همینه که هست...
همینه که هست...

همینه که هست...

کاشفی!

گمونم این برهه ای جدید از زندگیمه!

دوران "اکتشاف"

پر از اکتشافات و اطلاعات تازه که قبلا کمتر درگیرشون بودم...مخلص کلوم اینه که خیلی خیلی درگیر فلسفه شدم

و جالبه...!

و هر لحظه به یه شیوه دارم مکاشفه میکنم!

پیش هر کسی، یه مدل دارم به اطلاعات دست پیدا میکنم و این برای حال و احوالات خاکستریِ حال حاضرِ زندگیم، خیلی هیجان انگیزه

به وسیله ی یافته ها، کمتر غصه میخورم...به عبارتی غصه ها دارن تبدیل میشن به حزن!

و قابل قبول و زیباست...میشه گفت این همون ناراحتیِ مقابلِ شادیه که باید وجود داشته باشه، وگرنه که سرخوشی بی معنی میشه :)

وات اور...درسته که هنوز به شادی نرسیدم اما آرامش برقراره...

به علاوه ی روزمرگی که هنوز برای کنار اومدن باهاش، خیلی ایده ای ندارم!!!

+_+

حاضره پنج سال از عمرشو بده ولی فقط دو دیقه بغلم کنه!

ر و ا ن ی

احتمالا دچار مشکلات روانی شده باشم...

اما چیکار میتونم بکنم؟!

چقد ازین حال و هوای همیشگی ای که گمونم سه سالی هست که  همیشه باهامه، بدم میاد! :):

مرغ بازنده

با شوق و ذوق توی چشمام نگاه میکرد و ازین میگفت که بالاخره کاری رو پیدا کردم که خدای تو نمیتونه انجامش بده و بهت ثابت میکنم که توانا نیس!

-بگو

+خدا نمیتونه سنگی رو خلق کنه که نتونه جا به جاش کنه! میبینی؟! خدا از انجام این کار عاجزه!

+خب اگر بخوام با منطق تو به ماجرا نگاه کنم، جمله ای که گفتی دو تا بار منفی داره و منفی در منفی میشه مثبت! پس این عجز نیست

دستشو زد به چونه اش و گفت اینجوری هم میشه بهش نگاه کرد!

کاش فقط به حماقتش لبخند نمیزدم و میگفتم که متاسفانه مرغ بازنده همیشه اغتشاش میکنه! تو یا محکم پای عقیده ات هستی یا کاملا بهش باور نداری و مدام میخوای با توجیه و انکار کردن، حرف خودتو به کرسی بشونی...خسته نمیشی ازین کار؟! •_•

با همه ی اینا چرا هنوزم دلتنگت میشم؟!

چون احمقم :)))

توجیهات

الان که دچار احوالاتِ غمگین شب هستم و احساس دلتنگی (شاید کاذب!) اومده سراغم، به تلاشای مذبوحانه ای که برای توجیه هم داشتیم فکر کردم!

آیا اصلا نیازی به توجیه کردنِ همدیگه داشتیم؟!

اصلا اومدیم و من توجیهت کردم یا تو توجیهم کردی، بعدش چی؟!

حتی بعد از تموم شدن همه چیز، بازم اومدی نشستی جلوم و خواستی توجیهم کنی!!!

الان که حسابی غرقِ مطالعه ی عشق هستم(بله بله دارم عشقو مطالعه میکنم!) دیدم که نیازی نبود همدیگه رو توجیه کنیم، فقط باید جلو میرفتیم و جای پای عشقو محکم کنیم...

نمیدونم...دچار دلتنگی شدم و اومدم اینجا چرت و پرت بگم که فکرم آزاد بشه، که مثل همیشه دست به حرکت احمقانه ای نزنم!

دلم اورینت میخواد...اورینت خونم کم شده :)

میترسیدم که دلم نخواد دوباره برم اونجا، اما بازم دلم خواست

یه اورینت دو نفره...من و خودم!

کاش...کاش چی؟! هیچی!

نُهـ

سوسک سیاه، همینه که هست، شاهد روزای دور و نزدیک!

نُه ساله شد ^__^

مبارکم باشی رفیق...

میدونی که خاطرت خیلی برام عزیزه؟! :)

کیه؟! کیه؟! منم تُهی!

چی بگم از این روزایی که انقد قیمه ها ریختن توی ماستا...؟!

(نمیشد ماستا بریزن توی قیمه ها؟!)

از دیر پاک کردنِ پیشی احمقتر بگم یا دیر بازگشتنِ جوجه شاعر احمق؟!

(امان ازین زود دیر شدن ها)

از فشار روزای آخر دانشگاه بگم یا تابستون لعنتی و کرونای لعنتی تر؟!

(بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم)

ازین حجم اشباع شدگی از تباهی بگم یا این حجم از تهی بودن ذهن و قلب؟!

(جانم تناقضِ حال بهم زن)

اینا، روزایِ جوانیِ من هستن که شبیه  نوار کاستیه که جویده شده!

دنیا، من حس میکنم جفت دستات پوچه و باس کف بزنی ولی حالا محض احتیاط، یه خالی بازی کن! :/

بی منطق!

ما میرسیم به هم، هر جوری که شده

من رو ببخش اگه، بی منطقم هنوز...

انزوا

خوابم میاد...

دل کنده ام و قدِ فرهادِ قصه ها خسته ام!

تیشه به دست گرفتم و تار و پود ها بریدم...

رگ و ریشه های آویزان از دلم، برایم زیرپایی میگیرند،

زمین میخورم، زانوهایم سست میشوند اما دستم را میگیرم به نرده ی امید واهی و بلند میشوم!

دو قدم به جلو میروم و از حالت تهوع به خود میپیچم، خاطرات با یک دستش به معده ام چنگ میزند و با دست دیگر، گلویم را فشار میدهد!

زمان میزند روی شانه ام و میگوید، کمی دیگر طاقت بیار، پاک کننده ای جدید به بازار آمده، برایت میخرم و دلت را حسابی شستشو میدهم!

زمان دروغگو شده...اما حرف هایش دلگرمم میکند

این روزها با دیوار حرف میزنم...

برایم چای دم میکند و آواز عاشقانه ای سر میدهد!

رویش را میبوسم و به خاطر همنشینی هایش، تشکر میکنم

شب ها، ریسه ها برایم میرقصند اما تا متوجه اشک هایم میشوند، خاموشی سر میگیرند، آخر اگر دیوار بفهمه، دعوام میکنه

دورترین مسافت، طی کردنِ راه پله و زل زدن به گلدان هاست...سرشان را پایین میندازند تا چشم تو چشم نشویم؛ چند روز پیش یواشکی شنیدم که میگویند، چشمانش بوی خزان گرفته اند، اگر نگاهش کنیم، پژمرده میشویم

خب طفلکی ها حق دارند...

یه روز خوب میاد(!)

میگویند روزی خوب در راه است!

اما دلبرِ من، اگر آن روز دیر از راه برسد، چه کنم؟! چه کنیم؟!

اگر آن روز، یه وقت نداشتنِ همدیگر برسد، چه کنم؟! چه کنیم؟!

اگر آن روز وقتی برسد که زیر خروارها خاک بودیم، چه کنم؟! چه کنیم؟!

آخر من تو را دوست داشتم و تو مرا دوست تر داشتی، یادت هست؟!

کاش حداقل تو از یاد ببری تا هر شب سر به بالش نکوبی تا صدای اشک هایت، مجنونت کند!

آخر میدانی، جنون سخت است...مدام میخواهی دست به کار شوی تا ندا بدهی که داری جان میدهی!

آری، چیزی به جنونم نمانده، کم آورده ام!

زود فراموش میکنم روزهای سخت را...دوباره همان عاشقِ خاطره باز میشوم!!!

دوباره هوسِ روزهای اول را میکنم...همان روزهایی که راضی به هر چیز به خاطر هم بودیم!

خاطرت هست که من بدونِ تو نمیتوانستم و تو بدونِ من؟!

تیر ماه

رشته ی خاطراتِ مشترک، بریده شد...

تمام!

باز هم تیر ماه، تیرِ خلاص رو به قلبم زد :)))

کاش ایندفه تیر بارونم میکرد و میمردم...!

چته؟! چته؟! چته؟!

لحظات خوب رو درنمیابم!

ذهنم نمایش هایی از بود و نبودها برام پلی میکنه و مدام غرق میشم...

حال رو گم میکنم،

از آینده دل بریدم،

چنگ میزنم به گذشته ای که دست خوشِ تحریفاتِ ناخودآگاهم شده...

امان از انکار کردنای آدمیزاد!

امان از فراموشکار بودن آدمیزاد!

بلاتکلیف

اما خب وقتی که هنوز یه چیزی اتفاق نیفتاده و تو ازش احساس پشیمونی میکنی، تکلیف چیه؟!

آیا من دچار توهم هستم و دارم منفی بافی میکنم؟!

همیشه بلاتکلیف بودن، خیلی مضحکه :)))

و گویا من همیشه مضحکه ام!

از تکیه گاه بودن متنفرم...از برعکس بودن متنفرم!

هیچوقت نفهمیدم جایگاهم چیه؟!

اگر گاهی حال خوبی دارم، فقط به خاطر خودمه...

دیگران نه تنها حس و حال خوبی بهم ندادن، بلکه حالِ خوبِ خود ساخته ام رو هم ازم گرفتن!!!

شدم منبع تغذیه ی آدما :)))

از قلبم تا مغزشون رو سیم کشی کردن، انرژی ها رو میکشن توی مغزشون و با اون زندگیشونو میسازن!

دیگه نمیتونم گله و شکایت به جایی ببرم...گوشای خودمم دیگه نمیخوان چیزی بشنون! چه برسه به تغذیه کنندگانِ غیور!

عاشقی

امروز...شایدم چند هفته ی اخیر!

نوعی عشق رو حس کردم؛

عشق به یک حال و احوال!

شبیه مستی میمونه اما نوشیدنی ای در کار نیست!

دست من شرابو روی کاغذ میریزه و چشمام مست میشن،

کلمات رو با تمام وجود، سر میکشم...سرمست میشم از حس هر لغت!

عشق، فراغ، شادی، غم و هر چیزی...

در کمال تعجب خمار حال و احوال خوشنویسی شدم اما از نوع شنیدن آوای هر لغت و لمس احساساتشون!

انگار فکرم با قلم عشق بازی میکنه و دستام و چشمام، سرمستِ سرمستن!

و الان میفهمم چطور این قبیل صفات عاشقانه رو به چیزی میدن!

عاشق شدم :)))

و اگر بگم این عشق با عشق انسان به انسان، قابل قیاس نیست، دروغ نگفتم...این عشق ترس نداره و بالعکس جسارتِ شیرینی داره!

عشقِ پر زده :)))

دختره میگه، 

ته نشین شده عشقی که ما داشتیم

شمع و پروانه که سوختن ما کاشتیم!

در خیالاتِ واهی

امشب همان دختر شانزده ساله ای بود که عشقت را لا به لای خیالاتی شیرین مینوشت.

اگر لحظه ای دوری ات را به یاد میاورد، میخواست دنیا را کن فیکون کند تا باز هم دست هایت را لمس کند!

لبخندت، دنیایش را زیر و رو میکرد و میخواست ستاره های کنارِ چشمانت را بچیند و محکم در دستانش نگه دارد؛

آخر میدانی، شب های تیره، نور چشمانت را لازم دارد

دخترک بیچاره، خیالات را ورق میزد و لحظات ثبت شده را حفظ میکرد...البته از فراموش کردن واهمه ای نداشت، او که چیزی از یادش نمیرفت؛ بیشتر فراموش شدن دل او را میلرزاند!

میل شدیدی به جاودانه شدن در خاطرَت داشت؛

اما گاهی به سیم آخر میزد...عینک صورتی رنگش را از چشمانش برمیداشت و لعنت میفرستاد به هر چه خیالاتِ شیرین بود!

لباس قرمز رنگش را به تن میکرد، چهره ی بانویی دنیا دیده به خود میگرفت و فنجانی قهوه ی تلخ مینوشید

قورت دادنِ بغضش که سخت میشد، در بن بست ها پرسه میزد و با خیالِ راحت اشک میریخت...

مشتش را باز میکرد و در حالی که نور ستاره ها، چشمانش را نوازش میکرد، میپرسید، باید با شما چه کنم؟!

ستاره ها ساکت بودند و هر از گاهی چشمک میزدند...

سر تاسف تکان میداد و به این فکر میکرد که چقدر این لباسِ سرخ، به تنش زار میزند!

حالا وقت لجبازی با موهایش بود...شاید باید آنها را از ته میتراشید و یا شاید رنگ و رخسار را ازشان میگرفت!

هوا دارد تاریک میشود، حالا وقت رفتن به یک پشت بام خلوت است!

باید کمی با خود خلوت کند و ببیند کیست؟!

خودش را نمیشناسد، هر چه بیشتر خیالات را ورق میزند، بیشتر خودش را گم میکند...

مثل همیشه غرقِ خیالات میشود و نفسش به سختی بالا میاید، سرانجام به خواب عمیقی فرو میرود و امید دارد که در قعر رویاها باقی بماند اما صدای کوکِ ساعت، مثل غریق نجاتی که تنها کارش بیرون کشیدنِ غریق است، او را به ساحلِ واقعیت کشانده و همانجا رها میکند!

یک روزِ دیگر! :)

سلام زندگی! واقعیتِ دروغینِ من!

عشق

عشقِ واقعی، تنها یک بار اتفاق میفته!

با آدمای زیادی میشه خوشحال بود اما عاشقی کردن...؟!

عشقِ واقعی، تنها یک بار اتفاق میفته؛

و هر کسی که از دستش نده، خوشبخت ترینه...


خاطره بازی

انقد حال روزگار بده که دیگه خاطره بازی کیف نمیده...

افسوس پشتِ افسوس!

عدالت

این روزا به هرجا نگاه میکنم، فقط یه چیز میبینم!

عدالت! عدالت؟ عدالت.

عدالت:

"اگه جای مهر روی پیشونی و حجاب برتر داشتی که هیچی...اما اگر نداشتی، خفه شو و بمیر"

آره بمیر...تو یه آشغالی که کلمه ی "زندگی" از سرت زیاده! آشغال!

من از هتل اسپیناس با زره ی مشکی رنگ به تنم میام بیرون و سوار ماشین آخرین مدل حاج آقا میشم، تو پیاده از وسط بلوار کشاورز زل بزن بهم و افسوس آدمای روی نیمکت بلوار با کیسه های کره توی دستشون رو بخور!

من هوای هتل با بوی غذای عیونی رو نفس میکشم و تو بوی بنگ با زیرصدای سرفه!

من از خدای بخشنده و مهربانم میخوام که زمین از توی آشغال پاک بشه، تو خداتو شکر کن که هنوز کرونا نگرفتی!

مخلص کلام! من زندگی میکنم، تو بمیر...

منقرض شو لکه ی ننگ...اینجا برات زیاده :)

پرسه در بن بست

حسود شدم...

نسبت به همه ی آدمای خوشحال :)))