همینه که هست...
همینه که هست...

همینه که هست...

خود شیفتگی متعادل! :)

امروز یه نفر میگفت با همه ی نقصای رفتاری ای که داره خودشو دوست داره!

خیلی جالبه...کسی رو هم ندیدم که باهاش مشکلی داشته باشه!

حتی شاید نقصای رفتاریشم بشناسن ولی حداقل توی روش اونو محترم میشمارن!

حالا یه نفر که یکسره خودشو جلوی دیگران خرد میکنه و میخواد نقصای خودشو بیاره تو چشم دیگران بیشتر وقتا شاهد بی احترامی دیگران هستش...!

کم پیش میاد که اطرافیانش بگن "نه بابا اینجوری نیستی!"

بالاخره بعد از دو-سه بار حرفای خود شخصو بهش میزنن...مثلا میگن تو واقعا خیلی زود کوره در میری!  حالا تا چند وقت پیش مثلا میگفتن نه کی گفته تو زود از کوره در میری؟!

خلاصه که نتیجه گرفتم که شرط دوست داشته شدن و مورد توجه بودن، اعتماد به نفس و یه خود شیفتگی متعادله!

اگه تو خودت رو دوست داشته باشی و برای خودت ارزش قائل باشی به احتمال زیاد از طرف دیگران هم دوست داشته خواهی شد! *^_^*

.................................

جدیدا سعی میکنم از هر چیزی درس بگیرم!

خیلی خوبه...شاید ساده ترین چیز باشه ولی خوب حواسمو جمع میکنم!

اگه اتفاقی جلوی روی من رخ داده حتما به من مربوطه...پس باید ازون اتفاق(چه خوب و چه بد) یه چیزی بفهمم!! ^_^

اعتدال چیز خوبیه...آدما وقتی توی هر قضیه ای اعتدالو پیش بگیرن، هم حال خودشون خوبه و هم حال دور و بریاشون! :)

امروز با وجود مشغله های زیاد از اعتدال استفاده کردم...برای همین حالم خوبه!

چرا؟!

چند وقتیه آدمای توی سن و سالای مختلف و حرفه های مختلف رو میبینم که خیلیاشون مسئولیت هیچ چیزی رو قبول نمیکنن!

عزیز من سن و سالی ازت گذشته...

قربونت برم پس فردا داری میری تو این جامعه...

هر کسی هرچیزی که به نفعشه یادش مونده و هر چیزی که به نفعش نیست رو کلا ول کرده گذاشته کنار...!

چرا میخواییم همیشه با زرنگ بازی رفتار کنیم؟!

یه زمانی تلاش میکردم که واقعی باشم...

ولی چیزی جز سو استفاده ندیدم!

الان، توی این دوران بهتره که برای آدمای واقعی و دلسوز، واقعی بود!

همه یه ماسک مهربونی گذاشتن رو صورتشون با یه دل سیاه!!!

خب مگه مجبوری؟!

به جای اینکه کلی وقت بذاری تا اون ماسکو برای خودت به وجود بیاری، دلتو مهربون کن!

اونوقت که بهشون میگی دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم میگن ما آدما باید به هم اعتماد کنیم...اینجوری نمیتونیم کنار هم زندگی کنیم!

سوال من از تویی که اینو میگی اینه:

با رفتارایی که تا الان داشتی، به نظرت میتونم حتی به خودت اعتماد کنم؟!

با همه ی این حرفا  هممون اعتمادای اشتباهی میکنیم!

خیلی چیزا هم میشه...بخشیدن خیلی کار خوبی میتونه باشه ولی در صورتی که حقت پایمال نشه!

اونجوری بخشیدن، نمیشه بزرگواری...بلا نسبت شما میشه خریت!

خریت بده...خیلی بد!

نتیجه اش میشه یه عمر حرف توی دل موندن و گریه و زاری!!

نتیجه اش میشه یه مشت حرف پشت سرت که حتی یه درصدشم درست نیست...

گاهی اوقات میترسم...نکنه واقعا اگه به کسی اعتماد نکنم، نتونم زندگی کنم؟!

ولی بلافاصله تا میام به کسی اعتماد کنم خودشو جوری بهم نشون میده که بی هیچ حرف دیگه ای اون فرد هم میشه ازون آدم ماسک دارا!!!

.......................................................

باز مریمیسم ها اومدن...شاید اثرات خوابای نه چندان دل انگیزم باشن!!!

عجیبه...هر چی که میشه حتی خوابامم میخوان اذیتم کنن!

داشتم به اسم سوسک سیاه فکر میکردم...کم کم دارم بزرگ میشم ولی اسم اینجا هنوز بچس! ^_^

البته هیچوقت عوضش نمیکنما!!!!

یه چیز دیگه ای هم میخواستم بگم ولی یادم رفت...

آها یادم اومد...علاقمندیای وبلاگمم خیلی بچس...ولی هروقت بهشون نگاه میکنم حس میکنم آدم تا سنش کمه خیلی جسورتره...راحت از علایقش میگه! از هر چیزی میگه...ولی کم کم که بزرگ میشه از ترس قابل قبول واقع نشدن، خیلی از علایقشو مخفی میکنه و به جای حرف زدن بیشتر گوش میده!

چند وقته حس میکنم صلاحیت زندگی توی همینه که هست رو ندارم...اینجا قبلا خیلی حالش خوب بود ولی مریم جدید نمیتونه ازش خوب نگهداری کنه!

سوسک سیاه از من ناراحتی؟! 

......مریم خل شد رفت! ×_×

فک کنم از پستم معلوم بود حالم گرفتس...بله اعتراف میکنم حالم گرفتس! :/

خانم دانشجو!! ^_^

سلام دوس جونیا

خوبید؟!

من خوبم...ینی خیلی نه!!! از صبح تا شب سرگیجه دارم! :/

خیلیم بده چون یکسره باعث میشه نتونم کاری انجام بدم!!

دانشگاهم هزار ماشالا خوبه...نگرانم اینقدر دارم غیبت میکنم که نصف استادای عزیز حذفم کنن...آخه خیلی کیف میده!!!

الان میفهمم که دانشجو های گرامی چجوری یکسره کلاسارو میپیچونن!!

توی همین چند روز تور تهران گردی برای خودم راه انداختم...کم تو دوران مدرسه ازینکارا میکردم الان دیگه چند برابر شده!!

اگه تا الان دیر کردم و نیومدم اینجا به خاطر این بود که دانشگاهم کم از مدرسه نداره!!!

ولی اصلا قابل مقایسه با مدرسه نیست! ¤_¤

من اصلا نمیفهمم چرا هروقت میام اینجا بنویسم خیلی بی نمک میشم!

اصلا خیلی رسمی و خشک حرف میزنم...والا بخدا اگه من همچین آدمی باشم!!!

اصلا از دست خودم لجم میگیره...من باید چیکار کنم؟! :/

راستی آدرس پیج اینستاگرامم رو توی درباره وبلاگ گذاشتم!

خوشحال میشم بیایید ببینیدش  اگه خوشتون اومد فالو کنید! :)

قول میدم ازین به بعد با چهره ی مریم واقعی اینجا بنویسم!!!

ای بابا...اصلا من اینقدر لفظ قلم حرف نمیزنم...!

عجبا....مریم یه چیزی بگو معلوم شه که اینقدر جدی نیستی!!

خب میتونم یکمی از دانشگاه بگم...

راستش من خیلی ناامید بودم ازینکه دانشگاهم دخترونس! :/

ولی خواهر محترم گفت غصه نخور بابا استاد مرد دارید! (آبجیمم مثل خودمه!)

من خندون رفتم دانشگاه با این فکر که دیگه لازم نیست ناامید باشم!

خوشحال و خندون رفتم و رفتم و رفتم...ولی دریغ از یه استاد جوون! :/

دیگه به آشپز سلف دانشگاه هم راضی شده بودم! :/

ولی حتی فکر کنم اونم پسرش همسنم باشه!

خلاصه که الانم دارم به دانشگاه خواهر گرامی رو میارم و حداقل اونجا دنبال مورد میگردم!

خوبه یکم مثل خودم حرف زدم...هرچند که انگار دارم قصه ی رستم و سهراب تعریف میکنم اینقدر که کتابی نوشتم! :/

در هر صورت ازین به بعد میخوام یکمی روی خودم کار کنم که یخم آب شه!

خیر سرم پنج ساله دارم اینجارو میگردونم ولی روز به روز توی نوشتن بد تر میشم!

ولی شایدم دارم خجالتی تر میشم و همه چیزو اینجا روم نمیشه بگم!

نمیدونم والا...دوباره با خودم درگیر شدم! *_*

خلاصه که پیجمو یادتون نره برید ببینید...بازم میگم، آدرسش توی قسمت درباره وبلاگم هست!

ممنون که میایید و "مریمیسم ^_^(خود درگیری های بنده)" های اینجارو میخونید! :)

فعلا خداحافظ ♡_♡

رتبه ی دو!!!!

سلام دوس جونیا

خوبید؟!

من اومدم با یه خبر خوش دیگه!!

اونم رتبه ام!!

از عنوان پست معلومه...رتبه ی کنکورم دو شد!! ^_^

یکی از بهترین خبرای زندگیم بود...اولین واکنشم به این خبر گریه بود!!! T_T

فردا دارم میرم برای ثبت نام...!(ینی چند ساعت دیگه باید از خواب بیدار شم و بعد ورزش برم...!!!)

داشتم نوشته های قدیمیمو میخوندم...توی همشون جوری حرف زده بودم که انگار قراره هیچوقت این دوران نرسه!!

ولی بالاخره اومد!

شرمنده که من همچنان بی معرفتم...الان کلا درگیر کارای دانشگاه هستم!! ایشالا تا یه چند وقت دیگه برنامه ی زندگیم به روال عادی برمیگرده!

تصمیم به تغییر و تحول هم گرفتم...مخصوص محیط جدیدی که میخوام توش وارد شم!

متاسفانه باید حضور یه سری از اطرافیان رو تو زندگیم کمرنگ کنم...یکمی تاثیر مناسبی روم ندارن!!

خوشحالم که با اینکه میشد زودتر این اقدامو کنم ولی حداقل الان دارم اینکارو میکنم!!!

خوب دیگه من فعلا برم!

خدا جونم با وجود همه ی ناشکریام ازت ممنونم و میخوام منو ببخشی! :)

من هنوز خیلی بچه ام...خواهشا خیلی منو جدی نگیر! :/

شریعتی روزانه!!!! ^_^

سلام دوس جونیا

خوبید؟!

من اومدم با خبر خوووووش!!!! #^_^#

جواب کنکورم اومد...البته هنوز رتبه ها نیومده!!!

ولی معلوم شد چه دانشگاهی قبل شدم!!!

اولین اولویتمو قبول شدم!!!

دانشگاه شریعتی...اونم روزانه!!!

خیلی خوشحالم...خیالم راحت شد!!!

الان دوست دارم بدونم رتبه ام چی بوده!!! میگن تا چند وقت دیگه اونم میاد!!!

حیف که با گوشیم و نمیتونم استیکر بذارم...وگرنه قیافه ی الانمو با استیکر نشون میدادم!!!

سارا هم ولیعصر روزانه قبول شده...خیالم راحت شد!! هردومون تو یه شهریم و دیگه ازین به بعد چهارتایی با آبجیای محترم میخواییم تهرانو فتح کنیم!!!

خدایا شکرت! ^_^

من برم فعلا که سارا داره میاد پیشم! :)

باید این مشکلو درست کنم...

بابام امروز یه حرف خیلی خوب بهم زد...گفت:

افکارمون سوارمون شدن...دیگه ما سوارشون نیستیم!!

فک کنم بنیادی ترین مشکلم همین باشه...

باید سعی کنم بیشتر با مولانا آشنا بشم...!

حرفاش خیلی جای فکر داره!!! خیلی خیلی خیلی...!

امروز یه سری از آهنگای فیلم اوم شانتی اوم رو دوباره دانلود کردم و گوش دادم...یه آهنگش واقعا حس عجیبی داره!!! بهم خیلی کیف داد!

کار آموزیم بالاخره تموم شد...

الان زدم تو کار ورزش!! باید دوباره مثل قبلنم قوی بشم!!

ورزش توی رفتار و روحیه هم خیلی تاثیر داره!

یه شاگرد گیتار دارم در حال حاضر...امیدوارم مثل شاگردای قبلی اول کاری نترسه و نخواد جا بزنه!!! تا الان که خوب بوده!

خلاصه که افکارم سوارم شدن و من یکسره در حال مبارزه با این قضیه ام!!

اصن یه آدم دیگه ای شدم!!!

سلام دوس جونیا

خوبید؟!

من که خوبم خیلییییی خوب!

بالاخره کنکور تموم شد!!!

شدم یه آدم با حوصله با خواب کافی و لب همیشه خندون!!!

هنوزم باورش برام سخته که تموم شده!!!

از دیروزم کارآموزیم شروع شد!!

طی همین کارآموزی دست محترمو با شیشه بریدم!!!

قراره برای کارآموزی ویترای(نقاشی روی شیشه) و پوستر کار کنیم!!!

توی کارآموزی حسابی تحویلمون میگیرن و باهامون مهربونن! الانم که شدیم ارشدای مدرسه اصن رو ابراییم!

خخخخخ عین بچه های پنجم ابتدایی شدم!

اصن دلم میخواد برم اینور و اونور و کلی بخندم!

حتی دیگه به نتیجشم فکر نمیکنم!!!

ولی یه ذره کنکورش نسبت به سالای پیش، عجیب و متفاوت بود ولی به قول معلما اگه بخواد اینجوری باشه، برای همه اینجوریه و جای نگرانی نیست!

برای پست بعدیم اگه بتونم عکس یکی از کارای تصویر سازی خودم و دوستمو میذارم که هرچیزی توش یه معنی خاصی داره!(به شدت برای خودمون کار ارزشمندیه چون پر از چیزاییه که توی زندگیمون بوده!)

چند وقته یه اخلاق عالی پیدا کردم و اونم نترسیدن از ابراز علایقم و اینکه نگران باشم که ممکنه مورد تمسخر واقع بشمه...تازه فهمیدم که اگه همیشه آدم با اقتدار از علایقش صحبت کنه، حتی ممکنه مورد استقبالم قرار بگیره!

پنج سال پیش یا همین دیروز؟!

سلام دوس جونیا

خوبید؟!

من که نمیدونم الان خوشحالم یا نه!!

فردا کنکوره...هم خوشحالی از تموم شدنش هست و هم ناراحتی!!

خیلی چیزا تموم میشه!

یکیش یه قرارداده که از یک سال پیش با خودم بستمش!

چیز خاصی نبود...گوش دادن به آهنگی که برام خیلی ارزشمند بود....اونم برای هرروز تا روز کنکورم!

از کارای سبک مریمیسمی بود!!!

خب با وجود شرایط سنگین درسی و شرایط روحی واقعا انجام کارایی مثل این خیلیم عجیب نیست!

آهنگه رو بعدا خواهم گذاشت!

فک کنم روزی برسه که ازین آهنگ فقط یه خاطره ی محو یادم مونده  و میام تو وبلاگم  دانلودش میکنم و میگم یادش بخیر...واییییی خیلی غمگینه!

امروز اینقدر گوش دادن این آهنگ منو تحت تاثیر قرار داد که باهاش گریه ام گرفت...البته تا حالا خیلی باهاش گریه کردم!

جالب اینجاس که این آهنگ خیلی غمگین نیست ولی عجیب منو تحت تاثیر قرار میده!

حالا بگذریم ازین حرفا...

امروز همینه که هست پنج ساله شد!!!

واقعا حس میکنم همین دیروز بود که اینجارو ساختم و هیچی ازش بلد نبودم...!

فکرشم نمیکردم به روزی برسم که بخوام فرداش برم کنکور بدم!

خوشحالم که با وجود اینکه فردا کنکور دارم اما هنوزم به اینجا وفادار موندم و اومدم تا این روزو یادآوری کنم!!!

سوسک سیاه همیشه باش!

اینجا خونه ی امید منه...!!!!

فعلا برم...بای بای! ^_^

وای وای

سلام دوس جونیا

خوبید؟!

از صبح که پا شدم دارم به حسی که هفته ی دیگه تو همین روز دارم فکر میکنم!!!

نمیتونم هیچ حدسی در موردش بزنم!!!

خب حسیه که تا حالا تو زندگیم نداشتمش!!

هم ذوق دارم و هم اینکه نگرانم که اون چیزی که فکر میکنم نباشه!

میخوام یه رژیم سه روزه بگیرم!!!

آبجیم مخالفه و میگه بذارم برای بعد کنکور!!!

امروزم یه ذره سر پافشاریم سر این قضیه دعوام کرد!

ولی من میدونم که اذیت نمیشم!!

خلاصه که ناراحتش کردم...ولی نمیخواستم اینجوری شه!

خدایا این یه هفته هم زودتر به خیر و خوشی بگذره!!!

واییییی پنجشنبه ی هفته ی دیگه همینه که هست پنج ساله میشه!!!!

حتما میام و پست میذارم!

تحلیل انرژی...!

بعضی وقتا تفاوت رفتارا رو میبینم حالم خیلی گرفته میشه....

شاید خیلی وقتا با همون آدما که میبینم باهاشون بد رفتار میشه ولی با اون شخص بد اخلاق خوب رفتار میکنن، خیلی بهتر رفتار کردم اما به قدری بد بهم جواب داده شده که حتی تا چند ساعت بعدش نمیتونستم از زور گرفتگی حال حرف بزنم!!!

الان دچار همون حسم...به قدری دلم گرفته که اگه الان تنها بودم میشستم گریه میکردم....!!

فک کنم لازمه که از تلاشم برای خوب بودن با بعضیا و تلاش کردن برای خوشحال و راضی بودنشون دست بردارم...

اینجوری فقط خودم اذیت میشم!!!

وقتی کسی نخواد یه ذره برام ارزش قائل باشه شاید مسخره باشه که من خودمو واسش به آب و آتیش بزنم و همیشه حرمتارو حفظ کنم...

هعییییی روزگار غریب!!! :/

ساکن طبقه ی وسط-مریمیسم!

امروز فیلم ساکن طبقه ی متوسط رو دیدم!!!

فوق العاده بود...!

هیچ کلمه ای برای وصفش ندارم!!!

نمیدونم هر کسی که بیینه هم خوشش میاد یا نه ولی برای من خیلی معنی دار و آموزنده بود!!!

شهاب حسینی یه اسطورس!!(یاد اولین اسطوره ی زندگیم افتادم...هرکول!!!)

حالم خوبه...!

دیروز تولد دوستم بود و جشنی که گرفته بود پر از صمیمیت بود!!

شاید یه سری از آدما هم اونجا بودن که خیلی بهم بدی کردن ولی با این حال حتی با اونا هم صمیمی بودم!!

چند روز پیشم چهار کله پوک رفتیم استخر!!!(من و سارا و آبجیامون!!)

اینقدر تو سر و کله ی هم زدیم که همین مونده بود اون مجموعه رو سرمون خراب شه!!!

کنکور هم سلام میرسونه...!

یکی دو روز پیش درصدی که واسه درسای تخصصیم زدم خیلی عدد افسانه ای ای بود!!!!

هنوزم دارن بهم میخندن!!!

یه روز بعد از تولد پنج سالگی همینه که هست...!(کنکور :/)

نمیدونم چرا اینجا که میخوام بنویسم مثل جاهای دیگه نمینویسم!!!

ینی جاهای دیگه خیلی نوع نوشتنم خنده داره!!

ولی اینجا مودب و جدی میشم!

مثلا اینجا روم نمیشه درصدی که واسه آزمون زدمو بگم!!

یا مثلا روم نمیشه بگم چند وقته هر پسر محترمی که میخواد بیاد باهام دوست بشه رو چجوری سرکار میذارم و دست به سر میکنم که بره!!!

یا خیلی چیزای دیگه...

شاید با خود آینده ام که میخواد بیاد اینجارو بخونه رو دربایستی دارم!!!

شاید میخوام گولش بزنم و وانمود کنم که خیلی دختر خوبی بودم!!

کمی از کره فاصله گرفتم...هنوزم همه چیزشونو دوست دارم ولی مثل قبلا یکسره تو حسرتشون نیستم!!!

شاید از نشونه های بزرگ شدنه...!

دارم واقع بین میشم!!!

حدودا نزدیک یک سال شده بود که کلا سبک نگاهم شده بود سورئالیسم!!!

توی خیالاتم زندگی میکردم...حتی همه از نگاهام تعجب میکردن!!!

شاید نیم ساعت به دیوار زل زده بودم و داشتم درس گوش میدادم ولی هندزفری تو گوشم بود و کلا رو هوا بودم!!!

هنوزم تو خیالاتم هستم ولی توی واقعیتم هستم!!!

نمیدونم اسمی برای این سبک هست یا نه!!!

توی اون تاریخ هنری که خوندم...ترکیب واقع گرایی و سورئالیسم!!!

شاید بتونه رمانتی سیسم بشه!!

البته فکر نکنم...نمیدونم والا!!!!

چقد مدل حرف زدن کسی که داره واسه کنکور میخونه رو مخه!!

هر چی میشه به درس ختم میشه!!

اصن سبک مریمیسم!!!

این سبک میشه وقتی که شادم واقع گرا میشم!!

وقتی که غمگینم سورئالیسم میشم که شاید بتونم خودمو برسونم به واقع گرایی!!!

کم کم دارم میشم مریم واقعی!!!

یکم دیگه حرف بزنم سر از ماسکای چوبی اقوام بدوی و این چیزا سر در میارم!!!

یا مثلا نقاشی شنی سرخ پوستا!!!!

به قول یگی از اون افراد کره ای:واااااااه!

ولی بازم خوبه که حالم خوب باشه...!

فعلا برم!!!

خسته ی خسته!

سلام دوس جونیای گل

واییییییی خدا بالاخره خودمو راحت کردم!!!

فک کنم دیگه خیلی بیام اینجا....!

تلگراممو پاک کردم...به امید اینکه شاید ازین به بعد زندگیم آدمیزادی تر شه!!

دیگه واقعا حس یه مصرف کننده ی بی مصرفو داشتم!!

ولی امیدوارم این بی مصرف بودنم مربوط به همین تلگرام بوده باشه و ازین به بعد درست بشم!!

راستش حالم خوب نیست...

بی انگیزگی داره بیداد میکنه!!

هر چی سعی در تحول داشتم بی نتیجه بود!!

ولی یه کار مفیدی که کردم یه ذره شروع کردم به درس خوندن برای کنکور!!

کارنامم گرفتم...معدل امسالم شد 19/70 و معدل دیپلمم 19/65

البته هنوز نمره ی کارآموزیم واردش نشده...کارآموزیم شهریوره...!

امروزم آزمون قلم چی بود! از فردا هم کلاس کنکوره...

خلاصه که دارن پوستمونو میکنن!! من امیدوارم فایده داشته باشه!

اعصابم خیلی ضعیف شده...اصلا افتضاح!!

هرچند در حال حاضر اطرافیانم خیلی اعصاب ندارن...!

در کل فعلا زندگی خیلی بر وفق مراد نیست!!

ببینیم ازین به بعد میخواد چی بشه!!

البته امروز بعد از آزمون، بعد یه ماه روزه داری و خونه نشینی یکم حال و هوامون عوض شد...

وایییی راستی عید فطر مبارک!!

بله خودم میدونم بی معرفتم و اصلا نمیام اینجا ...همش دارم حتی مناسبتا رو هم بعد از کلی وقت تبریک میگم!!

ولی واقعا حال روحیم خوب نیست!

یه جمله رو خودم گفتم که واقعا برای خودم خیلی معنی داره!! :D

خدایی نامردید این جمله رو بخونید و بیایید مسخره ام کنید ولی حال الانمه!!

قال مریم:

"من حالم خوبه فقط مثل قبلا حال ندارم هسته ی زردآلو رو بشکنم!!"

بعله اینجوریاس...!

حتما سعی میکنم خیلی بیام اینجا!!!!

فعلا بای بای!

خوبم...!

سلام دوس جونیا

خوبید؟! چه خبر؟!

خخخ چه خبر از امتحانا؟!

من در حال حاضر خوبم خدا روشکر!!!

ینی شروع کردم به متحول شدن...

حس میکنم خیلی خوبه!!

مثلا نمیخوام آدم متوقعی باشم...یا صبرمو بیشتر کنم!!

اعتیاد به نتو کم کنم! به سلامتیم بیشتر توجه کنم!!

و با یه سری از آدما تا اونجایی که میشه کمتر حرف بزنم!!

این آخریه رو اگه بهش پایبند باشم حس میکنم خیلی حالم خوب بشه!!!

اصن باید مثبت اندیش باشم!!

آخی هروقت میگم مثبت اندیشی یاد وبلاگ نونوچه میفتم!! چقد دلم براش تنگید!! (داداشی بهزاد چه خبر ازش؟!)

دلم واسه خیلی از دوستای وبلاگیم تنگ شده که متاسفانه وبلاگاشونو تعطیل کردن و ازشون خبر ندارم!!!

اینا همش توطئه ی تلگرامه!!

البته من خودمم به تلگرام معتاد هستم و واقعا ازش دل خوشی ندارم!!

فعلا  برم!!.

آنیووووو(این خداحافظی کره ایه!)

(هیچوقت طرفدار کره نباشید!!!)

واییییی تموم شد!!!

سلام دوس جونیا

خوبید؟!

وایییییی دیروز رسما دوران دانش آموزیم تموم شد!

تولدمم بود!

هفده سالگیو پر کردم!!!

امسال خیلی  همه برای تولدم سنگ تموم گذاشتن!

واقعا ازشون ممنونم که با کاراشون وسط این همه فشار درسی  باعث حال خوب الانم شدن!

ثبت نام کنکور شروع شده البته من هنوز ثبت نام نکردم!

امروز دو تا کتاب گرفتم که در مورد هنر کمیکه...ایشالا میخوام یاد گیری ساختن داستانای فکاهی رو یاد بگیرم!

امیدوارم تنبلی نکنم!

یکی از کاراییه که عاشقشم و آرزومه توش موفق بشم!

از شنبه تا 16 خرداد امتحان دارم...یکم نگران امتحان نهاییام!

شنبه دوتا امتحان دارم...فک کنم میخواستن از الان با جو دانشگاه آشنامون کنن نکبتا!!!

حس میکنم چند وقته پستام مثل خلاصه ی خبرها که اول اخبارا نشون میده شده!!!

خبرای خلاصه و پشت سرهم!!

ای بابا، با گوشیم که میام اینجا نمیتونم راحت شکلک بعد حرفام بذارم که حسمو نسبت که حرفام نشون بدم!

در ضمن نوشته های این پستم یه دور پرید و دوباره اینارو نوشتم!!! حس میکنم دفعه ی قبلی با حس تر بود!

خب دیگه برم!!!

فعلا همین! (مثلا اینجا شکلک لبخند تصور کنین!)

خواهش میکنم...

خواهش میکنم فکر کنید اون یه روز خاص تو زندگی من وجود نداره...

حس میکنم اینجوری رفتارتون باهام بهتره!!!

بذارید فقط یه سال اینجوری نباشه که از یه هفته قبلش همش غصه بخورم و...

فقط یه سال!!!

بی حسی...

سلام دوس جونیا

خوبید؟! چه خبر؟!

خب من بالاخره رکورد زدم توی اینجا نبودن...!

دلم نمیخواست اینقدر دیر بیام اینجا ولی بعضی وقتا به درجه ای میرسم که دیگه جون ندارم حرف بزنم!!!

تقریبا یه ماه دیگه تعطیل میشم!!!

همچنان هیچی درس برای کنکور نخوندم...این است بی انگیزگی!!!!

برای المپیاد تا مرحله ی استانی رفتم! تقریبا میشه گفت هیچی براش نخونده بودم!

خیلی دلتنگ اینجا و آدماشم...حس میکنم اینجا هرکسی خود واقعیشه!

کسایی که بی هیچ توقعی سراغ میگیرن...!

مرسی که هستین...!

من یه جورایی با این وبلاگ و آدماش بزرگ شدم و خیلی چیزا یاد گرفتم!

از 12 سالگی تا الان!

چند روز دیگه 17 سالم رو پر میکنم!!!

خیلی بزرگ شدم....نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت!

خدایا 21 مرداد همینه که هست 5 ساله میشه...یه روز قبل از کنکور...کی فکرشو میکرد؟!

خیلی زود گذشت...نمیدونم خوش گذشت یا بد!

یکی از آرزوهام اینه که هیچوقت اینجا تعطیل نشه!!!

آهنگ قهرمان سینا حجازی عالیه...حتما گوش بدید!  توی پست قبلیم گذاشتمش!

دانلود و متن آهنگ قهرمان از سینا حجازی

لینک دانلود


متن:


بعضی وقتا مثل باد خاطرت یادم میاد


از خودم میپرسم اصلا منو یادش میاد


ساعت نمیبست هیچ وقت میگفت همه زمانمی


عاشق هیچ مردی نبود میگفت تو قهرمانمی


دیدی چه زود دیر شد عشقت زمین گیر شد


چه قهرمانانه دلم به پای تو پیر شد


ساعت نمیبندی هنوز یکی همه زمانته


بگو تو نازنین من الان کی قهرمانته

 

اینجا یکی عاشق بازی بود تمام بازی صحنه سازی بود


اما یکی پایانو میدونست بگو دلت چجوری راضی بود


آتیش چشمات تو دلم داغ شه این دل تاریک چلچراغ شه


بخندیو بری تمومش کنی آخر بازی عاشقت داغ شه


دیدی چه زود دیر شد عشقت زمین گیر شد


چه قهرمانانه دلم به پای تو پیر شد


ساعت نمیبندی هنوز یکی همه زمانته


بگو تو نازنین من الان کی قهرمانته

لحظه شماری...!

سلام دوس جونیا

خوبید؟؟؟؟؟؟!

اومدم بگم خیلی خیلی دوستون دارم!!!

چند دقیقه پیش دلم هوای اینجارو کرد و وقتی دیدم هنوز به یادمین کلی ذوق کردم!!

عنوان مطلبم که معلومه مربوط چیه!!!

لحظه شماری میکنم آخرای مرداد شه...! هرچند دیگه برای بعد مدرسه برنامه ی خاصی ندارم...!

المپیاد مرحله ی اولشو قبول شدم؛ این جمعه ای که داره میاد آزمون عملیه، هرچند خیلی امیدی ندارم چون مثه مرحله ی اولش حداقل تا الان هیچ تلاش خاصی نکردم!!!

عیدم که از الان همه ی روزاش با کلاس کنکور و برنامه مطالعاتی و جشنواره پر شده!

هرچی به معلمای محترم میگم هنوز واسه کنکور شروع نکردم به حرفم گوش نمیدن و بازم کار خودشونو میکنن...

دیگه سپردم به خدا...ایشالا هرچی صلاحه!

بازم غر زدم!

ای بابا...!

هفته ی پیش عروسی پسر خالم بودو اما من به شکل فجیعی خوردم زمین و ساق پام داغونه!

هههههه کلا خبر خوبم که میخوام بدم یه  اتفاق ناگوار توش افتاده!!!

اصن عاشق خودمم

و در آخر توصیه میکنم هیچوقت طرفدار کره نشید...!

بدجوری باعث میشن که حس ناکامی داشته باشید و از زندگیتون ناراضی بشید!!!!

فعلا برم به بدبختیام برسم!

خدافظ

زنده ام...!

سلام دوس جونیا

خوبید؟!!!

من که بد نیستم ولی خیلی فشار زیاده!!!

هنوز امتحانا تموم نشده ژوژمانا شروع شدن!!!

پنجشنبه ها کم بود حالا باید جمعه ها هم به خاطر المپیاد برم مدرسه!!!

این مسابقه ها و جشنواره ها که خواب و خوراکو از ما گرفته!!!

معلم محترم خیلی شیک وسط امتحانا صبح زنگ میرنن خونه و ما رو بیدار میکنن و میگن پوستر بزنید! بدون اینکه به امتحانای ما توجه کنن!!!

دیگه کارمون به جایی رسید که توی این سرما رفتیم پارک و پوستر زدیم!!!

خلاصه که امیدوارم اینهمه سختی نتیجه هم بده...!!!

اومدم بگم که زنده ام هرچند میدونم خیلی غر زدم!!!

نظرارو که میخونم تا چند روز حالم خوبه! خیلی ماهید!

بازم معذرت میخوام که نمیرسم بیام وبلاگاتون!

فعلا خدافظ

عینک!!! :-/

سلام دوس جونیا

خوبید؟!

من در حال حاضر خیلی خوب نیستم!!!

باز آخر ترم شده و همه کارا ریخته رو سرم!!

یه هفته ی دیگه هم امتحانا!!!!

عینکی شدم! :-/

بهم میاد ولی خب دوس نداشتم عینکی بشم!

خخخ ولی دیگه شد دیگه!!!

دلم تنگ شده بود گفتم یه سر بیام اینجا!!!

حرف خاصی نداشتم!

لحظه شماری میکنم واسه اون بعد از ظهری که از سر جلسه ی کنکور برگشتم(البته شاید من نوبت عصر بودم!! اگه اینجوری بود واسه شبش لحظه شماری میکنم!)

همش به این فک میکنم که اگه یه وقت واسه کنکور خواب بمونم خخخخخ!

ینی چی میشه اگه اینجوری بشه؟! اصن دلم نمیخواد بهش فک کنم!

فک کنم خوندن وبلاگ یه پشت کنکوری خیلی کسل کننده باشه!!

ممنونم که تحمل میفرمایید! :-D

فعلا برم که کار عملیا همینجوری پهن موندن! :-/

خدافظ