همینه که هست...
همینه که هست...

همینه که هست...

زمستون

چطوری زمستونِ مریضِ من؟!

من خیلی دوسِت دارم اما چند سالیه که حوالیِ تو، روزای قشنگی انتظارمو نمیکشن...!

همه چیز بیشتر از حال و احوالِ خودت، سرده!

از شدتِ سرما، سِر میشم...البته نه اونطوری که نوک انگشتامو حس نکنم!

سرما رخنه میکنه توی تک تکِ عصبای مغزم!!

زور میزنم تا شاید با قرصای ضد یخ، جلوی یخ زدگی رو بگیرم اما انگار قرار نیست تاثیر مثبتی بذاره!!!

پس هرطور شده سعی میکنم برم دنبال راه در رو برای زنده موندن...متاسفانه نمیدونم که سطلِ آب جوش، فقط مغزمو تَرَک میده!!!

توی اوج یخ زدگی، سطل آب جوشو خالی میکنم روی سَرَم و میشکنم...

هزار تیکه میشم...هر دفعه به سختی خودمو با جارو و خاک انداز جمع میکنم، با  آدامسای هزار بار جویده شده ی امیدِ واهیِ مغزِ خردِ خاکشیر شده ام، تیکه هامو به هم میچسبونم!

هر دفعه چند تیکه ام گم میشه...و هر دفعه به ناقصِ کاملتری تبدیل میشم!!!

۱۶ آذر

امروز تا از خواب بیدار شدم، دیدم یکی از هم دانشگاهیام توی پستش تگم‌ کرده و کلی ازینکه آخرین سال دانشجوییه حرف زده...

با بی حسی تمام احساس شعف کردم که سال دیگه، امروز، روز من نیس!!!

(دانشجو بودن، اونم اینجا، چه معنی ای میتونه داشته باشه الا اینکه با قدرت تمام فریاد بزنی که من یه جاندارم با گوشای مخملی! بفرمایید سوارم بشید!!!)

خلاصه حاضر شدم، رفتم پایین که صبحونه بخورم ، راهی دانشگاه بشم که مامانم و بابام بهم به خاطر این روز میمون، کادو دادن!!!

با وجود بی حسیا، در لحظه مثه بچه ای بودم که راضیه به خاطر گرفتن پاداشِ دوباره (هرچقدم کوچولو) ، به اون کار ادامه بده!!

حالا بگذریم که کادوم شورت و اسپری بدن و یه نمه پول بود! :D

بازم خلاصه رفتم دانشگاه...اونجا سیب میدادن بهمون! :/

اوهوم جالبه...از زمین و زمان دارن ابراز خوشحالی میکنن ازینکه داریم درس میخونیم و قراره آینده ساز مملکت باشیم!!

دانشگاه تموم شد، راه افتادم سمت انقلاب...تقریبا از همون میدون، نیروهای محترم تشریف داشتن!

همینطوری رفتم جلوتر تا رسیدم به محوطه ی دانشگاه تهران و در نهایت در اصلی دانشگاه تهران!!

بماند که تعداد عزیزای دل چند برابر شده بود، درهای دانشگاه تهرانو با زنجیر و قفل بسته بودن!!!

خواستم همونجا استوری بذارم و بگم "خوش به حالتون دانشگاه تهرانیا، تعطیلتون کردن!" که از نرده های دور دانشگاه، چشمم افتاد به داخل محوطه و دیدم بعله دانشگاه تعطیل نیس...اتفاقا توش پره دانشجوئه...ولی در به روشون بستست و میشه گفت زندانین!!! :/

اون لحظه فقط توی ذهنم گفتم، دوغِتِه بنوش عزیزم! اینجا از ترس اینکه دهنتو باز نکنی، زندانیت میکنن! اونوقت تو داری اسم آینده ساز میذاری روی خودت؟! بپا سیبی که دادن دستت، سمی نباشه که بری به خواب زمستونی! :))

هرچند الانم خوابیم...خیلی وقته که توی کوچه پس کوچه های همین شهر خوابیم و یادمون رفته داریم چیکار میکنیم با خودمون و همین یه بار فرصت زندگی‌ کردنمون...؟!

بدون عنوان!

از خودم بدم میاد!!! :)))

مریم خسته هستِ

شدیدا احساس خستگی میکنم...

از همه چی!!

شدیدا علاقمندم که همه چی تموم شه! :)))

انگار همه چیز احساسشونو از دست دادن و تنها به بار سنگینی تبدیل شدن!

انقد سنگین که خموده شدم!!!

و فقط میخوام از دستشون خلاص شم...

هیچی نباشه...سفیدی محض!

همه چیز بزرگ و ترسناک به نظرم میان!

انگار، راهت چپ یا راست، هر دو ور غلطه...

روز بشارت

توی برزخ این روزای مریض باشی و کلافه از دانشگاه بزنی بیرون...

و اما مواجه شدن با مردمانی که اومدن تشکر کنن برای گرونی بنزین!!!

رِنج سنی بچه مدرسه ای ها و نادان های پیری که هنوز چهل سال پیش براشون عبرت نشده...!

آدمای خونه نشینی که تنها روز قدس و امثال این روزا مجوز بیرون اومدن از خونه و ابراز خودشون رو دارن!!!

صدای بلند موزیک های مضحکی که با نعره کشیدناشون، انگار یه دستمال ابریشمی گرفتن دستشون و بعله!

نگاهِ از پشت ویترینِ کاسبای نسبتا محترم و آدم پولدارا از مغازشون به بیرون و موج نگرانی توی نگاهشون چون که تنها یه روز قراره کاسبیشون کساد باشه و هیچ نگرانی دیگه ای!!

کلافه از زمان و مکان و آدما و هر کوفت و زهرماری میپیچی توی کوچه پس کوچه ها تا شاید بتونی این بغض و حسرتی که از این دوران زندگیت داره به دلت میمونه رو نیست کنی که یهو جوونا و دانشجوهایی که قید کل زندگیشون رو زدن و فقط به زور گل و بنگ دارن روزگار میگذرونن رو میبینی!!

میری جلوتر، آدمای احمقی رو که کیک و ساندیسشونو گرفتن و با خرسندی هر چه تمامتر که انگار سهمشون از کل زندگی رو گرفتن و دارن میرن خونه، زیارت میکنی...

چه خبره؟! اینجا کجاست؟!

تهران من! چقد دیگه حس میکنم جایی برام نداری...

توی تقویم سال دیگه، امروز به عنوان یکی از وقایعِ رشادت مندانه ی دستمال کش های غیور ثبت میشه...پیشنهادم برای اسمش، روز بشارته!

بشارت میدهیم شما را به مردگی کردن...

وطنم، پاره کردی تنم! :)))

ف ا ک

چقد احساس افسردگی میکنم....

امروز درد معده ام به جایی رسید که فک کردم دارم روحمو بالا میارم و کم کم رفتنی ام!!!

به خودم میپیچیدم و به خدا میگفتم که میخوام زنده بمونم...تجربه ی عجیبی بود!

هیچوقت حس مردن بهم دست نداده بود! :))

با وجود ناهمگون بودن های این روزگار و زندگی شخمی، اما میخواستم ادامه بدم...برای آدم بی انگیزه ای مثه من، مسخرست!!!

البته خب این یه واکنش غریزیه و دست خود آدم نیست...

در هر حال هنوز زنده ام...زنده اما در حال مردگی کردن!

کنجِ عزلت

دو-سه روزیه که از بستر بیماری یا قشنگتره که بگم کنج عزلت دراومدم...

با نتیجه گیریای جدیدِ حاصل از صداقتِ محض با "من"

حول محور این موضوع که من بازیگرم؟! یا فقط کمی تا قسمتی خام و نپخته؟!

خب حقیقتا من کودکِ خردسالی بودم که فک میکرد بزرگ شده، بزرگ و حاوی قدرت تشخیص انواع احساسات!

اما حقیقتا طفلی بودم که تنها به خاطر بهونه گیری و کم آوردن توی بعضی شرایط، اسمِ این ضعف ها رو احساساتی از قبیل دلتنگی، دوست داشتن و... میذاشت!

جالبه؟! اوهوم نیست...اما بیایید و صادقانه اعتراف کنید که هر کسی توی برهه ای از زندگیش به این تلاطمات دچار میشه...!

حقیقتا اگه زودتر یاد میگرفتم که وقتی یه کلاف نخ رو باز میکنن، بالاخره یه جایی به آخرش میرسه، خیلی از بهونه گیریا با احساسات اشتباه گرفته نمیشد...

"پایان"

نمیشه گفت واژه ی شادیه یا ناراحت کننده...اما مثل دستگاه چارگاه توی موسیقی ایرانیه!!!

یه مثال کاملا گویا...ریتم شادی که توش غم حس میشه!!!

البته شایدم مثال لوسیه...در هر حال پایانِ یه ماجرا میتونه از نظر خوش یا غمگین بودن، یه چیز کاملا نسبی باشه!!!

حالا من دارم چی میگم؟! از چی حرف میزنم؟! باز دوباره اومدم چیو توجیه کنم؟!

دارم از پایان هایی صحبت میکنم که بهونه گیریای کودک درونم به خاطر عدم توانِ تحمل سختیا، نذاشت به سر برسن...

یه روزی درگیر احساس یه طرفه ای بودم و در نهایت بدون هیچ حسی گذاشتم یه نفر دیگه جاشو بگیره که به مرور زمان، بی حسی ها به خرمن احساسات خرکی تبدیل شدن...اما ماجرای عجیب اینجا بود که من به نفر اول پایان ندادم، معتقد بودم نوع علاقه ام بهش تغییر کرده و خیلی چیزا عوض شده اما با این حال کاتِ کامل نمیدادم به ماجرا...گذشت و طی مشکلات فراوون، نفر دوم از دست رفت و طی گذر مدت ها و چه و چه، کسی پیدا شد که نه احساسات من بهش یه طرفه بود و نه خبری از بی حسی هام بود، اما نمیدونم چرا علاوه بر پایان ندادن به نفر اول، نفر دوم هم تموم نشد...ینی چی که تموم نشدن؟!

ینی اگه بحثی میشد یا حالا یه وقتی بهم میریختم و هر دلیل و برهان دیگه ای، شروع میکردم به چنگ زدن به خاطرات و اینکه حسِ واقعی، فلانی بود و این حرفا...همش سیر کردن توی دیروز و پریروز!

این چند روز که خودم بودم و خودم، دیدم که چقد قشنگتر بود که خیلی وقت پیش به این نتایج رسیده بودم!(هرچند که شاید توی اصل قضیه  فرقی نمیکرد!)

در هر حال، قرار بوده که الان برسم...درست مثه یه نون بربری که بالاخره یه زمانی برای پخته شدن توی تنور لازم داره.‌‌..

لطفا، حتما بِکَنید....از هرچیزی که آرامشتونو خدشه دار میکنه!

هیچی  و هیچکی تا ابد مال ما نمیشه.‌.همونطور که تهش همه چیو میذاریم روی زمین و خودمونم تسلیمِ زیرِ زمین میشیم! :)))

مریض

از پریشبه که با یه مسمومیتِ دیوانه کننده که کم کم داره به مسمومیتِ فکرم هم منجر میشه، دست و پنجه نرم میکنم...

سختترین بخشش اینه که از دیشب تا حالاست که خوابم...اما نه خوابای معمولی!

توی خوابم همه هستن...آدمای دور، آدمای نزدیک، مکانای پر خاطره، مکانای بی اهمیت و...

و عجیب منو دلتنگ میکردن...

بدجوری کلافه ام...کلافه و غمگین...

واقعا الان جای این مریضیِ مسخره نبود!!! :/

بازیگر

به نظرم گاهی خیلی بازیگر خوبی میشم!!!

یهو خودمم وسط این نقش مقشای عاشق و دلباخته بودنم، باورم میشه!!

در حالی که موضوع جوگیری ای بیش نبوده...

مثه حسم به جوجه شاعر احمق و پیشیِ احمقتر!

هنوز گاهی شک میکنم که حسم دقیقا چی بوده؟!

عشق بود یا ترحم؟!

عشق بود یا هوس؟!

یا حتی بابا لنگ دراز توی دو سال پیش، عشق بود یا جوگیری؟!

یا شایدم ذهنم الان داره در مورد همه ی اونا سناریو های جدید جایگزین میکنه و ادعا میکنه هیچ کدوم عشق واقعی نبودن و من فقط گول بازی خودمو خوردم؟!

در هر حال این سناریو نویسی های ذهنِ مریضم یا بازیگریِ فوق طبیعیِ منِ اوباشم، داره میرینه به درکِ واقعیِ احساساتِ الانم!!!

حاجی واقعا این عشق که میگن چی چیه؟! :):

هشت ترین روز سال

دقیق به ساعت نگاه نکردم که ببینم از دوازده گذشته یا نه؟!

در هر حال...من به عنوان هشت ترین روز سال ثبتش میکنم!!!

نزدیکای سه راه جمهوری و سراغ گرفتنای بابا لنگ دراز از دو سال پیش...!

و درنهایت بحث استوری عاشقانه ای که دیشب گذاشته بود رو وسط بکشه!

"-چرا ریکشنی نشون ندادی؟!

-با من بودی؟!

-خودت چی فکر میکنی؟!

-با من بودی!

زل زدن و سکوت کردن!!!!"

لعنتی حتی اعتراف کردنتم به درد عمه ات میخوره!!! :)))

همش میخوای همه چیو از دهن من بشنوی‌‌‌...

ولی این مریم خیلی عوض شده...شاید دیگه نشنوی! مثه همین امشب!!!

در هر حال...فیلمی و قشنگ بود!

و تلاشت برای جاودانه شدن...لباست که بهم دادی برای خودِ خودم! :)

۶ آبان!

عکسِ پستِ دومین سالگردِ اعترافت بهش رو خودش ازت بگیره!!! :))

یقینا پشمامممم!!!


چرا آخه...؟!

گور بابای همه ی شعار دادنام و جوگیریام...

جوجه شاعرِ احمقم!

چرا از یادم نمیری...؟!

چرا گاهی انقد ساده از بدیات میگذرم و یاد خوبیای ناچیزت میفتم...؟!

خوبیایی که حتی اونا هم از نظر همه بَدن...

کاش بیست و هشت اسفند سال نود و شیش که ازم پرسیدی کسی توی زندگیمه، میگفتم آره...

شایدم نه...شاید حیف میشد که این خاطراتمونم نخوان باشن؟!

کاش میفتادم توی جوب طویل زندگی و آب منو با خودش میبرد...

۷ آبان!

توی کنج تنهاییام که کز کرده بودم لحظات دوری اومدن توی سرم!!(امشب زیادی مغزم فکر کرد؛ فکرایی که قرار بود یه ذره بشینن پای کارای دانشگاه ولی خب...)

راجب دو سالِ پیش...۷ آبان!

جزئیات جالبی رو ازش یادم میومد...استارتی پر قدرت برای به قمار گذاشتن آینده...!

یه روز میگذشت از اعتراف بچه گانه به آدم واقعی ای که عاشقِ شخصیت خیالیش که توی سرم بود، شده بودم!

احساس آدم بزرگ بودن شبیه یه هاله ی قرمز رنگ دورمو گرفته بود...

همه چی برای توهمِ بزرگ بودن، مهیا بود...دانشجو بودن، تاریکی هوا، یه رفیق به شدت قدیمی، دود، پارکی که خیلی محلی نبود...

پیچ گوشتی برداشتن و باز کردن پیچ و مهرهای مغز آکبندی که تا اون موقع یاد گرفته بود "بر طبق نقشه" آرزوهای محالی رو تحت عنوان "هدف" دنبال کنه!

روی نیمکت پارک ولو شده بود و برای دوستش از واقع بینی و کنار گذاشتن رویاها صبحت میکرد!

بعد شروع کرد به چارچوب شکنی و ادعای اینکه چقد حسرت کارای نکرده میتونه در آینده براش کسالت بار باشه تا پشیمونی کارای کرده...

محو چس دود کردناش و متعجب ازینکه شبیه فیلما سوسول نیست و سرفه نمیکنه!!

سعی میکرد گربه ها رو نوازش کنه و ازشون نترسه...آخه راستش فک میکرد این کار اونو عاقلتر و از طرفی غیر عادی و جذاب جلوه میده...!

بدون ترس از تاریکی و خلوتی کوچه ها، با رفیق قدیمیش راه میرفتن و از متعفن بودنِ زندگیِ پر از شعار حرف میزد...!

کاش اون روزا برمیگشتن...

همه چیز از دست رفته! یا بهتره بگم از دستم در رفته!

فک کنم اگه الان حتی اون رویاهای محال رو هم جلوم بذارن، هیچ علائم حیاتی ازم دریافت نشه...یا شاید ته تهش، یه پوزخند!

ثبت کردن ممنوع...؟!

امشب بعد از اظهار نظر بابا لنگ دراز در موردِ تجویزِ زود دود کردنِ یادرگاری هاش، برای درمانِ مرضِ ثبت کردنم، به خیلی چیزا فک کردم...

معتقد بود یه روزی بدون ناراحتی، همه رو دور میریزم!

اما این چرته...یادگاری هایی هستن که هرچقدم از فضاشون دور شده باشیم، بازم دوست داریم حفظشون کنیم...شاید احساسات همون لحظه ی اولشون یادمون بره اما بازم دوباره دیدنشون، شوق و ذوق دارن...انگار که بشینی آلبوم عکسای بچگیتو نگاه کنی!

در مقابلش یادگاری هایی هستن که شبیه شخصیت دیوانه سازای هری پاتر، شروع میکنن به مکیدنِ خاطرات خوب...تا جایی که جسارت اینو پیدا میکنی که همشونو از بین ببری...که در نهایت همون نابود کردن ها، آرومت میکنه...

تا الان پیش اومده که یادگاری هایی از یه فرد کنارم بودن که یه سریشون همچنان احساسات قشنگی رو برام ساختن و مقابلش یه سریاشونم انگار دست انداختن دور گردنم و نمیذاشتن نفس بکشم...که اتفاقا توی لحظات سیم آخری، زدم شل و پلشون کردم و تهش یه نفس راحت کشیدم، حداقل برای لحظاتی موقت!!

ولی یادگاری های مثبتِ همون فرد رو هنوز دارم و حداقل ازشون یه لبخند دریافت میکنم! :)

شایدم باید به سن بابا لنگ دراز برسم و بفهمم که باید همشونو دور ریخت! (البته که هر چی دارم بزرگتر میشم، ارزشا هم بیشتر کنار میرن...بعید نیست نهایتا یکی-دو سال دیگه به این حرف برسم!)

اما کاش میفهمید که اصرارش برای نگه نداشتن یادگاریش، فقط به نگرانیای من اضافه میکنه و هیچ درس مثبتی برام نداره...

پ.ن: معلومه خسته شدم ازینکه بخوام ادای آدم بزرگا رو دربیارم تا داشته باشمش...؟! :)))

پ.ن2: ازین به بعد هیچ اصراری در کار نیست...من همون رد داده ای هستم که فقط قراره یه سال دیگه صبر کنه تا درسش تموم شه و ازون به بعد با تلاشی هر چه تمامتر، برینه به همه چی!

پ.ن3: آدما زود متوقع میشن!

من

من...نمیدونم الان چی هستم؟!

امروز صبح بیدار شدم، با همون حال کسلی که چند وقته، وقتی صبحا بیدار میشم بدجوری بهش دچارم، با افکار پراکنده!!

مثلا اینکه الان کجای زندگیمم؟! کجای زندگی آدمام...؟!

سعی کردم احساس زنده بودن داشته باشم...به کاکتوسام آب بدم! اما نگران ازینکه این دستا میتونن با این روحِ خاکستری، کاکتوسارو خشک کنن!

نگاه کردن به چهره و حرفای مامان و بابام که دقیقا شبیه اون زوجای میانسالی بودن که حسابی سرشون به زندگی گرمه و با وجود کل کلای خنده دارشون نمیتونن لحظه ای به نداشتن هم فک کنن...!

گذشتنِ این فکر از سرم که سال دیگه این موقع ها درسم تموم شده و آبجیم رفته سر خونه و زندگیش و درست مثل پارسال که دوست صمیمیم و جوجه شاعر احمقو از دست دادم، چقد بیشتر ممکنه احساس خلا کنم...

و اما حسی متناقض بین غریبی کردن و آشناییِ زیاد با بابا لنگ دراز عزیزم که فقط حاضرم فندک مشکی رنگمو به اون بدم...

آیا من مردم...؟!

اینجا، کجای زندگی منه؟!

اونجایی که باید افسوس بخورم و بگم چقد حیف که توی پر کردن بیست و یکمین سال زندگیم، دارم مردگی میکنم؟!

چرا بااینکه امشب انقد خوش گذشت باید انقد حس کرختی داشته باشم...؟؟!

خدایا من همون خری هستم که نباید هیچوقت بهش شاخ بدی!!!

"من" لیاقت هیچی رو ندارم...

Daddy long legs

امشب گریزی زدم به دو سال پیش اینا...!

گریزی که در نهایت به هم صحبتیای زیادی با بابا لنگ درازِ عزیز منجر شد!!!

بابا لنگ درازی که منو گیج میکنه... =)

البته این گیجی و بلاتکلیفی برام شیرینه!

آیا زیادی صبورم؟!

نمیدونم...ولی حتی این صبر کردن برام قشنگ شده! قشنگتر از قبل!

دیدن اینکه علنا ازین صحبت میکنه که تبدیل شدم به انگیزه ای  که به خاطرش یک ساعت تو راهه تا برسه به کافه، اینکه تا متوجه میشه حال و هوام خاکستریه پیگیر حالم میشه و در نهایت امشب که کلی حرفای قشنگتری رد و بدل شد...

خدایا...اون موقع ها که آهنگ salut از Joe dassin رو گوش میکردم، فک میکردم که قرار باشه از تکستش صحبت بشه؟! اونم با اون؟!

و در نهایت خودش بگه بیا، قهوه درست کنم، گپ بزنیم...؟! =)

ایندفعه دیگه علاقه ای ندارم ببینم تهش میخواد چی بشه...فقط میخوام حس الانو دریابم...هر چی که میخواد بشه...در حال حاضر رویای شیرینیه! ^_^

آرامش

حقیقتا توی فکرم اینطوری میگذشت که مثلا

"خدای من...پس تا به کِی اینطور چس ناله میمونم؟! من آفریده شدم برای غصه؟!"

خدا هم همیشه دست به سینه بهم زل میزد و پوزخند تحویلم میداد!!! :\

نگاهی شبیه فحش...!

همیشه با انزجار به افرادی که در مورد زندگیم به به و چه چه میکردن نگاه میکردم با ناشکری تمام توی ذهنم با خودم کلنجار میرفتم!

و...

و...

و...

حقیقت امر اینه که "من" با بیست سال عمر، کلی خاطره دارم...بی هیچ پشیمونی ای!

شاید سختیا و تجربه های بد زیادی هم بود...اما بازم پشیمون نشدم!

الانم با آرامش نسبی و یه روزمرگی روتین، دارم بیست و یکمین سال رو پر میکنم...

و این آرامش، رضایت، خوب بودن و...فقط یه چیزو بهم نشون میده!

اینکه دارم "بزرگ" میشم...

تازه دارم میفهمم که میگفتن به خاطر سنته! +__+

به امید خوب باقی موندن...

قوی

بالاخره رسیدم به اونجایی که فکر میکردم حالا حالاها نتونم بهش برسم!

"اهمیت ندادن به گذشتگانی که هنوز منو به یاد میارن"

اسمشون روشونه...اونا از زندگی من گذشتن و رد شدن!!

آدم وقتی از دست دادن چیزی رو کاملا قبول میکنه، دیگه نمیتونه نسبت به احتمالِ دوباره داشتنش، اون ذوق اولیه رو داشته باشه یا بهتره بگم دیگه ذوقی نداره!

درست مثل پادکستِ کیک شکلاتی که میگفت

"من همین الان دلم کیک شکلاتی میخواست!"

وقتی بگذره و حسابی بیات بشه، گذشته و تمام!!

تنهاییِ مقدسی رو به دوش میکشم...شاید خیلی شیرین نباشه اما خب نمیشه منکر بی دغدغگیِ حاصل از خلوت کردن زندگیم و یه جورایی خلاص شدن از مگسای زندگیم بشم! :)

مگسا به علت "کمبودِ گوه" افتادن به خوردن همدیگه!!!

و هیچی شیرینتر از نشستن بیرون گود و نگاه کردن به "مگس جنگی" این بچه ها نیست...حقا که عدو شود سبب خیر!

همشون دارن انتقام منو از خودشون میگیرن!

"کارما رو جدی بگیریم"

و در آخر تشکری کوتاه از بابا لنگ دراز قصه که باعث شده حواسم پرت بشه و یه درصد دوباره درگیر نشم...

سرزمین عجایب!!

پنچر از حال و هوای غروب  سی و یک شهریور و غرق خاطرات!

راه رفتن توی پیاده رو و احساس "نیست بودن" لابلای بودن آدما...

روایت کردنای فردی مرکوری توی گوشت و سرازیر شدن قطره های اشک از سر بهانه ی کودکانه...

حس دربدری از فکر اینکه الان کجا باید برم...؟!

حرکتِ بی اختیار به سمت کافه ی روزای دور!

تنها...و مثل خیلی وقتای دیگه بفهمن که امروز ازون روزای بن بسته...درست مثل بن بست موثق!

با همه ی اینا تصویر خیلی کلاسیک و صامتی شبیه فیلمای 1960 یا شاید قبلتر به وجود اومد، میتونست شبیه آب روی آتیش باشه...

بعد از احوالپرسی ای که همه جواباش از طرف همه، به دور از حقیقت بودن، بدون هیچ حرف دیگه ای موزیک توی کافه پلی شد و همچنان حرفی برای گفتن نبود!

من بودم،

منظره خیابون نه چندان خاصی که از پشت شیشه های کافه معلوم بود،

شکلات پرتقالی و ناچینگا

 و موزیکی که تنها برای یه مشتریِ اون کافه گذاشته شده بود...

برای بابا لنگ دراز عزیزم

سلام بابا لنگ دراز عزیز

میدونی من اول بدون شناخت عاشقت شدم و بعدش برام به بابا لنگ دراز تبدیل شدی!

خواستم بدونی هنوزم وقتی میبینمت با ذوق از تو برای اطرافیانم میگم!

گاهی با خودم میگم کدوممون توی تاریخ اشتباهی پا به این گودال سیاهِ آمد و شدای مسخره گذاشتیم؟!

شایدم تاریخ اشتباهی در کار نیست و این رابطه ی ماست که معلوم نیست اسمش چیه و اشتباست؟!

در هر حال من تا جایی که یادم بمونه، ازت به عنوان تنها عشقِ کودکانه و کاملا تصادفیم یاد میکنم که بیشترین حسن نیت رو نسبت بهم داشتی!

و برات آرزوهای خوب دارم...آخه امشب بهم گفتی جوونی کنم و نذارم مثل خودت حسرت های زیادی برای این دورانم بذارم!

میدونی هیچوقت ازت نپرسیدم که دقیقا توی زندگیت چه خبر بوده ولی میتونم طبق شواهد سناریو هایی رو توی ذهنم بیارم که بااینکه علاقه ای ندارم حقیقت داشته باشن، اما به نظرم درستن..

درسته که کم سن و سالم اما خیلی خوب یاد گرفتم که نذارم یه سری از حقایق قلبمو به درد بیارن...شایدم با همین سن کم، انقد نتونستم مراقب قلبم باشم که از درد و ضربه های زیاد، سر شده و دیگه درد رو حس نمیکنه!

اینارو ولش کن...

خوشحالم که با وجود حال کدر و ذهن منفی بافم، تو هنوز میتونی ته مونده های روشنایی درونم رو ببینی و به خاطر اونا، منو دوست داشتنی خطاب کنی...

میدونی که تا چند وقت آرزوم بود که توی نظرت چنین دختری باشم...؟!

خوشحالم که بالاخره منو دیدی!

و ببخشید که امشب برات یه آهنگ از زدبازی فرستادم...خودت گفتی!!!

دوستدار تو جودی آبوتِ مو کوتاه که انگار هم قصد ندارن بلند شن!