X
تبلیغات
رایتل

20 سالگی!

میگن از 20 سالگی به بعد خیلی زود میگذره!

داشتم به این فکر میکردم که فردا با اومدن سال جدید، من یه قدم به 20 سالگی نزدیکتر میشم...حس عجیبیه!

در کل بزرگ شدن خیلی عجیبه...!

من که هنوز باورم نمیشه که توی این لحظه از زندگیمم...

سال 95 داره توی روزای آخرش خیلیارو با خودش میبره...تا همین امروز توی خونوادمون فوتی داشتیم!

برای خیلیا سال خیلی بدی بود و منتظرن که زودتر تموم بشه!

برای من سال خوبی بود...تجربه های خوبی داشت و شاید بشه گفت مهمترین اتفاقش کنکورم بود!

توی این چند وقتی که با مرگ یه سری از اقوام روبرو شدم، خیلی به مرگ فکر کردم...در کل زیاد به مرگ فکر میکنم!

یکی از چیزایی که دوست دارم برای خودمم اتفاق بیفته اینه که روزی که نباشم چیزای خوب ازم یادآوری بشه و توی چشم کسی بد نبوده باشم!

خلاصه که سال 95 حسابی همه ی ذهنارو درگیر مرگ کرده...!

مثل همیشه میخوام برای سال جدید یه سری تصمیمای جدید برای روند زندگیم بگیرم...امیدوارم این تصمیما مثل یه سری از تصمیمای دیگه با شکست  روبرو نشن و مثل یه سری دیگه از تصمیما با موفقیت انجام بشن! ^_^

به خاطر این فوتای پشت سر همی که داشتیم فردا یکمی سوت و کوره...دلگیره! -_-

[ دوشنبه 30 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 02:53 ] [ مریم ]

گیاه حشره خوار!

دیروز رفتیم بازار گل!

جدا از گل و گیاه ها و کاکتوسای خیلی خوشگل و متنوع، یه چیز جدید دیدم که تا الان فقط توی کارتونا دیده بودم!

گیاه حشره خوار! :/

کاملا شبیه همونایی بود که تو کارتوناست...خیلی باحال بودن!

و البته ترسناک! -_-

هنوزم یادش میفتم میترسم! ¤_¤

خدایا عجب چیزی آفریدیا!!!!! خیلی باحاله!

[ سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 18:01 ] [ مریم ]

خدا هیچ کسو اینقدر ضایع نکنه! +_+

امروز خواستیم با آبجی جان یه حرکتی بزنیم و روز مادر امسالو زودتر براش برنامه ریزی کنیم!

دیدیم که مامانم چند وقتیه که میگه قاب گوشی میخواد و ما هم رفتیم براش گرفتیم!

خلاصه نزدیک خونه رسیدیم و شیرینیم گرفتیم و رفتیم خونه!

پامونو که گذاشتیم خونه دیدیم بعله مامان جان دقیقا همین امروز خودش رفته قاب گوشی خریده و عین چی ضایع شدیم!

آخه مامان من چرا امروز؟! ¤_¤

دیالوگ آبجیمو دوست داشتم که گفت: مامان یه وقت تعارف نکنیا...اگه امروز خودت شیرینیم خریدی و خوردی بگو! :/


[ یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 00:51 ] [ مریم ]

بعد از چندین و چند وقت...

همه چی خوبه تا وقتی که بوی اسیری نده...!

بعد از کلی مدت، یاد این جمله و معنیش افتادم! :)

واقعا راست میگه...تا وقتی که اسیر چیزی نباشی، همه چیز خوبه!

ینی یه جورایی میشه گفت که رهایی خوبه...!

رهایی از دنیا و متعلقاتش!

حتی یه لحظه تصورشم ته دلو قلقلک میده! ^_^

بهتره که ازین به بعد این جمله رو با خودم تکرار کنم...! ♡_♡


[ سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 17:12 ] [ مریم ]

:)

بالاخره خرید عیدمونم تکمیل شد! :)

امروز صبح با صدای اذان بیدار شدم و نمازمو خوندم...خیلی کیف داد!

خوشم میاد بدون ساعت کوک کردن بیدار بشم...حال معنویش بیشتره! ^_^

[ سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 16:45 ] [ مریم ]

اینجور آدما...

یه سری از آدما هستن که خیلی دقیق و نکته سنج هستن و به راحتی خودشون و حرفاشونو ابراز میکنن!

خب این ویژگی خیلی قابل تحسینه! :)

ولی وقتی به بر حرفاشون میری میبینی که ذهنشون فقط پیدا کردن نکات منفی رو دستور میده!

مثال عادیش میتونه این باشه که وقتی یه شعری رو میخونن، به جای اینکه بگن نکته قوتش کدوم قسمتش بوده، سعی دارن یه مشکلی توش پیدا کنن!

مثلا میگن قافیه های فلان بیتش با هم هماهنگ نیست!

حالا یهو دیدی خیلیم از شاعر بودن سر درنمیارن ولی کاملا مصمم و حق به جانب اظهار نظر میکنن!

اینجور آدما صد در صد یه روزی خودشون رو هم به مرز کلافگی از دست خودشون میرسونن...آخه مگه میشه همه چیز ایراد داشته باشه؟!

به هر حال رفتارای همه ی ما آدما یه ریشه ای داره!(میتونه مربوط به گذشته یا شرایطمون باشه!)

خیلی دوست دارم بدونم که ما آدما چجوری گاهی اوقات خودمونو تو جایگاه قضاوت هر فرد و هر اتفاقی میذاریم در حالی خودمون سر تا پا تقصیریم؟!

این نیمچه اختیاری که خدا بهمون داده، چه کار ها که باهامون نکرده...

[ شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 17:11 ] [ مریم ]

رفت...

دایی جان فوت کرد...!

عجیبه...وقتایی که هیچکی امید نداره من امیدوارم و وقتی که همه امیدوارن، من یه کوچولو ناامیدم!

واقعا توی ذهنم یکسره فکر میکردم که تا چند روز دیگه به هوش میاد و میریم عیادتش!

خلاصه که از دانشگاه اومدن دنبالم که بریم خونشون و دیگه حتی صاحب عزاها هم آروم شده بودن و من اون وسط ول کن نبودم! :/

دلم خیلی براش تنگ میشه! :(

توی همین شبی که رفتم خونشون خواهر زن دایی اومد که سوره ی انعامو بخونه و یه سری از آیه ها رو معنی میکرد و یکسره همه چیو به ماتیک ربط میداد!!! :/

آدمایی که سعی دارن دیگرانو از خدا و دین و اون دنیا بترسونن رو درک نمیکنم...به نظرم اینکار اشتباهه!

بهتره که ما آدما با شناخت به دین برسیم نه با ترس!

............................................................................

برای کمپین حمایت از آب یه لوگو طراحی کردم و برای مسابقه فرستادمش...امیدوارم برنده بشه! :)

بالاخره داره خونه تکونیمونم تموم میشه...باورم نمیشه! ^_^

[ جمعه 13 اسفند‌ماه سال 1395 ] [ 17:20 ] [ مریم ]