همینه که هست...
همینه که هست...

همینه که هست...

مشق شب

تو ناجیِ آدما نیستی

تو ناجیِ آدما نیستی

تو ناجیِ آدما نیستی

تو ناجیِ آدما نیستی

تو ناجیِ آدما نیستی

:)

22

فرصت نشد بیام اینجا و به خودم تبریک بگم...

تولد امسالمو دوست داشتم! آقای پیشی قشنگ عمل کرد با اینکهخودش از سورپرایز متنفره!! :))

کلا همیشه دوست دارم که جایی نگم که تولدمه و یاد کسی نندازم ولی اونایی که برام مهم هستن، یادشون باشه و غافلگیرم کنن!

امسالم که امیر اصن تهران نبود! رفتم خونه ی شقایق اینا و دیدم اونم اونجاست! و پشمانم ریخت!

حالا مریم خانوم! زرافه کوچولو! بیست و سه سالگی رو چجوری میخوای به سرانجام برسونی؟!

بهتره براش برنامه ای نچینم...والا بخداااا...آدم برنامه میچینه، بهش نمیرسه، عن میشه!

چه کاریه اصن؟! :D

پارسال، سال به شدت پرباری بود...سال شادی نبود ولی خیلی اطلاعات زیادی توی هر زمینه ای کسب کردم! به شکل ام پی تری!

اصن هنوز خستگیِ اون اندازه تغییرات، به تنم مونده :/

شاید بهتر باشه برنامم واسه امسال، استراحت کردن باشه! -__-

برای یه تنها مثل خودم! (رمز:شماره تلفنِ خونمون! به لاتین!)

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

گرافیست یا تو سری خور؟!

کار!

دغدغه ی این روزای کسالت آور!

ماشالا رشته ای رو دنبال کردم که همه فک میکنن هیچ کاری نمیکنم براشون و همیشه زبونشون سرم درازه!!!


وقتی پیش یه دکتر میریم، کلی پول ویزیت میدیم و برای هر کلمه ای که دکتر به زبون میاره، شدیدا قدردانش هستیم! و معتقدیم اون همه چی رو میدونه و ما یه بیمارِ نادون هستیم :)

وقتی یه بنا میاد یه جای خونمونو بنایی میکنه، براش چای میبریم و مدام بهش خسته نباشید میگیم و آخر روز باهاش تسویه میکنیم و هروقت به اونجایی که بنایی کرده، نگاه میکنیم، میگیم خدا خیرش بده!

حالا اگه تو کارِ اون دکتر دخالتی کنیم و بگیم که داری اشتباه تجویز میکنی، میگه تو که انقد بلدی، خودت طبابت کن، اومدی اینجا چیکار؟!

یا اگه به اون بنا بگیم داری از ملات اشتباهی استفاده میکنی، ظرف استانبولی رو پرت کنه سمتت و میگه بسم الله! خودت بنایی کن.


اما راجب یه گرافیست اینجوری نیست...بعد ازینکه سفارشمونو تحویل میگیریم، میگیم اینو که خودمونم بلد بودیم! مدام سلیقه ی خودمونو به طرحِ اون گرافیست تحمیل میکنیم و ادعا میکنیم بیشتر از اون بلدیم و اون گرافیست هیچی حالیش نیست! و در نهایت معتقدیم که ازمون پول چاپیده! (البته اگر که بیشعور بازی درنیاریم و دستمزدشو پرداخت کنیم!!!)

اصلا جذاب نیست...سر هر کاری باید منت بکشی و مدام توضیح بدی که بابا داری اشتباه میزنی، من درسشو خوندم، خیر سرم یه چیزی میدونم که دارم این طرحو بهت تحویل میدم، دارم بهترینو بهت تحویل میدم احمق جان!

و قسمت منزجر کننده تر اینه که باید حقتو ازشون گدایی کنی!!!

بله...گدایی!

اصولا فک میکنن دارن بهت صدقه میدن، لطف میکنن که بابت زحماتت، بهت پول میدن!!!

ممنونم که منت میذارید و با منت، یک دهم حقمونو میدید :)))

هر سال میگیم، دریغ از پارسال!

دو-سه سال پیش، انقد روزا بد بودن که فقط میخواستم تموم بشن...و حالا خیلی دلتنگ اون روزای مزخرفم!

امشب به این فک کردم که ینی ممکنه یه روزی بیاد که دلتنگ این روزا هم بشم و حسرت بخورم؟!

خدا به خیر بگذرونه اون روزای گهی رو که میخوان بیان و من رو برای امروزم، دلتنگ کنن...

صد سال تنهایی

یه دوستی داشتم که عاشق کتاب صد سال تنهایی بود!

اونجور که یادمه حتی بیشتر از یک بار خونده بودش و تیکه هایی از کتاب بودن که بارها خونده بودشون!!!

شاید خیلی احساس تنهایی میکرد و شایدم فقط جوگیر بود...

نمیدونم!

من دیرتر از اون این کتابو خوندم و بیشترم به خاطر اینکه اون مدام ازین کتاب حرف میزد، رفتم سراغش!

کتاب به شدت طولانی ای بود و حقیقتا خیلی هم بهم فاز نداد...ولی بدجوری باهاش همزاد پنداری میکردم

"تنهایی"

مدت ها گذشت و تنها شدم...تنها و تنهاتر!

یکی-دو سالی عاشق این تنهایی بودم...

گاهی آدما رو میپیچوندم تا تنها باشم!

اما بعد از همین یکی-دو سال، تنهایی منو بلعید...!

مثل یه عنکبوت، تار تنید دورم و منو محصور کرد...

حالا کارم شده پرسه توی خاطرات...بالا و پایین کردنِ روزای زندگیم و بیشتر بلعیده شدن!

شاید بشه گفت الان دیگه تنهایی داره ازم تغذیه میکنه...

ذره ذره ی وجودمو میخوره؛ استخوونامو تف میکنه بیرون و شکننده تر میشم!

یه پوسته ی تو خالی! محدود و منفرد!

یه دوستی داشتم که عاشق کتاب صد سال تنهایی بود...

هردومونو غرقِ دریای تنهایی کرد! :)

ا ف س ر د گ ی

چرا دیگه خوب نمیشم...؟!

چقد معلقم و خسته...

30 اسفند

آخرین پستِ قرن!

مثه همیشه، لحظاتِ آخرِ سال، توی ذهنم، روزایی که گذروندم رو چک میکنم!

سال ۹۹ :)

قرنطینه، کنار گذاشتنِ عادتِ سیگار، ترم آخر، پایان نامه، پایین و بالا شدنای رابطه ی خودم و امیر، سرکار رفتن، مدیتیشن کردن و بدست آوردنِ افکار جدید، رسما راننده شدن، بالاترین سرانه ی مطالعه، دیدنِ فیلمای بیشتر، خوشنویسی، ابتلا به کرونا، واگذاری صور، رفتنِ شقایق، بیرون اومدن از سرکار، بیشترین میزانِ درآمد از رشته ام و...

سالِ به شدت مسخره ای بود حتی با وجود پیشرفت و نگرشِ جدید نسبت به زندگی!

پر از انواع "از دست دادن" بود...

دیگه مسخره ام میاد بگم، امیدوارم فردا که میشه، یه شروعِ خوب و متفاوت برای هممون بشه!

دیگه بهتره امید واهی ندیم...

آخر سال

همیشه روزای آخر سال، دلگیره...

به خصوص اگه روزای آخرِقرن هم باشه!

کرونا هم باشه!

اونی که باید، ازت دور باشه!

دانشگاه یا سرکار نداشته باشی که تعطیلات برات معنی داشته باشه!

و خیلی چیزای دیگه...!

بی انگیزگیِ محض

گم شدم...!

خیلی حالم بده، خیلی بد.

در نهایت بی حوصلگی و عصبانیت!

چرا...؟!

نمیدونم.

واقعا نمیدونم چه مرگمه؟!

شاید باید دوباره برم سرکار!

هیچی خوشحالم نمیکنه...

و بی انگیزه تر از همیشه!!!

نیاز دارم یکیو پیدا کنم، باهاش حرف بزنم و بهم راه حل بده...همونطور که خودم همیشه واسه مشکلاتِ همه، دلیر بودم :/

قیامتِ خاطرات

چند وقت یه بار، قیامت رخ میده! قیامتِ خاطرات!

خاطرات، جلوی چشمات، قیام میکنن...

قلبت رو توی دستشون میگیرن و شروع میکنن به مچاله کردن!

قلبِ زخم و زیلی! تا میشه، چروک میشه، ضعیف میشه....

نمیدونم بارِ چندمه؟!

اما

دوباره حسِ بی کسی، منو احاطه کرده...ضعف! وسواس! رنج!

دوباره رفتم زیر سرم!(برای بار دوم، حال روحیِ بد، زد به جسمم!)

خیلی خسته ام!

این زندگیِ مورد علاقم نیس! هیچ چیز و هیچ کس خوشحالم نمیکنه....

و دیگه اهمیتی هم نمیدم که باعث ناامیدیِ اطرافیانم بشم!

من! همین عنی ام که هستم :/

خسته ترین...

حالم خیلی خرابه...

پر از تنش! بغض! تنفر! دلتنگی! ناامیدی!

چشمام هیچ قشنگی ای رو نمیبینه...

البته شاید بهتر باشه بگم که دیگه هیچی قشنگ نیست!

سخته همه چی! و بدجوری مغلوبِ افکارم شدم.

و مثه همیشه، چالش ها به طور همزمان، پا به زندگیم گذاشتن و حسابی گوز پیچم کردن :/

رفتنِ شقایق،

واگذار شدنِ صور،

دوباره باز شدنِ پرونده ی امیر توی خونمون

و من که سرکار نمیرم و حسابی وقت دارم برای فک کردن به این چیزا و سخت کردنِ همه چیز توی سرم!

حالا جدیدا یه فکرِ مسخره ی دیگه اضافه شده...اونم ضعفای تربیتیِ من هستن!

این یه معقوله ی به شدت سختتر از چالشای دیگست چون یه جورایی دیگه قابلِ جبران نیست...

و من، در حال حاضر اینم! شخصیتی که هرچقدم بزرگ شده باشه، هرچقدم عاقل و بالغ باشه، هرچقدم مستقل باشه، همیشه تهش میترسه...از اشتباه کردن!

جالبه، نه؟! کی دخترِ ایرانی رو آدم حساب میکنه؟!

که اگه ما رو آدم حساب میکردن، اینم قبول میکردن که ممکنه جایز الخطا باشیم...

از وقتی که یادمه، بابا میگفت، حواستون هست بابا؟! از سایه برید، من قلبم ضعیفه، اگه اتفاقی براتون بیفته، دق میکنم!

همین شد که هروقت مشکلی پیش اومد، اشتباهی مرتکب شدم، یادِ بابام نیفتادم که همیشه پشتمه، یاد بابام افتادم که همیشه میترسیدم با خبر بشه و همه چی خراب شه...

انقد ادای آدمای قوی رو در آوردم که بالاخره مغزم شروع کرد به ارور دادن...

بعضا رفتم سمت عوامل بیرونی ای که از یادم ببرن چقد دارم سختی میکشم!

چقد ناراحتِ لحظه هایی هستم که میتونستم کمتر سختی بکشم ولی بارِ همه چی رو خودم به دوش کشیدم...

چقد متنفرم ازین خود سانسوریِ شخصیتی ای که باعثش تربیتِ احمقانه پدر و مادرمه.

چقد خسته ام...

زایمان

به نظر میاد دچار افسردگی بعد از زایمان هستم.

البته بهتره بگم "هستیم"

از دستِ زمونه زاییدیم :)))

همه چی خوبه ها...ولی دیگه حاله که دیگه خوب نمیشه!

باور

امروز برای اولین بار توی عمرم، از خودم دفاع کردم!

تجربه ی به یاد موندنی ای بود...من خودم و تواناییم رو باور کردم.

بالاخره خودمو دیدم!

میتونم بگم ۹۰٪ حرفای گفتنی ای که توی سرم بودن و حق داشتم بگمشون رو گفتم...و برای اولین بار، بعد از پشت سر گذاشتنِ یک سری حاشیه ی شخمی، خودمو سرزنش نکردم که چرا حرف نزدم؟!

از دستِ این سالِ نود و نهِ پر از چالش! :)

پر از تموم شدن و در نهایت نوعی شروع شدن...

چقدر احساس سبکی میکنم ازینکه پای تصمیمم وایسادم و از وستادژ بیرون اومدم! ^__^

کدر

احوالاتِ کدری دارم!

حوصله ی خودمو ندارم...

شاید خیلی خسته ام...کم آوردم.

هرچقدم به نظر بیاد که دارم خوب پیش میرم، بازم اوکی نیستم

زندگی واقعا دیگه حال نمیده :')

واقعا خسته ام...روحم، جسمم!

توی سرم خیلی شلوغ پلوغه...توی دلم یه پادگان سرباز، انگار رختاشونو میشورن :/

استعفا

امروز استعفامو نوشتم...تا هیجدهم و تامام!

حتی اگه تا مدت ها بیکار بمونم، از اینجا موندن بهتره. وقتی یه جایی جات نیست، نباید بمونی وگرنه مثه آبِ راکد میگندی!

بیکار باشم، حالم بهتره تا بخوام اینجا باشم.

و باید اعلام کنم که اینجانب کرونا گرفتم

کرونا گرفتم اما الان خوبم؛ جز اینکه حس بویایی و چشایی ندارم :D

و این احساس عجیبی به آدم میده! فرق طعم عن و شکلات رو تشخیص ندی!!!

دیشب رفتیم خونه شقایقو رنگ کنیم، همه از بوی رنگ کلافه شده بودن، من کوچکترین چیزی رو حس نمیکردم -__-

باز خوبه اون ضعفای جسمیش رو پشت سر گذاشتم، این کَر بو و کَر مزه بودنه، اوکیه!!!!

کار

سرکارمو دوست ندارم!

کلا هیچ ربطی به "من" نداره :)

و هیچی بدتر ازین نیست...!

کار، از شوهر هم میتونه تاثیرگزارتر باشه؛ ازین جهت که در کمترین حالت، روزی هفت-هشت ساعت از تایم بیداریت رو درگیرش هستی!

و مهمه که عمده تایم روزانه ات، کجا، با کی و به چه صورت بگذره!

۱۸ بهمن قراردادم تموم میشه و دیگه تمدیدش نمیکنم...مهم نیس چقد طول بکشه دوباره کار پیدا کنم ولی میخوام کاری باشه  که دوسش داشته باشم و بهم حس بهتری بده!د

ع ج ی ب

یه حالتِ عجیبی دارم

انگار معلقم!

آره این میتونه نزدیک ترین توصیف باشه...

توی این حالتِ تعلیق، که خودش به اندازه ی کافی یه مجهولِ تمام عیاره، احساس گم شدگی هم میکنم!

من کیَم واقعا...؟!

سال ۹۹ خیلی سال متفاوتیه...قطعا نه میشه گفت خوبه و نه بد!

اما به شدت دگرگون کننده بوده و هست و قطعا توی این دو ماه باقی مونده ازش، خواهد بود!

احتمالا حجم زیادی از اطلاعات بهم سرازیر شده و مغزم ریده!

برای همین توصیفِ حال الانم اینجوری شده.

معلق...سردرگم...دگرگون...

انگاری یه معمایی که نمیدونم چیه، جلوی رومه که هیچ ایده ای برای حل کردنش ندارم! :)

دیر

خلاصه ی زندگی من:

"همیشه خیلی زود، دیر میشه!"

نمیدونم چه سریه؟!

اما همیشه وقایع انقد دیر رخ میدن که دیگه میخوام صد سال سیاه رخ ندن....هیچوقتِ هیچوقت چیزی به موقع نبوده!

هر چقدم پر قدرت روزمو شروع کنم و نسبت به هر اتفاق تخمی ای بخوام بی اهمیت باشم، بازم یه چیز گنده ای پیدا میشه که برینه به احوالاتم!

و من نمیدونم چرا...؟!

واقعا دیگه هیچی نمیدونم...همیشه سعی کردم کوچکترین زیانی برای هیچ چیز و هیچ کس نداشته باشم ولی نمیدونم چرا اینطوری میشه؟!

خسته شدم از بس که گفتم هر چی پیش میاد، درسته! حکمتی داشته! بعدا درست میشه!

اینا همش چیز خیالیه!!!!

این پیشونی چیز خوبی روش نوشته نشده...!

هوووووف...این زندگی مورد علاقم نیس!