همینه که هست...
همینه که هست...

همینه که هست...

برگشت به گذشته...

دیروز بابام داشت پنجره ها رو تمیز میکرد و من داشتم از استرس که یه وقت نخوره زمین پر پر میشدم!!!

یه لحظه فکرای عجیبی اومد توی ذهنم!!!

به حدودا 30 سال بعد زندگیم فکر کردم...

چند وقت پیش یه فیلمی  دیدم که در مورد سال 1988 بود و آخرای سریال زمان حالو نشون میداد و دختره حرف جالبی زد!

گفت دوست داره برگرده به گذشته چون میخواد دوباره جوونیای پدر و مادرشو ببینه!

دیروز به این فکر کردم که شاید توی 30 سال آینده منم این حرفو بزنم...غم عجیبی داشت!

بعضی وقتا اینکه اینقدر ناسپاس میشم و بعد از مدتی به خودم میام، باعث میشه که خیلی خجالت زده بشم!

از خودم...از اطرافیانم...مهم تر از همه خدا...

(البته نسبت به مامان و بابام کمتر آدم غیر قابل تحملی میشم...توی این برهه از زندگیم بیشتر برای خودم آدم غیر قابل تحملی شدم!)

اگه مدل فک کردنم به هر مسئله ای رو درست کنم همه چیز درست میشه...مگه قبلا درست نبود؟!

#مریم_موجی_است! :/

نتونستم...

من نتونستم خودمو کنترل کنم...

اینو میشه از ناخنایی که امشب کنده شد و هیچی ازشون نمونده فهمید!

چرا نمیتونم بیخیال باشم؟!

ای بابا... T_T

دارم با این دیوونه بازیام لذت همه چی زندگیمو از خودم میگیرم!

جغد...! :/

گزارش میزان خواب بنده:

طی 60 ساعت اخیر فقط 6 ساعت خوابیدم! :/

تازه با این حجم خواب کم، از میدون فردوسی تا میدون رازی رو هم پیاده رفتم! (توی سرما و بارون!)


هر چی فکر کردم عنوانی پیدا نشد...!

یس همینه...بعد از کلی فکر و تجزیه تحلیلای مسخره، فهمیدم که حال و روزم اسمی نداره!

فکر کنم باید مثل مکس خودم براش اسم بذارم!

دقیقا یه چیزایی مثل خارف یا لهوله! :/

مثل مکس بودن ترسناکه...به غیر از پایان ناخوش، کل گذر زمانش هم ناخوش احواله!

دلم میخواد آهنگایی که این روزا دارم گوش میدم رو اینجا بذارم که بعدا که یه سر به این دوره از زندگیم زدم بدونم چه چیزایی رو دنبال میکردم ولی متاسفانه با گوشی که اینجا پست میذارم نمیتونم چیزی رو آپلود کنم!

البته خب میتونم اسمشونو بگم!

مثلا الان دارم یه آهنگی به اسم "کرم ها سیب رو ول نمیکنن" از "he and his friend" گوش میدم!


ولی خریته ها...نوشتن حال و احوالم کار خوبی نیست!

چون بعدا که بیام بخونمشون غصه میخورم...مثل الان که میرم یه چیزایی رو میخونم و یه سری خاطرات بی ارزش رو مرور میکنم! :/

دیروز ساعت 12 ظهر از خواب بیدار شدم و تا امشب 6 شب یه لحظه هم پلک روی هم نذاشتم! :/

30 ساعت!

30 ساعت بیدار بدون هیچ بازده مثبتی! :|

البته خوب بود ولی...ای بابا...من دنبال چیم؟!

الانم دارم "نگو تنهایی" از "گلاره شیبانی" رو گوش میدم!

لازم ذکره من با برنامه ی استیج با ایشون آشنا نشدم! (حس کردم لازمه اینو به مریم آینده بگم!)

ببینم معلومه که برای فرار از یه سری افکار دارم یکسره اینجا چیزای نامربوط میگم؟!

هنوزم خیالم راحته...هنوز دیوونه نشدم! ^_^

(البته باید یکمی نگران بشم...چون دارم اقدام به انکار دیوونگی میکنم!)

حس میکنم مریم الان داره همینه که هست رو خراب میکنه!

سوسک سیاه شرمنده اگه واقعا دارم چنین کاری میکنم! ¤_¤

اسمش چیه؟!

مرض ترس از آدما اسمش چیه؟!

چند وقتیه به این درد دچار شدم که وقتی قراره آدمارو ببینم کلی نگرانم و حتی به خاطرشون بی خواب میشم ولی وقتی میبینمشون کاملا بدون مشکل باهاشون حرف میزنم! :/

فکر کنم بهش میگن مردم گریزی...! :|

این اصلا با رویه ی جدید زندگیم جور در نمیاد...قرار بود خیلی بیخیال تر ازین حرفا باشم!

درست میشه...زمان لازمه!

شادی پنهان!

از دیشب تا حالاست که پهلوم به شکل خیلی ترسناکی قولنج کرده!

البته کم کم داره خوب میشه!!! :)

امروز خیلی اتفاق خنده دار میفتاد و منم تا خندم میگرفت پهلوم از درد نفسمو بند میاورد! :/

حتی به درجه ای رسیدم که وقتی میخندیدم، همزمان گریم گرفت!

تا آخر شب این قضیه ادامه داشت و خونواده یکسره باعث خنده ی من میشدن!!!

آخر سر پرسیدم "ما همیشه تو خونمون اینقدر میخندیم یا امشب از شانس من که قولنج کردم همه با نمک شدن؟!"

اینجا بود که مامانم گفت "میبینی آدما تا وقتی که مشکلی ندارن متوجه خوشیاشون نیستن!"

بعله...اینم از درس امشب زندگی ما!!!! ♡_♡

همیشه شادی و خنده هست ولی ما بهش بی توجهیم! ^_^

چرا ما آدما، آدم نمیشیم؟! -_-

انتخاب واحد!!!

اولین انتخاب واحد زندگیمو امروز انجام دادم!

خیلی ترسناک و خر تو خر بود...

یه لحظه غفلت میکردی ظرفیتا پر میشد!!! :/

برای خودمم یه جا ظرفیت پر شد ولی اینقدر وایسادم تا یه نفر انصراف داد و سریع خودمو به جاش جایگزین کردم!!!

ولی واقعا خیلی ترسناک بود...من نمیدونم مردم چه سرعتی داشتن که تا سایت باز شد یه سری از درسا ظرفیتش تکمیل شد! :/

یه سری از دوستامم سر همین پر شدن ظرفیتا مجبور شدن ساعتاشونو متفاوت بردارن و حتی یه سری درساشونم متفاوت برداشتن!

خلاصه که اول صبحی بسی استرس کشیدم...در حدی که دیگه خوابم نمیبره! ¤_¤

عصر جمعه و بارون! :/

نامناسب ترین زمان برای بیکاری و فکر کردن، عصر جمعس...به خصوص اگه هواش بارونی باشه!

نمیفهمم چرا فکر میکنم زندگی کردن ینی اینکه باید یه تغییر ماندگاری رو توی "دنیا" اینجاد کرد!

حالا نه اینکه بخوام ادیسون یا انیشتین باشما!!!!

بهتره بگم زندگی رو این میدونم که یه تغییر ماندگاری توی "دنیای خودم" ایجاد کنم!

ولی اون تغییر نیست...چند وقتیه که حس میکنم راه زندگیم یه مسیر افقی آسفالته!

هیچ خبری توش نیست...هیچ بالا و پایینی نداره!

هرچقدم بگن آدم باید خودش اراده داشته اونوقت به هرچیزی میرسه، من ردش میکنم!

چرا من هر هدفی که توی زندگیم پیدا پیکنم، ذره ای با شرایط و محیط دورم جور نیست؟!

خب من هرچقدم با اراده باشم و تلاش کنم، تهش به چی میرسم؟!

غیر ازاینه که بعد از کلی تلاش و صرف عمر و وقتم میبینم که هیچی نشده؟!

شاید فقط دیگه این حسرتو که بعدا بگم "اگه تلاش میکردم به یه جایی میرسیدم" رو نداشته باشم!

ولی به جاش هزاران حسرت دیگه دارم...اینکه چرا وقتمو گذاشتم پای چیزی که میدونستم نشدنیه؟! چرا چشمامو رو به واقعیت باز نکردم؟! چرا فلان موقع استراحت نکردم؟! چرا فلان روز با خونوادم نرفتم تفریح؟!

میدونم که مشکل از منه...

میدونم که این منم که توقعم از خودم و زندگیم رو نمیارم پایین!

میدونم من اون آدم ناامیدیم که آخرشم هیچی نمیشه!

ولی به نظر خودم دارم حقیقتو نگاه میکنم...

حقیقت اینه که من نمیتونم در آینده اون خانم گرافیستی بشم که وبتونش کلی طرفدار داره و همه کاراشو دنبال میکنن و در آخر کاراکترای یه انیمیشن ارزشمند رو طراحی کردم! :/

ولی توی هرجای دنیا هر گرافیستی میتونه به این موقعیت برسه!

ای بابا...!

تا یه ذره فهمیدیم یه ته صدایی داریم و دلمون خواست یکمی بخونیم  به بن بست رسیدیم...به بن بست دختر بودن!

هر چی دو دو تا چهارتا میکنم میبینم با اینکه پسرای ایرانی هم خیلی خوشبخت نیستن ولی بازم چند پله از دخترای ایرانی بالاترن!

واقعا غصه میخورم وقتی به جایگاه خودمون فکر میکنم...

دختر توی کشور ما چیه؟!

ولش کن...الان هر چی حرف بزنم بالاخره یه نفر پیدا میشه که بیاد بهم بگه: همین که سالمی خدا رو شکر کن!!! :/

مگه همه چیز سلامت جسمه؟!

پس روح چی؟! مگه اصل هر فردی، روحش نیست؟!


پ.ن: عصر جمعه خر است! ¤_¤

خووووووووون! :D

امروز رفتم آزمایش دادم!!!!

الان مثل یه جهود افتادم گوشه ی خونه و چشمم به هر کدوم از اعضای خونواده میفته میگم میشه برای من کمپوت گیلاس بخری؟!

همه میگن حالا مگه چقد خون دادی؟!

خب من چه کنم؟! کمپوت گیلاس خیلی خوشمزس!

یادش بخیر...روز قبل از کنکور آبجیم برام کمپوت گیلاس خرید!

کلا حس میکنم زندگی من حول خوراکی جات میچرخه!

کل خونه همیشه تعریف میکنن که بچه بودی هروقت گم میشدی میومدیم دم یخچال پیدات میکردیم! :/

ولی چقد خوب که من رشته ام هیچجوره در رابطه با پزشکی نیست...من سوزن آمپولو که میبینم دست و پام سر میشه اونوقت مثلا میتونستم اینجوری یه دکتر یا جراح بشم؟!

حالا خیلیم روحیه ام حساس نیستا ولی در کل از چیزای خطرناک میترسم!!!(چه حرفی زدم؟! خب همه میترسن!)

مثلا من از کبریت میترسم! :/

اصلا نمیتونم ازش استفاده کنم!

هرچند دکترا هم از کبریت استفاده نمیکنن! :|

حس میکنم واقعا اون یه ذره خون روم تاثیر گذاشته...دارم چرت و پرت میگم! -_-

یه چیزی...

جدیدا به این نتیجه رسیدم که تا میام یه ذره معماهای زندگیمو برای خودم حل کنم، دچار درگیری با خودم میشم! ^_^

ولی میدونم که هنوز دیوونه نشدم...

یه بار شنیدم که آدما تا وقتی که اعتراف میکنن که دیوونه ان، دیوونه نیستن!

من هنوزم گاهی اوقات اعتراف میکنم که دیوونه ام!!!

پس خوبه...

نمیخوام جو بدم...دیوونگی به معنای واقعی رو منظورم نیست!

ولی به یه سری چیزا رسیدم که فکر میکنم کمتر کسایی باشن که بهش اهمیت بدن و من دارم با فکر کردن بهشون خودمو از خیلی چیزای خوب دور میکنم!

میترسم...

از بزرگ شدن میترسم...

هر چی زمان داره میره جلو متوجه چیزایی میشم که اصلا خوشایند نیستن!

این حس دوگانگی و شک و تردید نسبت به هرچیزی اصلا خوب نیست...حداقل برای ذهن درگیر و آشفته ای مثل من!

به هر حرف و رفتاری برای مدت طولانی ای فکر میکنم...آخرشم به سرزنش کردن خودم میرسم!

خلاصه که پریشان احوالم...

که چی؟!

که چی بعضی وقتا به آینده فکر میکنم؟! -_-

خوبه که به فکر باشم ولی نه اینقدر که نفهمم حالم داره چجوری میگذره...

بعضی وقتا پر از انرژی منفی میشم...یه بخشش به خاطر آیندس! یه بخشش به خاطر آدمایی که اگه توی زندگیم نبودن حالم خیلی بهتر بود!!!

من موندم ما آدما اینهمه اتفاقای خوبو مثل آب خوردن فراموش میکنیم اونوقت نمیتونیم از شر فکر چندتا دونه اتفاق ناخوشایند زندگیمون خلاص بشیم...!

ما آدما واقعا عجیبیم!

یه سریال جدید دیدم...

اسمش گابلینه!!! سریالش تا همین پریشب در حال پخش بود ولی بالاخره تموم شد!!!

در کنار احساسی بودنش چیزای زیادی میشه ازش یاد گرفت!

در مورد زندگی یه جن و یه فرشته ی مرگه!


چقد خوبه که اینجا هست...!

هوووووفففففف!!!!

چقد زمان زود میگذره...باورم نمیشه الان بهمن شده...یه روزی من مدرسه میرفتم و همش مننظر بودم تموم شه! الان دارم میشم دانشجوی ترم دو!!!!

بیکاریم سخته ها...!!!

همش دارم میخوابم!!!

البته اصلا دلم نمیخواد که ترم جدید شروع بشه ولی خب ازین بی مصرف بودن هم خسته شدم!

اصلا نمیدونم از زندگی چی میخوام! :/

مریم جان با خودت چند چندی؟!

 دلم یه سرگرمی گروهی میخواد...یه سرگرمی ای که هدف داشته باشه، مفید باشه!

چرا همیشه یه گوشه ی قضیه ی میلنگه؟!

دیروز تا چشمامو باز کردم خبر رسید که ساختمون پلاسکو ریخت!

خیلی بد بود...واقعا حالمو گرفت...نمیتونم بگم اگه مردم واینمیستادن به عکس انداختن و فیلم گرفتن شاید این فاجعه پیش نمیومد!!!

انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن که یه سری آدم قربانی این ماجرا بشن!

شاید فقط تردد بیجای مردم مشکل این اتفاق نبود!

البته درصد زیادی مربوط به همین مردم بود ولی خب اگه آتش نشانی کشورمونم مجهز تر بود خسارتا کمتر بود...خب آتیش سوزی توی اون ارتفاعو که نباید نیروی انسانی خاموش کنه!!!

اصن نمیدونم...از دیروز تا حالا از چند زاویه به این قضیه نگاه کردم و هر کسی یه جورایی سر این اتفاق به نظرم مقصر اومده!

دلم گرفت ازینکه ما آدما موقع بلا و مصیبت یاد خدا میفتیم!!

هر کسی یه پست توی اینستاگرامش گذاشته بود و میگفت دعا کنید!

یه سریا به عالم و آدم فحش داده بودن و گفته بودن یه سریا باید استعفا بدن!

یه سریا کل تاریخو زیر پا گذاشته بودن و میگفتن اگه الان مملکت دست فلانی بود اینجوری نمیشد!!

یه سریا نگران گرون شدن لباس برای عیدشون بودن!

عکسای مختلف...هشتگای مختلف...کپشنای مختلف!

خلاصه که کلی آدم با افکار کاملا متفاوت از هم به این قضیه نگاه کرده بودن!

آخرشم یه سری نیروی همیشه مظلوم قربانی شدن به خاطر یه سریای دیگه به فکر منافع و سرگرمی خودشون بودن!

چقد حرف زدم...همشم بی مورد بود!!!

یکی نیست بگه آخه مریم جان تو وقتی خودتم نمیتونی سر این مسئله دردی رو دوا کنی چرا میای اینجا و کلی نظریه میدی؟!

بهتره برم تا بیشتر ازین با خودم درگیر نشدم! -_-

درس باید اینجوری باشه...

دیشب نشستم به خوندن جزوم برای امتحان!(تا حالا نخونده بودمش! ^_^)

در مورد آیین تائوییسم توی چین حرف زده بود!!!

ینی بحث در مورد نقاشیای چینی بود که توی نقاشیاشون همونقدر که قسمتای نقاشی شده اهمیت داره، قسمتای سفید کاغذم اهمیت داره!

حالا دلیلش چیه؟!

به خاطر تاثیر مذهب تائوییسم بوده که عقیده داشتن اگه چیزی بخواد معنی داشته باشه، باید متضادش هم وجود داشته باشه!

اگه اون فضاهای خالی نباشن ما نمیتونیم فضاهای نقاشی شده رو درک کنیم!

اگه غم نباشه ما نمیتونیم خوشحالی رو درک کنیم!

اگه این عقیده رو قبول کنیم از سختیا و ناراحتیا گله نمیکنیم...

خیلی خیلی زیاد به اعتقادات کشورای خاور دور علاقه دارم و گاهی اوقات دلم میخواست توی این کشورا زندگی کنم!(البته صد ها سال قبل!)

دور...

همه چی خیلی دور شده...

فقط نه از نظر مسافت!

در حال حاضر خیلی چیزا جلوی چشمم هستن ولی دورن!

دور دور...

خیلی عجیبه! :/


خیلی نمونده ها...

کارام بیشترشون انجام شده ولی همین یه ذره هم که مونده رو دیگه زورم میاد انجام بدم! :/

ظرفیتم تموم شده...!

خخخخخخ باید باتریمو عوض کنم وگرنه تا چند دقیقه ی دیگه از کار میفتم!

دیروز داشتم به آبجیم میگفتم که بعضی وقتا حسرت آدمایی رو میخورم که دنیاشون کوچیکه...!

خب صد در صد دنیای کوچیک هدفاشم کوچیکتره و اون فرد راحتتر میتونه با زندگی کنار بیاد و اینجوری کمتر حس ناکامی و حسرت داره!

دقیقا چند دقیقه بعد از این حرفم اون فردی که داشتم در موردش به خواهر جان میگفتم بهم پیام داد و گفت مریم بهت حسودیم میشه!

اون لحطه نفهمیدم که زندگی من باحالتره یا زندگی اون؟!

درسته که من خیلی آدم ایده آلی برای بعضی از آدما به نظر میام که با برنامه ریزی به همه چی زندگیش میرسه ولی گاهی اوقات خودم خیلی احساس پوچی میکنم!!!

حس میکنم دیگه الان آخر دنیاست و کم کم باید تیتراژ پایان شروع بشه...با یه آهنگ خوب...شاید playground...

این دفعه میخواستم پستم کوتاه باشه ولی  نسبت به اون چیزی که فکر میکرد طولانی شد!

تو گروه تلگرام تئاتر دانشگاه رفتم نوشتم چرا غذای دوشنبه رزرو نمیشه؟! من کباب دوست دارم!

خیلی ضایع شدم...فکر میکردم جمعشون خودمونی تر ازین حرفاست!!!

دوستم اومد پی ویمو گفت لعنتی تو تا حالا اونجا نه سلام کردی و نه چیزی گفتی اونوقت یه کاره رفتی اینو نوشتی؟! :/

خلاصه که ضایع شدم اما برام مهم نیست! ^_^

طبیعیه؟!

به زبون آوردن حال این چند وقتم خیلی سخت شده...!

بی حوصله شدم...گاهی وقتا حوصله ی آدما رو ندارم!

گاهی وقتا حوصله ی کارایی که همیشه با علاقه دنبالشون بودم!!!

یکسره دارم دنبال دلیلش میگردم...!!!

یه چیز دیگه ای که هست هرروز دارم از دیروزم دلنازک تر میشم!

مگه آدما هر چی بزرگتر میشن، محکمتر نمیشن؟!

مگه هر چی میگذره بیشتر حرف برای زدن با دیگران ندارن؟!

هنوزم با آدما میگم و میخندم...زندگیمو دارم پیش میبرم و با برنامه هستم ولی گاهی اوقات، یه دفعه ای بدون دلیل ساکت میشم!!!(توی بعضی موارد تا مرز اومدن اشکامم میرم!)

با اینکه هیچ مشکلی توی زندگی الانم نیست و همه چیز خوبه ولی ازین چیزا(که شاید بی اهمیت باشن) میترسم!

خلاصه که مریم دیوونه شده! ^_^

........................................

هفته ی پیش توی روز تولد آبجیم گوشیم گم شد!

کل دانشگاه رو گشتم و گریه و غصه و اینا!!!!!

آخر سر فهمیدم دست دوستم مونده  اونم داشت میرفت خونه...مجبور شدم برم کلی توی انقلاب منتظرش بمونم تا بیارش!!!

ینی اگه من ساعت 4:30 قرار بود برسم خونه، ساعت 6:45 رسیدم خونه!!! :/

توی عکسای تولدش شبیه پاندا شده بودم اینقدر که گریه کردم! :|

آجی شقایق شرمنده! :(

این آخر ترمم که دیگه حال خوش برامون نذاشته...ینی پشت سر هم دارم کار انجام میدم!

دلم برای سازم تنگ شده! :/

دلم برای اینجا هم تنگ شده! :/

اصلا دلم برای مریم تنگ شده...مریم سرخوش! :/

خل شدم رفت!

برم تا ازین بیشتر چرت و پرت نگفتم! ^_^

...

توی دورانی دارم به سر میبرم که یکسره میخوام حواسمو جمع کنم...

نسبت به هر چیزی!!

آدما...حرفا...رفتارا...اتفاقا...خودم!!!

خیلی خوبه ها اما یکمی جو خسته کننده ای داره!!!

چجوری بگم؟!

جوری شدم که به بهونه ی ضربه نخوردن حتی خیلی وقتا ترجیح میدم که تنها باشم!!!

شاید به خاطر اینه که ترسیدم...آره من ترسیدم!

نکنه آدمای پرحاشیه بیان توی زندگیم؟!

نکنه توی راهی قرار بگیرم که بهش متعلق نباشم؟!

خوبه که نگرانما ولی یکسره دارم پای این نگرانی و آینده نگری میسوزم!!!

درسته که در حال حاضر میخندم و از زندگی راضیم و خدا رو شکر چیزی کم نیست اما مغزم خیلی میخواد فکر کنه!!!

گاهی اوقات خسته ام میکنه!

.
.
این نوشته های بالا رو میخواستم 14 آبان  اینجا بگم ولی  به دلیل کمبود وقت فقط نوشتمشون و اینجا نذاشتم!!!
امروز که چشمم بهشون افتاد فهمیدم که گذر زمان خیلی چیزا رو عوض میکنه...!!
از 14 آبان تا حالا  عوض شدم...شایدم این حالم برام تبدیل به عادت شده!
در هر صورت ترسم کم شده! ^_^
و هر روز دارم قدر دان تر میشم!!!
قدر تک تک لبخندام...قدر آدمای دور و برم!
گاهی اوقات تصور اینکه ممکن بودخیلی اتفاقای بدی بیفته ولی نیفتاد باعث دلگرمی میشه!
همیشه یه گزینه ی بدتری هم هست که ممکنه رخ بده!
هوا خیلی کثیف شده...دو-سه روز پیش نزدیک بود از شدت سرگیجه بخورم زمین!!!
حتی توی خونه هم سر درد دارم!!
و در آخر به کمبود وقت دچار شدم...خیلی کارا رو دوست دارم همزمان با کارای دیگه ای که دارم انجام میدم، انجام بدم ولی وقت نمیشه و مجبورم کارا رو بر اساس الویتشون انجام بدم که گاهی اوقات خیلی از علاقه مندیام از برنامه ریزیام حذف میشن!!!
میگن ترم اول اینجوریه!!!(که وقت کم میاد!)
ببینیم بعدا شاید بهتر بشه!
وایییییییی من عاشق همینه که هستم!!! آخه چرا اینقدر اینجا خوبه؟!
اگه یه روزی اینجا نباشه فکر کنم نصف وجودم از بین میره!!! T_T

ریکاوری مایند 1

چند دقیقس که دارم به چیزایی که توی بچگیم برام لذت بخش بودن فکر میکنم!(از وقتی که پست داداشی بهزادو خوندم!)

بچه که بودم نقاشی میکشیدم...برای هرکدومشون یه داستان داشتم! از دل خط خطیام و چیزایی که شاید خیلی به هم مربوط نبودن یه داستانی رو میگفتم!

این پروژه ی داستان سرایی از روز اول مدرسه بسته شد تا 17 سالگی!!!(اولین روز مدرسه وقتی که بقیه ی بچه ها دیدن که پاچه های شلوار آدم نقاشیم رنگاش متفاوته و آدمم از درختم بلندتره، مسخره ام کردن...البته مسخره که نه، گفتن چرا اینجوریه؟!)

الانم همونم...از لا به لای تصویرسازیام داستانایی(که الان بیشتر مربوط به زندگی خودمه) رو میگم...!

یکی از شیرین ترین چیزا بستنی عروسکی ای بود که هرروز تو خونه بابا بزرگم(خدا بیامرز) میخوردم!!

یه چیز دیگه هم کمد دیواری خونشون بود که برای من شبیه یه دنیا بود...عجیبه یه کمد دیواری با کلی قابلمه و ملاقه و رخت خواب!!!

یکی از جاهای دیگه هم حیاط خلوت خونه ی خالم بود...اونجا هم خیلی با حال بود!

هرروزم با موهای ژولیده بیدار میشدم و میرفتم مغازه ی آقا مسعودی و برای خودم و آبجیم خوراکی میخریدم...(الان که فکرشو میکنم آقا مسعودی منو با اون ظاهر میدید نمیترسید؟!)

بعضی وقتا هم میرفتم مغازه ی اکبر آقا و اگه بسته بود میرفتم دم خونشون تا بیاد درو باز کنه! ^_^

الان اکبر آقا و آقا مسعودی خیلی پیر شدن...اکبر آقا خونشو کوبید و ساخت و دیگه مغازه اش نیست!

یکی از موندگارترین خاطراتم تولدم(فکر کنم شیش سالگیم) بود که توی همه ی عکساش فیگورای عجیب گرفتم و جالب اینجاس که خونواده توی همون فگیورا ازم عکس گرفتن!!!

توی تولد هفت سالگیمم دو تا از فامیلا برام بازی فکری آوردن!!(اون موقع خیلی مد بود!!)

و اما پوکوهانتس زبون اصلی!!! من خیلیم فسیل نیستم ولی این کارتون به صورت وی اچ اس بود!!! :/

با اینکه زبون اصلی بود ولی ارتباط عجیبی با هاش برقرار میکردم!! ^_^

و اما اسطوره ی زندگیم....هرکووووول!!!

من روانی این شخص بودم!!! ^_^

تا جایی که همیشه حسرت اون دختر لباس بنفش(مگرا) رو میخوردم!!!(میدونم که از اولشم خیلی منحرف بودم!!)

و واقعا فکر میکردم خدا شبیه زئوسه!!!

اینقدر فن هرکول بودم که علاوه بر کارتونش(با زیرنویس فارسی!!! حالا خوبه اون موقع بی سواد بودم!) ، بازی و بشقابشم داشتم! ^_^

شو هندی و موزیک ویدئوهای مایکل جکسونم و اجرا های گروه آرینم خیلی میدیدم!! ^_^ (اولین بار که هدفون گذاشتم توی گوشم، آهنگای گروه آرینو گوش میدادم و بدون اینگه بدونم چقد صدام بلنده و دارم  داد میزنم با آهنگاش میخوندم!)

یه ضبط هم داشتیم که باهاش آهنگای دهه شصت  و هفتاد رو گوش میدادم...مثلا آهنگای بلک کتس و شهره و...!

جوجه رنگیارو هم خیلی دوست داشتم ولی بابام نمیذاشت نگهشون دارم...میگفت گناه داره!!!

یه روز بالاخره مامانم برام خرید ولی بابام مجبورم کرد که بدمشون به پسرخالم!!! :|

با آبجیم مغازه بازی میکردیم...واییییی عاشق این کار بودم! :)

سه تار زدنای بابامم عالی بود...به خصوص وقتایی که توی مینشست توی راهرو و صدای سازش توی راهرو میپیچید!!

آهنگ ای عشق فرزانه رو هم با اعتماد به نفس میخوندم!! ^_^

تازه آهنگ مجنون نبودم مجنونم کردی سیما بینا رو هم ریتمش رو با دهن میزدم!!! اون موقع بهش میگفتم اون آهنگ سنتیه!!!

توی حدودا 5 سالگی هم لوزه سوممو عمل کردم...توی بیمارستان یه دوست داشتم که اسمش علیرضا بود!!

ازون عمل یادمه که یه عروسک به اسم سندی برام خریدن!(ازینایی که پاهای درازی دارن!) دیوونه وار این عروسکو دوست داشتم!!!

یه دوست خیالی هم داشتم به اسم هدیه...خیلی دختر خوبی بود!!! اصلا ماه! *_*

خیلی چیزا بود...

چه پست بچگونه ای شد... ¤_¤

یه روز دیگه هم بود که از خواب پا شدم و خیلی دلم میخواست برم شهر بازی...بدون اینکه به خونواده بگم که دلم میخواد برای خودم تیپای مختلفمو زدم تا ببینم با کدوم لباسم برم و اینا...واقعا هم شبش رفتیم! ♡_♡

بااینکه پست بچگونه ایه ولی یاد آوری اون خاطرات خیلی برام شیرین بود!!!

و فقط میتونم بگم:

روزای خوبو بی صدا سوزوندیم

بین اون بازی ها کاش جا میموندیم...

همیشه میگم اون روزا آدما بهتر بودن...یا شایدم نگاه بچگونه ی من خیلی مثبت بود! :)

(راستی همه ی خاطراتی که گفتم مربوط به قبل از هفت سالگیم بود!)

وجود پر حسادت....

مولانا جان میگه که اگه از خوشحالی کسی راضی نباشیم و حس حسادت داشته باشیم، خیلی بده...!

یا اینکه منتظر باشیم اون چیزی که به دست آورده به فنا بره!

یکی از بدترین چیزاست!

میگه همه هم همینجوری هستیم...وجود حسادت دار خیلی خطرناکه!

میگه ما اگه با همین حسادت درونی به کسی نگاه کنیم فقط دنبال نقصاش میگردیم!

این نقصارو میریم به دیگرانم میگیم و منتظر تایید از اوناییم!

چه میکنه این حسادت!!!

......................................

بابای آدم اگه اهل مثنوی خوندن باشه خیلی خوبه ها...حداقل یه وقتایی یه تلنگری به آدم میزنه!!! :)

چند بار که اومدم اینجا میخواستم رسوایی 2 رو پیشنهاد کنم ببینید اگه ندید، ولی یادم میرفت! حالا میگم ببینید! #^_^#

توش حرفای تکون دهنده ای میزنه...!

بارکدم ببینید! ^_^

استاد طراحی هر هفته 50 تا طراحی میگه بکشیم...کیف میده ها ولی یکسره دارم کار میکنم! :/

ماشالا فقط همینا هم نیستن که...! :/

سه شنبه شیش صبح راه افتادم نه شب رسیدم خونه! :|

ولی دانشگاه خیلی بهتره...هم کاراش و هم استاداش و هم دوستاش! ♡_♡

و هم مریم دانشجو خیلی بهتر از مریم دانش آموزه...! :)