X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت ها

  • خیلی سخت شده... (پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1396 19:11)
    اینکه سعی میکنم احساساتمو بروز ندم فقط خودمو اذیت میکنه! همیشه باعث میشم هیچکسی حقو بهم نده... همه حس میکنن مریم یه دختر قوی و بی تفاوت نسبت به همه چیز و همه کسه! واقعا برام ناراحت کنندس...هر برداشتی که دلشون میخواد میکنن! وقتیم که دیگه نمیتونم رفتارا رو تحمل کنم و شروع میکنم به بروز دادن میگن خودتو گول نزن! من واقعا...
  • این روزا... (چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396 00:31)
    چند وقته دنیام خیلی عوض شده... بعضی روزا خیلی حساس و درگیر! بعضی روزا فراری از هر برنامه ای! نمیدونم چطوری اینطوری شدم... یه روزایی بود که متوجه دور و برم نبودم اما نه دیگه اینطوری...! الان نمیدونم چطوریم... از حال بد خبری نیست ولی...کاش میفهمیدم! کاش میشد تحت تاثیر چیزایی که بهمون مربوط نیست (که نمیدونیم به ما مربوط...
  • یک میلیون! (دوشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1396 13:09)
    بازدیدای همینه که هست یک میلیون شد!!!!!!! کم نیستا...یک میلیون بار تا حالا این وبلاگ دیده شده!!!(خخخخ چه جوی میدم!) فردا برای اولین بار میخوام برم برای آزمون شهری...کاملا آماده ام برای رد شدن! :دی همچنان در ریلکسی به سر میبرم! :)))) حالا ببینیم فردا که رد میشمم همینجوری میمونم؟! هنر اینه که اون موقع ریلکس بمونم وگرنه...
  • روانشناسی (یکشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1396 01:01)
    با این رباتای تلگرام تست روانشناسی دادم...به قدری خوب منو شناخت که داشتم شاخ درمیاوردم!!!! ¤__¤ جوابشو توی ادامه مطلب گذاشتم البته توقع ندارم کسی بشینه بخونه چون طولانیه! :دی برام جالب بود خواستم بذارم! تست جذابیت: شما دارای تیپ شخصیتی intj هستید.ویژگی های شما: شهودی درون گرا با متفکر برون گرا (INTJ) رضایت شغلی تیپ...
  • حال گوووووود! (جمعه 24 شهریور‌ماه سال 1396 00:19)
    الان توی لحظه ای هستم که خیلی عجیبه... انگار کلی آرامبخش خوردم! خوشم میاد...یه جورایی بی برنامه! خیلی خوووووبه! بی اهمیت! :)))) کی گفته باید با سرنوشت جنگید؟! باید خودمونو به سرنوشت بسپاریم...
  • مدرسه... (چهارشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1396 14:42)
    دیشب آهنگ بوی خوش مدرسه رو از تلویزیون شنیدم! توی یه لحظه رفتم به قدیما...نه هنرستان...نه راهنمایی...بلکه دبستان! حس خیلی عجیبی بود...هنوز باورم نمیشه که امسال دومین سالیه که سر صف مدرسه نمیرم! . یه سریال جدید دارم میبینم...شخصیتای فیلم همسن خودمن البته فیلم داره سال 1997 رو نشون میده!(ینی دو سال قبل به دنیا اومدنم!)...
  • پشه ها... (جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1396 23:33)
    بعد از انتخاب واحد بسیار خسته کننده که حتی به خاطرش گریه کردم و امتحان آیین نامه که با کلی مشغله رفتم دادمش، رفتیم شمال! بماند که چندتا از همسفرا اصلا دلنشین نبودن ولی اون چندتا همسفر دیگه فوق العاده بودن! :)))) و فکر منم از خیلی از آشفتگیا دور شد! ازین مسافرت خیلی چیزا از یه سریا که گاهی اوقات خودمو بهتر و بالاتر از...
  • خوب (جمعه 10 شهریور‌ماه سال 1396 11:01)
    گاهی اوقات همه چی خیلی خوب میشه... خدایا شکرت! فکر کنم خوب و بد به ذهن ما بستگی داره...تا به حال شده وقتی که فکر میکردم شرایط بده و همچنین وقتی که فکر میکردم شرایط خوبه، توی هردوش اوضاع یکی بوده و فقط ذهن من بوده که همه چیو خوب یا بد برداشت میکرده! :) یکشنبه انتخاب واحده! :/ اصلا ازین کار خوشم نمیاد! :دی
  • بر طبق نقشه نبودن... (سه‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1396 18:33)
    وقتی که سعی میکنم بر طبق نقشه نباشم هم خوبه! به کارامم میرسم...دیگه اون نگرانی که شاید کارایی که مد نظرمه رو یه وقت نرسم انجام ندم، رو هم ندارم! خیلی با خودم کلنجار رفتم که یه چیزی رو اینجا عنوان کنم یا نه...مثلا ممکنه دو-سه سال دیگه که بیام اینجا رو بخونم به خودم بخندم!(گاهی اوقات از "من آینده ام" خجالت...
  • ¤__¤ (سه‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1396 09:35)
    امروز با آبجیم میخواستیم بریم پارک هنرمندان ساز بزنیم! دیشب کلی تمرین و اینا کردیم!!! امروز سرکلاس رانندگی، رادیو رو گوش میدادم و دیدم داره شهادت امام محمد تقی رو تسلیت میگه! :( و اینگونه شد که برنامه رو عوض کردیم و میریم عکاسی! حیف شد ولی خب وقت هست... رانندگی هم خوبه...سلام میرسونه! :/ باید هرروز 6 صبح بیدار...
  • دوباره... (جمعه 27 مرداد‌ماه سال 1396 15:59)
    دوباره دارم برای تغییر رویه تلاش میکنم! دیگه خندم میگیره وقتی میخوام در این مورد اینجا صحبت کنم...از بس که چند وقت یه بار میخوام این کارو انجام بدم! :دی حس میکنم این دفعه خیلی عمیق تر دنبال منشا مشکلات گشتم! ترسم از قضاوت شدن برای اینه که گاهی اوقات خودم خیلی راحت آدمارو قضاوت میکنم...پس به جای اینکه بخوام رویه...
  • برداشت غلط یا... (دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1396 01:19)
    خب راستش طی صحبتام با آبجیم به یکی از مشکلاتم رسیدم! "ترس از قضاوت شدن!" اینقدر گاهی اوقات این ویژگی در من زیاد میشه که شاید حتی یه جاهایی باعث بشه مثل خود مریم عمل نکنم! این نهایت ضعف یه آدمه... گاهی اوقات خیلی سعی میکنم ایده آل گرا باشم و به واسطه ی همین سعی کردن، چیزی از خودم نمیمونه! دیروز به سارا حسودیم...
  • شیش سال! :)))) (شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1396 11:22)
    امروز همینه که هست شیش ساله شده...اندازه ی یک سوم عمرم باهام بوده! :) راستش همیشه دلم میخواست خاطرات و گذر زمانو ثبت کنم چون حس میکردم اگه بعدا بیام سراغشون حس خوبی بهم میده! ولی الان اینقدر شرایط عجیب شده که ترجیح میدم نرم سراغ قدیما...آخه هیچ توجیهی برای اینکه اینقدر عوض شدم، ندارم! اونوقت اینم میشه یه دغدغه ی دیگه...
  • اون روزا... (یکشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1396 01:00)
    تو هوای سرد راه میفتادم سمت مدرسه/دانشگاه و با وجود سرما دلم گرم بود... هندزفریم شده بود همراه همیشگی من و از همه چیز زندگیم با خبر بود! از دوست داشتنام... از کارایی که میکنم... شاید خیلی چیزا درست نبود ولی دلم قرص بود... دلم به چی قرص بود؟! نمیدونم... امروز خیلی چیزا درست شده ولی دلم قرص نیست... نگرانم...مشکل چیه؟!...
  • آدم آهنی (شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1396 23:32)
    روزگار اصلا بر وفق مراد نیست... با اینکه میدونم آدمی که همیشه سعی به برنامه ریزی برای زندگیش داره و میخواد باهاش پیش بره، زندگیش بعد چند وقت کسل کننده میشه ولی بازم همیشه مثل احمقا میخوام با برنامه پیش برم... وقتیم که از این برنامه ریزیای مسخره کلافه میشم، فکر میکنم دیگه به درد هیچی نمیخورم و یه بی مصرفم! الان دقیقا...
  • وسواس فکری... (جمعه 6 مرداد‌ماه سال 1396 16:49)
    عنوان پستم خودش گویای همه چیزه...! یادمه دو-سه سال پیش به این درد دچار شده بودم!!! کلا فکر میکردم که دارم وقت تلف میکنم و بیهوده زندگی میکنم... توی کل این هفته همینجوری بودم...به خاطر همین وسواس فکری نمیتونستم خیلی از کارامو پیش ببرم! اصلا حس میکنم اون رفتارایی که یه زمان تصمیم به عوض کردنشون داشتم، از یادم رفتن! گاهی...
  • دین زدگی (جمعه 30 تیر‌ماه سال 1396 20:35)
    امروز برای اولین بار رفتم نماز جمعه! به قدری پشیمون شدم که فکر کنم تا آخر عمرم دیگه نرم... وقتی روحانی مذهب من اینقدر خاله زنکه و توی خطبه اش به راحتی غیبت میکنه، چه نمازی پشتش بخونم؟! آخه اون آخوند چجوری میخواد الگوی دینی مردم باشه؟! در عجبم از جماعتی که پشتش نماز خوندن...نمیدونم مردم واقعا نمیفهمن یا خودشونو زدن به...
  • صدای آب (دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1396 20:15)
    دوباره سر و کله ی کمپین صدای آب پیدا شد...توکل بر خدا!!!! ببینیم میتونیم یه لوگوی خوب تحویل بدیم یا نه؟! خب اگه واقعا طراح لوگوی این کمپین من باشم، برام افتخار بزرگیه...واقعا حامیان این کمپینو خیلی دوست دارم و خلاصه که اگه این اتفاق بیفته خیلی ذوق مرگ میشم! :)))) هفته ی دیگه میرم روی ترازو...انتظار ندارم که وزنم پایین...
  • صدای خودم! ¤_¤ (جمعه 23 تیر‌ماه سال 1396 10:52)
    هوا خیلیییییی خوبه! :)) دیروز که رفتم باشگاه اینقدر هوا رو دوست داشتم که دلم نمیخواست برگردم خونه! ^__^ خدا وسط تابستون یه حال خوبی به هممون داد...! دلم میخواد برم عکاسی...خیلی خیلی دلم میخواد!!!! چند روز پیش که ساز میزدم و میخوندم صدای خودمو ضبط کردم!(البته خیلی وقتا اینکارو میکنم!) با خودم گفتم اینجا هم...
  • بارون بارونه! (پنج‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1396 00:05)
    امروز بعد از مدت های خیلی طولانی گریه کردم... نه چند قطره...نه چند ثانیه! بلکه به صورت سیل آسا و ساعتی!!! فکر کنم بارون روم تاثیر گذاشته بود! :/ چه بارووووووونی بود!!!!!! طی این ناراحتی یکمی به بقیه توپیدم(80 درصدش به حق بود!) ولی الان نادمم! :| خلاصه که اوضاع و احوالم عجیبه...نمیدونم دنبال چیم! شاید الان مثلا دارم...
  • روزگار بر وفق مراده... (سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1396 20:49)
    چند روزه اینجا نیومدم... میگن بی خبری خوش خبریه! ¤_~ خب آره خدا رو شکر زندگی رو رواله!(جدا از وقتایی که مثل خل و چلا میخوام الکی غر بزنم!) این ماه خیلی توی پول خرج کردن خرابکاری کردم...توی هفته ی اول ماه پولام ته کشید!!! ینی حسابی توی استفاده از حساب بانکی ای که بابام برام باز کرد گل کاشتم! :/ صد در صد به داشتن دختری...
  • خاله مریم :)))))) (پنج‌شنبه 15 تیر‌ماه سال 1396 10:50)
    دیروز اولین جلسه ای بود که رفتم مهد کودک!!! شروع خوبی بود...البته فکرشو میکردم که با روش داستان تعریف کردن بتونم بچه ها رو جذب تصویرسازی کنم! :))) اینقدر از دستشون خندیدم که حد نداشت... یه سریاشون بیش فعال بودن و یه سریا برعکس!!! یکی هست که یکسره گریه میکنه ولی باهوشه! یکیم هست که بیش فعاله و یکسره با مداد سیاه خط خطی...
  • فرزندان بهروز و محسن (سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1396 11:40)
    دیروز رفتیم خونه ی سارا اینا!!!! نمیدونم اینجا گفتم که الان آبجیامونم توی جمع دوستیمون هستن یا نه؟! در هر حال آبجیامونم الان توی جمع دوستیمونن!! حس میکنم آدمایی که چنین دوستایی دارن، نعمت خیلی بزرگی دارن که البته گاهی اوقات ازش بی خبرن! ما چهارتا واقعا سرخوشیم...! توی جمعمون هر کسی همیشه یه سری دغدغه ی خنده دار...
  • آیا کمی بزرگ شده ام؟! (دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1396 01:17)
    رفتیم برای اون کلاس بازیگری و نزدیک نیم ساعت منتظر بودیم و داشتیم تمرین بقیه رو میدیدیم! حوصله ندارم از جو اونجا صحبت کنم ولی کلا جو خیلی چرتی بود!!! من نمیدونم مردم فکر میکنن دیگران خرن؟! به لطف آبجیم میدونستم که محیط آموزش تئاتر و بازیگری چجوریاست و اینجایی که ما رفتیم اصلا بهش نمیومد اون محیط باشه! :/ خلاصه که بدون...
  • در ادامه ی توصیف حال خوب این چند وقت... (شنبه 10 تیر‌ماه سال 1396 23:02)
    امروز بعد از یه ماه و چند روز رفتیم کافه اوریانت... مثل همیشه عالی...اونجا همیشه حرف برای گفتن هست و همیشه فضای مثبت وجود داره! ♡_♡ حساب کردیم، حدودا یک میلیون و دویست-سیصد تومن تا حالا توی این کافه پول خرج کردیم! O_o واقعا زیاده...ولی نمیدونم چرا پشیمون نیستم! :))) . . برعکس اینکه فکر میکردم برنامه ریزیام پیش نمیرن...