-
ازت خستهم عزیزم :):
جمعه 24 اسفندماه سال 1403 11:50
-
رویکرد مردهشور
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1403 10:52
-من دیگه تصمیم گرفتم "رویکرد مردهشور" رو تو فضای کار در پیش بگیرم +ینی چی؟ -ینی دیگه هیچی برام مهم نیست، مهم نیس چه مردهای باشه! بدین میشورم و بعدش میرم سر خونه زندگیم، خودمو بابت هیچی حرص نمیدم :))) پ.ن: گویا گره زندگیم کارمه! :)
-
کج
یکشنبه 12 اسفندماه سال 1403 22:29
دور دنیا چرخیدم هر چی هست رو من دیدم حوصلهم سر میره ته راه من چیه؟ کصشره هر چی هست خنده مال بقیهست وضعیت قرمزه ذوزنقه هندسه :')
-
خاموش دخترم!
شنبه 11 اسفندماه سال 1403 19:22
دیگه از کار غر نمیزنم دیگه از کار غر نمیزنم دیگه از کار غر نمیزنم
-
تاثیر
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1403 23:24
امروز سه دوست از دوران متفاوت (هنرستان، دانشگاه و محل کار) ازم تشکر کردن بابت تاثیرای خوبی که تو زندگیشون داشتم حقیقتا خیلی حس قشنگی داشت، خوشحال شدم :)
-
روزی روزگاری ایران!
پنجشنبه 2 اسفندماه سال 1403 20:47
در کمتر از ۵ ماه، از ۵۰۵ دلار رسید به ۲۶۸ دلار! :))) پ.ن: فلانِ باعث و بانیش....
-
باو ولم کن!
چهارشنبه 1 اسفندماه سال 1403 13:50
تا کی میخوای عن بازی دربیاری عزیزم؟ :)))
-
کیلین مورفی
چهارشنبه 1 اسفندماه سال 1403 00:10
منم همینطور کیلین، منم همینطور... https://youtu.be/XDbFq7Vc4pU?si=P3JxVU_RHu4mzAor https://youtu.be/-_g9_h_ahsU?si=CPJb8IttjyyzdReJ https://youtu.be/d9kOFZp5Djs?si=m5aUFAD_JUmvdnjl پ.ن : خودم و اطرافیان شدیدا معتقدیم که من یه کیلین مورفی درون دارم :)
-
گره
سهشنبه 30 بهمنماه سال 1403 22:22
- مدتیه زندگیم دچار گره شده +زندگی همینه، همیشه گره داره، بحث اینه که یه گرههایی مدت طولانیای رو باز نمیشن و اوضاع رو سخت میکنن هر گندی که هست، میخوام خلاص شم...پر شدم از گرههایی که دارن شیره جونم رو میکشن و باز کردن هر یه دونشون داره دهنمو صاف میکنه
-
چوب دو سر گوهی
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1403 23:12
خسته شدم ازینکه عادت کردم چوب دو سر گوهی باشم و صدام درنیاد! و حوصله ندارم راجبش حرف بزنم :/
-
چه باید کرد؟
دوشنبه 22 بهمنماه سال 1403 13:55
اینکه مدتیه افکار دارک احاطهم کردن و حتی دلم نمیخواد اینجا راجبشون حرف بزنم خیلی اذیتکنندست!
-
نمیخواستم خاکستری بشم!
سهشنبه 16 بهمنماه سال 1403 20:45
امروز از خودم بدم اومد چون با سیاه اندیشا حرف زدم :) خطر خاکستری شدن از یادم رفته بود... امان ازین روزای سخت! درد فیزیکی، رنج روحی، فشار کار، فرسودگی آلودگی، عادتای ناسالم، تحمل محدودیت، مدیریت روابط، زن بودن عجیب از پا در اومدم... این روزا بیشتر از هر وقتی دلتنگ دوران قبلی زندگیم میشم که این رنجها کمتر بودن! خیلی...
-
دایه مهربونتر از مادر
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1403 02:05
-این فقط نظر منه ولی گاهی حس میکنم تو رابطهت با جوجه شاعر خیلی وقتا خودت رو فراموش میکنی +درسته، شاید چون حس میکنم این حس شاید دیگه هیچوقت تکرار نشه... پ.ن: دلیل اجتنابم از آدما همینه که وقتی کسی جایی توی قلبم پیدا میکنه، بی اندازه محبت و حمایت نسبت بهش پیدا میکنم و خیلی اوقات خودم این وسط گم و گور میشم...! :) پ.ن۲:...
-
گل گاو زبون
شنبه 13 بهمنماه سال 1403 23:24
-بیا فرار کنیم بریم یه جای دور فلافلی بزنیم +با سس انبه! اون یه روزنه نوره...! میون این روزای سرد و کرخت! :')
-
خواب در بیداری
جمعه 12 بهمنماه سال 1403 13:27
اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست...
-
درخواست کمک(!)
پنجشنبه 11 بهمنماه سال 1403 21:40
-
بالا
پنجشنبه 11 بهمنماه سال 1403 18:01
وقتی میبینم پرتقال اینجاست این فرشهای سرخ و عطر چای سرخ صدای گنجشکها و نگاه گربه دیوار میخواند و من میرقصم غرق آینه و تصویر سایهم روشن عطری دلگرم از پایین به گوش میرسد رها و حاضر چون نگاه گربه، صدای گنجشکها چون شاخه بیعار، چون عطر بهار ۱۱.۱۱ ۱۳:۵۱ طبقه بالا.
-
They make me teenager
جمعه 5 بهمنماه سال 1403 10:35
تجربه کردن حس و حال ۱۶-۱۷ سالگی توی ۲۵ سالگی، عجیب و حقیقتا افسرده کنندست! راستش کلمهای برای توصیفش ندارم! چند روزیه که دارم همون رمانی که دوران تینجری با کارکترهای اون گروه کرهای نوشته بودم رو میخونم(!) جالب بود که توی همین روزا، گروهشون بعد از دو سال موزیک ویدئوی جدید دادن بیرون! همزمانی عجیب! :) و خب عجیبتر از...
-
4:10
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1403 00:37
بابا امروز پرسید دیشب تو خواب حرف میزدی؟ گفتم نه، چطور؟ گفت صدات میومد، انگار داشتی حرف میزدی، ساعت ۴:۱۰ بود! من ○__○ حقیقتا سابقه حرف زدن تو خواب زیاد دارم! :/ ولی موندم از گوشای تیز بابا که چجوری از طبقه پایین میشنوه؟ البته که در نهایت گفت شایدم خودم داشتم خواب میدیدم! این ساعت ۴ هم عجیبهها :)
-
غرهایی در خصوص کار!
یکشنبه 30 دیماه سال 1403 20:13
مدتیه که حس میکنم محل کارم، سطح انرژیمو میاره پایین! چندتا دلیل دارم توی ذهنم یکی اینکه رفت و برگشت با همکارم، واقعا ازم انرژی میگیره، بااینکه اون داره لطف میکنه بهم ولی تنها زمانی که توی روز میتونم تنها باشم، این وسط ازم گرفته میشه و من شدیدا به این تنهایی نیاز دارم! یکی دیگه اینکه خیلی اوقات با وجود اینکه دورکارم،...
-
دی
چهارشنبه 26 دیماه سال 1403 22:40
تمام دی در تلاش برای شسته شدن آذر سپری شد... در نهایت بعد از مهمونیهای پشت سر هم که البته خودش نیاز به شسته شدن داشت، سفری به طبیعت جنگلی قسمت شد! قبل از سفر دیگه کاملا به زامبی تبدیل شده بودم :)) فرسوده از کار، آلودگی، شهر، آدما...فرسودگی بیداد میکرد!
-
خرمالو
جمعه 7 دیماه سال 1403 15:28
ظهر جمعه بعد از یه مهمونی خسته کننده و کمبود خواب، ماشین میگیری برگردی خونه که منظرهای دلت رو میبره چندتا کلاغ روی درخت خرمالویی که تنها شاخههای بی برگ و چندتا دونه خرمالو بهش بود و کلاغا داشتن خرمالو میخوردن! :) بهترین تصویر ممکن از زمستون!
-
زمستون
چهارشنبه 5 دیماه سال 1403 22:11
زمستون خوب شروع شد هرچند که تا این لحظه هنوز خسته آذرم...! ولی زیبا شروع شد شروع فصل، شروع ماه، شروع هفته، شروع دوباره منظومه من و جوجه شاعر! حقیقتا شنبه حتی فکر نمیکردم که بخوام ببینمش، چه برسه به اینکه آشتی کنیم :) دوتا آهنگ داره برام میسازه و لابوهمه رو هم کامل کرد...وقتی برام ساز میزد، حس کردم برگشتیم به ۷ سال...
-
پاییز لعنتی، آذر لعنتیتر
جمعه 30 آذرماه سال 1403 22:20
نیاز دارم بنویسم از حس و حالای اخیر اما کلمات یاری نمیکنن! یک لحظه دنیای موازیای تو سرم نقش میبنده که توش یه سری چیزا خیلی متفاوت و دوستداشتنیتر پیش رفتن و میرن یک لحظه به قدری دلم پر میکشه برای قدیم و پر پیشم از ناباوری خراب شدن رویاها که اشکام راه میگیرن یک لحظه حس رهایی و لذت رقص دیوانهوار با موزیک بیبیجون...
-
خودخواهی
سهشنبه 27 آذرماه سال 1403 23:00
گاهی دوست داری خودخواه باشی و لذت ببری! اما نمیشه...ما در قبال دیگران مسئولیم :)