کنج امن روزای خوب و بدم، ۱۴ ساله شد!
"همینه که هست" یه روز گرم تابستونی که ۱۲ ساله بودم، متولد شد
و شد رفیقی که همیشه کنارم بود و به حرفام گوش میداد
همیشه اینجا واقعیترین ورژن خودم بودم و این رفیق ۱۴ ساله خیلی اوقات کمکم کرد بیشتر خودمو بشناسم♡
"نوشتن" بی آلایشترین روش برای ابراز درونم تا اینجای زندگیم بوده و هست؛ گاهی حس میکنم روزی که دیگه اینجا ننویسم، اون موقعیه که احتمالا دیگه روی این کره خاکی نباشم...
مدتهاست مکالماتم با گربهها بیشتر از آدماست!
خواستم بگم گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
تو خواه رنج بکش و بگذر
خواه نظاره و گذر کن
چیزی عوض نمیشود!
تو از چشم جان ببین...
به شدت احساس تنهایی میکنم، حتی زمانی که کنار آدما هستم!
دچار ناتوانی در صحبت کردن شدم، نمیتونم خودمو ابراز کنم
حتی نمیتونم کمک بگیرم...یاد آخرین صحبتای فیلین رایدر افتادم
میگفت دست از کمک کردن بردار و بذار یه وقتایی بهت کمک بشه!
احساسی شبیه به خلا رو درونم تجربه میکنم!
توصیفش سخته...
به نظرم یکی از بخشهای سخت انسان بودن، همونجاییه که نمیتونی صحبت کنی!
نمیفهمی الان چی میخوای و چی نمیخوای!
نمیفهمی بودن یا نبودن چی داره اذیتت میکنه!
شاید به خاطر همین چندگانگیها و احساسات ضد و نقیضه که نمیتونی حرف بزنی...!
گاهی ترس، گاهی رنج، گاهی ناامیدی، گاهی تنهایی، گاهی اضطراب، گاهی ضعف
احساساتی که کاملا بی تعادلی رو تو زندگیم پدید آوردن و هیچ کاری بابتشون نمیتونم بکنم، من هنوز اونقدری قوی نشدم که از نقطه دید آگاهی برترِ درونم به این احساسات نگاه کنم و مغلوبشون نشم
حتی به نقطهای رسیدم که نمیتونم بپذیرم! البته که پذیرش از شهامت میاد و کار سادهای نیست اما خیلی اوقات به سادگی میشه با گفتن گور باباش، حداقل برای مدت کوتاهی پذیرفت...اما اونم الان در توانم نیست
بخوام از این حالات درونی فاصله بگیرم و از حالات بیرونی بگم، چیزایی هستن که اذیتم میکنن
از وقتی جنگ شد، سیستم مغزیم از استرس، ناامنی و حالت بقا پر شد و یه جورایی ظرفیتم دچار افت شدید شد
کارمو که از دست دادم، کاملا از روتینم خارج شدم، ساعت خواب، خورد و خوراک، ارتباطات انسانی، جایگاه اجتماعی و برنامه ریزیم کاملا تا مرز نابودی کشیده شد و شدیدا سردرگمی و انزوا توی زندگیم ایجاد کرد!
و حسی دوگانه بین پیدا کردن کار جدید یا دنبال بیمه بیکاری بودن و پروژه گرفتن...فقط و فقط حجم عظیمی از افکار تکرار شونده و بی نتیجه مدام توی مغزم گسترش پیدا میکنن و تهشم هیچی!
بهم ریختگی شدید هورمونی که حاصل بهم خوردن نظم بدنم بود، تاثیر هر حسی رو چند برابر میکرد، غم، خشم، بیحوصلگی، بی انگیزگی، همه و همه در حد یه تراژدی مهلک اذیتکننده شده بود گاهی ساعتها گریه میکردم و گاهی این احساسات شدیدا انباشته میشدن و حسی شبیه به خفگی بهم میدادن، انگار که میخواستم داد بزنم اما حنجرهم خاموش شده بود!
میون این احوالات بد که اکثریت باهاش دست و پنجه نرم میکنن، از جمله پارتنر خودم، حالا رابطه عاطفیم هم کاملا در نقطه تاریکی قرار گرفته! هر دو طرف حالمون خوب نیست و یا ترجیح میدیم همو نبینیم یا بعد از مدتی که همو میبینیم، ابر سیاه افکارمون داره روی سرمون میباره و نمیتونیم راجبش خیلی صحبت کنیم...ینی انقدر حال جفتمون خوب نیست که میدونیم تا دهن باز کنیم، صرفا حال همو بدتر میکنیم
و اما توی چنین وضعیتی و با وجود پیشینه یک سال اخیر این رابطه که چالشها و تجربیات ناراحت کنندهاش کم نبوده و همچنین بعد از سالها، گاهی حسی شبیه به بی ثمری رو بهم القا میکنه، افکار و احساساتم میان جلو و هشدارهایی بهم میدن!
بی انگیزگی حاصل از تمام این وقایع، انفعالی رو در من پدید آوردن که مقابله کردن باهاش اصلا آسون نیست...صرفا روز رو شب میکنم و شب رو روز!
از شروع مرداد تازه تلاش کردم، کمی از این پوسته انفعال بیام بیرون
ورزش رو شروع کردم،
کم و بیش پروژههایی از طریق یک آژانس کوچیک تو آمریکا میگیرم(این دستاورد جذابی بود که به خاطر این روزای کدر، شوقی از بابت مطرح کردنش اینجا نداشتم. اما خب از طریق وبسایتم مشتری برام اومد، اونم تو نقطهای که لازم بود. شاید کائنات خواست بگه حواسم بهت هست یا شایدم خواست به طریقی دعوتم کنه به تغییر مسیر)،
سعی میکنم از خونه بیرون برم و نزدیکانم رو ببینم(هر چند که در سکوت محضم و خیلی نمیتونم ارتباط برقرار کنم)،
کتاب خوندن و پادکست گوش دادن رو دست و پا شکسته انجام میدم،
تا جای ممکن مدیتیشن رو به صورت روزانه انجام میدم،
خونه رو تمیز کردم و...
حالا تو این لحظه که ابتدای نوشته گفتم نمیتونم صحبت کنم، میبینم که به جاش میتونم بنویسم و هنوز کلمات میتونن مثل جوی باریکی از مغزم سرچشمه بگیرن و به طریقی کمک کنن سبک بشم!
حالا از حرفام میفهمم که نیاز دارم این روزا زاویه دیدم به زندگیم رو تغییر بدم و وقایع مثبت یا حداقل خنثی رو بیشتر از منفیها ببینم.
میفهمم که اون کتابی که دارم میخونم، نشونههایی رو داره که این روزا میتونن بهم کمک کنن، مثل اینکه بیشتر به مرکز وجودم توجه کنم و از یاد نبرم که مرکز من، مغز یا قلب من نیست!
خوبه...
به راستی میخواستم بپرسم چرا زندگی اینگونه است؟
سربالاییهایش نفسم را بند میآورد
سرازیری ندارد
نهایت شاید گاهی در مسیر صاف باشی!
نفسم دمی قطع میشود و دمی کوتاهتر وصل!
اوضاع خوب نیست اما میتوانست بدتر باشد
به هر حال من افتادهم! تا آنجا که توان گریه ندارم
و صدای ذهنم قطع نمیشود
در هرج و مرج، کم توان!
قلبم را فراموش میکنم چه رسد روحم را...
غرق مرداب دنیا، در لجنزار!
اما گفتند مسیریست به دریای کمال
میشنوم با دل، نوای صبح بیداری
نور چشم جان میتابد بر این یکتا وجود، هستی!
من و آن یک! تو و آن یک! همه هستی و نیستی...
۳۰ تیر ۱۴۰۴ - بالا - ساعت 00:18
این روزا که بیکار و خونه نشینم، گاهی این حس بهم دست میده که انگار وجود ندارم!
میدونم...احمقانهست که یه جوری به کار عادت کنی که در نبودش، حس کنی هویتی نداری! این دقیقا خودِ درگیری با ایگوست!
این روزا تقریبا میشه گفت خیلی بی فعلم! کار انجام میدما ولی فعالیتهایی که توی فرهنگ لغتم اسمشون کار نیست...!
و این دوگانگی عجیبه! اینکه میدونم این لحظات حتی میتونن خیلی مفیدتر از اوقات اشتغال باشن و اما تقریبا میشه گفت حالم خیلی اوکی نیست(هر چند که PMS هم میتونه بخشی از این احوالات باشه!)
در نهایت حرفام فقط و فقط بوی سردرگمی و دل مردگی میدن...
به سفر نیاز دارم!
خب دیگه پریروز رسما تماس گرفتن و گفتن تعدیل و تامام!
خودم دیگه اونجا رو دوست نداشتم ولی تو این شرایط اصن نمیخواستم کارمو از دست بدم :)
حالا من که خرج خونه و خوراک ندارم ولی وقتی به شاغل بودن عادت کنی و تو این مملکت زندگی کنی، نمیتونی از تایم بیکاری لذت ببری چون یه چیزی ته مغزت حس ناامنی بهت میده!!
اما زمانی که گفتن تعدیل شدی، فقط یاد داستان بیکار شدن حسین تو تایم کرونا اونم تو یه کشور غریب با هزینههای بالا افتادم...حسین میگفت اون یکی از بهترین اتفاقای زندگیم شد چون ادامه راهم اونطوری شد که دوست داشتم
شاید منم به این خاطر که با وجودی که دیگه کارمو دوست نداشتم اما جسارت رفتن نداشتم، این اتفاق بتونه برام نقطه عطفی باشه...
"پذیرش" خیلی مهمه!
تاریخی که همه از چند ماه قبل به شوخی راجبش صحبت میکردیم و دوست داشتیم خاص باشه؛
با گوش دادن به موزیک جبر جغرافیایی محسن نامجو شروع شد،
بعدش پیامی از منابع انسانی که اعلام کرد با وجود تموم شدن جنگ و بهبود شرایط اینترنت هنوز اوضاع استیبل نیست و مرخصی بدون حقوق ادامه داره،
تا ظهر با سرگردونی و تنها دریافت ۳۰ درصد از حقوق خرداد میگذره،
بعد از ظهرش با بحث و بگو مگو با جوجه شاعر سپری میشه،
و تا شب هم که معلومه دیگه چطوری پیش میره؛ میشینی پای فیلم و یوتیوب تا امروز هم مثل روزای گذشته بگذره!
جنگ تموم شد ولی انرژی ما هم باهاش تموم شد...
سپیدی صبح
صدای گنجشکها
باد پنکه
آسمون آروم
من
حقیقتا لحظات عجیب و منحصر به فردیه...تا به حال تجربه خبر آتشبس (راست یا دروغ!) نداشتم!
طرفای بامداد و خبر حمله آمریکا به ۳ سایت هستهای!
خیلی یهویی و غیر منتظره :))
احتمالا دیگه به ثبت روزانه این جنگ ادامه ندم...
بعله...منابع انسانی تماس گرفت و بنده رو فرستاد به مرخصی بدون حقوق(تعدیل اما بزک شده!)
چه حسی دارم؟
هیچی...پر از خالی هستم :)
بیشتر از قبل آرزوی تیکه تیکه شدن باعث و بانیش رو دارم!
بعد از یک هفته بیرون رفتم...تهران شبیه شهرهای زامبی زده، تعطیل و خلوته!
حتی دست پلیس راهنمایی رانندگی هم اسلحه دیدم
تماشای مردم توی کافه در حال گپ زدن در حالی که آسمون بالای سرشون شهاب بارونه...درسته زندگی زیر بمب بارون هم ادامه داره!
آخر شب و فکر اینکه یه ساعت دیگه، تابستون شروع میشه
خسته، خیلی خسته!
بی انرژی روی زمین افتاده...صحبت با جوجه شاعر و تلاشش برای تشویقم به انجام کارایی که دوست دارم و انجام دادنشون حالمو خوب میکنه
مدیتیشن، تمرین تنفس، یوگا، آب درمانی، ماساژ صورت، آب دادن به گلدونا، تمیز کردن حیاط برای گربههام، وقت گذروندن با حنا، نوشتن، فیلم دیدن
"گذشتن و رفتن پیوسته"
بابا از پیاده روی برگشت و با خنده از این تعریف میکرد که گشت بازرسی بهش شک کرده و گرفتش! :/
این چه نفرینیه که به این خاک افتاده و دست از سر عمر ناچیز ما برنمیداره؟
یه هفته گذشت!
و چه زود این شرایط داره مثل موقعیتهای اسفناکِ دیگرِ این خاک، عادی میشه...حتی تو این بیخبری محض و نبود اینترنت!
شروع مصرف آرامبخش برای استیبل نگه داشتن وضعیت روحی
شب و صداهای پیدرپی پدافند و بعضا انفجار و تلاش برای تماشای این وضعیت عادی شده از تصویر آسمونی که از حیاط دیده میشه
در نهایت به سختی وصل شدن به اینترنت جهانی تنها برای دو-سه ساعت!
تند تند دانلود کردن یه سری از فایلهای مورد نیاز، خوندن اخبار و متاسفانه دریافت پیام دیگهای مبنی بر اینکه تا یکی-دو روز دیگه مشخص میشه هنوز سرکارم یا میفرستنم مرخصی بدون حقوق! :)
گوش دادن به ویسی که ادعا میکنه نهایتا تا ۲۶ ژوئن جنگ تموم میشه...ینی ۶ روز دیگه :)
هشدار تخلیه! جنوب رشت، وسط فومن و سیاهکل...
نگران عزیزایی که اونجا داری و پیگیری برای اطمینان از نبود خطر
شروع بی خوابی و زور زدن برای خوابیدن!
عادی شدن شرایط
عادی شدن شرایط
عادی شدن شرایط
دلتنگی زیاد...خیلی زیاد!
دلتنگ کوچکترین چیزهای زندگی معمولی، حتی اعصاب خردیهاش!
درک بیشتر زیبایی و ظرافت خلقت...
"نگاهی کوتاه به کوله وسایل ضروری دم در و دوباره چشم دوختن به صفحه نمایش و نوشتن"
ملی شدن اینترنت و وحشت حاکی از نیم ساعت بی خبر موندن از نزدیکا
جمع شدن کنار هم، نوشیدن و خندیدن با وجود جنگ!
"عادی شدن شرایط"
خبر احتمال تعدیل شدن از کار و بی خبری از فردا
تلاش برای آروم شدن و آروم کردن...
اوج حملات عصبی!
"محاصره شده توسط اخبار منفی"
بیقراری شدید، گریه، داد و فریاد...تماشای رفتن اطرافیان از تهران و احساس ترس بیشتر
تحت تاثیر هشدارهای موطلایی مضحک برای تخلیه تهران
اسپاسمهای عضلانی شدید، سرگیجه، تنگی نفس، اشتهای کور!
چشمم به خانواده گربهها توی حیاط افتاد، رفتم نشستم پیششون و حسابی با حنا، مادر گربهها، خلوت کردم...اون خوب میفهمه کِی حالم خوب نیست و توی انرژی دادن عالی عمل میکنه، مثل تمام گربههایی که تا این لحظه حیاط خونه آقا بهروز رو برای زندگی انتخاب کردن
به جریان شیرین زندگی میون این خانواده گربه نگاه میکنم...فارغ ز غوغای جهان!
اونا حالشون خوبه چون مثل من در معرض اخبار نیستن...کاملا در لحظه سپری میکنن و نهایتا یه تایمایی صدای پدافند و انفجار میشنون، یه لحظه میترسن و دوباره برمیگردن به جریان لحظه حال
برمیگردم تو خونه با دوش و آب درمانی تلاش میکنم تنشها رو از خودم برونم و بله! موفق هم میشم
حالا بعد از گریههای زیاد، احساس سر شدگی و بیخیالی بهم دست داده
به پیشنهاد مامان بازی دانلود میکنم تا سرگرم بشم و کمتر خبر بخونم، الحق و الانصاف هم جواب داد :)
شب شده و میرم یه سر به خانواده حنا خانم میزنم، همونطور که به شیطنتهای بچههاش نگاه میکنم، صدای آقایی میانسال و خوش انرژی رو از کوچه میشنوم که داره با تلفن صحبت میکنه:
-نه اینطور که مردم میگن نیست ولی خب جنگه!
برای بار چندم توی این چند روز فکر میکنم که هشت سال جنگ با این نسل چه کرده که الان اینقدر ریلکس هستن؟
زنگ زد باهام صحبت کنه، از چیدن تمشکهای وحشی برای درست کردن مربا میگفت و همزمان که صدای پدافندها رو میشنیدم، این تصویر هر چند ساده اما رویایی توی این شرایط، تو ذهنم نقش میبنده...عجب تناقضی!
هشدار تخلیه منطقه ۱۸ رو ساعت ۲ شب میبینی، دل نگران هموطنهایی میشی که شاید الان خواب باشن و این پیام به دستشون نرسه...بعدتر به این فکر میکنی که دیگه چطور میشه خواب به چشمامون بیاد وقتی که ممکنه نصفه شب هشدار تخلیه منطقه زندگیت رو بدن؟
میون صداهای ترسناک با دوستت صحبت میکنی و از موارد فیزیکی و روحی که این روزا تجربه میکنی میگی و در جواب میگه، اینا علائم پانیک اتک هستش مریم، جدی بگیر و پیشگیری کن تا در آینده به بیماریهای لاعلاج مبتلا نشی
اوس کریم! قدرتتو شکر :)
به فرندز دیدن، اخبار دنبال کردن و سیگار کشیدن ادامه میدی...
بعد از پشت سر گذاشتن شبی پر تنش که نتیجه اون نفس تنگی برای ساعتها و قلنج هر دو کتفم بود، امروز آرومه...چون از دیشبه که خبری نیست!
شبیه به آرامش قبل از طوفان...
امروز همه چیزهایی که قبل از این روزا عادی تلقی میشدن یا اصن میشه گفت که چشمام اونا رو نمیدید، به شکل چند برابر زیبا و شگفت انگیز هستن!
زندگی پر از عجایبه...از نفس کشیدن و نوشیدن آب تا گل قاصدک و کفشدوزک!
همه چیز در حالت پذیرشه...من! توانمندیهام! زندگی! شرایط! آینده!
و همه چیز به همون شکلی که هست، اعجاب انگیزه...
خدای من! چرا قبلا این چیزا رو نمیدیدم؟ :)
چرا بعدا که این شرایط بگذره، اگر هنوز روی این کره خاکی باشم، بازم مثل قبل قراره که چیزی رو نبینم؟
شاید این یکی از اون رازهای زندگیه که طی مسیر آگاهی باید ازش مطلع بشیم...
"درک شگفت انگیز بودن زندگی و لحظه حال در عادیترین حالت"
وسایل ضروری رو توی یه کوله جمع کردم گذاشتم کنار در، برای زمان هشدار تخلیه...! :')
اجازه بیرون رفتنم صادر شد به شرط برگشت قبل از تاریکی هوا
سوار مترو شدم، آدمهای نسلهای مختلف رو میدیدم!
کسایی که تجربه دوران جنگی رو از قبل داشتن و کسایی که بار اولشون بود توی این اوضاعن
خانم مسنی ازم پرسید چرا اینقدر مترو خلوته؟
گفتم جنگه خب!
انگار رویارویی با چنین اوضاعی براش اونقدرا غیر منتظره نبود
افراد میانسال رو میدیدم که با هم صحبت میکردن و حتی بعضا میخندیدن
یاد مامانم افتادم که شب گذشته ازش پرسیدم شما چجوری ۸ سال جنگ رو دووم آوردین؟
"میخندید و میگفت الان که خوبه، اون موقع صدام همه جا رو میزد، هدف خاصی برای از بین بردن نداشت، فقط میزد
در آخر لبخندش محو شد و گفت راستشو بخوای نسل ما به خاطر قرار گرفتن توی چنین شرایطی خیلی اعصابشون ضعیف شد!"
غرق این افکار بودم و تلاشم به قورت دادن بغضم بود، موزیکی با فرکانس ۳۹۶ هرتز پلی کردم تا این آشفتگی و نفس تنگی که بهم دست داده بود کمی تحت کنترلم بیاد
تو همین حین چشمم به دختری هم سن و سال خودم افتاد که کف مترو نشسته بود نگاهش خالی از همه چیز بود، بی امید، بی آرزو، بی زندگی!
سعی کردم آدمای بیشتری از نسل خودمون رو نظاره کنم و متوجه این حالت توی هممون شدم
حالا در کنار آشفتگی و بغض و نفس تنگی، سرمو انداخته بودم پایین و اشکام رو کنار میزدم
از مترو اومدم بیرون، با نگاه خیره آدما به سمت آسمون، صدای موزیک رو کم کردم...صداهایی شبیه به چهارشنبه سوری!
قلبم فشرده شده بود و چشمام دنبال دود و آتیش میگشت
رفتم دم دکه و یه پاکت دیگه سیگار گرفتم برای روزای آینده که قراره خونه باشم، یه فندک کلیپر هم به خودم جایزه دادم تا حداقل برای ۱۰ ثانیه هم که شده، توجه مغزم به چیزی جز جنگ هم معطوف بشه
تمام تلاشم رو میکردم برای نفس کشیدن و به دست گرفتن کنترل تا وقتی که به خانه دوست برسم
وارد حیاط که شدم، چشمم به یکی از بچه گربههای خانواده تاکسیدو افتاد که مریض احواله و انگار همون تصویر شد یک اشاره انگشت به اولین قطعه دومینو احساسات ناخوشم
سکانس بعدی آغوش اون بود و گریه...
مثل یک زامبی گوشی در دست
سیل عظیمی از عواطف و احساسات و چندگانگی شدید
استرس، غم، خشم، خوشحالی، نفرت، عذاب وجدان، دلتنگی، ناامنی، اضطراب، نگرانی
نفس تنگی، بغض و گریه، انقباض عضلانی، سردرد
تلاشهای مکرر برای به دست گرفتن کنترل شرایط
منتظر رسیدن پاکتهای سیگار
تجزیه و تحلیل کردن اخبار
تلاش برای خوشبین بودن
نگران همه آدما شدن
...
بیدار شدم، گوشی رو دستم گرفتم
"جنگ شد"
گنگ و مبهوت، از همه جا بی خبر سعی کردم همه نوتیفیکیشن ها رو چک کنم و بفهمم چه خبره؟
تا اینکه تو یکی از گروهها میون مکالماتی که ۴-۵ صبح رد و بدل شده بود، فهمیدم اون زمانی که گاهی اوقات منتظرش بودیم رسیده
ترسی شکل نگرفت، شاید به این خاطر بود که اون مدت رو خواب بودم و چیزی حس نکرده بودم
و از طرفی مدام به مکالمات روز گذشته با بابا فکر میکردم که بهش از صحبتهای یه پیجی که دنبالش میکنم میگفتم و اینکه به نظر میاد حمله خیلی نزدیکه
ولی خب نزدیک تا این اندازه؟
به خودم اومدم و دیدم شبیه ۴۰۱ مدام گوشی دستمه و دارم اخبار رو چک میکنم و گاهی به خودم تلنگر میزنم که مریم حواست به خودت باشهها...