X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت ها

  • همه چی داغونه... (یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1396 20:57)
    ماشالا ایرانم که افتاده به بدبختی...از زمین و زمان داره میاد! :( هرچند آدم وقتی میره یه چرخی توی فضای مجازی میزنه، گاهی وقتا به این نتیجه میرسه که حقمونه...البته همه نه ولی خب کسایی که خدا و کل دنیا رو از ما ناامید میکنن، کم نیستن...! اصلا هیچی نمونده...نه تلاشی، نه موقعیتی، هیچی! مثلا خودم الان کسی شدم که از اون همه...
  • کی به این لحظه رسیدم؟! (چهارشنبه 20 دی‌ماه سال 1396 14:43)
    دوباره بی خوابی و سر درد و فکر... مثل همیشه حال عجیبی دارم! :/ اعتماد به نفسم داغون شده... دیشب به چیزای خیلی غمگینی فکر کردم! دلم خیلی سوخت...به چیزایی که دست خود آدم نیستن فکر میکردم!! دیگه ناشکری نمیکنم...فقط فکر میکنم!! من واقعا دیگه جرئت ندارم به چیزی شکایت کنم یا چیزی رو به زبون بیارم... اگه حرفی زدم بدترش اومده...
  • دو هفته گذشت... (پنج‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1396 17:34)
    دو هفته از شروع زمستون و یه جورایی شروع جدید من گذشته!!! خب...علنا همه چیز تموم شده و در حال ول کن شدن ماجرام!!! فکر میکردم "بی جواب موندن" حس ترسناکتری داشته باشه! ولی من هنوز زندگی میکنم... به کارام میرسم... میخندم... ولی امان از لحظات بیکاری و افکار بیهوده! هروقت که بیکار میشم انگار غروب جمعس! :دی . . چند...
  • من خوبه خوبم... (دوشنبه 11 دی‌ماه سال 1396 10:55)
    میون درگیریایی که توی شهر به وجود اومده شاد و خرم با آبجی جان اینور و اونور میرفتیم!(بسی سرخوش!!!!) میدون انقلاب واقعا ترسناک شده بود...یگان ویژه ها میخندیدن...انگار بهشون سپردن با این کارشون بگن ما خیلی قوییم!!!! ماشیناشونم که واقعا ترسناکه! :/ ایستگاه تئاتر شهرو بسته بودن! :دی تلگرام و اینستا هم که فیلتر شدن به...
  • حرف! (شنبه 9 دی‌ماه سال 1396 23:34)
    دلم میخواد حرف بزنم...نمیدونم چی بگما ولی حس میکنم دارم میترکم! :/ فقط میخوام از حال و هوایی که الان توشم دربیام! یکسره ذهنم نامرتب و مشوش میشه و برای نظم و ترتیب دادن بهش یکسره باید با کسی حرف بزنم تا شاید مرتب بشم! :/
  • ذهن پریشان احوال! (شنبه 9 دی‌ماه سال 1396 02:33)
    خواب دیدم شوهر کردم! :/ اصلا نمیدونستم طرف کیه...انقدر تو خواب گریه میکردم! -__- مغزم کلا پوکیده!!!!!!! . . به انتظار یه کلمه جواب پوسیدم! :))) البته اگه کمی دقت کنم، همین بی جوابی، خودش جوابه... به درک! بالاخره که زمان همه چیو حل میکنه...!
  • زلزله... (پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1396 01:04)
    فکر کنم گسلا این چند وقته دارن کریسمسو جشن میگیرن!! با یه آهنگی مثل دختر بندری شهرام کاشانی! ازونجاییم که تهران و کرمان خیلی قرطین، بیشتر از همه میلرزونن! :/ لامصبا امون بدید آخه! :/ دیشب که زلزله اومد خواب بودم...عین جن زده ها از جام پریدم و به آبجیم گفتم زلزلس...بدو بریم پایین! هرچند ازونجایی که همیشه توی خواب و...
  • مریم گم گشته باز آید به دنیا غم مخور... (یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1396 23:57)
    گاهی اوقات حس گم شدگی بهم دست میده! توی زمان و مکان حال حاضرم گم میشم...با حال گنگی از خودم میپرسم کی به اینجای مسیر زندگیم رسیدم؟! چند وقته این حس بیشتر شده... حال عجیبیه...خیلی عجیب! اینکه یکسره از خودت بپرسی، الان داری چیکار میکنی؟! انگار دو نفرم...یکی که همش سوال میپرسه و یکی که دنبال جواب میگرده!
  • تقریبا یک ماه! :/ (جمعه 1 دی‌ماه سال 1396 21:40)
    خب تقریبا یک ماه اینجا نبودم... و تقریبا داشتم سعی میکردم خودمو درست کنم!!!! ازین یک ماه، یه هفتشو بدجوری مریض بودم...کلا نفله! :/ دقیقا یه شب قبل تولدی که میخواستم برای آبجیم بگیرم مریض شدم...تولدو گرفتم ولی توی تولد همش نفله بودم!!! چند دقیقه یه بار قرص میخوردم! :دی بقیشم درس و فکر مشغول!!!(مثلا درس اینجوری بود که...
  • خدا جونم چیکار کنم؟! (چهارشنبه 8 آذر‌ماه سال 1396 14:23)
    بدجوری حالم بده...چرا هیچوقت نمیتونم به اطرافیانم بفهمونم چمه؟! چرا اینقدر توی رفتارام مشکل دارم؟! چرا نمیتونم چیزی رو بفهمم؟! دچار دوگانگیم...از طرفی بهم گوشزد میکنن نگو چته و از طرفی میگن آخه وقتی حرف نمیزنی از کجا بفهمیم چته؟! به خدا دیگه نمیدونم چجوری رفتار کنم! اینقدر ترسیدم که همش میخوام تنها باشم که یه وقت حرف...
  • کاشکی... (چهارشنبه 8 آذر‌ماه سال 1396 11:47)
    کاشکی زمان برمیگشت به چهار ماه قبل!!!! مطمئنا خیلی چیزا رو درست میکردم! :( واقعا ناخوش احوالم.... اصلا نابودم! :/ گریه و گریه و گریه! -__- در حال مبارزه ام...امیدوارم همه چیز درست شه!
  • !! (یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1396 20:48)
    خب راستش فکر میکنم وقتی که مشغله ها کم میشن، دل بیشتر به سمت گرفتن میره و ذهن بیشتر به بیهوده جات فکر میکنه! فکر کنم الان همینجوریم! :)))) البته که منکر خوش گذرونیا و خنده ها نیستم ولی وقتم برای گرفتن دلم و فکر کردن به بیهوده جات یکمی زیادی آزاد شده! مثلا همین الان... دلتنگ داستان تموم شده! :/ یه دقیقه بعدش فکر تفاوت...
  • برای تو مینویسم... (چهارشنبه 24 آبان‌ماه سال 1396 16:21)
    گاهی وقتا خیلی زود دیر میشه... شاید فکر کنی منتظرت بمونن! شاید فکر کنی خیلی ارزشمندی! شاید فکر کنی با این رفتارای ضد و نقیض داری خیلی چیزا رو به اطرافیانت میفهمونی! ولی کاش به اینم فکر کنی که زمان یه روزی تموم میشه... کاش به این فکر میکردی که صبر تموم شدنیه! کاش... کاش میدونستی که گاهی وقتا خیلی زود دیر میشه... با...
  • ینی حکمتش چیه؟! :دی (چهارشنبه 24 آبان‌ماه سال 1396 01:10)
    امشب چند ساعت با آبجیم صحبت کردم... راجب خیلی چیزا...اون واقعا مشاور خوبیه! من کاملا قانع و البته پر از آرامش شده بودم! :) اما انگار یه چیزایی میخوان مانع بشن یا شایدم نمیخوان مانع بشن و فقط میخوان جنبه ی منو امتحان کنن!!! آخه خداییش مگه میشه تا میایی فراموش کنی، سر و کله اش پیدا شه؟! الله اکبر... . . از زلزه...
  • استراتژی گربه ها!!!! (دوشنبه 22 آبان‌ماه سال 1396 22:27)
    فکر کنم گربه ها توی جمعشون به این معتقدن که توی پارکا به سمت آدمایی برن که دور کلشون با پارچه پوشونده شده! طبق نظریه ی گربه ها این دسته از آدما دل رحمتر بوده و احتمال غذا دادن بهشون بیشتره! اما گربه ها کور خوندن...من مثل بقیه ی دخترای پارچه بر سر نیستم! :)))) من توی پارک یا کاملا گیاهخوارم یا غذای گوشت دارمو یه راست...
  • در عجبم... (دوشنبه 22 آبان‌ماه سال 1396 10:28)
    دیروز سرکلاس آیین زندگی بودم و ازونجایی که خیلی حواسم به درس بود، چشمم افتاد به دختری که کنارم نشسته بود و روی چندتا کاغذ به هم منگنه زده، مینوشت! تنها چیزی که خوندم(البته کاملا یهویی بود و حتی بعد از خوندن اون جمله که ناخودآگاه خوندمش، دیگه چیزی نخوندم...همچین آدم شریفیم!) این بود: "خدایا هر جور شده علی رو به من...
  • مریم...کمی متفاوت تر! (شنبه 20 آبان‌ماه سال 1396 00:43)
  • زندگی یهویی... (چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1396 11:27)
    دو هفته نبودم...و فکر کنم این دو هفته بزرگترین تغییر زندگیم اتفاق افتاد! راستش تا همین لحظه دارم با خودم کلنجار میرم که دقیقا چقدر ازین تغییر رو اینجا بگم! اگه نخوام بگم چی شده و فقط بگم چه نوع تغییری بود، باید بگم که هر چی چارچوب توی زندگیم داشتم رو کنار گذاشتم! چارچوبایی که همه بعید میدونستن یه روزی از من جدا بشن!!!...
  • دور شید... (جمعه 5 آبان‌ماه سال 1396 01:54)
    خدا رو شکر همه چیز خوبه...فقط گاهی اوقات که انرژی های منفی میخوان بیان باید باهاشون جدال کنم...ای شیاطین دور شید! کارا زیاد شدن...ینی میشه گفت چون من هیچجوره راضی به از دست دادن تفریحاتم نیستم، مجبورم کارامو فشرده تر انجام بدم و این یکمی خسته کنندست...البته انگیزه ی شنبه تا سه شنبه که براش برنامه ریختم هست! :)))) شنبه...
  • خوب خوب خوب! (جمعه 28 مهر‌ماه سال 1396 11:52)
    خیلی همه چیز خوب شده...فکر کنم الان تقریبا دو هفتس که همه چیز خوبه! :)))) همه چیز مثل قبله ها ولی انگار نگاه من بهشون عوض شده! به کنترل اعصاب دست پیدا کردم...نمیدونم موقتیه یا دائمی ولی فعلا حالم باهاش خوبه! :))) کارامو قاب کردم...ینی مامان و بابام گفتن ببریم قابشون کنیم! ^__^ گویا اون مشکل اختلاف نظر سر کارام از بین...
  • به به! :)))) (چهارشنبه 19 مهر‌ماه سال 1396 11:59)
    خبر خوب دارممممم...رانندگی قبول شدم! :))) بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد! :دی چند روزیه که روزگار داره برمیگرده بر وفق مراد...حالا نه به خاطر رانندگی (اون همین دیروز بود!) کلا کمی دارم به سمت بزرگ شدن حرکت میکنم! مثلا قبول اشتباهات...غد بودنو دارم کنار میذارم!!! ینی سعی نمیکنما...کلا خودش داره از سرم میفته!!! دیروز...
  • آرامش...امش...مش...ش! ¤__¤ (چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1396 13:53)
    یه نیمچه آرامشی توی خودم حس میکنم! :) دیروز و پریروز دانشگاه رفتم! بزنید به افتخارم! :دی خلاصه که فکر کنم زندگیم دوباره داره میفته روی غلتک! پاییز داره آروم آروم میاد...هوای ابری...شبای خنک...خستگی... پاییزو خیلی دوست دارم! :) دیشب رفتیم پیش یه آقای پیر ارمنی...هانری! عینک سازی داره...یه مغازه ی کوچولوی قدیمی که کلی...
  • محرم... (شنبه 8 مهر‌ماه سال 1396 13:28)
    در مورد این ایام واقعا نمیدونم به کجا داریم میریم... به اصرار خونواده یکی-دو بار رفتم بیرون ولی واقعا ترسناک بود...همه برای خوش گذرونی و استوری گذاشتن میرن عزاداری! :| (انگار چی مملکت ما درسته که حالا بخواد عزاداریش درست باشه!) . . امروز غرنامه ای ندارم...با حال خوبی بیدار شدم! :)) فقط چند وقتیه خیلی از خودم بدم میاد!...
  • زمان خودت بگذر و کمکم کن... (جمعه 7 مهر‌ماه سال 1396 14:11)
    یه هفته کلا نبودم... خب راستش اصلا حالم خوب نیست ولی دارم سعی میکنم همون آدم آهنی مسخره بشم...اینجوری حداقل دیوونه نمیشم! دانشگاها شروع شد و همه رفتن به جز من...فقط دوشنبه رفتم که اونم دیر رفتم و زود برگشتم! :/ دل و دماغ هیچی ندارم...سه شنبه تو اتوبوس گریه کنان رفتم انقلاب به جای دانشگاه! :| ولی دیگه نمیخوام ازین خبرا...
  • خیلی سخت شده... (پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1396 19:11)
    اینکه سعی میکنم احساساتمو بروز ندم فقط خودمو اذیت میکنه! همیشه باعث میشم هیچکسی حقو بهم نده... همه حس میکنن مریم یه دختر قوی و بی تفاوت نسبت به همه چیز و همه کسه! واقعا برام ناراحت کنندس...هر برداشتی که دلشون میخواد میکنن! وقتیم که دیگه نمیتونم رفتارا رو تحمل کنم و شروع میکنم به بروز دادن میگن خودتو گول نزن! من واقعا...