امروز تو جلسه ۵ عصر، راجب "چرایی جذابیت داستان" صحبت کردیم
هر کدوم از دید خودمون و دانستههامون دلایلی مطرح کردیم که نتیجه شد ترکیبی ازروانشناسی تکاملی، معنای زندگی، پیرنگها، ادیان و...
جذابیت داستان اونجاییه که آدما خودآگاه و ناخودآگاه، خودشون رو میذارن جای کارکترهای داستان یا لااقل همیشه خودشون رو طرفدار یک یا چندتا از کارکترهای داستان میبینن
همچنین انسان برای ادامه دادن زندگی، به معنا نیازه داره...این معنا رو با داستانسرایی پیش میاره. یکی با دل بستن به داستانهای تعریف شده ادیان، یکی با روایتهای علمی، یکی با یافتههای خودش از زندگی و...
صحبتهای بیشتری هم که جنبه مستند داشتن، پیش اومد که اصلا برمیگشت به اینکه چی شد گروهی از انسانهای اولیه منقرض شدن و چی شد که گروه دیگهای بقا پیدا کردن که یکی از دلایلش مرتبط با تمایل به گاسیپ یا همون اراجیفگویی و این حرفاست که خودش به نوعی داستان بافیه
و از همون زمانا بر اساس خاصیتهای درونی و رفتاری آدما پیرنگهایی شکل گرفتن و داستانهایی ساخته شدن که برپایه همین پیرنگها هستن...برادرکشی، عشق، خیانت، حسادت، ترس و...
پس داستانها هر کدوم به نوعی بخشی از وجود ما رو تحت تاثیر قرار میدن!
جدا از مباحث هنری، ادبی، تبلیغاتی و مارکتینگی که میشه در مورد این موارد مطرح کرد، بیشتر ذهنم رفت به سمت داستانی که برای خودمون میسازیم برای زندگی تا روز آخر!
یکی از همکارا گفت، گاهی به این فکر میکنم همونجور که ما الان داستانهای مذهبی رو نمیتونیم قبول کنیم و به نظرمون مردم گذشته یه جورایی فریب خوردن؛ یه روزی نسل آینده از این صحبت میکنن که یه روزی مردمی بودن که بیشتری تایمشون رو میذاشتن برای بدست آوردن کاغذهایی که باهاش خرید و فروش انجام میدادن...و عجب داستان بیهودهای! :)
یاد یه تیکه از موزیک سینمای رضا یزدانی افتادم:
توی درام زندگی، بگو که نقش ما چیه؟
کی آخرین کاتو میگه؟ سناریو دست کیه؟
کافیه همیشه به خاطر داشته باشیم، سناریو دست خودمونه و قرار نیست دیگران و جوامع قصهپردازی کنن، داستان زندگی رو هرجور که تعریف کنیم، همون میشه
حالا الان شاید اولین چیزی که به ذهن برسه این باشه که آخه ما که قدرت و پول کافی نداریم که بخوایم داستان زندگیمون رو خودمون بسازیم!
جواب اینه که ساختن داستان زندگی، توی یک پله قبل این حرفا انجام میشه، احساس نیاز به پول و قدرت، خودش یک داستان از پیش ساخته شدست که اصن ما تعریفش نکردیم :)
یه مهمونی رفتیم، دو روزه تو فسی بعدش گیر کردم! :/
به جاش فردا که برم شرکت، احتمالا کلی سوژه خنده ازش تعریف میکنیم و میخندیم :)
امروز اندازه چند روز دیر گذشت
با احساسات بد و منفی
مدام حس میکردم که چقدر تو مخ و دوست نداشتنی هستم
چقدر خجالت آورم و به درد هیچی نمیخورم
چقدر گوهم!
انگار دیشب تمام عشقم نثار یکی دیگه شده بود و تهی بودم از کوچکترین حس خوب برای حتی سرپا نگه داشتن خودم
امروز من نبودم و یه جسم خسته داشت زور میزد که نقش منو بازی کنه
خیلی دلم برای خودم میسوخت
انگار شدم یه آشغال دوست داشتنی که به درد نمیخوره اما نگه داشته شده...
صدای فرهاد رو توی گوشم میشنوم:
من دلم سخت گرفتهست ازین، میهمانخانه ی میهمان کش روزش تاریک!
این کاریه که یه پارتنر مودی میتونه با زندگی آدم بکنه :)))
مدتیه که هرروز قلبم تیکه تیکه میشه و آخر شب که میشه میشینم تیکههاشو به هم میچسبونم
امان از صبوریِ حاصل از عشق...!
-چند وقته حس میکنم خیلی مسیرمون از هم جدا شده و این خیلی عجیب و جالبه!
این جملهای بود که در کمال آرامش، بدون هیچ خشم و غمی بهش گفتم...
زمانی که دلت هنوز مقاومت میکنه که یه سری تغییرات رو نپذیره اما عقلت میاد میزنه روی شونهت و بدون هیچ حرفی با لبخند نگاهت میکنه، لحظه بزرگ شدن نامیده میشه
البته شایدم این دلمه که تغییرات رو پذیرفته و عقلم هنوز شرایط براش منطقی نیس!!! :)))
پ.ن: گور بابای احساس و عاطفه! سرکار جدیدم خیلی دوست داشتنیه
گاهی حس میکنم دیگه دلم نمیخواد گرافیست باشم...!
شایدم فقط از کارمندی بیزارم
نمیدونم شایدم الان فقط خستهم
دلم نمیخواست اینجوری خبر دوباره شاغل شدنمو بدم :)))
پ.ن: این پست رو بعد از دو ساعت که با مامان و بابا صحبت کردم ادیت میکنم، واقعا خوشحالم که دارمشون و صحبت کردن باهاشون انقد آرومم میکنه، خدا همه مامان باباها رو حفظ کنه ♡
چرا باید دم رفتن به مصاحبه نهایی یه جوری تخلیه انرژی شم که فقط دلم بخواد گریه کنم؟ :)))
و چرا اون انقد تو نگاهم دوست نداشتنی شده...؟
سلام فصل من!
یه زمانی درکی نداشتم از آدمایی که بیخوابی به سرشون میزنه
اما الان خوب میفهمم...
امان از pms و هر ماه تسلیم هورمونها شدن!
امان ازین رخوت عجیبی که افتاده تو زندگیم و تمایل شدید به فرار ازین شهر...
این اواخر گاهی با خودم فکر میکنم که نکنه این ۶ ماه بیکار موندن نشونهای باشه برای نیاز به پیش اومدن یک تغییر!
نمیدونم...تغییر مسیر شغلی یا لایف استایل یا هر چیز دیگهای...
بابا خیلی وقت پیش که از آموزههای مولانا برام تعریف میکرد، ازین گفت که مولانا میگه اونجایی که آدم فکر میکنه یه سری چیزا حالیشه، دقیقا همونجا داره در بیابانهای آدم خوار سپری میکنه
نکته ظریفی درونش داره...اونجا که به نظرمون خیلی چیزا میفهمیم، همونجاست که به لطف این طرز فکر خیلی جاها گند میزنیم
قضاوت میکنیم، از بالا به پایین نگاه میکنیم، اظهار نظر میکنیم، دیگران رو با حرفهامون شکنجه میدیم، مغرور میشیم
موندن در این بیابان، یا باعث میشه خودمون بلعیده بشیم یا اینکه دیگران رو ببلعیم!
امشب فروشنده که کارتمو گرفت، پولو بکشه، گفت چندتا صفر بیشتر بزنم؟
گفتم بزنی هم چیزی نمیده!
گفت بالاخره ما هم باید از شما دانشجوها سود بگیریم دیگه
۴ سالی بود که کسی بهم نگفته بود دانشجو :)))
ماشالا خوب موندم
بدجوری حالمو میگیره و این خیلی ناامید کنندست...
همین ۴-۵ ساعت پیش، رکورد عجیب و احتمالا مسخرهای تو زندگیم زده شد و اون تلفنی صحبت کردن به مدت ۷ ساعت بود! -__-
یک و نیم شب تا هشت و نیم صبح!
و از دست خودم عصبانی بودم که چرا گاهی انقد مهربون(احمق!) میشم که خودمو نادیده میگیرم تا اون فرد حس بدی نگیره
من دیگه نمیخوام والد باشم! دیگه نمیخوام coach باشم!
به قول توحید، اگه بیل زنی برو باغچه خودتو بیل بزن :)))
آیا راه حل اینه که همین اول ماجرا، تمام راههای ارتباطی رو ببندم؟
به نظرم خودم، آره...
منِ دیگری در خوابهایم داشت زندگی میکرد...
حال که شکستهام میون انگشتهای اشاره به طرف خودم،
مدادم رو دست میگیرم، میگریم، فردی نعره کشان اما خاموش که تنها از چشمانش مردگی میغلتد و صورتش رو نمناک میکند، به تصویر میکشم
تنها، سرگردان، خسته، گرسنه!
این چهره هنرمندیست که چیزی درونش مرده...
آفرینش؟ عشق؟ آرامش؟ ولع؟
نمیدانم چه چیزی مرده؟
اما دلش هیچ چیز نمیخواهد جز نفس کشیدن و غرق شدن در خاک!
امروز مدرک لیسانسم بعد از ۴ سال فارغ التحصیلی رسید دم خونمون
دیگه میتونم برم از حبیب خاستگاری کنم!
زمین را آنگونه ببینیم که هست، نه آنطور که انسانها برایش معیاری قائل میشوند.
پارک آزادگان، غروب جمعه دریاچه
امروز خیلی از چشمم افتاد...خیلی!
چیز بیشتری برای گفتن ندارم، ینی اصن چی میشه گفت آخه؟ :)))
واقعا که چند ماهه همه چی ناجالبه
و اما همینه که هست ۱۳ ساله شد
۱۳ ساااااال! :))
سوسک سیاه عزیزم، مریم ۲۵ ساله داره برات مینویسه. یادته اون روزایی که ۱۲ سالم بود و یه سری مطلب کپی میکردم داخلت آپلود میکردم و میرفتم به لینکام میگفتم آپ هستم؟
من همونم ولی خیلی روزا رو گذروندم، تقریبا ۴۷۰۰ روز!
خیلی چیزا تجربه کردم، خیلی چیزا یاد گرفتم، مسیر دور و درازی رو طی کردم و خیلی وقتا اومدم پیشت صحبت کردم! البته که بیشتر اوقات گله کردم و تو شدی رفیق روزای خستگیم اما خب هیچوقت از اتفاقای خوب و دستاوردام بی خبر نذاشتمت....
به نظرت این دوستی تا کی پا برجا میمونه؟
اگه از من بپرسی به نظرم شاید تا همیشه...تا وقتی که دستام توان تایپ کردن داشته باشن ^_^
امروز که تولدته، حرفام بوی خوب دارن. مدتیه که چسبیدم به آرامش! از وقتی که اولویت اولم شده، خیلی آرومترم، خیلی زندگی شیرینتره و ذهنم ساکتتره!
درسته...رفتم دنبال خواستن از محل داشتههام ؛)
تازه در این روز مبارک دارم میرم به مصاحبه سوم (آخر) یه موقعیت کاری که تا این لحظه به نظرم میتونه کار خوبی باشه؛ درسته که دورکاری نداره ولی شاید دیگه تو خونه نشستن کافی باشه...
دیگه اون برنامههایی که مد نظرم بودن رو تا حدود خوبی پیش بردم و به نظرم الان وقت تجربههای بیشتره
مسیرشم خوبه، با اورینت ۵ دیقه پیاده فاصله داره(میدونم معیار خندهداریه!)
دوست قدیمی من، مبارکم باشی
1111