X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

چه میکنی مریمو؟!

الان توی اون نقطه از زندگیمم که دقیقا نمیدونم دارم با خودم و زندگیم چیکار میکنم؟!

-خوشی

-نگرانی

-ترس

-تردید

-تازگی

-و...

کلی احساسات ضد و نقیض با هم ترکیب شدن و "من" کنونی رو ساختن!!!!

الان توی اون برهه از زندگیمم که میدونم خیلی چیزا اشتباهه ولی اصراری به درست کردنشون ندارم...ینی یه جورایی میشه گفت علاقه ای به درست کردنشون ندارم!

توی چند ماه، زندگیم ازین رو به اون رو شده...این بزرگ شدنه؟!

نمیدونم...همه چی گنگه!!!!

فقط دارم خاطراتی رو به دست میارم که از همین الان حسرتشون توی دلمه...ینی یکسره به این فک میکنم که ده سال دیگه، چقد دلتنگ میشم...؟!

خیلی حرفا دارم که بزنم...خیلی خیلی!

فقط میتونم بگم در حال حاضر زندگیم پر از نامرتبیه...کلی چیزای غلط  غلوط که کنار هم قرار گرفتن و کل زندگیمو ساختن!

یه شلختگی در عین حال منسجم...! :)))

[ چهارشنبه 25 مهر‌ماه سال 1397 ] [ 02:31 ] [ مریم ]

نمیشه...

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود...!

این حس و حال خفگی، کی تموم میشه؟!

.

دانشگاه قبول شدم...همونی که میخواستم!

"سوره"

هرچند که انقد توی حال و احوال خاکستری ای هستم که نشد درست و حسابی بهش ذوق کنم...

از اورینت اومدیم بیرون...

و همچنان کشمکشای عاطفی دست از سرم برنداشتن!!!!

کاش ازونایی بودم که همه چیو دایورت میکنن و عین خیالشونم نیست...

این چند وقته یه بار وزنم اومد روی 50 کیلو!!!! :|

سال 97 تا اینجاش شورشو در آورده...فقط امیدوارم پاییز و زمستونش خوب باشه!!!

چرا دروغ تنها انگیزه ای که الان دارم، اومدن پاییزه...از بهار و تابستون متنفرم!!!!!

ینی میشه دوباره حالم خوب شه؟! خیلیییی خوب؟!

[ جمعه 30 شهریور‌ماه سال 1397 ] [ 00:25 ] [ مریم ]

......

حس میکنم با وجود اتفاقای این روزای زندگیم، تا چند وقت دیگه باید عقده ای بشم...!

[ پنج‌شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1397 ] [ 00:58 ] [ مریم ]

گاگا لند

یهو دنیا روی سرت خراب میشه...


عرق سرد!

حس خفگی...توهم دو تا دست که با تمام قوا گلوتو فشار میدن تا هیچ راه نفس کشیدنی نمونه!

متوجه نمیشی که با چه سرعتی داری پیاده رو ها رو متر میکنی!

نمیدونی دقیقا به چی فکر کنی...به کدوم اتفاق مسخره که خدا رو شکر کم نیستن!

دلت میخواد بری یه کنج قایم بشی تا هیچکسی نبینتت...درست مثل بچه ای که کار خرابی کرده!

مثل دیوونه ها وسط خیابون، بلند بلند با خودت حرف میزنی!

خنده های عصبی بدتر از زار زدن...

سعی داری دو تا گوش پیدا کنی که از زمین و آسمون باهاشون صحبت کنی تا شاید حواست پرت شه!

کسی نمیتونه بفهمه الان حالت چجوریه؟!

دلت میخواد بزنی زیر گریه تا شاید همراه اشکات، اون فکرای دیوونه کننده از سرت بیرون بیان ولی دریغ از یه قطره اشک!

اینجا...دقیقا همینجا...گاگا لند زندگی منه...


حالم اصلا خوب نیست...ولی عجیبه...تو روی هرکسی که از اوضاع افتضاح این روزام خبر داره زل میزنم و میگم خوبم...

و عجیب تر از اون اینه که نمیدونم چرا کسی نمیفهمه...

حس میکنم...ولش کن!


خیلی دلم میخواست بعد سه هفته که اومدم اینجا، از دیدار شدیدا غیر منتظره ی عشق اول جان صحبت کنم ولی شرایط تخمی نذاشت...

امیدوارم زمان زودتر حالمو خوب کنه که بیام و ازون روز بگم...

الان فقط دارم خفه میشم...

[ چهارشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1397 ] [ 01:33 ] [ مریم ]

اینجا بساز بسازه...! :)

یه حس عجیب و به شدت خوبی گرفتم!(نمیدونم موندگاره یا چی؟!)

اینطوری که هی خراب میشم، هی دوباره خودمو میسازم...! :دی

عاغا اصن حس میکنم یه "کارخونه ی خودسازی" توی خودم تعبیه کردم!!!!!

اگه با همین فرمون برم جلو، همه چی اوکیه! :)))

خدایا هر چی خراب شد، این کارخونهه پا برجا بمونه! 

[ دوشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1397 ] [ 02:18 ] [ مریم ]

تاپاله

حس یه "تاپاله ی پا خورده" رو دارم...

همونقدر طرد شده...!!!!

[ پنج‌شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1397 ] [ 00:55 ] [ مریم ]

سفر کوچولو

دیشب یهو تصمیم گرفتم که امروز بلند شم برم کرج!

هیچ جاییشم نمیشناختم! :دی

ولی ازون تصمیمای یهویی و دلی بود!!!!

شاید یه کوچولو هم ازون" نافرمانی های مدنی" که چند وقته بهشون معتاد گشتم! :)))

خلاصه که با همه ی اون بلد نبودنا و اینا یه کافه ای پیدا کردم و دست بر قضا یکی از هم دانشگاهیای آبجیم اومد پیشم! :دی

انقدر آدم صاف و ساده ای بود که پشمام ریخته بود! (نکه این چند وقته کلا بین آدمای طرح دار اعم از راه راه و چارخونه و خال خالی سپری کردم، هیچجوره توی کتم نمیره که یه نفر بخواد انقد ساده باشه!)

تقریبا بیشتر امروزو تنها بودم و این تنهایی حال خیلی خوبی داشت! :)))

ولی غرق شدن توی دنیای تنهایی، حس ترسناکی داره...ترسناک که نه؛ اسرار آمیز طور!

خب راستش واقعا قشنگه...ینی کسی که یاد میگیره از تنها بودن خودش لذت ببره، خیلی باید ازین اتفاق خوشحال باشه ولی...

نمیدونم عاغا...الان انقد دل کوچیک شدم که دوست ندارم تنها باشم! :/

ولی از طرفی از آدما بیزارم...!

.

.

مورد داشتیم یه بنده خدایی انقد با حرفاش و رفتاراش گند زده که میخواد سراغ بگیره، از کل اطرافیان خبر میگیره ولی عنصر وجودی خبر گرفتن از خودمو نداره! :/

خاک تو سرت! (شت)

[ سه‌شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1397 ] [ 23:32 ] [ مریم ]

اولین های بیمار

عاغا نمیفهمم چرا زندگی من پر از اولین های نافرجامه!!!!

درسته که هیچ لزومی نداره که چیزی برای اولین بار بخواد، نتیجه ی مثبت بده و به قول میلان کوندار یه بار اصلا حساب نیست!

ولی خب حداقل یه دونه از اولین بارا که جواب بدن! :دی

جاست محض دلخوشی اینجانب!

دیشب بی خوابی زده بود به سرم و فکر شکست عشقی داشت مخمو میجوید که یهو فکرم پرید سمت یه دونه ازین فیلم ترسناکایی که توی اینستا دیدم!

ینی نصفه شبی انقد ترسیده بودم که میگفتم تو رو خدا همون فکر شکست عشقی برگرده توی سرم تا اون فیلمه منو نخورده! :|

ولی امان ازین نشخوارای ذهن که یه لحظه حال خوب برای آدم نمیذارن!!!!

عاغا من زور به همه جام اومده...خدایا بعضی ازین بنده هات چطوری میتونن انقدر نمک نشناس باشن؟!

جمله ی قصار امشب:

ما رو باش رو دیوار کی یادگاری مینوشتیم؟!

میدونم دارم سختش میکنم ولی واقعا سختمه!! -__-

[ سه‌شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1397 ] [ 23:14 ] [ مریم ]

بازنده...؟!

حس عجیب "باختن"

البته باختن اونقدرا عجیب نیست ولی یه نوعش چرا...اونم این:

"باختن خودمون، به خودمون"

مثلا تو در مورد خودت و انتخابای زندگیت، یه سری فکرا داری ولی یه سری دلایل باعث میشن بری سراغ انتخابای پست تر یا بی تناسب با خودت!

یهو به جایی میرسی که میبینی، عه باختم که!!!!

نمیخوام به هر چیزی نگاه برنده و بازنده داشته باشم...فقط الان کلمه ای به غیر از باختن پیدا نمیکنم که این حسو توضیح بدم!

شاید بشه اینطوری هم گفت:

یهو یه حرکتی میزنی که ریده میشه به شخصیتت و اون سطحی که هستی! :|

اونجاست که خودت میاد بهت میگه:

حاجی چیکار کردی؟! آخه تو کی ازین انتخابا میکردی؟!


اوممم یه جورایی به جایی میرسی که خودت میاد توبیخت میکنه و ازین حرفا...

حالا جالب اینجاست که عین خر میمونی توی گل و نمیدونی به خودت چی جواب بدی؟!

در کل به نظرم هیچی سختتر از توجیه کردن خودمون نیست چون هیچجوره نمیتونیم به خودمون دروغ بگیم و گولش بزنیم...

[ یکشنبه 31 تیر‌ماه سال 1397 ] [ 17:16 ] [ مریم ]

بهش رسیدم...

یه ماه پیش از یه شروع جدید حرف میزدم...

فک میکنم شروع جدید، بالاخره رخ داد!!!!

ذره ذره اتفاق افتاد! :))))

هم تغییرات ظاهری و هم تغییرات باطنی!!!!

شدیدا ازش راضیم...

ینی "مریم الان" رو خیلییییی خیلییییی دوست دارم!

دو روز پیش برای اولین بار خودمو محکم ابراز کردم...با این جمله که "من خودمو دوست دارم!"

به قدری برام ارزشمند بود که اهمیت نمیدم کسی که مثلا دوسش داشتم رو به خاطرش از دست بدم...به خصوص که اون آدم همش میخواست منو عوض کنه!!!

به قول خسرو شکیبایی که توی یکی از فیلماش(خیلی عجیبه اسم فیلم یادم نیست!) میگفت:

"تو میخوای من اونی بشم که تو میخوای؟! خب اونجوری دیگه من نیستم...ینی من خودم نیستم!"

عاغا قبول که تو خیلی منو دوست داری، ولی وقتی یکسره میخوای منو تغییر بدی، پس منو دوست نداری که...اون مریمی که توی ذهنت برای خودت درست کردی رو دوست داری!!!!

خلاصه بگذریم...نمیدونم چرا تا میام بنویسم، بحث کشیده میشه به اون!!!!!

(بعله منکر نمیشم...هنوز کامل دل نکندم ولی دیگه براش گریه نمیکنم...این ینی اینکه دوز احساساتم بهش، شدیدا افت کرده!)

خلاصه که شروع جدید زندگیم، این بود که علایقمو پر قدرت دنبال کنم و پشت اون علایقو خالی نکنم...ینی خودم نسبت بهشون باور داشته باشم!!

اینطوری دیگرانم باورشون میکنن و دماغ گندشونو توی کفش بنده نمیکنن...البته اگرم بکنن، خودشون خفه میشن چون کفشای من بدجوری بو میدن! :)))

توی یه جمله بخوام شروع جدیدو تعریف کنم، این میشه:

"دارم برای خودم زندگی میکنم، نه دیگران..."

.

.

اهم اهم...موهامو پسرونه زدم! ^__^

[ پنج‌شنبه 28 تیر‌ماه سال 1397 ] [ 20:11 ] [ مریم ]