میخوام بدونم آیا درسته که کسی به خاطر اینکه کراشش، روی من کراش داره و به اون محل سگ نمیذاره، کراش من(همون جوجه شاعر احمق) رو از زیر سنگ پیدا کنه و بکشونه پیش خودش و کراش خودش و بدتر ازون توی کافه ی آشنای من؟!
خب که چی؟!
تبریک میگم عزیزم...کاپ هرزگی مال خود خودته! :)))
بابا جمع کنید این بچه بازیارو!!!! :|
اگه مگسایی مثه تو نبودن، خیلی همه چی فرق داشت...البته که تو اولین مگس زندگیم نیستی! :)
یقینا اگه میدونستی نظر کراش بنده و کراش خودت، در موردت چیه، دمتو میذاشتی روی کولت و دیگه هیچوقت پیدات نمیشد...البته نمیدونم اصن برات مهم هست یا چی؟!
(در هر حال وقتی میدونی کراشت با یکی هست و جلوی پارتنرش بهش پیشنهادای چرک و حال بهم زن میدی، پس واقعا به کاهدون زدی!)
فقط نمیفهمم امروز رفتی به آشنای من گفتی "قرآن داری؟!" ینی چی! :|
ینی انقد خل وضعه که شک کردیم شاید قرآن اسم یه مخدر جدیده! -__-
در آخر جا داره بگم #متعفن_نباشید :)))
پ.ن: گاهی انقد کثافت میبینم که دلم میخواد تا آخر عمرم توی یه اتاق زندگی کنم و هیچ آدم جدیدی رو نبینم!
پ.ن2: نمیدونم چرا گاهی یادم میره که وقتی همه چی توی زندگیم خوب و آروم پیش میره، باید منتظر یه طوفان شخمی باشم...
پ.ن3: دندون لق افتاد(!)
امان از وقتایی که حقیقت تف میشه توی صورت آدم...
و بدتر ازون هیچ استدلالی برای رد کردنش نداری و مجبور میشی قبولش کنی!
تکلیف چیه؟!
نمیدونم...
میخوام بدونم اگه لفظ "نمیدونم" توی زندگیم نبود، دیگه حرفیم برای زدن داشتم؟!
چند وقته که بیشتر از هرچیز دیگه ای، فقط نمیدونم که نمیدونم...
یا اینکه...بهتره بگم میدونم ولی نمیخوام که بدونم! :)))
وحشتناکه...
میلان کوندرا گفته که "یک بار اصلا حساب نیست!"
من در ادامه اضافه میکنم که "برای بعضیا تا همیشه حساب نیست که نیست!"
هیچ نتیجه ای در کار نیست...هر چقدم خودمو گول بزنم بگم من نتیجه گرا نیستم پس مهم نیست و بخوام مسیرو بچسبم کیفشو ببرم، چرت گفتم...!
بگذریم...دندون لقو اگه نکنیم، بالاخره خودش میفته، هوم؟!
پ.ن: چند وقته یهو تلخ میشم، رد میشم، دور میشم، گم میشم، پست میشم، غرق میشم، نیست میشم...
پ.ن2: -__-
کلی حرف با موضوعات پراکنده توی ذهنمه!!!
ته همشون به این میرسه که همش سردرگمم!
20 سالگی خیلی سن عجیبیه...هر چی دارم بیشتر بهش نزدیک میشم، سردرگمیا بیشتر میشن!
شایدم چون 19 سالگی گوهی رو پشت سر گذاشتم داره اینطوری به نظرم میاد!!! :/
چند روز پیش با یکی از دوستام که 15 سال ازم بزرگتره کلی حرف زدم!
بحث این بود که من یکسره درگیری فکری دارم و به نظرم الان آدم خوبی نیستم...
میگفت آدم وقتی یه کاریو انجام میده ینی "مهر درست بودن" به اون کار میزنه...
تهشم نتیجه این شد که من هنوز شخصیت خودمو به رسمیت نمیشناسم و همه ی کارارو با نظری که دیگران در مورد یه موضوعی دارن، میسنجم!
یه جورایی راست میگفت...
در نهایت باید تلاش کنم این فکرایی که همیشه میان توی سرمو کنار بزنم!!! :)))
کار سختیه...خیلییی!
پ.ن: چند وقته نمیتونم با هم سن و سالای خودم ارتباط بگیرم...اگه بیشتر از سه ساعت پیششون باشم، سریع میخوام به یه بهونه ای فرار کنم برم، چرا واقعا؟!! :|||
پ.ن2: تا حالا بهترین دوستتون فجیع طور توی کاستون گذاشته تا حدی که مجبور شید کلا حذفش کنید؟!
دانشگاه که شروع میشه، ازینجا غیبم میزنه!!! :/
به عنوان یه دانشجو، به نظرم دانشگاه اصلا جای مفیدی نیست...به جای اینکه یه چیزی بشیم، همونی که هستیمم از بین میره! :دی
ولی خب با این حال دوست دارم همیشه دانشجو باشم!!!(آدمیزاد همیشه چیزای مضرو دوست داره!!)
در حدی که همیشه با خنده میگم اگه بعد کارشناسی، کار پیدا نکنم، میرم ارشد میخونم!!! :|||
همینطوری الکی میگذرونیم دیگه!! ¤__¤
پ.ن: کادوی ولنتاین از شخص مورد نظر هم دریافت شد! :دی
پ.ن2: شوخی شوخی 1 اسفند شد....چند روز دیگه میشه یه سااااال! دقیقا کی و چجوری این یه سال گذشت؟!!!!
پ.ن3: نمیدونم بگم عاشق سال نود و هفتم یا بگم حال ازش بهم میخوره! O__o
یا للعجب!!!!
یه حرفی از ولنتاین زدم، امروز کادو ولنتاین گرفتم! -__-
البته که خوشحال کننده نبود چون از شخص مورد نظر نبود...فقط مثه همیشه حس عذاب وجدانمو بیدار کرد!!
گاهی وقتا با خودم میگم واقعا چرا همیشه اینطوریه که طرف من با دست پس میزنه با پا پیش میکشه؟! :|
مثه روز برام روشنه پنجشنبه که بشه، اون عن آقا همه چیو حواله میکنه به اون یه جفت نعمت...
البته که منکر این نمیشم که برام اهمیت نداره! :))
متاسفانه یا خوشبختانه از چشمم افتاده...امان از وقتی که دیگه ذره ای روی طرف حساب باز نکنی...
امشب که داشتیم کیک تولد واسه مامانم میگرفتیم، چشمم افتاد به بخش عظیمی از قنادی که پر از چرت و پرت برای ولنتاین بود!
و آبجیم که این وسط میخواست ازین شکلات قلبیا بگیره!
و خودم که پوکر فیس نگاه میکردم! -__-
نه نه اشتباه نشه...هه من اصلا آدم حسودی نیستم! :)))
به این نتیجه رسیدم که آدم هر چی بیشتر کوتاه بیاد و تو سری خورتر باشه، تنهاتره...
خیلیارو دیدم که نمیذارن یه کلمه حرف توی دلشون بمونه و طرف بیشتر دنبالشونه،حالا یکی هم مثه من!
بایدم وقتی حوالی ولنتاین میشه همینطوری هاج و واج بمونم و برای خودم تاسف بخورم! :)))
#حسادت_دخترونه
خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ (بقره، آیه 7)
خداوند بر دلها و برگوش آنان مهر زده و بر چشمانشان پردهاى است و براى آنان عذابى بزرگ است.
شرح حالی مختصر از مارک شدگان...ینی قطع امیدیایی که خدا یه برچسب میزنه روی پیشونیشون و میگه بنده جان تو مختاری اون کارایی که دوست داری رو انجام بدی، اگه به نظرت خوب بودن مضحکه، رواله! منم مجبورت نمیکنم! :)))
#دموکراسی
این روزا بین آدمایی زندگی میکنم که مارک شدن یا دارن مارک میشن، ینی توی اون دوره ای هستن که خدا آخرین نشونه هاش رو براشون رو میکنه ولی متاسفانه اونا نشونه ها رو کنار میزنن!
نمیدونم خودم جز کدوم دسته ام...همیشه نشونه ها رو میدیدما ولی دیدن خالی که به درد نمیخوره! ://
آره خب من شخصیت ضعیفی دارم! :)))
بی اراده...فقط بلدم عذاب وجدان بگیرم و معترف گندای زندگیم باشم!!!
شاید واسه همینه که همیشه مورد پس گردنی خدا واقع میشم...ینی قربونش برم یه بلاهایی به سرم نازل میکنه که هر دفه تا چند وقت خواب ندارم!!!
"خدا به من میگه اوی دختر، جیزه!
من میگم میدونم خدا...حواسم هست!
خدا سرشو تکون میده و میگه واقعا احمقی! همه چی که حواس تو نیست، تازشم تو به خیال خودت حواست جمعه!!
من میگم خب چیکار کنم؟!
....
خدا دیگه جوابی نمیده!"
دوست ندارم مارک بشم ولی انگار دارم میشم...آخه نشونه ها کم شدن!
قبلا سر هر چیز کوچیکی خدا نشونه میداد و همه چیو بهم میفهموند ولی الان...
شدیدا تغییر و تحول لازمم! ¤__¤
دیشب فهمیدم اونم مارک شده! :)))
گویا واقعا وقت کنار گذاشتنشه...فک میکردم اونقدی قوی هستم که بتونم جلوی بد شدنشو بگیرم ولی زور آدمای دور و برش از من بیشتر بود...اونا بردن! :)))
خودم و خودش باختیم...احتمالا با عقل ناقص الانش هیچی نفهمه...شاید چند سال دیگه بفهمه که میرسیم به این قضیه ی "گاهی وقتا خیلی زود دیر میشه!"
اگه بخوام بازم زور بزنم، بی فایدست! فقط خودمو با دستای خودم مارک کردم...
انگیزه،
هدف،
نتیجه دار بودن،
مفید واقع شدن،
پیش رفتن،
این حقیقت نفس ما آدماست، درسته؟!
ینی یه حرکت رو به جلو، ترجیحا صعودی یا ته تهش چی میگن، سینوسی بود؟!
در هر حال باس توی مسیر زندگی یه حرکتایی به سمت بالا باشه که دست آویزی بشه برای حال خوب! :)
توی زندگی هر کسی یک الی چندتا ازین دست آویزا هست!
عشق، کار، پول، درس، آزادی، تفریح و...
ینی سادش میشه اینکه آدما دلشون به یه چیزی خوشه و حس و حال خوب ازون چیز دریافت میکنن...و اینطوری میشه که فراز و نشیبای زندگی رو باهاش میپیماند(!)
وقتی که هیچ کدوم ازین دست آویزا نباشن، زندگیشون میشه یه نمودار نزولی و سرشار از احوالات شخماتیک! :/
خب این یه وجه مسیر زندگی ماست که با بودن یا نبودن عاملی، حال زندگی صورت میگیره!
یه وجه دیگش اینه که ما مسیر زندگی رو پیش رو داریم که یه جوب از وسطش رد شده!
یه سری آدم این طرف جوب و یه سری دیگه اون طرف جوب...تفاوت این دو دسته توی دیدگاهشون نسبت به زندگیه!
حالا گاهی وقتا توی دست آویزای یه آدم این طرف جوبی، آدمای اون طرف جوبی دخیل میشن!
مثلا یه این طرف جوبی و یه اون طرف جوبی عاشق، همکار یا حالا همکلاسی میشن...و دیدگاه این طرف جوبی تحت الشعاع دیدگاه اون طرفی جوبی قرار میگیره!
اولش این طرف جوبی با خودش میگه ای بابا دیدگاه هر کسی مال خودشه، همه چی رواله...ولی هر چی میگذره میبینه نچ نمیشه! از طرفی هم نمیتونه بیخیال شه!
سعی میکنه موقعیت رو دست و پا شکسته هندل کنه و به خیال خودش کنترل همه چی رو بگیره دستش...ینی یه پاش اینور جوبه و یه پاش اونور جوب!
هر چی پیش میره، این جوبه گشادتر میشه...گشادتر و گشادتر!
و در نهایت زااااارت!
اینجا یک اینور جوبی رو داریم که جر خورد! :/
و به شکل وحشتناکی نمودار زندگیش، نزولی میشه! -__-
حالا اینور جوبی جر خورده که از خیر حرکت صعودی گذشته، تصمیم میگیره که یه شروع جدید، با نمودار افقی داشته باشه!(ینی بیخیال همه چی...فقط این روزگار شخماتیکو سر کنه!)
حالا چطوری؟!
بعله اینجاست که هر چی دست آویزه کنار میذاره! :)))
خلاصه که تبریک میگم...گویا اینجا دنیای سیاه و سفید آدم بزرگاست!
¤__¤
کاش بین اینور جوبیا و اونور جوبیا، دیوار بود...جوب مشکلو حل نمیکنه....
سه-چار روزه عوض شدم...
کنار اومدم...با خیلی چیزا...
دیگه نمیخوام زور بزنم...ینی اگه بخوامم نمیتونم! انگار که یه چیزی جلومو میگیره! :))
نشونه هایی از عاقل شدن...شایدم سنگدل شدن(؟)
حتی نسبت به خودم...
مثلا اینکه بخوان ببیننم و من فقط بگم اگه تونستی بیا فلان جا، من با دوستامم!
البته که کار درست همینه ولی خب من هیچوقت اینطوری نبودم!
اصراری ندارم که کسی بخواد کنارم بمونه، باهام خوب رفتار کنه، در موردم خوب فکر کنه و...
دیگه هیچی...
الان منم و آدمایی که بهشون تعلق خاطر ندارم! :)
فقط برای وقت گذرونی باهاشون معاشرت میکنم...
نمیدونم حالم خوبه یا نه؟!
ولی عجیب حس میکنم الان اون یه جفت نعمتو دارم! -___-
اینکه همیشه هستی ولی کسی نیست! :)
واقعا نمیدونم چه گهی توی زندگیم خوردم که اینطوری باید تاوان پس بدم...
این فکرا مثل خوره افتادن به جونم...!
گاهی به مرگ آدما راضی میشم، گاهی به مرگ خودم!
اصن انگار یه تناقضی بین بودن من و کل دنیا هست!
و منطقیش این میشه که من باید نباشم...
کاش جسارت نبودنو داشتم! :)
توی موقعیتی قرار گرفتم که دلم میخواد کل زندگیمو بالا بیارم از بس که همه چی قر و قاطی شده...
متاسفانه ازون یه جفت نعمتم محرومم که بخوام همه چیو بهش حواله کنم! :)
ما که اومدنمون به این خراب شده دست خودمون نبود، کاش حداقل رفتنمون دست خودمون بود..
یه جمله خوندم که میگفت
"من از لحظات بدم نمیترسم؛ در واقع من از لحظات خوبی که بعدا برام خاطره میشن، میترسم"
این دقیقا حال الان منه...
این ترس مسخره نمیذاره عین آدم از حال الانم لذت ببرم! :///
یه جورایی منو به وحشت واداشته!
"ترس تموم شدن"
از همون اول باهام بوده تا همین الان!
هیچ اطمینانی در کار نیست...حتی نمیتونم حدس بزنم دو ساعت دیگه قراره چه اتفاقی بیفته؟!
کاش یاد میگرفتم که به این لحظات خوب به چشم لبخندی که قراره در آینده بیارن روی لبم، نگاه کنم، نه بغضی که قراره خفه م کنه...اما چه کنم که بلد نیستم!
اصن گور بابای دو ساعت دیگه که قراره چه اتفاقی بیفته؟!
فعلا الانو بچسب...
مگه دوست نداشتی توی اون موقعیتی باشی که ابراز احساسات مستقیمی در کار نیست ولی زیرزیرکی حواستون به هم هست؟!
چی ازین بهتر؟!
اون همیشه از آهنگی که برات ساخته حرف میزنه و تو از خاص ترین کاراکتری که خلق کردی، براش تصویرسازی میکنی و بهش میدی؟!
ینی "منظومه ی مروش" به کجا میرسه؟!
خیلی مشتاقم بدونم چند سال دیگه که میام این پستارو میخونم، چه آدمی شدم؟! :|
.
.
الان فهمیدم که امسال، تولد وبلاگمو یادم رفت...
هر سال 21 مرداد میومدم اینجا و یادآوری میکردم که چند ساله اینجارو دارم...ولی امسال همه ی پستای مرداد ماهم شرح حال داغونمه...بهتره بگم شرح چس ناله هامه! :|||
ینی واقعا یادم رفت که هفت سال میگذره ازینکه "همینه که هست" کنارمه؟!!! :)))
بی معرفت شدم...
اشتباه قشنگ...یه تضاد احمقانه ولی به شدت شیرین!
بعد از دو ماه ببینیش و فقط دلت بخواد زمان وایسه...!
قشنگتر از اون اینکه اونم این حسو داره...برات کلی ازینکه چقد از دور حواسش بهت بوده بگه!!!!
خب...هنوز نتونستم بفهمم حکمت این علاقه ی به ظاهر غلط که بین دوتا آدم یکسان اما با لایف استایل متفاوت پیش اومده، دقیقا چیه؟!
مثلا خدا داره دوز خریت منو امتحان میکنه؟!
یا میخواد بهم یاد بده که یه سری چیزا رو باید به سختی به دست آورد و حفظشون کرد؟!
من نمیفهمم...احتمالا هیچوقتم نفهمم چون فنچی بیش نیستم!
بگذریم...
امشب نقش اصلیای یه فیلم هندی دو هزاری بودیم! :)
لوکیشن ایستگاه مترو...
فاصله ی تقریبا 6-7 متری از هم...
نگاه های بهم گره خورده...
لبخند پر احساس...
طی کردن فاصله توی کسری از ثانیه...
و بغل...
جالبه! خبری از یه کلمه حرفم نبود...
خدایا خودت میدونی که در به در منتظر یه نشونه از سمتتم...و میدونم که میدونی که میدونم این نشونه هیچوقت نمیاد چون ما برای هم خوب نیستیم!
ولی کاش بودیم...
ترسناکتر از اینم هست؟!
دو نفر دیوانه وار همو دوست دارن ولی بدونن نمیشه که نمیشه که نمیشه...
گاهی با خودم میگم کاش مثه فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک، حافظمون پاک بشه تا شاید بتونیم دوباره یه شروعی داشته باشیم ولی حتی آخر اون فیلمم همه ی خاطرات برگشتن...اون روزا بدجوری توی ذهنم حکاکی شدن...!
.
.
دو ماه اینجا نبودم...و بهتر که نبودم چون شدیدا حالم بد بود؛ البته هنوزم هست!
کم کم شب بیداریا،
زل زدن به یه جا و توی هپروت سیر کردن،
حرف نزدن برای نشکستن بغض،
به هر دری زدن برای سرگرم شدن،
پر حرفیای بی مورد و حوصله ی دیگرانو سر بردن
و...
شروع میشن!
همیشه همین بوده...شاید بعضی وقتا قد قد کنم ولی همیشه ضعیف بودم!
دوران سختی رو پیش رو دارم...
فقط دلم یه معجزه میخواد که همه چی به خیر بگذره!!! :/
شاید باید یه سر برم اورینت، هوم؟!
خب خب رسیدیم به اون لحظه که باس دندون لقو کند...اونم دندون شیری!!!
چرا شیری؟!
چون دقیقا یه چیز کوتاه و بی مصرف مثه دندون شیری بود!!!
بالاخره یه جایی میفهمیم که وقتی همه یه حرفی میزنن و تنها کسی که باهاشون موافق نیست خودمونیم، ینی حتما یه جای کار میلنگه...
البته توی 80% موارد اینطوریه ها...یه جاهاییم هست که نمیدونم چیزی بهمون الهام میشه، چیه که واقعا فقط ما درست میگیم!
اگه ما بتونیم هر چیزی رو قبل ازینکه گندش دربیاد، جمعش کنیم، حالمون خیلی بهتر خواهد بود...ولی خب گاهی اوقات باید بذاریم عنش دربیاد تا راحتتر به زندگی ادامه بدیم!
در اومدن عن یه چیزی مصادف میشه با اون لحظه ای که هر چی نفرته دور تا دور اونو بگیره...مثلا مگسا!!!!(نفرت=مگس)
دندون لق که معرف حضورتون هست؟!
آره دقیقا همون شاعر روانی که حتی خودشم منکر دیوونه بودنش نیست...!
راستی چی میشه که برای بعضی از آدما همه چی توی پایین تنه خلاصه میشه؟!
آی دونت نو...
شایدم اونجوری درسته...آخه مگه میشه این آدما انقد زیاد باشن؟!
هرچند معیار درست بودن چیزی، توی کمیت اون نیست!!!
بعله...میفرماید که کمیت مهم نیست و اینا...محض رضای خدا برید یکمی به شخصیت بنجلتون کیفیت بدید که آدم حالش بهم نخوره!
فک کنم دوباره دارم یه جوری مینویسم که فقط وقتی خودم بخونم میفهممش!
در هر حال واضحه...اون درگرانبهایی که داشتم بالا سرش گریه میکردم، عنی بیش نبود که هر چی بیشتر میگذشت بدبو تر میشد و مگسای دورش بیشتر!
حاجی پشمام...چی دارم میگم؟!
بعدا که این پستو بخونم خیلی کیف میکنم!
الان توی اون نقطه از زندگیمم که دقیقا نمیدونم دارم با خودم و زندگیم چیکار میکنم؟!
-خوشی
-نگرانی
-ترس
-تردید
-تازگی
-و...
کلی احساسات ضد و نقیض با هم ترکیب شدن و "من" کنونی رو ساختن!!!!
الان توی اون برهه از زندگیمم که میدونم خیلی چیزا اشتباهه ولی اصراری به درست کردنشون ندارم...ینی یه جورایی میشه گفت علاقه ای به درست کردنشون ندارم!
توی چند ماه، زندگیم ازین رو به اون رو شده...این بزرگ شدنه؟!
نمیدونم...همه چی گنگه!!!!
فقط دارم خاطراتی رو به دست میارم که از همین الان حسرتشون توی دلمه...ینی یکسره به این فک میکنم که ده سال دیگه، چقد دلتنگ میشم...؟!
خیلی حرفا دارم که بزنم...خیلی خیلی!
فقط میتونم بگم در حال حاضر زندگیم پر از نامرتبیه...کلی چیزای غلط غلوط که کنار هم قرار گرفتن و کل زندگیمو ساختن!
یه شلختگی در عین حال منسجم...! :)))
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود...!
این حس و حال خفگی، کی تموم میشه؟!
.
دانشگاه قبول شدم...همونی که میخواستم!
"سوره"
هرچند که انقد توی حال و احوال خاکستری ای هستم که نشد درست و حسابی بهش ذوق کنم...
از اورینت اومدیم بیرون...
و همچنان کشمکشای عاطفی دست از سرم برنداشتن!!!!
کاش ازونایی بودم که همه چیو دایورت میکنن و عین خیالشونم نیست...
این چند وقته یه بار وزنم اومد روی 50 کیلو!!!! :|
سال 97 تا اینجاش شورشو در آورده...فقط امیدوارم پاییز و زمستونش خوب باشه!!!
چرا دروغ تنها انگیزه ای که الان دارم، اومدن پاییزه...از بهار و تابستون متنفرم!!!!!
ینی میشه دوباره حالم خوب شه؟! خیلیییی خوب؟!
حس میکنم با وجود اتفاقای این روزای زندگیم، تا چند وقت دیگه باید عقده ای بشم...!
یهو دنیا روی سرت خراب میشه...
عرق سرد!
حس خفگی...توهم دو تا دست که با تمام قوا گلوتو فشار میدن تا هیچ راه نفس کشیدنی نمونه!
متوجه نمیشی که با چه سرعتی داری پیاده رو ها رو متر میکنی!
نمیدونی دقیقا به چی فکر کنی...به کدوم اتفاق مسخره که خدا رو شکر کم نیستن!
دلت میخواد بری یه کنج قایم بشی تا هیچکسی نبینتت...درست مثل بچه ای که کار خرابی کرده!
مثل دیوونه ها وسط خیابون، بلند بلند با خودت حرف میزنی!
خنده های عصبی بدتر از زار زدن...
سعی داری دو تا گوش پیدا کنی که از زمین و آسمون باهاشون صحبت کنی تا شاید حواست پرت شه!
کسی نمیتونه بفهمه الان حالت چجوریه؟!
دلت میخواد بزنی زیر گریه تا شاید همراه اشکات، اون فکرای دیوونه کننده از سرت بیرون بیان ولی دریغ از یه قطره اشک!
اینجا...دقیقا همینجا...گاگا لند زندگی منه...
حالم اصلا خوب نیست...ولی عجیبه...تو روی هرکسی که از اوضاع افتضاح این روزام خبر داره زل میزنم و میگم خوبم...
و عجیب تر از اون اینه که نمیدونم چرا کسی نمیفهمه...
حس میکنم...ولش کن!
خیلی دلم میخواست بعد سه هفته که اومدم اینجا، از دیدار شدیدا غیر منتظره ی عشق اول جان صحبت کنم ولی شرایط تخمی نذاشت...
امیدوارم زمان زودتر حالمو خوب کنه که بیام و ازون روز بگم...
الان فقط دارم خفه میشم...
یه حس عجیب و به شدت خوبی گرفتم!(نمیدونم موندگاره یا چی؟!)
اینطوری که هی خراب میشم، هی دوباره خودمو میسازم...! :دی
عاغا اصن حس میکنم یه "کارخونه ی خودسازی" توی خودم تعبیه کردم!!!!!
اگه با همین فرمون برم جلو، همه چی اوکیه! :)))
خدایا هر چی خراب شد، این کارخونهه پا برجا بمونه!