همینه که هست...
همینه که هست...

همینه که هست...

از دهه ی هفتاد!

امروز رهگذر بیکاری رو دیدم که دقیقا دو سال پیش توی پارک لاله اومده بود مخمو کار گرفته بود!!

پسری که چند ماهی از خودم کوچیکتر بود و حسابی کله اش بوی قرمه سبزی میداد!(هرچند بیشتر حال میکرد که اینطوری به نظر بیاد)

حالا کاری نداریم که خیلی عجیب بود که امروز شناختمش!

اون آدم، دو سال پیش بهم گفت که توی زندگیش هر چیزی که خواسته رو تجربه کرده و حالا وقتشه که بمیره(آره گنده گوزی  زیاد میکرد!)

وقتی که دیدمش دلم خواست برم جلو و بگم هنوز زنده ای که!

راستی که حرف زدن چقد راحته...

عدم تعادل

اخلاق عجیبی رو توی خودم حس کردم...

که داره حالمو خراب میکنه!

"دمدمی مزاج بودن"

از خودم خوشم نمیاد، از رویه ی زندگیم لذت نمیبرم!

در صورتی که شاید فردا، همه چیز برام عادی باشه و عاشق حال باشم :)

پیش میاد که دلم برای خودم تنگ میشه...برای ساده تر بودن...

شاید واقعا، این زندگیِ موردِ علاقم نیست!

دلم میخواست کسی رو داشته باشم که در این مورد باهاش حرف بزنم...

و بهم واقعیت رو نشون بده...نمیدونم کدوم بازه زمانی زندگیم شعاره و کدوم واقعیه؟!

من گم شدم...بی انگیزه تر شدم...دلتنگ شدم...خسته شدم!

دوس دارم مریم هیجده سالگی دوباره ظهور کنه و هر چیزی که الان هست رو دور بریزم

انگار که تحمل مسئولیت چیزایی که الان هستن، از عهده ام خارجه!!!

بله درسته،مشاور اعظم، مدعی همیشگی، کم آورده :))

فـردا

فردا چی میشه؟!

فردا وجود نداره...هیچوقت نمیشه به فردا رسید، وقتی بهش میرسیم دیگه اسمش فردا نیست!

دوس ندارم به خاطر "نیست" امروزو نابود کنم!

تمامِ هستی، امروزه!


شرایط

دقیقا نمیدونم از کدوم روز، زندگیم این شکلی شد؟!

از آبان ماه نود و شیش؟!

یا اسفند همون سال؟!

یا اردیبهشت نود و هفت؟!

یا آبان همون سال؟!

یا اسفند همون سال؟!

یا اردیبهشت نود و هشت؟!

یا آبان همون سال؟!

یا بهمن همون سال؟!

یا همین دیروز، پریروز؟!

چرا هرروز که میگذره، زندگی بیشتر برام بی ارزش میشه؟!

این نفرتِ همیشگی به همه چی و همه کس، چیه که هر کاری میکنم از دلم کنده نمیشه؟!

انگاری...

حالی به شدت بد!

انگار که پایان همه چیزه...

و بی صبرانه به انتظار مرگ! با آغوشی باز!

نمیخوای مهمونم باشی؟!

(سکوت!)

شرح حال

انزوا،

عصبانیت،

دلتنگی،

ناامیدی،

وسواس فکری،

اینا حال و احوال چند وقت اخیرمه...!

بااینکه دارم روزامو "مفید" میگذرونم اما شور و حال ندارم و شاید ته دلم ترجیح بدم "مضر" باشم اما حالم خوب باشه

آره خب، گمونم هیچوقت "تعادل" هیچ جایی توی زندگیم نداشته!

در هر حال انقد زندگی داره سختتر میشه که جا دادن تعادل، یه جورایی هم غیر ممکنه...

حالا گاهی به این فک میکنم که شرایط که مثل قبلا بشه، دقیقا کدوم شخصیت من موندگار میشه؟!

مفید؟!

مضر؟!

یا شایدم واقعا ترکیب این دو تا؟!

بیست و یک

در حال طی کردن بیست و دومین، بیست و دو اردیبهشت زندگی :))

اینجا باید میگفتم! ^_^

اردیبهشت یا جهنم؟!

چند سالیه که اردیبهشت نفرینم کرده...

میشه گفت آخرین اردیبهشتی که حالم خوب بود، یادم نیست!

کلی حرف توی سرمه اما نمیتونم بریزمشون بیرون که ازین مغز درد لعنتی خلاص بشم.


....

همچنان توی خودمم...گیر کردم و بیرون نمیام :((

عشق

واژه ای که گمونم تا الان انقد زیبا حسش نکرده بودم!

چرا که شخمی ترین اتفاق ممکن رو هم برام پر از حس و حال قشنگ کرد

"کرونا و اینا باعث شد کاملا مطمئن مطمئن مطمئن بشم که دوست دارم و میخوامت"

عشق، زیباست...نقطه، سرِ خط

من، چته؟!

یهو میرم تو خودم و دیگه بیرون نمیام، تا بخوابم!

یه حال و احوال مرده و خنثی...

رفتن سراغ good های قدیمی(فولدرای موزیکم که هر چی عددشون کمتر باشه، بازه زمانی قدیمی تری رو نشون میدن)

هوس دود بازیای شبانه :)))

غرقِ غرق...غرق چی؟! نمیدونم...یه حالِ گرفته ی ناخودآگاهانه!!

نمیدونم چرا ولی حس میکنم همش به خاطر اردیبهشتهـ

اشتیاقـ

هر چند دنیا اون جای قشنگی که توی بچگیام فکر میکردم نیست،

هر چند توی بدترین زمان ممکن دارم بهترین روزای زندگیمو از دست میدم،

هر چند که امیدم به آینده، هیچه و بس،

و هزاران هر چندِ چرندِ دیگه!

اما اسم موجودی به نام "انسان" رو یدک میکشم و این ینی دنیایی از "خیالپردازی"

توی این خیالات، به خوبی خوشبختی رو تجسم میکنم، هر لحظه مثل یه نرم افزار، اگر از تیکه ای از خیالاتم خوشم نیاد، "کنترل+زِد" میزنم و برمیگردم عقب...یک ادیت بی دردسر!

طی این وهمی جات، کوچکترین اتفاق واقعی و خوب رو با تلسکوپ رویاییم رصد میکنم و به اندازه ی وسعتِ بهرام، ازش لذت میبرم

دل میسپارم به همین قبیل حماقت ها =)))

و زمستونو سر میکنم، خستگیمو در میکنم...!


آغازِ فرمانرواییـِ  اردیبهشتـ  /_(•_•)_\ 

جمعهـ

امروز جمعست و طبیعتا الان خوابم!

آخه راستش دو ساله که پنجشنبه ها دانشگاه دارم و بعدشم کافه و دور دور :)))

انقد خسته هستم که نخوام خودمو سرگرم کنم تا خوابم ببره...

خلاصه نزدیکای ظهر بیدار میشم و یاد دانشگاه میفتم که چقد  از کاراش جا موندم اما بازم بی اهمیت میرم صور تا مافیا بازی کنیم

جمع و حرف و حدیث و اخبار جدید که همیشه خودمم به بخشیش هستم اما خبر ندارم!

عاشقانه زندگی میکنم و وقت ندارم به بعدا فک کنم و خیالات وحشتناک حالمو بگیره...


این روزا، روزا رو گم میکنم؛

هر روز ۳۱ شهریوره و هر لحظه غروب جمعه!

هر وقت میام به چیزی فکر نکنم، فکرا بیشتر میشن...

دلـ گیر و دلـ تنگ

صبح زود سه شنبه!

توی همین لحظه که صدای جیک جیک گنجشکا به گوشم میخوره و نور اول صبح از پنجره تو صورتم میزنه،

موزیک آرومی که یادآور روزای بغض دار و سردن اما حالی شبیه ذوق بچگانه و مرور لحظات دلتنگی دارن،

الان باید حاضر میشدم برم دانشگاه...کلاس تصویرسازی!

با خیال راحت سوار تاکسی میشدم و بعدش بی آر تی یا مترو، بدون هیچ فکر و خیالی،

کلاس تصویرسازی هم با شوخی و خنده و کوچه پشتی دانشگاه میگذشت،

یه درگیری هایی هم راجب پایان نامه و تموم کردنش و دفاع داشتیم،

هر لحظه ابراز ناراحتی میکردیم از روزای آخر دانشگاه،

بعدش هر کدوم میرفتیم پی خوشی...کافه، پیش دوستا، پیش علاقمندیا

یه روزمرگی ساده که الان هیچ اثری ازش نیست،

شاید بشه گفت اندازه ی تک تک قطره های بارونای این روزا دلم گرفته،

احتمالا الان توی حالت عادی، از خدام بود که پتو رو بکشم روی سرم و خدا خدا کنم کلاس کنسل شه!

چقد بد شدیم که هرروز داریم تاوان پس میدیم...؟!

چقد تر و خشک داره باهم میسوزه...!

چقد پر شدم از حس نفرت به هرچیزی...!

عجیب دلگیر و دلتنگم...حتی برای روزای بد!

فکرای مریض به وقت بیکاری!

از حجم فکرای مریض، تو زمانای بیکاری،

به کل زندگیم شک کردم...!

به هرکسی، به هر چیزی، به هر حسی، به هر خوبی، به هر بدی!

توهم زدم که همه چی توهمه،

و توهم زدم که توهماتم، واقعیَن T_T

شیطان

چند شب پیش نتیجه گیریایی راجب شخص شیطان داشتیم

شیطون واقعا اون چیزیه که میگن؟!

منظورم از "اون چیزی که میگن" اینه که

اکثرا خطاهای خودشون یا دیگران رو به نیرویی ماورایی به اسم "شیطان" نسبت میدن!

شیطون گولشون میزنه، شیطون دخالت میکنه، افکار شیطانی افسارشونو دست میگیره، شیطون تسخیرشون میکنه و...

که نشأت گرفته از توصیفی پر مبالغه از داستان عهد بستن شیطون برای گول زدنِ شخص آدم و فرزنداشه

خب این داستان مثه خیلی از آیات و روایات استعاری(مثه توصیف آتش جهنم و رود عسل توی بهشت) میمونه...واقعی نیس اما کمکی برای بیدار شدنِ فطرت انسانه!

اما خیلی از ما، این توصیفات رو اشتباه گرفتیم...مثلا راجب شیطان، به معقوله ای به اسمِ شرک ورزی رسیدیم

شیطان تنها یه آفریدست و تنها برتریش نسبت به انسان، برخوردار نبودنش از بعد زمانه ینی گذشته و آینده براش بی معنیه و میتونه همه رو ببینه(که اینم لزوما برتری نیس، یه تواناییه!)

اما خیلیا قدرتی به اندازه ی خدا براش قائل هستن...فک میکنن همونطور که خدا قادره همه ی ماها رو هدایت کنه به راه درست، شیطانم میتونه هممونو هدایت کنه به راه غلط...!

مثلا اسطوره ای بخواییم بهش نگاه کنیم، خدا زئوسه، شیطانم هادس! :)))

بله بله...چه طرز فکر پوسیده ای! ولی هر کسی، تا به حال به این ماجرا دچار شده /_(-_-)_\

خطا، تنها از انسان که جایز الخطاست سر میزنه و مسئولیتش تنها به دست خودمونه، اون بخشی از روحمون که گاهی سرکشی میکنه، اشتباه میکنه و...

هوم؟!

اگه "مسئولتر" بودیم و باشیم، دنیا جای قشنگتری بود...!

بی‌ ارزش

تو خونمون،

ارزش یه پرنده که روی درخت نارنجمون لونه کرده،

از من بیشتره...

سیاه

میون بی حسیِ عجیبی به سر میبرم

توی روز، فقط چند دیقه دچار احساسات میشم که اونم بیشتر حسای غمگینه!

پر از منفی، ناامیدی، انتها...

الانم یه رعد و برق زد، دیگه کلاً کرک و پرم ریخت -_-

خ و ن و ا د ه

همیشه اینجوری بوده که اعضای خونواده ها بیش از حد که پیش هم باشن، نمیتونن همو تحمل کنن یا این فقط مربوط میشه به عصر امروز...؟!

بااینکه قبل از کرونا، هرروز بیرون بودم و الان عجیبه که نشستم خونه (و زنده موندم)، فهمیدم که مشکل من خونه موندن نیس

مشکل اینه که شدیدا طالب تنهاییم و هرطور شده باید بخش زیادی از روزو تنها باشم /_(+_+)_\

ازدواج

واژه ی غریبیه!!!

امشب خواستم بهش فک کنم...

دیدم داره بیست و یک سالم میشه ولی هنوز شبا عروسکمو بغل میکنم و میخوابم :)))

هنوز میرم پارک تاب بازی میکنم

هنوز گاهی گریز میزنم به کیپاپ و درست مثه زمان هنرستانم میشم

هنوز میرم تو فاز هیجده سالگی و غرق شدن میونِ شخصیتایی که خودم ساختمشون و فقط توی سرم هستن

هم سن و سالایی رو میشناسم که ازدواج کردن و حتی بچه دارن O_o

نه به این شوریِ شوری و نه به این بی نمکی

ولی چرا هیچی توی من به هیچ چیز دیگه ای ربط نداره؟!

این حرفا رو نمیزنم چون قراره ازدواج کنم و این حرفا :/

این روزا، کم و بیش حرفش پیش میاد...خواستم یه بار بهش فک کنم