-
گاهی
چهارشنبه 11 مهرماه سال 1403 20:21
گاهی حس میکنم دیگه دلم نمیخواد گرافیست باشم...! شایدم فقط از کارمندی بیزارم نمیدونم شایدم الان فقط خستهم دلم نمیخواست اینجوری خبر دوباره شاغل شدنمو بدم :))) پ.ن: این پست رو بعد از دو ساعت که با مامان و بابا صحبت کردم ادیت میکنم، واقعا خوشحالم که دارمشون و صحبت کردن باهاشون انقد آرومم میکنه، خدا همه مامان باباها رو...
-
چرا آخه
سهشنبه 3 مهرماه سال 1403 15:28
چرا باید دم رفتن به مصاحبه نهایی یه جوری تخلیه انرژی شم که فقط دلم بخواد گریه کنم؟ :))) و چرا اون انقد تو نگاهم دوست نداشتنی شده...؟
-
مهر پاییز
یکشنبه 1 مهرماه سال 1403 10:35
سلام فصل من!
-
بیخواب
جمعه 23 شهریورماه سال 1403 03:10
یه زمانی درکی نداشتم از آدمایی که بیخوابی به سرشون میزنه اما الان خوب میفهمم... امان از pms و هر ماه تسلیم هورمونها شدن! امان ازین رخوت عجیبی که افتاده تو زندگیم و تمایل شدید به فرار ازین شهر... این اواخر گاهی با خودم فکر میکنم که نکنه این ۶ ماه بیکار موندن نشونهای باشه برای نیاز به پیش اومدن یک تغییر!...
-
بیابانهای آدم خوار
سهشنبه 20 شهریورماه سال 1403 00:57
بابا خیلی وقت پیش که از آموزههای مولانا برام تعریف میکرد، ازین گفت که مولانا میگه اونجایی که آدم فکر میکنه یه سری چیزا حالیشه، دقیقا همونجا داره در بیابانهای آدم خوار سپری میکنه نکته ظریفی درونش داره...اونجا که به نظرمون خیلی چیزا میفهمیم، همونجاست که به لطف این طرز فکر خیلی جاها گند میزنیم قضاوت میکنیم، از بالا...
-
دانشجو
سهشنبه 20 شهریورماه سال 1403 00:51
امشب فروشنده که کارتمو گرفت، پولو بکشه، گفت چندتا صفر بیشتر بزنم؟ گفتم بزنی هم چیزی نمیده! گفت بالاخره ما هم باید از شما دانشجوها سود بگیریم دیگه ۴ سالی بود که کسی بهم نگفته بود دانشجو :))) ماشالا خوب موندم
-
بد تریپ :)
سهشنبه 13 شهریورماه سال 1403 02:57
بدجوری حالمو میگیره و این خیلی ناامید کنندست...
-
...
یکشنبه 4 شهریورماه سال 1403 01:37
کاش به جای یه فرشته بد، یه شیطان خوب بودم...
-
شب تا صبح!
شنبه 3 شهریورماه سال 1403 13:28
همین ۴-۵ ساعت پیش، رکورد عجیب و احتمالا مسخرهای تو زندگیم زده شد و اون تلفنی صحبت کردن به مدت ۷ ساعت بود! -__- یک و نیم شب تا هشت و نیم صبح! و از دست خودم عصبانی بودم که چرا گاهی انقد مهربون(احمق!) میشم که خودمو نادیده میگیرم تا اون فرد حس بدی نگیره من دیگه نمیخوام والد باشم! دیگه نمیخوام coach باشم! به قول توحید،...
-
خواب یا واقعیت؟
جمعه 2 شهریورماه سال 1403 14:04
منِ دیگری در خوابهایم داشت زندگی میکرد...
-
هنرمند!
دوشنبه 29 مردادماه سال 1403 11:30
حال که شکستهام میون انگشتهای اشاره به طرف خودم، مدادم رو دست میگیرم، میگریم، فردی نعره کشان اما خاموش که تنها از چشمانش مردگی میغلتد و صورتش رو نمناک میکند، به تصویر میکشم تنها، سرگردان، خسته، گرسنه! این چهره هنرمندیست که چیزی درونش مرده... آفرینش؟ عشق؟ آرامش؟ ولع؟ نمیدانم چه چیزی مرده؟ اما دلش هیچ چیز نمیخواهد جز...
-
لیسانسهها
یکشنبه 28 مردادماه سال 1403 16:25
امروز مدرک لیسانسم بعد از ۴ سال فارغ التحصیلی رسید دم خونمون دیگه میتونم برم از حبیب خاستگاری کنم!
-
زمین
جمعه 26 مردادماه سال 1403 23:29
زمین را آنگونه ببینیم که هست، نه آنطور که انسانها برایش معیاری قائل میشوند. پارک آزادگان، غروب جمعه دریاچه
-
و هنوز در عجبم
پنجشنبه 25 مردادماه سال 1403 04:47
امروز خیلی از چشمم افتاد...خیلی! چیز بیشتری برای گفتن ندارم، ینی اصن چی میشه گفت آخه؟ :))) واقعا که چند ماهه همه چی ناجالبه
-
۱۳ سالگی
یکشنبه 21 مردادماه سال 1403 11:11
و اما همینه که هست ۱۳ ساله شد ۱۳ ساااااال! :)) سوسک سیاه عزیزم، مریم ۲۵ ساله داره برات مینویسه. یادته اون روزایی که ۱۲ سالم بود و یه سری مطلب کپی میکردم داخلت آپلود میکردم و میرفتم به لینکام میگفتم آپ هستم؟ من همونم ولی خیلی روزا رو گذروندم ، تقریبا ۴۷۰۰ روز! خیلی چیزا تجربه کردم، خیلی چیزا یاد گرفتم، مسیر دور و...
-
غریق!
شنبه 6 مردادماه سال 1403 20:27
نیاز دارم با یکی حرف بزنم ولی نمیدونم کی الان مناسبه برای صحبت کردن؟ شاید باید با خودم صحبت کنم...
-
سفر عجیب!
دوشنبه 1 مردادماه سال 1403 00:57
امشب در حالی که هنوز کمی اون بالاها بودم، ماشین گرفتم به سمت خونه، راننده یه خانم میانسال متمایل به مسن بود. داشتم هندزفریمو درمیاوردم که بذارم تو گوشم ولی از همون اول شروع کرد به صحبت کردن تا خونه اولش که شروع کرد به صحبت کردن، مغزم خیلی دچار سوال بود که تا کی صحبت میکنه یا اینکه اصن آیا نرماله؟ اول ازم پرسید شما تو...
-
از سریال تدلاسو
چهارشنبه 27 تیرماه سال 1403 01:45
+آره، خب خیلی از آدمها فکر میکنن بهتره کنار بکشن تا کنار گذاشته بشن، میدونی؟ -آره، ولی امروز که برگشتم دلم فکر میکنه شاید بهتر بود میموندم و فقط عشق دنیا رو میکردم اما من چنین شخصیتی ندارم به گمونم نمیدونم چون خیلی از فضای کار قبلیم دور شدم و خیلی چیزا فراموشم شده این فکرو میکنم یا اینکه واقعا همه چی خوب بود و...
-
وقتی غریبهای، مردم غریبهاند
جمعه 22 تیرماه سال 1403 00:19
گاهی شک میکنم که زندهم یا مرده؟ حس غریبیه... این روزا بیشتر حس یه روح نامرئی سرگردون رو دارم! شبیه سکانس آخر فیلم اینجا بدون من :) به قاب تصویر زندگی آدما نگاه میکنی و انگار صرفا بیننده هستی شبیه احساسات چند سال پیشم هروقت که میرفتم اورینت و از داخل قفس شیشهای دورم، به دیگران نگاه میکردم یه حالت فوق خنثی!
-
مطرودِ تنها
سهشنبه 19 تیرماه سال 1403 16:39
یه وقتایی هم حس میکنی باید بری تو صندوق عقب یه ماشین به مقصد هیچجا قایم بشی!
-
شرح اندر احوالات برای کوچ
شنبه 9 تیرماه سال 1403 23:43
سلام توحید جان امیدوارم حالتون عاااالی باشه واقعا مچکرم از لطف همیشگیتون من خوبم و این روزا که مشغلههای بیرونی کمتر هستن، بیشتر با درونم ارتباط برقرار میکنم خیلی تا اینجای مسیرم رو مرور میکنم و تلاش میکنم ارتباط صادقانهای با ندای قلبم داشته باشم. اگه خاطرتون باشه، اولای مسیر، یکی از چیزایی که خیلی دوست داشتم در طول...
-
با این لحظه نجنگ!
پنجشنبه 7 تیرماه سال 1403 20:18
این روزهای پر از مکالمه با خودم و جستجوی آرامش، درسای جالبی بهم میده خلاصه یک جملهست: هنر، زندگی کردن با آرامش با وجود جبرهاست! درسته! آرامش زمانی حاصل میشه که قلبت رو به روی پذیرشِ بیشتر، باز کنی این نکته شماره یک برای رهایی از فکرهای بیهودست فکرهایی که اغلب نتیجه ارزشهای قلبی و استدلالهای منطقیت نیستن و صرفا...
-
این نقطه
چهارشنبه 23 خردادماه سال 1403 15:53
اون روزی که به توحید گفتم دنبال درآمد، استقلال و رشد معنوی هستم، گفت رشد معنوی با بقیه اهدافت در تضاده راست میگفت...و لی کاش بیشتر بهش توجه میکردم! نه اینکه حالا همه چی خراب شده باشه اما این نادیده گرفتن رشد معنوی از یه جایی زد بیرون و شد افسرده حال بودن! احساس تناقض میون دنبال پول بودن و برنامه ریزی وسواس گونه و عدم...
-
دو قطبی؟
جمعه 4 خردادماه سال 1403 19:36
واقعا گاهی شک میکنم که نکنه اختلال دو قطبی دارم؟ توی ژنمون نداریمش وگرنه با این احوالاتی که از خودم میبینم، احتمالا بهش دچار بودم :/ واقعا حال عجیبی دارم...باز اعصابم به شدت ضعیف شده، نمیتونم ذهنمو کنترل کنم، بغض گلومو فشار میده و دلم میخواد نباشم واقعا باید هرچه زودتر یه کار پیدا کنم ذهنم سرگرمش بشه
-
تولدِ من و مریحا دات کو!
شنبه 22 اردیبهشتماه سال 1403 00:00
خب من ۲۵ ساله شدم =) ربع قرن تجربه زندگی! چه حسی دارم؟ حقیقتا خیلی حسی ندارم! حس بزرگ شدن دارم! الان نیمی از دهه مهم ۲۰ تا ۳۰ سالگی رو پر کردم و خدا رو شکر راضیام...خوب پیش رفتم امسال یه هدیه خیلی خاص برای خودم در نظر گرفتم...شاید اولین باره که دارم به خودم کادو میدم! سالای گذشته نهایتا میرفتم کافه برای خودم قهوه...