X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت ها

  • 20 سالگی! (دوشنبه 30 اسفند‌ماه سال 1395 02:53)
    میگن از 20 سالگی به بعد خیلی زود میگذره! داشتم به این فکر میکردم که فردا با اومدن سال جدید، من یه قدم به 20 سالگی نزدیکتر میشم...حس عجیبیه! در کل بزرگ شدن خیلی عجیبه...! من که هنوز باورم نمیشه که توی این لحظه از زندگیمم... سال 95 داره توی روزای آخرش خیلیارو با خودش میبره...تا همین امروز توی خونوادمون فوتی داشتیم! برای...
  • گیاه حشره خوار! (سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1395 18:01)
    دیروز رفتیم بازار گل! جدا از گل و گیاه ها و کاکتوسای خیلی خوشگل و متنوع، یه چیز جدید دیدم که تا الان فقط توی کارتونا دیده بودم! گیاه حشره خوار! :/ کاملا شبیه همونایی بود که تو کارتوناست...خیلی باحال بودن! و البته ترسناک! -_- هنوزم یادش میفتم میترسم! ¤_¤ خدایا عجب چیزی آفریدیا!!!!! خیلی باحاله!
  • خدا هیچ کسو اینقدر ضایع نکنه! +_+ (یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1395 00:51)
    امروز خواستیم با آبجی جان یه حرکتی بزنیم و روز مادر امسالو زودتر براش برنامه ریزی کنیم! دیدیم که مامانم چند وقتیه که میگه قاب گوشی میخواد و ما هم رفتیم براش گرفتیم! خلاصه نزدیک خونه رسیدیم و شیرینیم گرفتیم و رفتیم خونه! پامونو که گذاشتیم خونه دیدیم بعله مامان جان دقیقا همین امروز خودش رفته قاب گوشی خریده و عین چی ضایع...
  • بعد از چندین و چند وقت... (سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 17:12)
    همه چی خوبه تا وقتی که بوی اسیری نده...! بعد از کلی مدت، یاد این جمله و معنیش افتادم! :) واقعا راست میگه...تا وقتی که اسیر چیزی نباشی، همه چیز خوبه! ینی یه جورایی میشه گفت که رهایی خوبه...! رهایی از دنیا و متعلقاتش! حتی یه لحظه تصورشم ته دلو قلقلک میده! ^_^ بهتره که ازین به بعد این جمله رو با خودم تکرار کنم...! ♡_♡
  • :) (سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 16:45)
    بالاخره خرید عیدمونم تکمیل شد! :) امروز صبح با صدای اذان بیدار شدم و نمازمو خوندم...خیلی کیف داد! خوشم میاد بدون ساعت کوک کردن بیدار بشم...حال معنویش بیشتره! ^_^
  • اینجور آدما... (شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1395 17:11)
    یه سری از آدما هستن که خیلی دقیق و نکته سنج هستن و به راحتی خودشون و حرفاشونو ابراز میکنن! خب این ویژگی خیلی قابل تحسینه! :) ولی وقتی به بر حرفاشون میری میبینی که ذهنشون فقط پیدا کردن نکات منفی رو دستور میده! مثال عادیش میتونه این باشه که وقتی یه شعری رو میخونن، به جای اینکه بگن نکته قوتش کدوم قسمتش بوده، سعی دارن یه...
  • رفت... (جمعه 13 اسفند‌ماه سال 1395 17:20)
    دایی جان فوت کرد...! عجیبه...وقتایی که هیچکی امید نداره من امیدوارم و وقتی که همه امیدوارن، من یه کوچولو ناامیدم! واقعا توی ذهنم یکسره فکر میکردم که تا چند روز دیگه به هوش میاد و میریم عیادتش! خلاصه که از دانشگاه اومدن دنبالم که بریم خونشون و دیگه حتی صاحب عزاها هم آروم شده بودن و من اون وسط ول کن نبودم! :/ دلم خیلی...
  • خونه تکونی... (شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1395 00:22)
    امروز بعد سه سال طبقه ی من و آبجی جان خونه تکونی شد! ^_^ اینقدر همگی کار کردیم که الان شبیه یه جسد شدم! در آخرم لقب کوکب خانم گرفتم! :) کوکب خانم زن با سلیقه ای است...! ولی خیلی خیلی تمیز شد...به خاطر کثیف کاریای رشته ی من، واقعا توی این سه سال در و دیوارا ش سیاه شده بودن! دیروزم رفته بودم یه دونه ازین مهمونیای اهل...
  • عید داره میاد... (سه‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1395 18:11)
    یکمی برای عید امسال ذوق زده ام! شاید به خاطر اینکه که پارسال یه جورایی عید نداشتم...مثلا کنکوری بودم و باید میرفتم مدرسه!(هرچند که تو مدرسه یا آهنگ گوش میدادم یا داشتم آجیل و شیرینی میخوردم!) امیدوارم واقعا هم عید خوبی باشه! ^_^ توی این روزا وقتی که میرم بیرون هر کسی که داره دست فروشی میکنه رو میبینم واقعا حالم گرفته...
  • نون خامه ای... (شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 18:03)
    چند وقتیه که به یه کافه ای معتاد شدم... اولین باره که اینجا دارم در موردش صحبت میکنم! :) اسم این کافه "اوریانت" هستش و صاحبش و کارکنانش ارمنی هستن! وقتی توش پا میذارم حس میکنم خیلی متفاوته...نه اینکه چون آدماش ارمنی هستن و این حرفا...در کل جاییه که اگه با ذهن آشفته هم برم، اون مدتی که اونجا هستم سرشار از...
  • برگشت به گذشته... (جمعه 29 بهمن‌ماه سال 1395 23:14)
    دیروز بابام داشت پنجره ها رو تمیز میکرد و من داشتم از استرس که یه وقت نخوره زمین پر پر میشدم!!! یه لحظه فکرای عجیبی اومد توی ذهنم!!! به حدودا 30 سال بعد زندگیم فکر کردم... چند وقت پیش یه فیلمی دیدم که در مورد سال 1988 بود و آخرای سریال زمان حالو نشون میداد و دختره حرف جالبی زد! گفت دوست داره برگرده به گذشته چون میخواد...
  • نتونستم... (چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395 00:06)
    من نتونستم خودمو کنترل کنم... اینو میشه از ناخنایی که امشب کنده شد و هیچی ازشون نمونده فهمید! چرا نمیتونم بیخیال باشم؟! ای بابا... T_T دارم با این دیوونه بازیام لذت همه چی زندگیمو از خودم میگیرم!
  • جغد...! :/ (دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1395 23:29)
    گزارش میزان خواب بنده: طی 60 ساعت اخیر فقط 6 ساعت خوابیدم! :/ تازه با این حجم خواب کم، از میدون فردوسی تا میدون رازی رو هم پیاده رفتم! (توی سرما و بارون!)
  • هر چی فکر کردم عنوانی پیدا نشد...! (دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1395 01:28)
    یس همینه...بعد از کلی فکر و تجزیه تحلیلای مسخره، فهمیدم که حال و روزم اسمی نداره! فکر کنم باید مثل مکس خودم براش اسم بذارم! دقیقا یه چیزایی مثل خارف یا لهوله! :/ مثل مکس بودن ترسناکه...به غیر از پایان ناخوش، کل گذر زمانش هم ناخوش احواله! دلم میخواد آهنگایی که این روزا دارم گوش میدم رو اینجا بذارم که بعدا که یه سر به...
  • اسمش چیه؟! (چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1395 01:31)
    مرض ترس از آدما اسمش چیه؟! چند وقتیه به این درد دچار شدم که وقتی قراره آدمارو ببینم کلی نگرانم و حتی به خاطرشون بی خواب میشم ولی وقتی میبینمشون کاملا بدون مشکل باهاشون حرف میزنم! :/ فکر کنم بهش میگن مردم گریزی...! :| این اصلا با رویه ی جدید زندگیم جور در نمیاد...قرار بود خیلی بیخیال تر ازین حرفا باشم! درست میشه...زمان...
  • شادی پنهان! (دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395 01:31)
    از دیشب تا حالاست که پهلوم به شکل خیلی ترسناکی قولنج کرده! البته کم کم داره خوب میشه!!! :) امروز خیلی اتفاق خنده دار میفتاد و منم تا خندم میگرفت پهلوم از درد نفسمو بند میاورد! :/ حتی به درجه ای رسیدم که وقتی میخندیدم، همزمان گریم گرفت! تا آخر شب این قضیه ادامه داشت و خونواده یکسره باعث خنده ی من میشدن!!! آخر سر پرسیدم...
  • انتخاب واحد!!! (دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1395 09:46)
    اولین انتخاب واحد زندگیمو امروز انجام دادم! خیلی ترسناک و خر تو خر بود... یه لحظه غفلت میکردی ظرفیتا پر میشد!!! :/ برای خودمم یه جا ظرفیت پر شد ولی اینقدر وایسادم تا یه نفر انصراف داد و سریع خودمو به جاش جایگزین کردم!!! ولی واقعا خیلی ترسناک بود...من نمیدونم مردم چه سرعتی داشتن که تا سایت باز شد یه سری از درسا ظرفیتش...
  • عصر جمعه و بارون! :/ (جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1395 16:43)
    نامناسب ترین زمان برای بیکاری و فکر کردن، عصر جمعس...به خصوص اگه هواش بارونی باشه! نمیفهمم چرا فکر میکنم زندگی کردن ینی اینکه باید یه تغییر ماندگاری رو توی "دنیا" اینجاد کرد! حالا نه اینکه بخوام ادیسون یا انیشتین باشما!!!! بهتره بگم زندگی رو این میدونم که یه تغییر ماندگاری توی "دنیای خودم" ایجاد...
  • خووووووووون! :D (پنج‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1395 14:24)
    امروز رفتم آزمایش دادم!!!! الان مثل یه جهود افتادم گوشه ی خونه و چشمم به هر کدوم از اعضای خونواده میفته میگم میشه برای من کمپوت گیلاس بخری؟! همه میگن حالا مگه چقد خون دادی؟! خب من چه کنم؟! کمپوت گیلاس خیلی خوشمزس! یادش بخیر...روز قبل از کنکور آبجیم برام کمپوت گیلاس خرید! کلا حس میکنم زندگی من حول خوراکی جات میچرخه! کل...
  • یه چیزی... (سه‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1395 23:30)
    جدیدا به این نتیجه رسیدم که تا میام یه ذره معماهای زندگیمو برای خودم حل کنم، دچار درگیری با خودم میشم! ^_^ ولی میدونم که هنوز دیوونه نشدم... یه بار شنیدم که آدما تا وقتی که اعتراف میکنن که دیوونه ان، دیوونه نیستن! من هنوزم گاهی اوقات اعتراف میکنم که دیوونه ام!!! پس خوبه... نمیخوام جو بدم...دیوونگی به معنای واقعی رو...
  • میترسم... (سه‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1395 23:05)
    از بزرگ شدن میترسم... هر چی زمان داره میره جلو متوجه چیزایی میشم که اصلا خوشایند نیستن! این حس دوگانگی و شک و تردید نسبت به هرچیزی اصلا خوب نیست...حداقل برای ذهن درگیر و آشفته ای مثل من! به هر حرف و رفتاری برای مدت طولانی ای فکر میکنم...آخرشم به سرزنش کردن خودم میرسم! خلاصه که پریشان احوالم...
  • که چی؟! (دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1395 19:43)
    که چی بعضی وقتا به آینده فکر میکنم؟! -_- خوبه که به فکر باشم ولی نه اینقدر که نفهمم حالم داره چجوری میگذره... بعضی وقتا پر از انرژی منفی میشم...یه بخشش به خاطر آیندس! یه بخشش به خاطر آدمایی که اگه توی زندگیم نبودن حالم خیلی بهتر بود!!! من موندم ما آدما اینهمه اتفاقای خوبو مثل آب خوردن فراموش میکنیم اونوقت نمیتونیم از...
  • هوووووفففففف!!!! (جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1395 19:25)
    چقد زمان زود میگذره...باورم نمیشه الان بهمن شده...یه روزی من مدرسه میرفتم و همش مننظر بودم تموم شه! الان دارم میشم دانشجوی ترم دو!!!! بیکاریم سخته ها...!!! همش دارم میخوابم!!! البته اصلا دلم نمیخواد که ترم جدید شروع بشه ولی خب ازین بی مصرف بودن هم خسته شدم! اصلا نمیدونم از زندگی چی میخوام! :/ مریم جان با خودت چند...
  • درس باید اینجوری باشه... (شنبه 11 دی‌ماه سال 1395 15:00)
    دیشب نشستم به خوندن جزوم برای امتحان!(تا حالا نخونده بودمش! ^_^) در مورد آیین تائوییسم توی چین حرف زده بود!!! ینی بحث در مورد نقاشیای چینی بود که توی نقاشیاشون همونقدر که قسمتای نقاشی شده اهمیت داره، قسمتای سفید کاغذم اهمیت داره! حالا دلیلش چیه؟! به خاطر تاثیر مذهب تائوییسم بوده که عقیده داشتن اگه چیزی بخواد معنی...
  • دور... (چهارشنبه 1 دی‌ماه سال 1395 22:02)
    همه چی خیلی دور شده... فقط نه از نظر مسافت! در حال حاضر خیلی چیزا جلوی چشمم هستن ولی دورن! دور دور... خیلی عجیبه! :/