X
تبلیغات
رایتل

همینه که هست...

باور کن زندگی همین امروزه...

عناوین یادداشت ها

  • عید داره میاد... (سه‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1395 18:11)
    یکمی برای عید امسال ذوق زده ام! شاید به خاطر اینکه که پارسال یه جورایی عید نداشتم...مثلا کنکوری بودم و باید میرفتم مدرسه!(هرچند که تو مدرسه یا آهنگ گوش میدادم یا داشتم آجیل و شیرینی میخوردم!) امیدوارم واقعا هم عید خوبی باشه! ^_^ توی این روزا وقتی که میرم بیرون هر کسی که داره دست فروشی میکنه رو میبینم واقعا حالم گرفته...
  • نون خامه ای... (شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 18:03)
    چند وقتیه که به یه کافه ای معتاد شدم... اولین باره که اینجا دارم در موردش صحبت میکنم! :) اسم این کافه "اوریانت" هستش و صاحبش و کارکنانش ارمنی هستن! وقتی توش پا میذارم حس میکنم خیلی متفاوته...نه اینکه چون آدماش ارمنی هستن و این حرفا...در کل جاییه که اگه با ذهن آشفته هم برم، اون مدتی که اونجا هستم سرشار از...
  • برگشت به گذشته... (جمعه 29 بهمن‌ماه سال 1395 23:14)
    دیروز بابام داشت پنجره ها رو تمیز میکرد و من داشتم از استرس که یه وقت نخوره زمین پر پر میشدم!!! یه لحظه فکرای عجیبی اومد توی ذهنم!!! به حدودا 30 سال بعد زندگیم فکر کردم... چند وقت پیش یه فیلمی دیدم که در مورد سال 1988 بود و آخرای سریال زمان حالو نشون میداد و دختره حرف جالبی زد! گفت دوست داره برگرده به گذشته چون میخواد...
  • نتونستم... (چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395 00:06)
    من نتونستم خودمو کنترل کنم... اینو میشه از ناخنایی که امشب کنده شد و هیچی ازشون نمونده فهمید! چرا نمیتونم بیخیال باشم؟! ای بابا... T_T دارم با این دیوونه بازیام لذت همه چی زندگیمو از خودم میگیرم!
  • جغد...! :/ (دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1395 23:29)
    گزارش میزان خواب بنده: طی 60 ساعت اخیر فقط 6 ساعت خوابیدم! :/ تازه با این حجم خواب کم، از میدون فردوسی تا میدون رازی رو هم پیاده رفتم! (توی سرما و بارون!)
  • هر چی فکر کردم عنوانی پیدا نشد...! (دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1395 01:28)
    یس همینه...بعد از کلی فکر و تجزیه تحلیلای مسخره، فهمیدم که حال و روزم اسمی نداره! فکر کنم باید مثل مکس خودم براش اسم بذارم! دقیقا یه چیزایی مثل خارف یا لهوله! :/ مثل مکس بودن ترسناکه...به غیر از پایان ناخوش، کل گذر زمانش هم ناخوش احواله! دلم میخواد آهنگایی که این روزا دارم گوش میدم رو اینجا بذارم که بعدا که یه سر به...
  • اسمش چیه؟! (چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1395 01:31)
    مرض ترس از آدما اسمش چیه؟! چند وقتیه به این درد دچار شدم که وقتی قراره آدمارو ببینم کلی نگرانم و حتی به خاطرشون بی خواب میشم ولی وقتی میبینمشون کاملا بدون مشکل باهاشون حرف میزنم! :/ فکر کنم بهش میگن مردم گریزی...! :| این اصلا با رویه ی جدید زندگیم جور در نمیاد...قرار بود خیلی بیخیال تر ازین حرفا باشم! درست میشه...زمان...
  • شادی پنهان! (دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395 01:31)
    از دیشب تا حالاست که پهلوم به شکل خیلی ترسناکی قولنج کرده! البته کم کم داره خوب میشه!!! :) امروز خیلی اتفاق خنده دار میفتاد و منم تا خندم میگرفت پهلوم از درد نفسمو بند میاورد! :/ حتی به درجه ای رسیدم که وقتی میخندیدم، همزمان گریم گرفت! تا آخر شب این قضیه ادامه داشت و خونواده یکسره باعث خنده ی من میشدن!!! آخر سر پرسیدم...
  • انتخاب واحد!!! (دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1395 09:46)
    اولین انتخاب واحد زندگیمو امروز انجام دادم! خیلی ترسناک و خر تو خر بود... یه لحظه غفلت میکردی ظرفیتا پر میشد!!! :/ برای خودمم یه جا ظرفیت پر شد ولی اینقدر وایسادم تا یه نفر انصراف داد و سریع خودمو به جاش جایگزین کردم!!! ولی واقعا خیلی ترسناک بود...من نمیدونم مردم چه سرعتی داشتن که تا سایت باز شد یه سری از درسا ظرفیتش...
  • عصر جمعه و بارون! :/ (جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1395 16:43)
    نامناسب ترین زمان برای بیکاری و فکر کردن، عصر جمعس...به خصوص اگه هواش بارونی باشه! نمیفهمم چرا فکر میکنم زندگی کردن ینی اینکه باید یه تغییر ماندگاری رو توی "دنیا" اینجاد کرد! حالا نه اینکه بخوام ادیسون یا انیشتین باشما!!!! بهتره بگم زندگی رو این میدونم که یه تغییر ماندگاری توی "دنیای خودم" ایجاد...
  • خووووووووون! :D (پنج‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1395 14:24)
    امروز رفتم آزمایش دادم!!!! الان مثل یه جهود افتادم گوشه ی خونه و چشمم به هر کدوم از اعضای خونواده میفته میگم میشه برای من کمپوت گیلاس بخری؟! همه میگن حالا مگه چقد خون دادی؟! خب من چه کنم؟! کمپوت گیلاس خیلی خوشمزس! یادش بخیر...روز قبل از کنکور آبجیم برام کمپوت گیلاس خرید! کلا حس میکنم زندگی من حول خوراکی جات میچرخه! کل...
  • یه چیزی... (سه‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1395 23:30)
    جدیدا به این نتیجه رسیدم که تا میام یه ذره معماهای زندگیمو برای خودم حل کنم، دچار درگیری با خودم میشم! ^_^ ولی میدونم که هنوز دیوونه نشدم... یه بار شنیدم که آدما تا وقتی که اعتراف میکنن که دیوونه ان، دیوونه نیستن! من هنوزم گاهی اوقات اعتراف میکنم که دیوونه ام!!! پس خوبه... نمیخوام جو بدم...دیوونگی به معنای واقعی رو...
  • میترسم... (سه‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1395 23:05)
    از بزرگ شدن میترسم... هر چی زمان داره میره جلو متوجه چیزایی میشم که اصلا خوشایند نیستن! این حس دوگانگی و شک و تردید نسبت به هرچیزی اصلا خوب نیست...حداقل برای ذهن درگیر و آشفته ای مثل من! به هر حرف و رفتاری برای مدت طولانی ای فکر میکنم...آخرشم به سرزنش کردن خودم میرسم! خلاصه که پریشان احوالم...
  • که چی؟! (دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1395 19:43)
    که چی بعضی وقتا به آینده فکر میکنم؟! -_- خوبه که به فکر باشم ولی نه اینقدر که نفهمم حالم داره چجوری میگذره... بعضی وقتا پر از انرژی منفی میشم...یه بخشش به خاطر آیندس! یه بخشش به خاطر آدمایی که اگه توی زندگیم نبودن حالم خیلی بهتر بود!!! من موندم ما آدما اینهمه اتفاقای خوبو مثل آب خوردن فراموش میکنیم اونوقت نمیتونیم از...
  • هوووووفففففف!!!! (جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1395 19:25)
    چقد زمان زود میگذره...باورم نمیشه الان بهمن شده...یه روزی من مدرسه میرفتم و همش مننظر بودم تموم شه! الان دارم میشم دانشجوی ترم دو!!!! بیکاریم سخته ها...!!! همش دارم میخوابم!!! البته اصلا دلم نمیخواد که ترم جدید شروع بشه ولی خب ازین بی مصرف بودن هم خسته شدم! اصلا نمیدونم از زندگی چی میخوام! :/ مریم جان با خودت چند...
  • درس باید اینجوری باشه... (شنبه 11 دی‌ماه سال 1395 15:00)
    دیشب نشستم به خوندن جزوم برای امتحان!(تا حالا نخونده بودمش! ^_^) در مورد آیین تائوییسم توی چین حرف زده بود!!! ینی بحث در مورد نقاشیای چینی بود که توی نقاشیاشون همونقدر که قسمتای نقاشی شده اهمیت داره، قسمتای سفید کاغذم اهمیت داره! حالا دلیلش چیه؟! به خاطر تاثیر مذهب تائوییسم بوده که عقیده داشتن اگه چیزی بخواد معنی...
  • دور... (چهارشنبه 1 دی‌ماه سال 1395 22:02)
    همه چی خیلی دور شده... فقط نه از نظر مسافت! در حال حاضر خیلی چیزا جلوی چشمم هستن ولی دورن! دور دور... خیلی عجیبه! :/
  • خیلی نمونده ها... (شنبه 27 آذر‌ماه سال 1395 10:59)
    کارام بیشترشون انجام شده ولی همین یه ذره هم که مونده رو دیگه زورم میاد انجام بدم! :/ ظرفیتم تموم شده...! خخخخخخ باید باتریمو عوض کنم وگرنه تا چند دقیقه ی دیگه از کار میفتم! دیروز داشتم به آبجیم میگفتم که بعضی وقتا حسرت آدمایی رو میخورم که دنیاشون کوچیکه...! خب صد در صد دنیای کوچیک هدفاشم کوچیکتره و اون فرد راحتتر...
  • طبیعیه؟! (جمعه 26 آذر‌ماه سال 1395 15:42)
    به زبون آوردن حال این چند وقتم خیلی سخت شده...! بی حوصله شدم...گاهی وقتا حوصله ی آدما رو ندارم! گاهی وقتا حوصله ی کارایی که همیشه با علاقه دنبالشون بودم!!! یکسره دارم دنبال دلیلش میگردم...!!! یه چیز دیگه ای که هست هرروز دارم از دیروزم دلنازک تر میشم! مگه آدما هر چی بزرگتر میشن، محکمتر نمیشن؟! مگه هر چی میگذره بیشتر...
  • ... (جمعه 28 آبان‌ماه سال 1395 17:39)
    توی دورانی دارم به سر میبرم که یکسره میخوام حواسمو جمع کنم... نسبت به هر چیزی!! آدما...حرفا...رفتارا...اتفاقا...خودم!!! خیلی خوبه ها اما یکمی جو خسته کننده ای داره!!! چجوری بگم؟! جوری شدم که به بهونه ی ضربه نخوردن حتی خیلی وقتا ترجیح میدم که تنها باشم!!! شاید به خاطر اینه که ترسیدم...آره من ترسیدم! نکنه آدمای پرحاشیه...
  • ریکاوری مایند 1 (شنبه 1 آبان‌ماه سال 1395 21:25)
    چند دقیقس که دارم به چیزایی که توی بچگیم برام لذت بخش بودن فکر میکنم!(از وقتی که پست داداشی بهزادو خوندم!) بچه که بودم نقاشی میکشیدم...برای هرکدومشون یه داستان داشتم! از دل خط خطیام و چیزایی که شاید خیلی به هم مربوط نبودن یه داستانی رو میگفتم! این پروژه ی داستان سرایی از روز اول مدرسه بسته شد تا 17 سالگی!!!(اولین روز...
  • وجود پر حسادت.... (جمعه 30 مهر‌ماه سال 1395 12:56)
    مولانا جان میگه که اگه از خوشحالی کسی راضی نباشیم و حس حسادت داشته باشیم، خیلی بده...! یا اینکه منتظر باشیم اون چیزی که به دست آورده به فنا بره! یکی از بدترین چیزاست! میگه همه هم همینجوری هستیم...وجود حسادت دار خیلی خطرناکه! میگه ما اگه با همین حسادت درونی به کسی نگاه کنیم فقط دنبال نقصاش میگردیم! این نقصارو میریم به...
  • خود شیفتگی متعادل! :) (دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1395 21:33)
    امروز یه نفر میگفت با همه ی نقصای رفتاری ای که داره خودشو دوست داره! خیلی جالبه...کسی رو هم ندیدم که باهاش مشکلی داشته باشه! حتی شاید نقصای رفتاریشم بشناسن ولی حداقل توی روش اونو محترم میشمارن! حالا یه نفر که یکسره خودشو جلوی دیگران خرد میکنه و میخواد نقصای خودشو بیاره تو چشم دیگران بیشتر وقتا شاهد بی احترامی دیگران...
  • چرا؟! (یکشنبه 25 مهر‌ماه سال 1395 17:25)
    چند وقتیه آدمای توی سن و سالای مختلف و حرفه های مختلف رو میبینم که خیلیاشون مسئولیت هیچ چیزی رو قبول نمیکنن! عزیز من سن و سالی ازت گذشته... قربونت برم پس فردا داری میری تو این جامعه... هر کسی هرچیزی که به نفعشه یادش مونده و هر چیزی که به نفعش نیست رو کلا ول کرده گذاشته کنار...! چرا میخواییم همیشه با زرنگ بازی رفتار...
  • خانم دانشجو!! ^_^ (شنبه 24 مهر‌ماه سال 1395 22:07)
    سلام دوس جونیا خوبید؟! من خوبم...ینی خیلی نه!!! از صبح تا شب سرگیجه دارم! :/ خیلیم بده چون یکسره باعث میشه نتونم کاری انجام بدم!! دانشگاهم هزار ماشالا خوبه...نگرانم اینقدر دارم غیبت میکنم که نصف استادای عزیز حذفم کنن...آخه خیلی کیف میده!!! الان میفهمم که دانشجو های گرامی چجوری یکسره کلاسارو میپیچونن!! توی همین چند روز...
1 2 3 4 5 ... 12 >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه