تو فاصله کمتر یه هفته بعد از داستان حنا، "قشنگ" که توله ضعیف حنا بود و پیش ما زندگی میکنه، مریض احوال شد
دیدیم امروز از ناحیه بینی مدام خونریزی داره
بردیمش دامپزشکی و بعد از ۳ تومن هزینه کردن، دیدیم دیگه از پس هزینه برنمیایم، تا یه هفته روزی ۳ تومن باید خرج بچه میکردیم :(((
انقد تا این لحظه گریه کردم که چشمام تار میبینن
جیگرم نخ نخ شد، بچهمو ازش آزمایش خون گرفتن، رفتیم رادیولوژی عکسبرداری کردن، سونوگرافی کردن
هیچی نمیگفت، فقط گاهی یه صدایی ازش درمیومد و بیحال تو بغلم بود
دکتر با لحن سردی میگفت گلبولهای سفیدش کمه، این نمیمونه و ازین حرفا. دلم میخواست کله دکتره رو از تنش جدا کنم :/
انقد شکننده شده بودم که برای حیوونای دیگه هم میزدم زیر گریه
تجربه فضای دامپزشکی واقعا تلخه...
اصن این زندگی یه وقتایی جوری بیرحمه که اگه قوی نباشی، از هم میپاشی! +__+
امیدوارم قشنگ کوچولوم خوب بشه...♡
یهو به خودم اومدم دیدم دارم پشت میکروفون با اعتماد به نفس تمام میخونم و یک بند پر و پیمون همزمان باهام مینوازن :)))
انقدر لحظه جذابی بود که هر چی بگم کم گفتم!
شب به یاد موندنیای بود و دیگه کاملا فهمیدم که تو جمع فقط باید الکل مصرف کنم!!!
خدایا چقد دلم میخواد بیشتر از اینا بخونم...
دیروز رفتم سراغ کارای بیمه بیکاری و نتیجه خوشایند نبود! پرونده رفته واسه بازرسی، هم خیلی طول میکشه و هم ممکنه حتی بهم تعلق نگیره!!!
منم که مغلوب PMS بودم و به لطف اتفاقای اخیر مودم شدیدا پایین بود یه سر رفتم شرکت و سرشون غر زدم(نتیجهش این شد که حداقل باهام تسویه کردن!) و در نهایت خواستم بازرس بیمه که رفت پیششون، نهایت همکاری رو کنن که این بیمه بیکاری اوکی شه :/
ماشین گرفتم رفتم سمت گاندی پولی که آیدا برام منتقل کرده بود ایران، بگیرم
پولو گرفتم ولی انقد مودم پایین بود که درست و حسابی بهش ذوق نکردم
رفتم تو ایستگاه BRT، آقایی که متصدی ایستگاه بود بی مقدمه گفت، یه وقتایی شرایط سخت میشه ولی همهش میگذره و از پسش برمیای، تو خیلی خوب داری پیش میری
داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم، بهش گفتم مرسی آقا راستش خیلی نیاز داشتم الان این حرفا رو بشنوم، امروزم تا این لحظه بد بود
گفت منم فرکانستونو گرفتم، واسه همین دارم این حرفا رو میگم ولی امروز تا اینجا کلی چیزای خوب داشته ولی نمیذارن اونا رو ببینی
با این حرفش، ذهنم پر شد از چیزایی که تو اون لحظه داشتم ولی چشمام نمیدیدشون! لحظات عمیقی بود!!!
رفتم مرکز و با جوجه شاعر رفتیم پارک لاله...جفتمون این روزای اخیر خوش احوال نبودیم. مشغول صحبت بودیم که یه خانمی با سگش اومد پیشمون و خواست سگش رو بذاره پیشمون تا پیک براش غذاهایی که برای گربهها گرفته بود رو بیاره
غذاها رسید و به خودمون اومدیم دیدیم دورمون پر شده از گربههای رنگارنگ
لحظاتی پر از صلح و آرامش!
یه آقای مسن اومده بود پیشمون شوخی میکرد و هر هر میخندید، یه خانواده مذهبی که دخترشون عکاسی میکرد اومدن و از گربهها عکس میگرفت، همه باهم فرق داشتیم ولی لبخند داشتیم و با مهربونی باهم گپ میزدیم
این منظره زیبا، هر کسی رو رو تراپی میکرد :)
ما هم خیلی سرحال شدیم...
حرفای اون مسئول ایستگاه اتوبوس و اتمسفر پارک لاله توی اون لحظات، چیزایی بودن که دوست داشتم از دیروز اینجا ثبت کنم :)
پ.ن: امروز دوتا از بچههای جدید حنا رو پیدا کردم، بهشون غذا دادم ولی ازم میترسن، باید یه کاری کنم باهام دوست بشن که بیارمشون خونه :')
رفتن حنا + PMS + گردن درد +کارای اداری + جوجه شاعر خسته = یک حال گوهی سرشار از ناراحتی و اضطراب
×__×
پ.ن: بعد از آپلود این پست، موتوری تعمیر کردم و روانه فضا شدم که یه منظومه گردی کرده باشم، به طرز کاملا اتفاقی و بدون اینکه اصلا بخوام، با یک موزیک روبرو شدم که یه خانوم بسیار سایکو برای گربهش "آرنولد" که مرده بود، خونده بود و تکست غمگینی داشت، واقعا اون بالا مواجه شدن با چنین چیزی، اونم تو این شرایط خیلی فیریکی بود -__-
موزیک و لیریکش رو میذارم:
https://s34.picofile.com/file/8487989568/My_Cat_Arnold_Karen_Mantler_33965711.mp3.html
دیروز حنا برای همیشه از پیشم رفت
هیچوقت رفتن یک گربهای که مدتها باهاش زندگی کرده بودم رو به این شکل تجربه نکرده بودم
جسم بیجونش رو دیدم...دیگه نفس نمیکشید...فرو ریختم، قلبم فشرده شد، بی اختیار اشک ریختم
از حنا خیلی چیزا یاد گرفتم، خیلی خاطرههای قشنگی ازش دارم
اون یه مادر بینظیر بود، برای مراقبت از بچههاش هرکاری میکرد، خیلی وقتا از صورت زخمیش میفهمیدم به خاطرشون دعوا هم میکنه
در حین مهربونی تعارف نداشت و اگر ذرهای چیزی واسش جالب نبود، لحظهای تحمل نمیکرد و با رفتارش کاملا متوجهت میکرد
یه دوست واقعی بود که وقتی میفهمید دل و دماغ ندارم، برام وقت میذاشت و بهم حس خوب میداد
دیشب بچههای حنا توی حیاط بودن و به نظر میومد بی خبر باشن اما فندوق(جفت حنا) اومده بود روی دیوار و یه جوری بود که انگار کاملا در جریانه، نمیدونم شایدم برای من همه چی حالتی داستانگونه داشت
ماه کامل درخشانتر از همیشه توی آسمون بود، پاییز بود، همه چیز جریان داشت، اما دیگه حنا نبود
واقعا هر چقدر که روی خودم کار کنم و بخوام به زندگی و اتفاقاتش از زاویه دید آگاهانهتری نگاه کنم، هضم "مرگ" برام سخته...
حنای عزیزم، از الان دلتنگتم ولی باور دارم طبیعت تو رو به جای امنتر و زیباتری برده ♡
امروز توی ماشین مامان و بابا یه عالمه تعریف دلی و از ته دل ازم کردن و من از ذوق زیاد هی بغضم میگرفت، انگار دنیا رو بهم داده بودن
واقعا جملهای در وصف اون لحظات نمیتونم بنویسم، احساس خوشبختی زیادی میکردم
یکی از شیرینترین حسای دنیا بود ♡__♡
اصن اون لحظات یادم رفت که چقد گردنم درد میکنه!!! :)
از دیروز صبح با تجربه کاملا متفاوتی از اسپاسم، قلنج یا هر چی که اسمش هست روبرو شدم!
صبح بیدار شدم و هیچجوره گردنم رو نمیتونستم تکون بدم، قفل قفل بودم! هر تکون خوردنی اشکمو درمیآورد! یه نفس با خیال راحت نمیتونستم بکشم...خوب شد دیروز تموم شد رفت!!
هنوزم خوب نشدم ولی حداقل یه ذره میتونم تکون بخورم :)
دو روز کامل رو تو حالت نعشه حاصل از قرصهای شل کننده عضله سپری کردم و یه جورایی از مدار خارج شدم
ولی نکته جالبی که مدتیه دارم بهش توجه میکنم اینه که در خصوص درد و مرضهایی که دچارشون میشیم، هر چه زودتر بپذیریمشون و خودمونو درگیر بازیهای ذهن در جهت بزرگنمایی درد نکنیم، مسیر مواجهه با بیماری و پشت سر گذاشتنش به مراتب آسونتر میشه، حداقل دردی که ذهن میخواد بهش اضافه کنه و تلاش کنه مدام بهت بگه که الان دهنت سرویسه و به کارات نمیرسی و ازین حرفا، حذف میشه
در کل گاهی فقط باید پذیرفت که اتفاقایی که پیش میان دلیلی دارن و شاید قراره چیزی بگن...
ببینم کی خوب میشم بلکه شاید رفتم پیگیر بیمه بیکاری شدم یا چه میدونم شایدم قرار گذاشتم برم پولمو از کانکتی آیدا بگیرم، دقیقا همون مدل کارایی که اصلا ازشون خوشم نمیاد :)))
به نظر میاد یه مدتی هم باید با مامان و بابا برم دنبال خونه و این حرفا...باید حواسم باشه تو این مورد خیلی دخالت یا اظهار نظر نکنم که فک کنن حالا خیلی دارم تو ذهنم خیالبافی میکنم!!
یه چیل نکردیم این وسط یکمی مغزمون ریکاوری بشه -__-
دیروز بعد از دعوا با جوجه شاعر احمق، رفتم بیرون و بالاخره سوشی رو تست کردم
و واقعا پولمو توی جوب ریختم!!! ؛)
حس میکردم دارم شن ساحل میخورم و اصن فک نمیکردم سوشی به صورت سرد سرو بشه! :/
فقط برای اینکه سیر بشم، مثه همون خوراک خرچنگ توی هنگام سعی کردم به چشم دارو بهش نگاه کنم و یه ذره دیگه بخورم!
هر لحظه من و دوست دخترِ دوستم، به دوستم با حالت ناچار نگاه میکردیم که مثه جارو برقی داشت سوشی و نودل و کیمچی رو میبلعید و ما تو فکر بودیم که اگه گشنه موندیم بریم بیرون فلافلی چیزی بخوریم!
گفت داری جوری رفتار میکنی که انگار من اولویتت نیستم
گفتم چقدر این حرف آشناست، یادته چقد تو همه این سالها همینو بهت میگفتم؟ اون روزا رو یادته که گفتی نمیخوام ادامه بدم چون تو اولویتم نیستی؟
گفت میشه از گذشته حرف نزنی؟ من دارم الانو میگم
گفتم تو خودت با رفتارات باعث شدی اینجوری بشه، الان همون چیزی رو ازم میخوای که هیچوقت از سمت من نپذیرفتیش؟ هروقت هر جور تو بخوای باید باشه؟
...
بیا یه وقتایی حرفهای دلی به هم بزنیم
سخن و تجربه رد و بدل کنیم
همدیگه رو بشنویم
از هم یاد بگیریم
سکوت کنیم
"غرق بشیم"
حس کنیم
عشق بورزیم
کنار هم نفس بکشیم
باشیم توی همین لحظه!
بدون دیروز و فردا، زمان وهمه...
تفاوتهای زیادی بین رفتارهای "از عشق" و "برای عشق" وجود داره
وقتی از سر عشق حس میکنی، حرف میزنی، محبت میکنی، میبینی، میشنوی و هر کاری انجام میدی، زندگی عاشقانه میشه، پر از حس قدردانی نسبت به داشتههات میشی
وقتی برای عشق این کارا رو میکنی، انگار تمام کارایی که توی زندگیت میکنی برای دریافت عشق به عنوان یک پاداشه!
انگار برای حس کردن عشق توی زندگی، اول باید خودت رو پر از عشق کنی و این عشق رو سرازیر کنی به اطرافت
وقتی اینجوری باشی، دیگه دنبال زندگی کردن از بابت دریافت عشق نیستی، تو خودت عشقی!
چنگ نزدن به احساسات خیلی مهمه
وقتی حسی درونم پیش میاد، میتونم ازش عبور کنم یا اینکه شروع کنم بهش پر و بال بدم تا بیشتر گریبانگیرم بشه!
انتخاب با خودمه ولی خب نتیجه یه وقتایی از کنترل خارج میشه
برای اینکه نچسبم به احساسات، باید یاد بگیرم همونقدر که نباید به احساسات بد بها بدم، همونقدر هم نباید به احساسات خوب بها بدم
ینی میشه گفت انتخاب کردنی نیست چون باید یه رویکرد رو تحت عنوان یک عادت پیاده سازی کنم و روالم رو به اون شکل پیش ببرم
...
پ.ن: شاید بهتره بلند شم برم پیش گربههام...
در حال گذروندن دوره آناتومی انرژی هستم
جذابه...راستش فکر میکردم خیلی حرفا برای زدن داشته باشم ولی حالا که اومدم بنویسم، سکوت وجودمو گرفت!
دوره در مورد چاکراها و دیدن بدن نه به عنوان ماده، بلکه به عنوان انرژیه!
سالها در این مورد مطالعه و تمرین داشتم و دارم و هیچجوره نمیتونم منکر تاثیرش باشم.
یه چیزی خیلی مهمه و اون "چشم بیننده" ست!
هر چیزی رو هر جور که ببینی، همونطور خواهد بود...زمانی که این باور در ما شکل بگیره، همه چیز تحت الشعاع قرار میگیره و دگرگونی اتفاق میفته
چند شب پیش داشتم نوشتههای وبلاگم رو میخوندم از اسفند ۹۶ تا مهر ۴۰۱
دیدم چقدر به مرور دیدگاهم تغییر کرده و در هر برههای هرجوری که درون و بیرونم رو دیدم، برابر شده بوده با حقیقت مسیرم!!
همزمان با مرور ۱۹ تا ۲۳ سالگی و دوره آناتومی انرژی، سرما خوردم و پریود شدم!
و انگار همین موارد باعث شدن این چند روز بیشتر توی بدنم باشم، بیشتر حضور داشته باشم و با وجود سختی این احوالات، مدیتیشنها و تمرینات تنفسیای که برای تعادل چاکراهام انجام میدم، جدا از تجربیات معنوی بینظیر، به درمان سریعتر و آرامش بیشتر بدنم کمک کنه
تا اینجا، روزی که در مورد چاکرای قلب بود، تجربه خاصی بود...وسط تمرین تنفس ناخودآگاه اشکام سرازیر شدن و هیچ دلیلی از بابت این اشکا نداشتم ولی انگار داشتم هر لحظه سبکتر میشدم...
بالاخره روز شماریها تموم شد و پاییز عزیزم اومد
بعد از اون همه روزای گرم که مدام حس میکردم دارم پژمرده میشم، میتونم بگم آخیشششش
:))
پ.ن: دیروز گفتیم بریم آزادگان، غروب ۳۱ شهریور رو نگاه کنیم، ماشین خراب شد، وایسادیم غروب رو از مکانیکی نگاه کردیم...خاطره با نمک و قشنگی شد! یکی از قشنگیاش این بود که خیلی بالغانه رفتار کردیم و نذاشتیم یه مشکل برینه به کل روزمون!
Really? Is your life just these dramas?
I don't think so!
Only I thought maybe I should go
Everything is ok until doesn't smell like captivity.
(○__○)_/ Scape! Maybe it's true :)