X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت ها

  • خواب (سه‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1397 12:33)
    بعضی از خوابا انقد خوبن که آدم دلش میخواد تا آخر عمر بخوابه...! :)))
  • مغز تکونی (یکشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1397 23:55)
    دارم سعی میکنم ذهنمو مرتب کنم... هر چی بلاتکلیفی و کار نصفه س، تموم میکنم! :))) یه حال "خنثی طوری" دارم...نه خوب نه بد! . . تو فکر اینم کنکور ندم...دلم میخواد تغییر رشته بدم ولی اگه قرار به کنکور دادن باشه، فقط میتونم گرافیکو ادامه بدم ولی خب دیگه ادامه دادن گرافیک خیلی فایده نداره! نه اینکه الان خبره شدم،...
  • استعمال دخانیات ممنوع؟! (سه‌شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1397 00:18)
    کوچکی فرمود که "حیف نیست آدم این بدنو سالم ببره توی گور؟!" تحسین ها کردیم این جمله رو اماااااااااا... لطفا جوری استعمال دخانیات نکنید که وقتی که شب خواستید بخوابید، نفستون بالا نیاد...این بدن، حالا حالاها قراره بیرون گور جون بکنه! :دی . . توی "آتش بس لحظه ای" به سر میبرم...ینی شاید بشه گفت پنج...
  • .... (جمعه 17 فروردین‌ماه سال 1397 03:11)
    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟! بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟! نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی... . . خوب میشم...! :))) قول میدم... "مریم آینده" بهم نخند...
  • مشکل -__- (یکشنبه 12 فروردین‌ماه سال 1397 22:59)
    خب الان یه مشکل بزرگ داریم... من هنوز دوسش دارم! :/ . . عید بهم کیف نمیده... چند ساله اتفاقای مسخره ی زندگیم توی عید میفته! :/
  • جل الخالق...! (یکشنبه 12 فروردین‌ماه سال 1397 02:28)
    مثلا یهو یکی میاد توی زندگیت...سعی میکنی کلی عوض بشی حالت خوب بشه! و یکهو دست بر قضا سر و کله اش دوباره پیدا بشه...اونم کاملا غیر منتظره! :/ عاغا نمیشه... 100 روز از ابراز احساسات بنده میگذره اونوقت الان حرف حسابت چیه؟! :| آدم حس میکنه طرف سنسور داره...اصن دوربین مخفیه...تا یکی پیداش شد، اینم پیداش شد! -__- هر چند...
  • مگه میشه؟! :/ (دوشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1397 20:48)
    مثلا آخرین نفر با خبر بشی که قراره بری مسافرت! :/ تازه اونم مستقیم بهت نگن...وسط مهمونی از حرفا متوجه بشی! خدایا ما نخواییم انقدر آدم حسابمون کنن و نظر ما رو هم بپرسن باید کیو ببینیم؟! :| مگه میشه انقدر برای یه نفر ارزش قائل بشن؟! -__-
  • 97 (چهارشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1397 23:59)
    شروع سال جدیدو خیلی خیلی تبریک میگم و امیدوارم تا آخرش خیلییی خیلییی خوب و خوش باشه! ^__^ خدایا شکرت...امسال خیلی سبک شروع شده! :))) من همچنان خل بازیا و گریه هامو دارما ولی حالم خوبه...! :دی توی فضا و تجربیات جدیدتر قرار گرفتم! ¤__¤
  • آخرین پست سالی که "هیجده" سالمه! (سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1396 01:46)
    فکر کنم در آینده از "هیجده سالگی" خودم به عنوان روزای خیلی خاص و قشنگ یاد کنم... اصن از الان دلتنگشم! :/ خیلی غصه خوردن(که شاید بی مورد بودن) داشت! با خیلی چیزا روبرو شدم! خیلی چیزای جدید دیدم و یاد گرفتم! خیلی تفریحات قشنگی داشتم! و... و... و... امشب خبری از غر نیست...واقعا روزای قشنگی بودن!!!! :))) (شک...
  • زنگوله ای از افکار منفی.... (شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1396 20:24)
    می‌گویند آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته. تمام روز را در پی یک روباه با اسبش می‌تاخته تا جایی که روباه از فرط خستگی نقش زمین می‌شده. بعد آن بیچاره را می‌گرفته و دور گردنش، زنگوله‌ای آویزان می‌کرده. در ‌‌نهایت هم ر‌هایش می‌کرده. تا اینجای داستان مشکلی نیست. درست است روباه مسافت، زیادی را دَویده، وحشت...
  • زهرمار...! (جمعه 25 اسفند‌ماه سال 1396 00:11)
    "من" و "زهرمار" درونم بدجوری با هم درگیر شدیم...!
  • بیرون افتادگی! (دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1396 00:34)
    حس میکنم از دنیای واقعی بیرون افتادم... ینی کلا یه بیننده ام... یاد آهنگ سینمای رضای یزدانی افتادم! "دنیا شبیه سینماست، از وقتی چشم باز میکنی رو به یه پرده ی سفید، فقط تماشا میکنی" ولی گریه نمیکنم... از مرحله ی زار زدن، رسیدم به بغض کردن! :)))) پیشرفت خوبیه...!
  • مرد هزار چهره (جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1396 01:21)
    توی سریال مرد هزار چهره، مسعود شصت چی توی سکانسی که باید از خودش دفاع میکرد حرف خیلی جالبی زد... میگفت من بی دفاعم...من فقط اشتباهی بودم! در مورد اکثر اشتباهاتم فقط همینو میتونم بگم "من اشتباهی بودم" شاید هر کسی که سنش ازم بیشتره یا تجربیات بیشتری داره، بگه این هنوز مشکلات زندگی رو به خودش ندیده و اینجوری...
  • امید واهی (چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1396 22:00)
    فکر کنم گاهی وقتا برای راحتتر زندگی کردن، "امید واهی" لازم باشه... گاهی باید خودمونو بزنیم به نفهمی...! . . T__T
  • هوووووف...! (سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1396 13:50)
    مریم یه کامنت گذاشته دیگه چرا انقدر گریه میکنی؟! T__T
  • خدایا مرسی که بعضی از بنده هاتو آفریدی! :دی (سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1396 00:46)
    امروز غمگین و گریون رفتم اوریانت...در کل دارم هرروز میرم! :/ ینی پنجشنبه، شنبه،یکشنبه، دوشنبه!(جمعه هم کافه تعطیل بود وگرنه فکر کنم یه جوری میرفتم! -__-) خلاصه...توی حال و هوای مزخرف خودم بودم که متوجه شدم سواک(صاحب کافه!) به دو تا از مشتریا میگفت توی آینه ی کافه با هم عکس نگیرن و این حرفا...در کل این بشر خیلی حساسه و...
  • برخوردگی :/ (سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1396 00:20)
    اهم اهم... نمیدونم این همه اشک از کجا اومدن؟! خیلی خیلی بهم ریخته شدم....و شاید هنوزم باشم!! در کل اینجوری بگم که تا تنها میشدم، گریه میکردم! :/ الان آروم ترم...ولی هنوزم...فکر کنم بهم برخورده...عاغا این دوره زمونه و اتفاقا و آدماش جوری شدن که بهم برخورده!(این جمله ی "بهم برخورد" از جانب من، یه چیزی مثل تیکه...
  • من کیه؟! (شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1396 00:15)
    انگار نصیحتا، نشونه ها، حقایقی که بگم مثل چی ظاهر شدن، بیخیالیا، کارای افراطی، در کل همه چی(!) همه چیز تاثیرشونو از دست دادن... تنها چیزی که مونده، یه مریمه که اصلا نمیشناسمش!
  • من چته؟! :/ (سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1396 20:38)
    خوبما ولی اصلا خوب نیستم... این چه حالیه...؟!
  • 23 آبان...! (جمعه 4 اسفند‌ماه سال 1396 00:13)
    امشب توی اوریانت دفترچه هامونو در آوردیم(من و آبجیم و سارا)تا در مورد قرار جدیدی که گذاشتیم، بنویسیم و تاریخ بزنیم تا رسما شروع به عملی کردنش، بکنیم! آبجیم یه صفحه از دفترشو نشونم داد با این جمله: "مریم یه روزی به این کاراش میخنده...23 آبان...کافه اوریانت" پایینشم امضای خودم و آبجیم بود! اصلا یادم نمونده بود...
  • ترحم(!) (سه‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1396 00:36)
    عاغا من گاهی اوقات خودم و رفتارام باعث میشن، حس ترحمم نسبت به خودم فعال بشه...! خیلی حس مسخره ایه! +_+ اصلا خوشم نمیاد... 0__0
  • سیمسون ها!!!!!! (سه‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1396 00:26)
    یه جمله خوندم از کارتون سیمسون ها: "بدتر از بازنده شدن، اینه که بخوای توضیح بدی چجوری بازنده شدی!" راس میگه ها...توضیح دادن خریتایی که در هر حال یه جورایی منجر به بازنده شدن میشن واقعا سخته... ینی یه جورایی ته دلت میگی: "آخه که چی؟! میخوای الان به اطرافیانت اثبات کنی که شاید یه زمان خر بودم ولی حالا...
  • بعضی روزا... (یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1396 23:03)
    بعضی روزا هستن که به معنای واقعی "زندگی" میکنم...! مثلا صبح بلند میشی دوش میگیری! بعد آهنگ میذاری و کاکتوسا و گلا رو آب میدی! بعد کفشاتو تمیز میکنی! بعد جوراب میشوری! بعد فیلم میبینی! بعد چندتا اتود میزنی! بعد ساز میزنی! بعد کتاب میخونی! کلا یه روز عالی برای لذت بردن از تعطیلی و تنهایی! :))))
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1396 18:53)
    آبجی جان اومد حال و هوامو عوض کنه، یه فیلم از بازیگر مورد علاقم دانلود کرد! بازیگره توی فیلم سرطان گرفت، مرد...داداششم ورزشکار بود، میخواست بره برای المپیک ولی کور شد و به جاش رفت برای پارالمپیک! :/ خلاصه که خدا رو شکر یکی دو شب بعد بحران، دیدیمش وگرنه همون شب با این فیلم نابود میشدم!!!!! :دی . . راستی راستی ترم جدیدم...
  • دوباره... (چهارشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1396 11:08)
    دوباره با آبجیم(مشاور اعظم) حرف زدم!!! حدودا از دوازده و نیم شب تا شیش و نیم صبح! و اما مثل همیشه نتیجه گیری کردیم...یه اصلاحیه ی بزرگ! :///