X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت ها

  • ☆_☆ (پنج‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1396 19:01)
    برای یه سری از تغییراتم خوشحالم...! امروز که با آبجی جان حرف میزدم به خیلیاشون پی بردم!!! اصلا گذشت زمان خیلی خوبه! :) پس فردا هم که ماه رمضونه!!!! ^_^ ازونجایی که چند ساله برای ماه رمضون برنامه های خوبی دارم، نگران نیستم! ولی تا یه ماه یه سری از برنامه ها کنسله...! بازم خوبه...تنوع خوبه! امروز برای آخرین بار رفتیم به...
  • ~_~ (دوشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1396 18:09)
    نمیدونم دعا کنم زودتر زمان بگذره تا ژوژمانا و امتحانا تموم بشه یا دعا کنم زمان نگذره و ماه رمضون نیاد! ×_× ماه رمضون خوبه ها ولی به شرطی که آدم کار نداشته باشه... همش منتظرم...نمیدونم منتظر چی؟! خیلی وقتا حس میکنم دارم زمانو میگذرونم تا یه اتفاقی پیش بیاد! دوباره یه سری تصمیم به تغییر گرفتم البته با یه تفاوت...قبلنا...
  • اولین مهر انتخابات!!! (پنج‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1396 19:34)
    فردا شناسنامه ام اولین مهر انتخاباتو میگیره! :) خیلی هیجان انگیزه... حس میکنم تا یکشنبه از انتظار و استرس دیوونه بشم!!! هیجده سالگیم حس عجیبی داره ها!!!! ^_^ تازه گواهینامه رو بگو...همین مونده من راننده هم بشم! ¤_¤ . . آخر ترمه و حسابی کار ریخته رو سرم!!! اینقدر حسابشون از دستم در رفته که یادداشتشون میکنم تا یه وقت...
  • هیجده... (جمعه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1396 00:06)
    هیجده ساله شدم... از چند روز قبل تصمیم داشتم برای این مناسبت بیام اینجا و کلی حرف بزنم! اما ازونجایی که الان حالم گرفتس فقط میگم که 18 سالم شد... کاش یه ساعت پیش که حالم خوب بود میومدم و حرفامو مینوشتم...ولی اونموقع که هنوز 18 سالم نشده بود! :/ فکر کنم پنجمین باریه که توی وبم دارم برای تولدم پست میذارم!!! چقدر گذشت......
  • اون دنیای مهربون... (شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1396 18:39)
    یه زمانی راضی شده بودم به زندگی توی دنیای خیال... همه ی اتفاقای خوب و ایده آل توی ذهنم شکل میگرفتن و منو خوشحال میکردن!!! آدمای مهمی پا به زندگیم میذاشتن...گاهی اوقات توی خیابون هم باهاشون قدم میزدم... عاشقشون میشدم...ازشون دلخور میشدم... خلاصه همون چیزای ایده آل!!! همون اتفاقایی که دوست داشتم... همون جمع دوستانه ای...
  • این دیگه چیه؟! (جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1396 15:34)
    این حال عجیبو خیلی کم توی زندگیم تجربه کردم...اینقدر کم که الان که (نمیدونم برای چندمین بار) بهش دچار شدم، برام خیلی غریبس!!! یه حس عصبانیت که با تک تک سلولام حسش میکنم!!! مسخرس...! خیلی مسخره!!!! . . کاش الان غروب جمعه نبود! و کاش استاپ استاپ ایت نمیخوند....
  • حال خوب... (پنج‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1396 10:33)
    گاهی اوقات شرایط خیلی حال خوبی برای آدم مهیا میکنه...! آدما!!!! اتفاقا!!! هر چیزی که دور و برمونه... این خوشحالی و حال خوب رو دیوانه وار دوست دارم! ^_^ . . چند روزی بود حس میکردم خیلی آدم نفهمی شدم...خدایا منو میبخشی؟! خواهش میکنم خل بازیای منو جدی نگیر...اصن به حرفام گوش نده! T_ T قدم بعدیم برای تغییر کردن، توجه...
  • تن ماهیای خاله لیلا...^_^ (سه‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1396 14:14)
    امروز یاد یکی از خاطرات بچگیم افتادم...خاطره ای بس شیرین و به یاد موندنی!!! ینی اینقدر به یاد موندنیه که چند وقت یه بار یکی از اقوام تو روم میزندش!!! :/ یه روزی سر سفره ی خاله لیلا داشتیم سبزی پلو با تن ماهی میخوردیم که من این جمله رو گفتم: "خاله لیلا همیشه تن ماهیاش خیلی خوشمزه میشه!!!" فکر کنم نیازی به...
  • زامبی...! (چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1396 11:02)
    از دیشبه که دارم خواب زامبی میبینم... خیلی خیلی از زامبیا میترسم از دیشب تا حالا از خوابم میپریدم ولی دوباره که میخوابیدم خوابشونو میدیدم! آخه چرا؟! لامصب عین فیلمی بود که وقتی بیدار میشم نگه داشته میشه و دوباره که میخوابم پلی میشه!!!!!!!!!!!!!! خدا نصیب کسی نکنه.... ¤_¤ باز خوبه قبل ازینکه خودم زامبی بشم کلا قید...
  • 20 سالگی! (دوشنبه 30 اسفند‌ماه سال 1395 02:53)
    میگن از 20 سالگی به بعد خیلی زود میگذره! داشتم به این فکر میکردم که فردا با اومدن سال جدید، من یه قدم به 20 سالگی نزدیکتر میشم...حس عجیبیه! در کل بزرگ شدن خیلی عجیبه...! من که هنوز باورم نمیشه که توی این لحظه از زندگیمم... سال 95 داره توی روزای آخرش خیلیارو با خودش میبره...تا همین امروز توی خونوادمون فوتی داشتیم! برای...
  • گیاه حشره خوار! (سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1395 18:01)
    دیروز رفتیم بازار گل! جدا از گل و گیاه ها و کاکتوسای خیلی خوشگل و متنوع، یه چیز جدید دیدم که تا الان فقط توی کارتونا دیده بودم! گیاه حشره خوار! :/ کاملا شبیه همونایی بود که تو کارتوناست...خیلی باحال بودن! و البته ترسناک! -_- هنوزم یادش میفتم میترسم! ¤_¤ خدایا عجب چیزی آفریدیا!!!!! خیلی باحاله!
  • خدا هیچ کسو اینقدر ضایع نکنه! +_+ (یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1395 00:51)
    امروز خواستیم با آبجی جان یه حرکتی بزنیم و روز مادر امسالو زودتر براش برنامه ریزی کنیم! دیدیم که مامانم چند وقتیه که میگه قاب گوشی میخواد و ما هم رفتیم براش گرفتیم! خلاصه نزدیک خونه رسیدیم و شیرینیم گرفتیم و رفتیم خونه! پامونو که گذاشتیم خونه دیدیم بعله مامان جان دقیقا همین امروز خودش رفته قاب گوشی خریده و عین چی ضایع...
  • بعد از چندین و چند وقت... (سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 17:12)
    همه چی خوبه تا وقتی که بوی اسیری نده...! بعد از کلی مدت، یاد این جمله و معنیش افتادم! :) واقعا راست میگه...تا وقتی که اسیر چیزی نباشی، همه چیز خوبه! ینی یه جورایی میشه گفت که رهایی خوبه...! رهایی از دنیا و متعلقاتش! حتی یه لحظه تصورشم ته دلو قلقلک میده! ^_^ بهتره که ازین به بعد این جمله رو با خودم تکرار کنم...! ♡_♡
  • :) (سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 16:45)
    بالاخره خرید عیدمونم تکمیل شد! :) امروز صبح با صدای اذان بیدار شدم و نمازمو خوندم...خیلی کیف داد! خوشم میاد بدون ساعت کوک کردن بیدار بشم...حال معنویش بیشتره! ^_^
  • اینجور آدما... (شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1395 17:11)
    یه سری از آدما هستن که خیلی دقیق و نکته سنج هستن و به راحتی خودشون و حرفاشونو ابراز میکنن! خب این ویژگی خیلی قابل تحسینه! :) ولی وقتی به بر حرفاشون میری میبینی که ذهنشون فقط پیدا کردن نکات منفی رو دستور میده! مثال عادیش میتونه این باشه که وقتی یه شعری رو میخونن، به جای اینکه بگن نکته قوتش کدوم قسمتش بوده، سعی دارن یه...
  • رفت... (جمعه 13 اسفند‌ماه سال 1395 17:20)
    دایی جان فوت کرد...! عجیبه...وقتایی که هیچکی امید نداره من امیدوارم و وقتی که همه امیدوارن، من یه کوچولو ناامیدم! واقعا توی ذهنم یکسره فکر میکردم که تا چند روز دیگه به هوش میاد و میریم عیادتش! خلاصه که از دانشگاه اومدن دنبالم که بریم خونشون و دیگه حتی صاحب عزاها هم آروم شده بودن و من اون وسط ول کن نبودم! :/ دلم خیلی...
  • خونه تکونی... (شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1395 00:22)
    امروز بعد سه سال طبقه ی من و آبجی جان خونه تکونی شد! ^_^ اینقدر همگی کار کردیم که الان شبیه یه جسد شدم! در آخرم لقب کوکب خانم گرفتم! :) کوکب خانم زن با سلیقه ای است...! ولی خیلی خیلی تمیز شد...به خاطر کثیف کاریای رشته ی من، واقعا توی این سه سال در و دیوارا ش سیاه شده بودن! دیروزم رفته بودم یه دونه ازین مهمونیای اهل...
  • عید داره میاد... (سه‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1395 18:11)
    یکمی برای عید امسال ذوق زده ام! شاید به خاطر اینکه که پارسال یه جورایی عید نداشتم...مثلا کنکوری بودم و باید میرفتم مدرسه!(هرچند که تو مدرسه یا آهنگ گوش میدادم یا داشتم آجیل و شیرینی میخوردم!) امیدوارم واقعا هم عید خوبی باشه! ^_^ توی این روزا وقتی که میرم بیرون هر کسی که داره دست فروشی میکنه رو میبینم واقعا حالم گرفته...
  • نون خامه ای... (شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 18:03)
    چند وقتیه که به یه کافه ای معتاد شدم... اولین باره که اینجا دارم در موردش صحبت میکنم! :) اسم این کافه "اوریانت" هستش و صاحبش و کارکنانش ارمنی هستن! وقتی توش پا میذارم حس میکنم خیلی متفاوته...نه اینکه چون آدماش ارمنی هستن و این حرفا...در کل جاییه که اگه با ذهن آشفته هم برم، اون مدتی که اونجا هستم سرشار از...
  • برگشت به گذشته... (جمعه 29 بهمن‌ماه سال 1395 23:14)
    دیروز بابام داشت پنجره ها رو تمیز میکرد و من داشتم از استرس که یه وقت نخوره زمین پر پر میشدم!!! یه لحظه فکرای عجیبی اومد توی ذهنم!!! به حدودا 30 سال بعد زندگیم فکر کردم... چند وقت پیش یه فیلمی دیدم که در مورد سال 1988 بود و آخرای سریال زمان حالو نشون میداد و دختره حرف جالبی زد! گفت دوست داره برگرده به گذشته چون میخواد...
  • نتونستم... (چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395 00:06)
    من نتونستم خودمو کنترل کنم... اینو میشه از ناخنایی که امشب کنده شد و هیچی ازشون نمونده فهمید! چرا نمیتونم بیخیال باشم؟! ای بابا... T_T دارم با این دیوونه بازیام لذت همه چی زندگیمو از خودم میگیرم!
  • جغد...! :/ (دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1395 23:29)
    گزارش میزان خواب بنده: طی 60 ساعت اخیر فقط 6 ساعت خوابیدم! :/ تازه با این حجم خواب کم، از میدون فردوسی تا میدون رازی رو هم پیاده رفتم! (توی سرما و بارون!)
  • هر چی فکر کردم عنوانی پیدا نشد...! (دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1395 01:28)
    یس همینه...بعد از کلی فکر و تجزیه تحلیلای مسخره، فهمیدم که حال و روزم اسمی نداره! فکر کنم باید مثل مکس خودم براش اسم بذارم! دقیقا یه چیزایی مثل خارف یا لهوله! :/ مثل مکس بودن ترسناکه...به غیر از پایان ناخوش، کل گذر زمانش هم ناخوش احواله! دلم میخواد آهنگایی که این روزا دارم گوش میدم رو اینجا بذارم که بعدا که یه سر به...
  • اسمش چیه؟! (چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1395 01:31)
    مرض ترس از آدما اسمش چیه؟! چند وقتیه به این درد دچار شدم که وقتی قراره آدمارو ببینم کلی نگرانم و حتی به خاطرشون بی خواب میشم ولی وقتی میبینمشون کاملا بدون مشکل باهاشون حرف میزنم! :/ فکر کنم بهش میگن مردم گریزی...! :| این اصلا با رویه ی جدید زندگیم جور در نمیاد...قرار بود خیلی بیخیال تر ازین حرفا باشم! درست میشه...زمان...
  • شادی پنهان! (دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395 01:31)
    از دیشب تا حالاست که پهلوم به شکل خیلی ترسناکی قولنج کرده! البته کم کم داره خوب میشه!!! :) امروز خیلی اتفاق خنده دار میفتاد و منم تا خندم میگرفت پهلوم از درد نفسمو بند میاورد! :/ حتی به درجه ای رسیدم که وقتی میخندیدم، همزمان گریم گرفت! تا آخر شب این قضیه ادامه داشت و خونواده یکسره باعث خنده ی من میشدن!!! آخر سر پرسیدم...