تر میشم!
قطعاتِ خُرد شده ام، گُم تر میشن؛
کمتر میشم و سبک تر!
آروم تر و نا آروم تر!
تنهاتر، ناراحت تر،
خسته تر و حسرت دار تر،
نیست تر...
حرف زدن با کسی که هیچی از حرفات نمیفهمه...! :')
"بالا بردنِ سطح خودآگاهی"
معقوله ای که نمیدونم خوبه یا بد؟!
آگاهی فرایندیه که مدام خودشو نقض میکنه!
با یه نمودار سینوسی :/
گاهی از فهمیدن خرسندی و گاهی از ته دل دوست داری که نفهمی!!!
یادمه مرداد ماه سال پیش بود که افتادم توی جریانش.
یک ماهی بود که شخایخ کتاب "راه من، راه ابرهای سپید" رو برام فرستاده بود و سپرده بود حتما بخونمش و حالا من به دلایل نامعلوم نخوندمش!(که فقط میشه گفت وقتش نرسیده بود!)
یه روز به بابا گفتم برام ملت عشق رو میخری؟!
روز بعدش با ملت عشق اومد خونه!
پشمام ریخت که برای اولین بار یه چیزی رو ازش خواسته بودم و انقد سریع رفته بود سراغش...حتی ازش پرسیدم چطور شد انقد زود خریدیش؟!
گفت اولین باری بود که ازم کتاب خواسته بودی!(جوابی به شدت دندان شکن!)
ملت عشق، کتاب خیلی معمولی ای بود...ینی نسبت به موضوعی که داشت، خیلی پابلیک نوشته شده بود!
اما عجیب ذهنمو درگیر کرد...البته شایدم هر کسی با خوندن این کتاب، به یه سری دسته بندی های انسانی برسه و شروع کنه به تحلیل کردن روابط و بگرده دنبالِ شمس ها و مولاناها!!!
به هر حال، شخایخ دوباره سراغ گرفت که اون کتابه که فرستادمو خوندی؟! و من شروع کردم!
بعدشم که جز از کل!(من که همیشه توی کتاب خوندن، کندم، اون کتابِ قطور رو توی ده روز تموم کردم!)
خلاصه...این دوران، دورانِ شکننده ی زندگیم بود!
کرونا، ترم آخر و پایان نامه، شکست عاطفی، ذهن درگیرِ آینده...
با این وجود بدون اینکه بفهمم چجوری، رفتم سراغ مدیتیشن کردن و متعادل سازی چاکراها :)
تغییرات فکری ستاره منش...آگاهی نسبی!
زمان که جلوتر رفت، اذیت شدم
آگاهی دردناک شد، جسمم ضعیف شد، خلقیاتِ منفی و و و...
امشب خوندم که این اتفاق طبیعیه و بارها پیش میاد...توی مراحل مختلف و زمانهای مختلف!!!
راه حل؟! کنترل!
سخته واقعا...کنترلِ عدم تعادلِ محض!
اما خب، می ارزه :)))
و میرسیم به "درباره ی معنی زندگی"
کتابی که مخصوصِ بی انگیزه هاییه که دیگه نمیدونن که روی این کره ی خاکی باید چیکار کنن که حالشون خوب باشه؟!
این کتابم خوب میدونست که کِی بیاد سراغم :)
هرچند هنوزم حالم خوش نیست...اما خب سعی میکنم "کنترل" کنم...
لینک دانلود کتاب راه من، راه ابرهای سپید: