X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت ها

  • برای تو مینویسم... (چهارشنبه 24 آبان‌ماه سال 1396 16:21)
    گاهی وقتا خیلی زود دیر میشه... شاید فکر کنی منتظرت بمونن! شاید فکر کنی خیلی ارزشمندی! شاید فکر کنی با این رفتارای ضد و نقیض داری خیلی چیزا رو به اطرافیانت میفهمونی! ولی کاش به اینم فکر کنی که زمان یه روزی تموم میشه... کاش به این فکر میکردی که صبر تموم شدنیه! کاش... کاش میدونستی که گاهی وقتا خیلی زود دیر میشه... با...
  • ینی حکمتش چیه؟! :دی (چهارشنبه 24 آبان‌ماه سال 1396 01:10)
    امشب چند ساعت با آبجیم صحبت کردم... راجب خیلی چیزا...اون واقعا مشاور خوبیه! من کاملا قانع و البته پر از آرامش شده بودم! :) اما انگار یه چیزایی میخوان مانع بشن یا شایدم نمیخوان مانع بشن و فقط میخوان جنبه ی منو امتحان کنن!!! آخه خداییش مگه میشه تا میایی فراموش کنی، سر و کله اش پیدا شه؟! الله اکبر... . . از زلزه...
  • استراتژی گربه ها!!!! (دوشنبه 22 آبان‌ماه سال 1396 22:27)
    فکر کنم گربه ها توی جمعشون به این معتقدن که توی پارکا به سمت آدمایی برن که دور کلشون با پارچه پوشونده شده! طبق نظریه ی گربه ها این دسته از آدما دل رحمتر بوده و احتمال غذا دادن بهشون بیشتره! اما گربه ها کور خوندن...من مثل بقیه ی دخترای پارچه بر سر نیستم! :)))) من توی پارک یا کاملا گیاهخوارم یا غذای گوشت دارمو یه راست...
  • در عجبم... (دوشنبه 22 آبان‌ماه سال 1396 10:28)
    دیروز سرکلاس آیین زندگی بودم و ازونجایی که خیلی حواسم به درس بود، چشمم افتاد به دختری که کنارم نشسته بود و روی چندتا کاغذ به هم منگنه زده، مینوشت! تنها چیزی که خوندم(البته کاملا یهویی بود و حتی بعد از خوندن اون جمله که ناخودآگاه خوندمش، دیگه چیزی نخوندم...همچین آدم شریفیم!) این بود: "خدایا هر جور شده علی رو به من...
  • مریم...کمی متفاوت تر! (شنبه 20 آبان‌ماه سال 1396 00:43)
  • زندگی یهویی... (چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1396 11:27)
    دو هفته نبودم...و فکر کنم این دو هفته بزرگترین تغییر زندگیم اتفاق افتاد! راستش تا همین لحظه دارم با خودم کلنجار میرم که دقیقا چقدر ازین تغییر رو اینجا بگم! اگه نخوام بگم چی شده و فقط بگم چه نوع تغییری بود، باید بگم که هر چی چارچوب توی زندگیم داشتم رو کنار گذاشتم! چارچوبایی که همه بعید میدونستن یه روزی از من جدا بشن!!!...
  • دور شید... (جمعه 5 آبان‌ماه سال 1396 01:54)
    خدا رو شکر همه چیز خوبه...فقط گاهی اوقات که انرژی های منفی میخوان بیان باید باهاشون جدال کنم...ای شیاطین دور شید! کارا زیاد شدن...ینی میشه گفت چون من هیچجوره راضی به از دست دادن تفریحاتم نیستم، مجبورم کارامو فشرده تر انجام بدم و این یکمی خسته کنندست...البته انگیزه ی شنبه تا سه شنبه که براش برنامه ریختم هست! :)))) شنبه...
  • خوب خوب خوب! (جمعه 28 مهر‌ماه سال 1396 11:52)
    خیلی همه چیز خوب شده...فکر کنم الان تقریبا دو هفتس که همه چیز خوبه! :)))) همه چیز مثل قبله ها ولی انگار نگاه من بهشون عوض شده! به کنترل اعصاب دست پیدا کردم...نمیدونم موقتیه یا دائمی ولی فعلا حالم باهاش خوبه! :))) کارامو قاب کردم...ینی مامان و بابام گفتن ببریم قابشون کنیم! ^__^ گویا اون مشکل اختلاف نظر سر کارام از بین...
  • به به! :)))) (چهارشنبه 19 مهر‌ماه سال 1396 11:59)
    خبر خوب دارممممم...رانندگی قبول شدم! :))) بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد! :دی چند روزیه که روزگار داره برمیگرده بر وفق مراد...حالا نه به خاطر رانندگی (اون همین دیروز بود!) کلا کمی دارم به سمت بزرگ شدن حرکت میکنم! مثلا قبول اشتباهات...غد بودنو دارم کنار میذارم!!! ینی سعی نمیکنما...کلا خودش داره از سرم میفته!!! دیروز...
  • آرامش...امش...مش...ش! ¤__¤ (چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1396 13:53)
    یه نیمچه آرامشی توی خودم حس میکنم! :) دیروز و پریروز دانشگاه رفتم! بزنید به افتخارم! :دی خلاصه که فکر کنم زندگیم دوباره داره میفته روی غلتک! پاییز داره آروم آروم میاد...هوای ابری...شبای خنک...خستگی... پاییزو خیلی دوست دارم! :) دیشب رفتیم پیش یه آقای پیر ارمنی...هانری! عینک سازی داره...یه مغازه ی کوچولوی قدیمی که کلی...
  • محرم... (شنبه 8 مهر‌ماه سال 1396 13:28)
    در مورد این ایام واقعا نمیدونم به کجا داریم میریم... به اصرار خونواده یکی-دو بار رفتم بیرون ولی واقعا ترسناک بود...همه برای خوش گذرونی و استوری گذاشتن میرن عزاداری! :| (انگار چی مملکت ما درسته که حالا بخواد عزاداریش درست باشه!) . . امروز غرنامه ای ندارم...با حال خوبی بیدار شدم! :)) فقط چند وقتیه خیلی از خودم بدم میاد!...
  • زمان خودت بگذر و کمکم کن... (جمعه 7 مهر‌ماه سال 1396 14:11)
    یه هفته کلا نبودم... خب راستش اصلا حالم خوب نیست ولی دارم سعی میکنم همون آدم آهنی مسخره بشم...اینجوری حداقل دیوونه نمیشم! دانشگاها شروع شد و همه رفتن به جز من...فقط دوشنبه رفتم که اونم دیر رفتم و زود برگشتم! :/ دل و دماغ هیچی ندارم...سه شنبه تو اتوبوس گریه کنان رفتم انقلاب به جای دانشگاه! :| ولی دیگه نمیخوام ازین خبرا...
  • خیلی سخت شده... (پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1396 19:11)
    اینکه سعی میکنم احساساتمو بروز ندم فقط خودمو اذیت میکنه! همیشه باعث میشم هیچکسی حقو بهم نده... همه حس میکنن مریم یه دختر قوی و بی تفاوت نسبت به همه چیز و همه کسه! واقعا برام ناراحت کنندس...هر برداشتی که دلشون میخواد میکنن! وقتیم که دیگه نمیتونم رفتارا رو تحمل کنم و شروع میکنم به بروز دادن میگن خودتو گول نزن! من واقعا...
  • این روزا... (چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396 00:31)
    چند وقته دنیام خیلی عوض شده... بعضی روزا خیلی حساس و درگیر! بعضی روزا فراری از هر برنامه ای! نمیدونم چطوری اینطوری شدم... یه روزایی بود که متوجه دور و برم نبودم اما نه دیگه اینطوری...! الان نمیدونم چطوریم... از حال بد خبری نیست ولی...کاش میفهمیدم! کاش میشد تحت تاثیر چیزایی که بهمون مربوط نیست (که نمیدونیم به ما مربوط...
  • یک میلیون! (دوشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1396 13:09)
    بازدیدای همینه که هست یک میلیون شد!!!!!!! کم نیستا...یک میلیون بار تا حالا این وبلاگ دیده شده!!!(خخخخ چه جوی میدم!) فردا برای اولین بار میخوام برم برای آزمون شهری...کاملا آماده ام برای رد شدن! :دی همچنان در ریلکسی به سر میبرم! :)))) حالا ببینیم فردا که رد میشمم همینجوری میمونم؟! هنر اینه که اون موقع ریلکس بمونم وگرنه...
  • روانشناسی (یکشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1396 01:01)
    با این رباتای تلگرام تست روانشناسی دادم...به قدری خوب منو شناخت که داشتم شاخ درمیاوردم!!!! ¤__¤ جوابشو توی ادامه مطلب گذاشتم البته توقع ندارم کسی بشینه بخونه چون طولانیه! :دی برام جالب بود خواستم بذارم! تست جذابیت: شما دارای تیپ شخصیتی intj هستید.ویژگی های شما: شهودی درون گرا با متفکر برون گرا (INTJ) رضایت شغلی تیپ...
  • حال گوووووود! (جمعه 24 شهریور‌ماه سال 1396 00:19)
    الان توی لحظه ای هستم که خیلی عجیبه... انگار کلی آرامبخش خوردم! خوشم میاد...یه جورایی بی برنامه! خیلی خوووووبه! بی اهمیت! :)))) کی گفته باید با سرنوشت جنگید؟! باید خودمونو به سرنوشت بسپاریم...
  • مدرسه... (چهارشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1396 14:42)
    دیشب آهنگ بوی خوش مدرسه رو از تلویزیون شنیدم! توی یه لحظه رفتم به قدیما...نه هنرستان...نه راهنمایی...بلکه دبستان! حس خیلی عجیبی بود...هنوز باورم نمیشه که امسال دومین سالیه که سر صف مدرسه نمیرم! . یه سریال جدید دارم میبینم...شخصیتای فیلم همسن خودمن البته فیلم داره سال 1997 رو نشون میده!(ینی دو سال قبل به دنیا اومدنم!)...
  • پشه ها... (جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1396 23:33)
    بعد از انتخاب واحد بسیار خسته کننده که حتی به خاطرش گریه کردم و امتحان آیین نامه که با کلی مشغله رفتم دادمش، رفتیم شمال! بماند که چندتا از همسفرا اصلا دلنشین نبودن ولی اون چندتا همسفر دیگه فوق العاده بودن! :)))) و فکر منم از خیلی از آشفتگیا دور شد! ازین مسافرت خیلی چیزا از یه سریا که گاهی اوقات خودمو بهتر و بالاتر از...
  • خوب (جمعه 10 شهریور‌ماه سال 1396 11:01)
    گاهی اوقات همه چی خیلی خوب میشه... خدایا شکرت! فکر کنم خوب و بد به ذهن ما بستگی داره...تا به حال شده وقتی که فکر میکردم شرایط بده و همچنین وقتی که فکر میکردم شرایط خوبه، توی هردوش اوضاع یکی بوده و فقط ذهن من بوده که همه چیو خوب یا بد برداشت میکرده! :) یکشنبه انتخاب واحده! :/ اصلا ازین کار خوشم نمیاد! :دی
  • بر طبق نقشه نبودن... (سه‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1396 18:33)
    وقتی که سعی میکنم بر طبق نقشه نباشم هم خوبه! به کارامم میرسم...دیگه اون نگرانی که شاید کارایی که مد نظرمه رو یه وقت نرسم انجام ندم، رو هم ندارم! خیلی با خودم کلنجار رفتم که یه چیزی رو اینجا عنوان کنم یا نه...مثلا ممکنه دو-سه سال دیگه که بیام اینجا رو بخونم به خودم بخندم!(گاهی اوقات از "من آینده ام" خجالت...
  • ¤__¤ (سه‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1396 09:35)
    امروز با آبجیم میخواستیم بریم پارک هنرمندان ساز بزنیم! دیشب کلی تمرین و اینا کردیم!!! امروز سرکلاس رانندگی، رادیو رو گوش میدادم و دیدم داره شهادت امام محمد تقی رو تسلیت میگه! :( و اینگونه شد که برنامه رو عوض کردیم و میریم عکاسی! حیف شد ولی خب وقت هست... رانندگی هم خوبه...سلام میرسونه! :/ باید هرروز 6 صبح بیدار...
  • دوباره... (جمعه 27 مرداد‌ماه سال 1396 15:59)
    دوباره دارم برای تغییر رویه تلاش میکنم! دیگه خندم میگیره وقتی میخوام در این مورد اینجا صحبت کنم...از بس که چند وقت یه بار میخوام این کارو انجام بدم! :دی حس میکنم این دفعه خیلی عمیق تر دنبال منشا مشکلات گشتم! ترسم از قضاوت شدن برای اینه که گاهی اوقات خودم خیلی راحت آدمارو قضاوت میکنم...پس به جای اینکه بخوام رویه...
  • برداشت غلط یا... (دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1396 01:19)
    خب راستش طی صحبتام با آبجیم به یکی از مشکلاتم رسیدم! "ترس از قضاوت شدن!" اینقدر گاهی اوقات این ویژگی در من زیاد میشه که شاید حتی یه جاهایی باعث بشه مثل خود مریم عمل نکنم! این نهایت ضعف یه آدمه... گاهی اوقات خیلی سعی میکنم ایده آل گرا باشم و به واسطه ی همین سعی کردن، چیزی از خودم نمیمونه! دیروز به سارا حسودیم...
  • شیش سال! :)))) (شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1396 11:22)
    امروز همینه که هست شیش ساله شده...اندازه ی یک سوم عمرم باهام بوده! :) راستش همیشه دلم میخواست خاطرات و گذر زمانو ثبت کنم چون حس میکردم اگه بعدا بیام سراغشون حس خوبی بهم میده! ولی الان اینقدر شرایط عجیب شده که ترجیح میدم نرم سراغ قدیما...آخه هیچ توجیهی برای اینکه اینقدر عوض شدم، ندارم! اونوقت اینم میشه یه دغدغه ی دیگه...