این هفته داره به خوبی و خوشی میگذره!!
خیلی تحویل کارا و امتحانا پشت سر هم افتاده بودن!
البته این هفته که تموم بشه بازم سه تا از امتحانا میمونن!!!
بازم خوبه...
ماه رمضونم اومد!
بازم سریال دیدنا با آبجی جان شروع شد...البته دیگه پیشرفت کردیم...وقتی که ماه رمضونم نیست عین خوره میبینیم!
گاهی وقتا دلم میخواد تو همین دوران بمونم...کیف میده!!!
وقتی که به بزرگ شدن و وظایفی که باید به دوش بکمشون فکر میکنم، کم میارم...شایدم هر چیزی توی دوره ی خودش راحت باشه و الان وقت فکر کردن بهشون نیست!!!
برای یه سری از تغییراتم خوشحالم...!
امروز که با آبجی جان حرف میزدم به خیلیاشون پی بردم!!!
اصلا گذشت زمان خیلی خوبه! :)
پس فردا هم که ماه رمضونه!!!! ^_^
ازونجایی که چند ساله برای ماه رمضون برنامه های خوبی دارم، نگران نیستم!
ولی تا یه ماه یه سری از برنامه ها کنسله...!
بازم خوبه...تنوع خوبه!
امروز برای آخرین بار رفتیم به اون کافه ی جادویی...اصلا اینجا فوق العادس!
هروقت که میرم هیچ فکر منفی ای سراغم نمیاد!!!
اونجا همه چیز خوبه...تنها جاییه که اون فضای ایده آل توی ذهنم واقعی میشه! :)
البته چند وقتیه که همه چی خوبه...ینی همیشه همه چی خوب بود و این من بودم که حواسم نبود!
مریم الان عالیه...فقط یه سری تغییرات دیگه مونده که به زودی سعی میکنم ایجادشون کنم!
نمیدونم دعا کنم زودتر زمان بگذره تا ژوژمانا و امتحانا تموم بشه یا دعا کنم زمان نگذره و ماه رمضون نیاد! ×_×
ماه رمضون خوبه ها ولی به شرطی که آدم کار نداشته باشه...
همش منتظرم...نمیدونم منتظر چی؟!
خیلی وقتا حس میکنم دارم زمانو میگذرونم تا یه اتفاقی پیش بیاد!
دوباره یه سری تصمیم به تغییر گرفتم البته با یه تفاوت...قبلنا وقتی که چنین تصمیمی میگرفتم، تا یه هفته ی اول موفق بودم ولی این دفعه از روز اولش نا موفق بودم...حتی شاید نسبت به حالت عادیم، پسرفت هم کردم! ^_^
فردا شناسنامه ام اولین مهر انتخاباتو میگیره! :)
خیلی هیجان انگیزه...
حس میکنم تا یکشنبه از انتظار و استرس دیوونه بشم!!!
هیجده سالگیم حس عجیبی داره ها!!!! ^_^
تازه گواهینامه رو بگو...همین مونده من راننده هم بشم! ¤_¤
.
.
آخر ترمه و حسابی کار ریخته رو سرم!!!
اینقدر حسابشون از دستم در رفته که یادداشتشون میکنم تا یه وقت چیزیشون از قلم نیفته!!! -_-
هیجده ساله شدم...
از چند روز قبل تصمیم داشتم برای این مناسبت بیام اینجا و کلی حرف بزنم!
اما ازونجایی که الان حالم گرفتس فقط میگم که 18 سالم شد...
کاش یه ساعت پیش که حالم خوب بود میومدم و حرفامو مینوشتم...ولی اونموقع که هنوز 18 سالم نشده بود! :/
فکر کنم پنجمین باریه که توی وبم دارم برای تولدم پست میذارم!!!
چقدر گذشت...
هرروز مسخره تر از دیروز!!!
یه زمانی راضی شده بودم به زندگی توی دنیای خیال...
همه ی اتفاقای خوب و ایده آل توی ذهنم شکل میگرفتن و منو خوشحال میکردن!!!
آدمای مهمی پا به زندگیم میذاشتن...گاهی اوقات توی خیابون هم باهاشون قدم میزدم...
عاشقشون میشدم...ازشون دلخور میشدم...
خلاصه همون چیزای ایده آل!!!
همون اتفاقایی که دوست داشتم...
همون جمع دوستانه ای که همیشه دنبالش بودم...
همون جاهایی که همیشه توی تصورم، توشون آرامش داشتم...
کم کم به این دنیا عادت کردم...
کم کم عاشق وقتایی شدم که تنها توی خیابون قدم میزنم و با گوش دادن به هر آهنگی، خودمو توی اون دنیا با اتفاقات متفاوت میدیدم...
حتی اتفاقای بد این دنیا هم ایده آل بودن!!!
گذشت...
گذشت...
گذشت...
خیلی چیزا بهم ریخت...
چرا؟!
چطوری؟!
یه مشکل بزرگ وجود داشت...
"بزرگ شدن!"
من نمیدونستم که یه روزی بزرگ میشم...
یه روزی میاد که من، من نیستم!!!
خیلی حرفه...
من عوض میشه...پا به سن میذاره...پا به جاهایی میذاره که اون دنیای ایده آل هیچجوره توی ذهنش جا نمیگیره!!!
توی یه برحه ی کوتاه حیقیت مثل پتک توی سرت میخوره و مجبورت میکنه که بیدار شی!!!
الان بیدار شدم...
با یه دنیا تنفر...یه دنیا اتفاق و آدمای ناقص...
انگار توی بیداری کلمه ی "ایده آل" معنی نشده!!!
فرهنگ لغت دنیای بیداری بی رحمه...خیلی بی رحم!
این حال عجیبو خیلی کم توی زندگیم تجربه کردم...اینقدر کم که الان که (نمیدونم برای چندمین بار) بهش دچار شدم، برام خیلی غریبس!!!
یه حس عصبانیت که با تک تک سلولام حسش میکنم!!!
مسخرس...!
خیلی مسخره!!!!
.
.
کاش الان غروب جمعه نبود!
و کاش استاپ استاپ ایت نمیخوند....
گاهی اوقات شرایط خیلی حال خوبی برای آدم مهیا میکنه...!
آدما!!!!
اتفاقا!!!
هر چیزی که دور و برمونه...
این خوشحالی و حال خوب رو دیوانه وار دوست دارم! ^_^
.
.
چند روزی بود حس میکردم خیلی آدم نفهمی شدم...خدایا منو میبخشی؟!
خواهش میکنم خل بازیای منو جدی نگیر...اصن به حرفام گوش نده! T_ T
قدم بعدیم برای تغییر کردن، توجه نکردن به ویژگیای بد دیگرانه! :)
امروز یاد یکی از خاطرات بچگیم افتادم...خاطره ای بس شیرین و به یاد موندنی!!!
ینی اینقدر به یاد موندنیه که چند وقت یه بار یکی از اقوام تو روم میزندش!!! :/
یه روزی سر سفره ی خاله لیلا داشتیم سبزی پلو با تن ماهی میخوردیم که من این جمله رو گفتم:
"خاله لیلا همیشه تن ماهیاش خیلی خوشمزه میشه!!!"
فکر کنم نیازی به توضیح عمق فاجعه نباشه...در هر حال من یه توضیحی میدم: تن ماهی ساخته ی دست کارخونه های تن ماهی سازیه و نه خاله لیلا!!!!!! :D
امروز برای اولین بار برداشت جالبی از این خاطره کردم اونم اینکه ما آدما هر چی بزرگتر میشیم ایرادگیرتر و افاده ای تر میشیم!!!!
هرچند که من هنوزم تن ماهی میخورم و دوست دارم ولی آدمایی هستن که توی بچگیشون چارچنگولی تن ماهی رو میخوردن و الان میگن وای وای حتی وقتی که بوش به مشامم میخوره حالم بد میشه! -_-
ای کاش اون سادگی و بی شیله پیله بودن بچگیامون همیشه باهامون میموندن!!
مگه چیه؟! هرکسی یه علایقی داره...چرا باید به خاطر اینکه نسبتا چیزای ساده ای هستن، از ابراز کردنشون خجالت بکشیم؟!
.
.
دوباره داریم به دوران تلخ آخر ترم نزدیک میشیم...امتحانای میانترم و تحویل کارا!!!!! خدایا خودت رحم کن...من خسته ام! ^_^
با اینکه ماه اردیبهشت خیلی خوبه و آدمای دلنشینی توش متولد شدن(کی گفته من اردیبهشتیم؟!) ولی اون جون کندنی که با خودش میاره واقعا سخته...!
الان واقعا نمیدونم باید با خوشحالی منتظر شروع اردیبهشت باشم یا دعا کنم نیاد؟! ¤_¤
از دیشبه که دارم خواب زامبی میبینم...
خیلی خیلی از زامبیا میترسم از دیشب تا حالا از خوابم میپریدم ولی دوباره که میخوابیدم خوابشونو میدیدم!
آخه چرا؟! لامصب عین فیلمی بود که وقتی بیدار میشم نگه داشته میشه و دوباره که میخوابم پلی میشه!!!!!!!!!!!!!!
خدا نصیب کسی نکنه.... ¤_¤
باز خوبه قبل ازینکه خودم زامبی بشم کلا قید خوابیدنو زدم! :/
.
.
اولین پست سال نوئه!
سال نو مبارک! ^_^
میگن از 20 سالگی به بعد خیلی زود میگذره!
داشتم به این فکر میکردم که فردا با اومدن سال جدید، من یه قدم به 20 سالگی نزدیکتر میشم...حس عجیبیه!
در کل بزرگ شدن خیلی عجیبه...!
من که هنوز باورم نمیشه که توی این لحظه از زندگیمم...
سال 95 داره توی روزای آخرش خیلیارو با خودش میبره...تا همین امروز توی خونوادمون فوتی داشتیم!
برای خیلیا سال خیلی بدی بود و منتظرن که زودتر تموم بشه!
برای من سال خوبی بود...تجربه های خوبی داشت و شاید بشه گفت مهمترین اتفاقش کنکورم بود!
توی این چند وقتی که با مرگ یه سری از اقوام روبرو شدم، خیلی به مرگ فکر کردم...در کل زیاد به مرگ فکر میکنم!
یکی از چیزایی که دوست دارم برای خودمم اتفاق بیفته اینه که روزی که نباشم چیزای خوب ازم یادآوری بشه و توی چشم کسی بد نبوده باشم!
خلاصه که سال 95 حسابی همه ی ذهنارو درگیر مرگ کرده...!
مثل همیشه میخوام برای سال جدید یه سری تصمیمای جدید برای روند زندگیم بگیرم...امیدوارم این تصمیما مثل یه سری از تصمیمای دیگه با شکست روبرو نشن و مثل یه سری دیگه از تصمیما با موفقیت انجام بشن! ^_^
به خاطر این فوتای پشت سر همی که داشتیم فردا یکمی سوت و کوره...دلگیره! -_-
دیروز رفتیم بازار گل!
جدا از گل و گیاه ها و کاکتوسای خیلی خوشگل و متنوع، یه چیز جدید دیدم که تا الان فقط توی کارتونا دیده بودم!
گیاه حشره خوار! :/
کاملا شبیه همونایی بود که تو کارتوناست...خیلی باحال بودن!
و البته ترسناک! -_-
هنوزم یادش میفتم میترسم! ¤_¤
خدایا عجب چیزی آفریدیا!!!!! خیلی باحاله!
امروز خواستیم با آبجی جان یه حرکتی بزنیم و روز مادر امسالو زودتر براش برنامه ریزی کنیم!
دیدیم که مامانم چند وقتیه که میگه قاب گوشی میخواد و ما هم رفتیم براش گرفتیم!
خلاصه نزدیک خونه رسیدیم و شیرینیم گرفتیم و رفتیم خونه!
پامونو که گذاشتیم خونه دیدیم بعله مامان جان دقیقا همین امروز خودش رفته قاب گوشی خریده و عین چی ضایع شدیم!
آخه مامان من چرا امروز؟! ¤_¤
دیالوگ آبجیمو دوست داشتم که گفت: مامان یه وقت تعارف نکنیا...اگه امروز خودت شیرینیم خریدی و خوردی بگو! :/
همه چی خوبه تا وقتی که بوی اسیری نده...!
بعد از کلی مدت، یاد این جمله و معنیش افتادم! :)
واقعا راست میگه...تا وقتی که اسیر چیزی نباشی، همه چیز خوبه!
ینی یه جورایی میشه گفت که رهایی خوبه...!
رهایی از دنیا و متعلقاتش!
حتی یه لحظه تصورشم ته دلو قلقلک میده! ^_^
بهتره که ازین به بعد این جمله رو با خودم تکرار کنم...! ♡_♡
بالاخره خرید عیدمونم تکمیل شد! :)
امروز صبح با صدای اذان بیدار شدم و نمازمو خوندم...خیلی کیف داد!
خوشم میاد بدون ساعت کوک کردن بیدار بشم...حال معنویش بیشتره! ^_^
یه سری از آدما هستن که خیلی دقیق و نکته سنج هستن و به راحتی خودشون و حرفاشونو ابراز میکنن!
خب این ویژگی خیلی قابل تحسینه! :)
ولی وقتی به بر حرفاشون میری میبینی که ذهنشون فقط پیدا کردن نکات منفی رو دستور میده!
مثال عادیش میتونه این باشه که وقتی یه شعری رو میخونن، به جای اینکه بگن نکته قوتش کدوم قسمتش بوده، سعی دارن یه مشکلی توش پیدا کنن!
مثلا میگن قافیه های فلان بیتش با هم هماهنگ نیست!
حالا یهو دیدی خیلیم از شاعر بودن سر درنمیارن ولی کاملا مصمم و حق به جانب اظهار نظر میکنن!
اینجور آدما صد در صد یه روزی خودشون رو هم به مرز کلافگی از دست خودشون میرسونن...آخه مگه میشه همه چیز ایراد داشته باشه؟!
به هر حال رفتارای همه ی ما آدما یه ریشه ای داره!(میتونه مربوط به گذشته یا شرایطمون باشه!)
خیلی دوست دارم بدونم که ما آدما چجوری گاهی اوقات خودمونو تو جایگاه قضاوت هر فرد و هر اتفاقی میذاریم در حالی خودمون سر تا پا تقصیریم؟!
این نیمچه اختیاری که خدا بهمون داده، چه کار ها که باهامون نکرده...
دایی جان فوت کرد...!
عجیبه...وقتایی که هیچکی امید نداره من امیدوارم و وقتی که همه امیدوارن، من یه کوچولو ناامیدم!
واقعا توی ذهنم یکسره فکر میکردم که تا چند روز دیگه به هوش میاد و میریم عیادتش!
خلاصه که از دانشگاه اومدن دنبالم که بریم خونشون و دیگه حتی صاحب عزاها هم آروم شده بودن و من اون وسط ول کن نبودم! :/
دلم خیلی براش تنگ میشه! :(
توی همین شبی که رفتم خونشون خواهر زن دایی اومد که سوره ی انعامو بخونه و یه سری از آیه ها رو معنی میکرد و یکسره همه چیو به ماتیک ربط میداد!!! :/
آدمایی که سعی دارن دیگرانو از خدا و دین و اون دنیا بترسونن رو درک نمیکنم...به نظرم اینکار اشتباهه!
بهتره که ما آدما با شناخت به دین برسیم نه با ترس!
............................................................................
برای کمپین حمایت از آب یه لوگو طراحی کردم و برای مسابقه فرستادمش...امیدوارم برنده بشه! :)
بالاخره داره خونه تکونیمونم تموم میشه...باورم نمیشه! ^_^
امروز بعد سه سال طبقه ی من و آبجی جان خونه تکونی شد! ^_^
اینقدر همگی کار کردیم که الان شبیه یه جسد شدم!
در آخرم لقب کوکب خانم گرفتم! :)
کوکب خانم زن با سلیقه ای است...!
ولی خیلی خیلی تمیز شد...به خاطر کثیف کاریای رشته ی من، واقعا توی این سه سال در و دیواراش سیاه شده بودن!
دیروزم رفته بودم یه دونه ازین مهمونیای اهل دل!
دوستای قدیمی و هم فاز...البته تفریحاتمون برای من یکمی تکراری بود ولی بازم عالی بود...هیچ رو در وایسی ای نبود! ¤_¤
در کل زندگی چند روزیه که خوبه...دلیلشم کنار گذاشتن وسواس فکریه! :)
فقط دلم میخواد یکمی وقتم آزاد بشه که یکی از تصویرسازیامو اجرا کنم...این کار خیلی کیف میده! ♡_♡
یکمی نگرانم...حال دایی بابام خوب نیست! :(
یه جورایی از داییای خودمم بیشتر دوسش دارم...بهش میگیم دایی گوگولی...خیلی مرد دوست داشتنی ایه!
با اینکه هر چی که خدا بخواد پیش میاد ولی دلم میخواد هنوزم پیشمون بمونه...
یکمی برای عید امسال ذوق زده ام!
شاید به خاطر اینکه که پارسال یه جورایی عید نداشتم...مثلا کنکوری بودم و باید میرفتم مدرسه!(هرچند که تو مدرسه یا آهنگ گوش میدادم یا داشتم آجیل و شیرینی میخوردم!)
امیدوارم واقعا هم عید خوبی باشه! ^_^
توی این روزا وقتی که میرم بیرون هر کسی که داره دست فروشی میکنه رو میبینم واقعا حالم گرفته میشه...واقعا زندگی سخت شده! اونوقت من خیلی وقتا به خاطر چیزای کوچیک ناشکر میشم! :/
درسته که هر کسی توی هر موقعیتی یه سری از مشکلات رو داره اما خب همیشه مشکلاتی هستن که از مشکلات ما خیلی بزرگترن و ما در مقابلشون خوشبختیم...(گاهی اوقات مرور کردن این چیزا برای هر آدمی خیلی خوبه...امید به زندگی رو زیاد میکنه!)
.
.
این ترم تربیت بدنی دارم...بسی خسته کنندس ولی خدا رو شکر من ورزش کردنو دوست دارم!(اصلنم فکر نکنید که الان بدن درد دارم!)
چند وقتیه که به یه کافه ای معتاد شدم...
اولین باره که اینجا دارم در موردش صحبت میکنم! :)
اسم این کافه "اوریانت" هستش و صاحبش و کارکنانش ارمنی هستن!
وقتی توش پا میذارم حس میکنم خیلی متفاوته...نه اینکه چون آدماش ارمنی هستن و این حرفا...در کل جاییه که اگه با ذهن آشفته هم برم، اون مدتی که اونجا هستم سرشار از آرامشم!
اینکه امروز اومدم و دارم در موردش حرف میزنم به خاطر یه تجربه ی جدیده...بعد از حدود 20 بار رفتن به این کافه، برای اولین بار نون خامه ای سفارش دادیم!(با خواهر جان بودم!)
انگار یه تیکه افسانه بود...حس فوق العاده ای داشت!(در کل نون خامه ای همیشه برام خوراکی جادویی ای هستش و همیشه با دیدنش کلی شاد میشم!)
خلاصه که حس میکنم از صبح تا حالا جادو شدم...در کل امروز خیلی خوش گذشت! :)
.....................................
تصمیم به یه تغییر رویه دادم...امیدوارم موقت نباشه و بتونم حفظش کنم!
اسم این تصمیم هست "بیخیالی"
بعله...البته بیخیالی به معنی بد نه...فقط میخوام فکرمو خیلی مشغول نکنم! ^_^
تا الان خیلی نتیجه اش خوب بوده! ♡_♡
......................................
الان دارم آهنگ تریلر از مایکل جکسونو گوش میدم...عاشق این سلیقه ی آهنگیم هستم که هر لحظه دارم یه سبک و سطح متفاوت از هم رو گوش میدم! ^_^
.....................................
امروز میخوام از دوستایی که اینجا سعی کردن با حرفاشون به من کمک کنن، تشکر کنم! :)
خیلی خیلی ممنونم!♡♡♡
امیدوارم بتونم همیشه همینجوری بمونم!