بی دغدغگی قشنگه اما راکد بودن...
گاهی حس راکد بودن بهم دست میده!!!
یه موجود راکد که اگرم حرکتی داره، همش رو به عقبه!
غرق گذشته...رویا پردازی اتفاقات و اینکه اگه جور دیگه ای پیش میرفتن چی میشد...؟!
بدون هیچ رویایی درباره ی فردا، پس فردا...
درسته که دغدغه ای نیست ولی کاش رکودی هم در کار نبود!!!
حساب کردم و دیدم ده روز گذشت...
ناخودآگاهم پر از دلتنگیه اما در ظاهر شبیه دختر بچه ای هستم که میون آدم بزرگا نشسته و از چیزی خبر نداره!
انگار فراموشی محضه!
اما گاهی وقتا...فقط گاهی وقتا
مثلا با شنیدن یه سری آهنگا،
رد شدن از بعضی جاها،
دیدن اسم و عکس آدمایی میونِ اکانتای گوشیم،
صبح بیدار شدن و به یاد آوردن حرفا و آدمای توی خوابم،
خاطراتی یادم میان که انگار مال من نیستن...
اما شدیدا احساس نزدیکی باهاشون دارم!!!
همه جا و توی هر موقعیتی، با چشمای باز خوابم و خوابِ اون خاطرات غریبو میبینم...!
دیگه به بیداریام اهمیتی نمیدم...اصرار میکنم که حالم خوبه!
و توی خوابم زندگی میکنم...اونجا حتی غصه ها هم ایده آلن...
مثه حماسه رابطه ی سختی با چارشنبه ها دارم...چارشنبه های لعنتی! :)
و اما چارشنبه ی سخت دیگه ای توی زندگیم رخ داد...نمیدونم چقد سخت؟! سخت بود یا سختتر؟!
در هر حال رخ داد و انقلابِ قلبِ منقلبِ من، به وقوع پیوست...
و من رفتم...
یک سال و نیم زندگی، توی یه لحظه دور ریخته شد...درست مثل اینکه چند گیگ اطلاعاتی که چند وقته توی سطل آشغال یه سیستم باقی موندن و با خالی کردن سطل آشغال، مهری بزنی به لازم نبودن اون دیتاها...
الان توی بی حسی محضم...و بی خبر ازینکه ده بیست روز دیگه چه حسی قراره داشته باشم؟!
متنفرتر میشم یا دلتنگتر...؟!
چقد سخته آدم خودش به نتیجه ی حرفایی که اطرافیانش میزدن برسه...شبیه آدمی میمونه که کلی بالا آورده و عضلاتش کوفته شدن!
و حس همزاد پنداری با نارینی که فقط دلش میخواست منکر یه سری خاطرات شه تا با خیال راحت به اون زندگی جدیدی که یه جای دیگه شروع کرده بود برسه...با این تفاوت که اون دلبسته ی زندگی جدید بود و من هنوز توی ترس و تردید دلبسته موندن به زندگی قبلی....
.
.
کاش دیگه هیچوقت با هیچ آدمی نون بیار کباب ببر بازی نکنم...
زمستونِ من برگرد....میخوام شکوفه بدم!
تغییراتی که یه سریشون ناخودآگاه و یه سر خودآگاه دارن پیش میان!
تلاش برای ترک یه سری عادتا و به وجود آوردن یه سری عادتای دیگه...
سراسر کرختی اما آروم...!
این بیست سالگی منه...همونطور که توقع داشتم!
حد فاصل پایان دهه ی دوم و شروع دهه ی سوم زندگی!!
(استراحت بین دو نیمه!)
این وقت صبح(شایدم شب!) دفترچه هایی که توشون از روزام مینوسم رو خوندم...ینی میشه گفت تا مهر ماه سال نود و شیش، فلش بک زدم!!!
اکثر نوشته ها برای زمانی بود که توی اورینت لش کردم، یا توی آشپزخونه کز کردم!!
و چیزی که جالب بود این بود که بیشتر وقتا ناراحت بودم...!
به شکل شدیدتر، از هیجده سالگی تا الان زندگیم از مدار خارج بوده و هست...الان دارم تلاش میکنم درستش کنم!
ممکنه درست شه، شایدم مثل شونصد دفعه ی سابق، درست نشه!!!
هرچند که چیزی اینجا مهم نیست!
"ما زنده ایم برای گذر و زنده بودن های بعد"
واقعا قرار نیست خبر خاصی توی این زنده بودن ها باشه!!
.
.
دو روز دیگه همینه که هست هشت ساله میشه...
هی سوسک سیاه، میدونستی که یکی از افتخارات منی؟! :)))
نمیدونم چه خبره...؟!
این روزام پر شده از رفت و آمدای آدمای گذشته...
انگار داستانی که چند سال پیش خودم ساختمش، یه جورایی شده زندگیم!!!
یه چیزی شبیه یه گردنبند کهربا که توی روزای خاصی، اتفاقای عجیبی رو برام رقم میزنن...!
عجیب اما واقعی! :)))
توی یه روز با احوالات شخمی، سه نفر پیگیر حالت باشن و سیم بکسل به سمتت پرت کنن!
و یکیشون اولین عشقت و اون یکی اولین آدم زندگیت!
و سر از اورینت دربیاری...اون قهوه بخوره، با دو تا شکلات پرتقالی، اونم به انتخاب خودش!
دارید منو دست میندازید...؟!!
یکیتون شده بابا لنگ دراز، یکیتون یوجینِ راپونزل؟!!!
و من آمیلی که چیزی رو حس نمیکنه...؟!!
گویا واقعا همه چی بیات شده...برای من!
دستتون درد نکنه...سعی میکنم ده سالِ دیگه، همه ی این اتفاقا یادم مونده باشه و به عنوان خاطراتِ خاص ازشون یاد کنم! -__-
اسمی برای تصمیمایی که میگیرم نمیتونم بذارم...
عقلم به نتیجه گیریایی رسیده که هنوز نتونستم صد در صد قبولشون کنم...!
یه سری درگیری که شاید چون هنوز خودمو بچه میبینم نمیتونم حلشون کنم!
از حواشی فاصله گرفتم ...ینی نه، هنوز هستن ولی دیگه مثه قبل روم تاثیر نمیذارن!
الان دارم سعی میکنم تعادل ایجاد کنم...به خودم حق زندگی بدم و قبول کنم که "آدمیزاد جایز الخطاست"
بهتر نیست به جای "ترس، عقب نشینی، فرار" یکمی تصمیم بگیرم و حتی اشتباه کنم؟!!!
ولی خب...تعادل صد در صد مهمه!!!
من همیشه آدم تفریط و افراط بودم...حالا رسیدن به تعادل سخته!
باس مدیریت کنم! -__-
هنوز به خودم اعتماد ندارم...و اون آدمی که برای رسیدن به این تعادل انتخاب کردم به عنوان همراه!!!
پس فقط بحث تعادل نیست...باید اول این اعتمادو پیدا کنم...!
.
همه ی بیست ساله ها انقد درگیرن با زندگیشون؟!!!
امشب به طرز صادقانه ای به یکی از ترسام رسیدم...
همه دارن بهم میگن "سخت میگیری"
ولی گویا این ترس جدانشدنی منه!
ترس از رابطه ی احساسی! -__-
شاید به گوش هر کسی که برسه مسخره بیاد...ولی من واقعا میترسم!
نمیدونم دقیقا از چی، ولی این قضیه برام پر از تنشه و منو نسبت به اون آدم بی اعتماد میکنه! ×__×
همه چی از قبل شروع برام عادیه ولی قضیه که شروع میشه، میخوام سکته کنم! :|
امروز یه شروع جدید پیش اومده و من نمیفهمم چمه...فقط خوب نیستم و از الان حس میکنم به زودی تمومش میکنم و میرم توی لاک خودم!!!!
به طرز مسخره ای افتادم رو دور بی اشتهایی، دلشوره و...!
ینی حتی الان امتحانامم از یادم رفتن و فقط این قضیه آشفته احوالم میکنه! +__+
وات د فاک!!! :)))
آی دونت بیلانگ هر...!
بعد بوقی قرار باشه مهر دل کسی به دلت بیفته...اونم کسی که میدونی از کی تا حالاس درگیرته!!!
ولی به شکل مسخره ای طرف رفتنی باشه! :)))
کجا؟!!! اون سر دنیا!!!! :|||
و مثه خر گیر کنیم توی گل...
البته که عادی شده...مشکل از منه!
و من! مریم شصت چی! همیشه اشتباهی بودم...
مثلا باس چیکار کرد؟!!!
این تایمی که فعلا هست رو باهاش خوش بود یا بیخیال شد تا درگیری احساسی پیش نیاد؟!
آی دونت نو! :))))
مثه همیشه سراسر سردرگمی...
حقیقتا پشت این چشمای بسته، یه ناخودآگاه همیشه بیدار هست...
که حالش خیلی خوبه!
مدام یه جریان موازی با حقیقت رو پیش میبره که همه چیز توی حالت مطلوبه...
من میخندم!
روی جدول پیاده رو راه میرم در حالی که بستنی ارزون قیمتم دستمه!
تو کنار جدول راه میری و گاهی از لنگر انداختنای من روی جدول دستپاچه میشی و نگرانی که این دختربچه ی سر به هوا بیفته و پیرهنش رو با بستنی کثیف کنه!
یه موزیک مثل "ملکه ی قاتل" که حال و احوال دهه ی هشتاد میلادی توش جریان داره پس زمینه ی حالمونه...
شونه به شونه ی هم راه میریم و با چشم دنبال توت های رسیده ی درختای توتیم!
زیرزیرکی متوجه نگاه آدمایی هستیم که شاید حاضرن زندگیشونو بدن و چند دقیقه جای ما باشن...
" واسه همین بود که ما این قدر همو دوست داشتیم
و این قدر اون زندگی رو دوست داشتیم
یعنی اینکه ما هنوز بیست ساله مون نشده بود
یعنی اینکه تو حال و هوای ِ همون سالها زندگی بکنی"
" یعنی اینکه ما جوون بودیم
یعنی اینکه ما دیوونه بودیم
یعنی همون چیزی که دیگه این روزا واسه هیشکی هیچ معنایی نداره..."
چقد زود به این بخش موزیک مورد علاقم رسیدم...
حقیقتا پشت این چشمای بسته، رویاهای قشنگی به خواب عمیق فرو رفتن...
.
.
پ.ن: آره...مریم هنوز یه احمق عاشقه! :)))
توی این لحظه "بیست سال و سه روز" سن دارم...
ینی توی "سومین روز دهه ی سوم زندگیم" به سر میبرم...
الان "اولین سالگرد فوکوشیمای زندگیم" هستش...
وبه روایتی "یک روز قبل اولین سالگرد یکی از تجربه های مضحک دهه ی دوم زندگیم"
امروز بیست و پنج اردیبهشت سال نود و هشته! :)))
و چقد اون دغدغه ها دور شدن...!
خیلی دور...
فراموشی یا به قولی ساده شدن مشکلات با گذشتن زمان...اتفاق شیرینیه ولی دلتنگی تلخی که با خودش داره، این شیرینی رو خنثی میکنه...درست مثل خوردن قهوه ترک و شیرینی پروک!
درسته...این اسمش عاقل شدنه، اوهوم درسته ولی لزوما زیبا نیست!
توی این سالگرد میمون و مبارک، داشتم آرشیو استوریای اینستامو میدیدم...حال عجیبی داشت! هم میخندیدم هم حالتی از ناباوری میومد سراغم!
یه چیزایی انقد برام غریبه شدن که به وجودشون شک میکردم!
آدمایی که اومدن و رفتن، آدمایی که نسبتشون باهام عوض شد، ارزشایی که از بین رفتن و ارزشای دیگه ای اومدن به جاشون، در نهایت تغییر اساسی ظاهر و باطن...
واقعا شک برانگیزه...و حتی شوک برانگیز! :)
در هر حال، زندگی همینه...مجموعه ای از رفت و آمدها، آمد و شد ها...
به قول یه دوستی، تا سی سالگی همینه...و من همچنان به ثبت وقایع توی گوشه گوشه ی زندگیم ادامه میدم که ببینم تا ده سال دیگه، چند صد بار قراره عوض بشم! ¤__¤
هر چیزی رو که دیوانه وار میپرستیدم، الان پشیزی برام اهمیت نداره...
حد الامکان دلم میخواد فرسخ ها ازشون دور باشم!
خونواده، دوست و رفیقام، درسم، کارم، تهران، همه ی پاتوقام، همه چی...
فقط میخوام برای هرکس و هرجایی که بودم، دیگه نباشم...
یه چیزی مثه صابر ابر توی فیلم "اینجا بدون من" شدم!
به نظرم دیگه بودنم اینجا و پیش این آدما لطفی نداره...
کاش میشد یه جایی برم که هیچ کس با شخصیت الانم، نشناستم!
ندونه مریم کی بوده؟! چیا بهش گذشته و خلاصه که ازین دری وریا...بدون هیچ بک گراندی!
یه دنیای کاملا متفاوت...
-__-
این روزا توی گوه ترین حالت ممکنم!
یه آدمی که خیلی کاری از دستش برنمیاد ولی همه ی فکر و ذکرشو وقف آدما کرده...
از طرفی فکر آبجی و علی و خوب پیش رفتن رابطشون!
از یه طرف نگران مامان که حالا که خاله اینا از ایران رفتن، باید خیلی بیشتر هواشو داشته باشم!
از طرفی فکر کافه و ماه رمضون که یه وقت کم نیاریم!
از یه طرفی باید توی کافه بمونم چون میدونم آبجیم به بودنم وابستست!
یه طرف دانشگام که هیچ گوهی نخوردم براش!
از طرفی فکر بابام که الان که مادرجونم حالش بده خیلی تحت فشاره...
حتی فکر اون عنتر که الان سرکار نمیره و داره مغز خودشو با گل به فاک میده...
اینم از حال و روز مملکت...امید به زندگیم صفر شده! :|
و خودم هیچ...هیچ به معنای واقعی!
چند روز دیگه وارد 21 سالگی میشم و با وجود یه سری چیزای احمقانه، نمیدونم واقعا قراره کارم به کجا برسه؟!
هرروز افسرده تر از دیروز...
واقعا دیگه مسخرم میاد وقتی که دور و بریام میشینن از آدمای دورشون میگن!! :|
هیچکی قدر نمیدونه...شاید اگه حداقل از نظر عاطفی اوکی بودم، میتونستم همه ی این فکرارو هندل کنم...با خودم میگفتم گور باباش، همه ی این فکرا باشن! من وقتی جناب ایکس کنارمه، بالاخره آروم میشم!
همه میان میگن دیگه نمیخوام ببینمش، دیگه میخوام نباشه، بدون اون حالم اوکیه...
ولی آدما واقعا قدر لحظه ها رو نمیدونن...الان چون اون آدمو کنارشون دارن انقد قرص و محکم حرف میزن، خدا نکنه طرف سه روز نباشه...
خدا نکنه، یه خلا گنده کل وجودتو بگیره و مغزت بخواد از کلی فکر مریض بترکه...
الان از هیچی زندگیم راضی نیستم...!
دیگه برای خودم زندگی نمیکنم!!
مثه یه آدم آهنی شدم...
این اون ایده آلی نیست که دنبالش بودم!
الان فکر و ذکرم برای همه چیز و همه کس درگیره جز خودم...!
و هیچکس نمیفهمه...همه فقط دارن مستقیم یا غیر مستقیم توقع میکنن!
هر لحظه دارم اینو حس میکنم که دیگه جونی برام نمونده...فقط روز به روز بیشتر دارم درگیر روزمرگی میشم و ساکت تر...
عجیب دلم میخواد بزنم همه چیو له کنم و از اول شروع کنم! ://
.
.
پ.ن: تهران واقعا کوچیکه...
دوباره کم پیدا شدم...خیلی سرگرمم!
سرگرم کافه و آدمای مختلف! :))
حالم ازین رو به اون رو شده...
ولی همچنان در حواشی به سر میبرم...دیگه هرکی که در جریان این روزای زندگیمه، میگه مگه سریال ترکیه؟!
خنده دار شده...البته فقط واسه خودم! برای دیگران خیلی پشم ریزونه!!
یه گوشه نشستم و دارم حقیر شدن آدم بدا رو نگاه میکنم...بدون اینکه دست خودم بخواد به کاری آلوده شه! :)))
همشون افتادن به جون هم دیگه و منم دارم به ریششون میخندم...زیبا نیست؟!
این خود "کارما"ست...دارن جواب پس میدن...
اون آدم بی رحمی نیستم که بگم خوشحالم...ولی هر چی عوض داره، گله نداره! میتونستن از اولش این بازیای کثیفو شروع نکنن!!
.
پ.ن: یه اعتراف دیگه هم دریافت شد، اونم یه فامیل! 0__0
اون آدمی بود که پا توی هر جایی که میذاشت، آدمایی با لایف استایلای کاملا متفاوت، میومدن سراغش...! :|
چطور؟!
نمیدونم...بازم مثه همیشه سر درنمیارم!
یه چیزی این وسط نمیلنگه؟!
اولین اعتراف سال 98 رو دریافت کردم...اونم کی؟!
همونی که پارتنر و کراشش رفتن سراغ نفر قبلی زندگیم و عین بچه ها، سعی کردن عروسک منو ازم بگیرن...! :)
جالبه، نه؟!
نه....اصلا جالب نیست!
فقط گیج میشم!! :/
ولی این جالبه که همه ی این آدما میمونن و از زندگیم خارج نمیشن!
(مثلا فک کن با شروع سال جدید هنوزم آدمای دو-سه سال پیش تا همین نفر آخر که یه حسایی بهشون داشتی یا یه حسایی بهت داشتن، هنوز باشن و باهاشون در ارتباط باشی!)
حقیقتا خسته ام...! :)))
کاش میشد شر همه ی آدما از زندگیم کنده بشه...خیلی یهویی دیگه هیچکی نبود!
من میموندم و خودم و یه سری وسایل جانبی! ¤__¤
آخرین روز نوزده سالگیمه...
آخرین لحظات نود و هفت! :)))
تخمی ترین سال زندگیم...
از صبح که بیدار شدم، از اولین لحظه ی این سال، داره مثل یه فیلم درام جلوی چشمام پخش میشه!
پر از تجربه های منفی بود...
پر از سختی، گریه، کم آوردن، وابستگیای بیجا، زیر پا گذاشتن خط قرمزا و...
سر در آوردن از یه جاهایی که هیچ ربطی بهشون نداشتم...
دست بردن سمت چیزایی که هیچوقت توی مخیله ام نمیگنجید که حتی از صد فرسخیشون رد بشم...
و مسخره تر از همه ی اینا، رسیدن به این درجه، توی این سن! :|||
هرچند منکر حس هایی که این وسط مسطا احساس شد، نمیشم...
به قول یه دوستی، وقتی آدم یه چیزی رو انتخاب میکنه، ینی از نظرش درسته! اکثر قضایای این یک سال، انتخاب خودم بودن...تاکید میکنم فقط اکثرشون!
خوب یا بد، فک کنم من به اتفاقا و آدمای این سال تعلق نداشتم...نمیدونم ناراحت کنندست یا خوشحال کننده؟!
در هر حال همینه که هست، هوم؟!
خلاصه...چند روزیه که کاملا تغییر رویه دادم...
من تقریبا 70 درصد گاگالند لایف استایل خودم رو تجربه کردم!!!
اما حالا، من، مریم، در تلاشم برای یه شروع جدید...
همین! :)))
خدافظ نود و هفت و کثافتاش!!!!
.
.
پ.ن: کافه ی خودمونو زدیم...از 5 فروردین بازش میکنیم! ^__^
پ.ن2: دم سال تحویل، اصلا جذاب نیست...به خصوص که تلویزیون داره پایتخت نشون میده و اون موزیکای پس زمینه ی غمگینش، به گوشت میرسه! :)))
یه کادوی خیلی خاص گرفتم! :)))
درست توی سالگرد آشنایی!
فک کنم باس یه زنگ بزنم با پدرت حرف بزنم عزیزم تا حالم خوب شه...
حس میکنم توی این مورد خدا نتونه حقتو بذاره کف دستت، هوم؟!
خدا فقط بلده معجزه های بی مزه کنه...مثلا وقتی که دارم توی اینستا سر از همه در چی میارم و هر لحظه خل تر میشم، اکانتمو لاگ اوت کنه! :)))
پ.ن: حس میکنم دچار "جنون" شدم...
میون یه بهم ریختگی اساسی، به فکر این باشی که "آدم خوبه" رو خبر کنی تا بیاد بهت گوشزد کنه که زندگی هنوز قشنگه ولی دست دست کنی!
از خونه بزنی بیرون، نت نداشته باشی، غافل ازینکه اون خودش سراغ گرفته که بخواد ببینتت!
و در نهایت، هر دو طرف بی خبر از فکر اون یکی، توی این شهر شلوغ همو ببینن!!!
انگار که قرار بوده هر طور شده همو ببینیم!! :)))
دوباره نشست روبروم و مثه یه فرشته، دعوتم کرد به خوشحال بودن...فرشته ی نجات!
بعله...بحث عشق اول زندگی مریم خانومه!
آدمی که کم میبینمش ولی از موثرترین آدمای زندگیمه...
نمیدونم چرا انقد با این بشر راحتم؟!
پ.ن: همه میگن خیلی شبیه همیم...! :)
پ.ن2: درست شبی که با "آدم خوبه" استوری میذاری، "جوجه شاعر دیوونه" که چند روز پیش خودش ریده بود به همه چی، آهنگی که برام ساخته بود رو پست میکنه...حتی امروزم ببینمش...خدا شدیدا تو کار امتحان کردن منه...درست وقتی که مصرانه تصمیم به فراموش کردن میگیرم...
پ.ن3: هر چی به دیروز فک میکنم فقط خندم میگیره...فک کن به طرف برگردی از روزایی که دوسش داشتی بگی و هی خندت بگیره!!
اینجا، یه خونه ی چوبی وسط جنگله...
همه چیز در حالت مطلوبه!
پرنده ها آواز میخونن یا شاید جیرجیرکا جیرجیر میکنن،
بوی سیگار و چوبای خیس یا شایدم بوی قهوه و وانیل،
شاید آهنگ knives out از radiohead یا حماسه کولی از queen داره میخونه،
قشنگترین لباسم که استایل مورد علاقمه تنمه،
موهام شدیدا کوتاه و آبی رنگه یا شدیدا بلند و مشکی که بافته شده،
تنهای تنهام یا شاید چندتا از آدمای عجیب زندگیم هم حضور دارن،
ازون خنده های مرلین مونرویی روی لبمه یا شاید با حالت واقع گرایانه ای گریه میکنم،
تک تک لحظات زندگیمو فراموش کردم یا شاید هر خاطره ای مثه یه فیلم سینمایی کسل کننده از جلوی چشمم میگذره،
روی یه صندلی راک لم دادم یا شاید با استرس وایسادم،
چشمامو میبندم!
با خیال راحت دیگه بازشون نمیکنم یا شاید با ترس و به دنبال یه فرصت دیگه ای سریعا بازشون میکنم،
اون آدمای عجیب، میذارن به حال خودم باشم...
و من انتخاب میکنم!
باشم یا نباشم...؟!
"جابجا"
"نابجا"
"بیجا"
این روزا هیچی "سرجا" نیست...
اوضاع جسمی نه چندان "جور"
دانشگاه رفتن و نرفتنای "بدجور"
روحیه شدیدا ضعیف "ناجور"
افکار مریض "جورواجور"
این روزا هیچی "جور" نیست...
چسبیدن "ن" نفی به هر لحظه و اتفاق زندگی...
هیچ امیدی نمونده...نه تنها برای من، بلکه نسل من! :)))
هرروز از خونواده و اساتید و دوست و آشناهای غیر هم نسل خودت میشنوی "حق داری ولی ناامید نباش، تلاش کن، تو باید این اوضاع حاکمو درست کنی"
و اما بغض توی گلو و لبخند کج روی لب...به چی میخندیم؟!
به همه ی بیجاییا و ناجوریا...
فک کن بعدا در مورد نسل من بگن "نسلی که تر بود، نفس میکشید ولی به زور سوزوندنش!"
نسلی که توی چتی، به آیندشون میخندیدن...
پ.ن: تموم شدم...